برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1325 100 1

وصف

/vasf/

مترادف وصف: تبیین، تشریح، تعریف، توصیف، شرح، ستایش، مدح

برابر پارسی: فروزه، ستایش، ارج

معنی وصف در لغت نامه دهخدا

وصف. [ وَ ] (ع مص ) میل کردن کره اسب به نیکوخویی. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء): وصف المهر. || شتاب رفتن. (منتهی الارب ). || نشان دادن. (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ). || شرح دادن. (فرهنگ فارسی معین ). || صفة. صفت کردن. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ستودن. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || (اِ) نشان. (دهار) (السامی فی الاسامی ). نشانه. نشانی. حالت. صفت. نعت. بیان وتوصیف و تعبیر و تفسیر. ستایش و مدح و شرح حال. صفت و سیرت و خصلت و خاصیت. (ناظم الاطباء) :
چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید.
مولوی.
گر کسی وصف او ز من پرسد
بی دل از بی نشان چه گوید باز؟
سعدی.
در وصف شمایلت سخندان
ای کودک خوبروی ، حیران.
سعدی.
هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل
هرکو شنید گفتا ﷲ دَرﱡ قائل.
حافظ.
- در وصف آمدن ؛ در بیان گنجیدن :
آن دهان نیست که در وصف سخندان آید
مگر اندر سخن آیی و بدانم که لب است.
سعدی.
اینکه در وصف نیاید کرم و اخلاق است
ور بگویند وجوهش نتوان گفت حدود.
سعدی.
- وصف شناس ؛ وصاف.
- وصف کردن ؛ستودن (به نیکی یا بدی ) :
خدای را به صفات زمانه وصف مکن
که هر سه وصف زمانه ست هست و باشد و بود.
ناصرخسرو.
کرد وصف مکرهاشان ذوالجلال
لتزول منه اقلال الجبال.
مولوی.
- وصف گفتن ؛ وصف کردن :
چنانکه در نظری در صفت نمی آیی
منت چه وصف بگویم تو خود در آینه بین.
سعدی.
چو حصر منقبتت در قلم نمی آید
چگونه وصف تو گوید زبان مدحت خوان ؟
سعدی.
- وصف موضوع (اصطلاح منطق ) ؛ مفهوم موضوع و حقیقت موضوع است که عنوان موضوع نیز نامیده میشود، و آن یا عین موضوع است چنانکه در مثال «هر انسانی حیوان است »، زیرا حقیقت انسان عین ماهیت افراد آن است از زید و عمرو و غیره و یا جزء موضوع چنانکه در مثال «هر حیوا ...

معنی وصف به فارسی

وصف
صفت کردن، شرح حال وچگونگی کسی یاچیزی رابیان کند
۱- ( مصدر ) صفت کردن و ستودن چیزی را. ۲- شرح دادن . ۳-(اسم) توصیف چیزی : (( اگر وصف آن چنانچه راویان از دیده باز میگویند نوشته شود البته بر مبالغه و اغراق محمول افتد. )) یا وصف تمام گفت .
(مصدر) شرح چیزی را دادن تعریف کردن : (( پس چون وصف خوی کرده بود وصفی عام مرهمه را... ))

معنی وصف در فرهنگ معین

وصف
(وَ) [ ع . ] (مص م .) بیان کردن ، شرح حال و چگونگی چیزی را گفتن . ، ~العیش نصف العیش بیان خوشی نصفی از خوشی است .

معنی وصف در فرهنگ فارسی عمید

وصف
۱. شرح حال و چگونگی کسی یا چیزی را بیان کردن.
۲. بیان چگونگی و حالت.

وصف در دانشنامه اسلامی

وصف
وصف، قید عارض بر موضوع و دارای صلاحیت برای تضییق آن می باشد.
وصف، در اصطلاح اصول هر قیدی است که عارض بر موضوع شده و صلاحیت دارد موضوع را قید زده و دایره آن را تنگ کند، مانند:وصف «سائمه» در عبارت «فی الغنم السائمة زکاة»، که دامنه اطلاق «غنم» را کوچک نموده تا تنها شامل گوسفند بیابان چر شود.
شمول وصف
وصف اصولی، اعم از وصف نحوی (نعت) بوده و شامل امور ذیل می گردد:۱. نعت نحوی ، مانند:«اکرم انسانا عالما» یا «اطعم مسکینا عادلا»؛۲. حال ، مانند:«جئنی بزید راکبا» یا «جائنی زید ماشیا»؛۳. تمییز ، مانند:«جئنی برطل زیتا» یا «اشتعل الرأس شیبا»؛۴. ظرف ، مانند:«اکرم زیدا یوم الجمعة» یا «رأیت زیدا یوم الجمعة»؛۵. جارو مجرور ، مثل:«اکرم زیدا فی المدرسة» یا «رأیت زیدا فی السوق».
وصف در کتاب اصول فقه
در کتاب « اصول الفقه » آمده است:«المقصود بالوصف هنا:ما یعم النعت و غیره، فیشمل الحال و التمییز و نحوهما مما یصلح ان یکون قیدا لموضوع التکلیف»
دلالت وصف بر مفهوم
...
وصف
معنی وَصْفَهُمْ: وصف کردنشان
معنی نُفُوراً: نفرت و رميدني وصف ناشدني
معنی تَکْلِيماً: سخن گفتني غير قابل وصف
معنی فَرْقاً: جدا كردني نگفتني (وصف نا شدني)
معنی صَفّاً: صف - صفي وصف نشدني ( اگر مفعولٌ فیه واقع شده باشد)
معنی نَشْراً: نشر دادنی وصف ناشدنی و نگفتنی (از کلمه نشر به معناي گستردن و متفرق کردن است)
معنی صَبّاً: فرو ريختني وصف ناشدني ( در اصل به معني ريختن آب از بلندي است)
معنی کَبِّرْ: بزرگ دار- تکبير گو(از ائمه معصومين (عليهمالسلام) وارد شده که معناي تکبير ( الله اکبر )اين است که خدا از اينکه در وصف بگنجد بزرگتر است ، پس خداي تعالي از هر وصفي که ما با آن توصيفش کنيم ، و حتي از خود اين وصف بزرگتر است)
معنی کَبِّرْهُ: او را بزرگ دار-براي او تکبير گو(از ائمه معصومين (عليهمالسلام) وارد شده که معناي تکبير ( الله اکبر )اين است که خدا از اينکه در وصف بگنجد بزرگتر است ، پس خداي تعالي از هر وصفي که ما با آن توصيفش کنيم ، و حتي از خود اين وصف بزرگتر است)
معنی نَسْفاً: پراکندگي ...


وصف در جدول کلمات

وصف مــکان بی خطــر
امن
وصف نوعی سرو
سهی
وصف کردن
اتصاف
صفتی برای وصف هوا
گرگ و میش
لقبی در وصف زن شجاع
شیرزن

معنی وصف به انگلیسی

description (اسم)
شرح ، تشریح ، وصف ، تعریف ، تصویر ، توصیف ، اتصاف
appositive (اسم)
عطف بیان ، وصف
picture (اسم)
وصف ، صورت ، رسم ، سینما ، تصور ، تصویر ، عکس ، تمثال ، منظره ، نگار

معنی کلمه وصف به عربی

وصف
وصف
شخص عادي , متعذر وصفه
صف

وصف را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

شهریار آریابد
در پارسی " زابش " از بن زابیدن به چم وصف کردن.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• وصف كردن در جدول   • معنی وصف   • مفهوم وصف   • توصیف چیست   • تعریف وصف   • معرفی وصف   • وصف چیست   • وصف یعنی چی   • وصف یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی وصف
کلمه : وصف
اشتباه تایپی : ,wt
آوا : vasf
نقش : اسم
عکس وصف : در گوگل

آیا معنی وصف مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )