انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 912 100 1

معنی پروردگار در لغت نامه دهخدا

پروردگار. [ پ َرْ وَ دْ / دَ / دِ ] (ص مرکب ) پرورنده. پرورش دهنده. مربی. تربیت کننده. مُرَشِّح. تیمارکننده. معلم : پیران را دید که پروردگار کیخسرو بود. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ).
چو دستان که پروردگارمنست
تهمتن که خرم بهار منست.
فردوسی.
که پروردگار سیاوش توئی
بگیتی خردمند وخامش توئی.
فردوسی.
که او ویژه پروردگار منست
جهاندیده و دوستار منست.
فردوسی.
چنین گفت کاین چرخ ناپایدار
نه پرورده داند نه پروردگار.
فردوسی.
هر آنکس که باشد مرا دوستدار
چنانم من او را که پروردگار.
فردوسی.
جان شیرین را فدای آن خداوندی کند
کز پس ایزد بودشان بهترین پروردگار.
فرخی.
درختی بس شگرف و میوه دار است
مر او را باغبان پروردگار است.
ناصرخسرو.
همه دادده باش و پروردگار
خنک مرد بخشنده ٔ بردبار.
فردوسی.
که پروردگار از پدر برتر است
همان زاده را مهر با مادر است
نه آبادبوم و نه پروردگار
نه آن خستگان را کسی خواستار.
فردوسی.
ببینید کاین چرخ ناپایدار
نه پرورده داند نه پروردگار.
فردوسی.
چو با زور و با چنگ برخیزد اوی
بپروردگار اندرآویزد اوی.
فردوسی.
چو سر برکشد زود جوید شکار
نخست اندرآید به پروردگار.
فردوسی.
ندانی که پروردگار پلنگ
نبیند ز پرورده جز درد و جنگ.
فردوسی.
چو دندان برآورد وشد تیزچنگ
بپروردگار آیدش رای جنگ.
فردوسی.
پروردگار دینی آموزگار فضلی
هم پیشه ٔ وفائی هم ریشه ٔ سخائی.
فرخی.
گویند بهرام گور روزی پیش نعمان منذر ایستاده بود که پروردگار او بود. (نوروزنامه ). || پادشاه که پروردگار گونه و پرورنده نیز گویند. (برهان قاطع) :
سپه را بکردار پروردگار
بهر جای بردی پی کارزار.
فردوسی.
بزور جهان آفرین کردگار
بدیهیم کاوس پروردگار.
فردوسی.
|| (اِخ ) یکی از نامهای باری تعالی که پرورنده ٔ همه است بصورت اسمی و وصفی. رب ّ. خالق. صانع. مربی :
سپاس از جهاندار پروردگار
کز اویست نیک و بد روزگار.
فردوسی.
چو فرزند سام نریمان ز بند
بنالد بپروردگار بلند.
فردوسی.
جهان را به آئین شاهی بدار
چو آمختی از پاک پروردگار.
فردوسی.
بکوشش مکن هیچ سستی بکار
بگیتی جز او نیست پروردگار.
فردوسی.
چوپروردگارش چنان آفرید
تو بر بند یزدان نیابی کلید.
فردوسی.
همان زور خواهم کز آغاز کار
مرا دادی ای پاک پروردگار.
فردوسی.
شنیدم که رستم ز آغاز کار
چنان یافت نیرو ز پروردگار.
فردوسی.
بر این است دهقان که پروردگار
چو بخشود راهت نماید بکار.
فردوسی.
سه روز اندران جنگ شد روزگار
چهارم ببخشود پروردگار.
فردوسی.
چنان رو که پرسدت روز شمار
نپیچی سر از شرم پروردگار.
فردوسی.
چه گوئی چو پرسند روز شمار
که پوزش کنی پیش پروردگار.
فردوسی.
که بر جان ما بود زآن شهریار
ز دستش بنالم به پروردگار.
فردوسی.
به یزدان گرایم بفرجام کار
که روزی ده اویست و پروردگار.
فردوسی.
نخست آفرین کرد بر کردگار
خداوند دانا و پروردگار.
فردوسی.
چنین گفت کای داور کردگار
جهاندار و پیروز پروردگار.
فردوسی.
به یزدان دادار پروردگار
ببزم و برزم و بدشت شکار.
فردوسی.
کسی را که یزدان پروردگار
ز نیکان بنیکی کند اختیار.
فردوسی.
ترا کردگاریست پروردگار
توئی بنده ٔ کرده ٔ کردگار.
فردوسی.
بترسم که او هم بفرجام کار
بپیچد سر از شاه و پروردگار.
فردوسی.
نصیحت نمود امت را و جهاد کرد در راه خدا که پروردگارش بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 308). تا وقتی که برسم بپروردگار خود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 317).
نگویم صانع هفت و چهار اوست
ولیکن عقل را پروردگار اوست.
ناصرخسرو.
به نا کردن شکر پروردگار
شنیدم که برگشت ازو روزگار.
سعدی.
|| (ص مرکب ) در دو بیت ذیل اگر تصحیفی راه نیافته باشد ظاهراً پروردگار معنی مفعولی یعنی پرورده و پروریده میدهد :
همه پاک پروردگار منید
همان از پدر یادگار منید.
فردوسی.
که اویست پروردگار پدر
وزویست پیدا بگیتی هنر.
فردوسی.
|| (اِ مرکب ) رب النوع.

معنی پروردگار به فارسی

پروردگار
پرورنده، پرورش دهنده، مربی، تربیت کننده
( صفت ) ۱- پرورنده تربیت کننده پرورش دهنده مربی : ( گویند بهرام گور روزی پیش نعمان بن منذر ایستاده بود که پروردگار او بود .)( نوروزنامه ). ۲- پادشاه. ۳- یکی از نامهای باری تعالی رب حق صانع. ۴- رب النوع یا پروردگارا. کردگارا. خدایا . الهی . ربی .
بار خدای خداوند

معنی پروردگار در فرهنگ معین

پروردگار
(پَ وَ دِ) (ص فا.) ۱ - پرورش دهنده . ۲ - پ ادشاه . ۳ - یکی از نام های خداوند.

معنی پروردگار در فرهنگ فارسی عمید

پروردگار
۱. از نام های باری تعالی.
۲. (صفت) [قدیمی] تربیت کننده، مربی.
۳. (صفت) [قدیمی] پرورش دهنده، پرورنده.

پروردگار در جدول کلمات

پروردگار
رب, ایزد
پروردگار |
رب
پروردگار بی همتا
خدا
پروردگار جهان
خدا
پروردگار عالم
رب
پروردگار عالمیان
خدا
پروردگار و خداوند
الله
از نام های پروردگار به معنی نگهبان و ایمن کننده
مهیمن
از صفات پروردگار عالم به معنی توبه پذیرنده و بخشاینده گناه
تواب

معنی پروردگار به انگلیسی

god (اسم)
خدا ، تعالی ، خداوند ، ایزد ، الله ، پروردگار ، یزدان ، یاهو

معنی کلمه پروردگار به عربی

پروردگار
اله
سماء

پروردگار را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی پروردگار

نازنین زهرا ٠٣:٥٦ - ١٣٩٥/٠٩/٠١
آفریدگار، ایزد، خداوند، یزدان.
سپاس از جهاندار پروردگار
کز اویست نیک و بد روزگار.
فردوسی .
چو فرزند سام نریمان ز بند
بنالد بپروردگار بلند.
فردوسی .
جهان را به آئین شاهی بدار
چو آمختی از پاک پروردگار.
فردوسی .
بکوشش مکن هیچ سستی بکار
بگیتی جز او نیست پروردگار.
|

پیشنهاد شما درباره معنی پروردگار



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

مبین مردانه > TADAKATSU HONDA
آیلین > فیک
مبین مردانه > goldrush
حسام الدین > Pioneering
دکتر آرش وجود > london
zahra > کومیر
Mehrdad Sayehban > Tinned
سوسا دانیال > کنتاکت

فهرست پیشنهادها | نگارش واژه نو

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی پروردگار   • نام های پروردگار   • پروردگار در جدول   • پروردگار یعنی چه   • نام دیگر پروردگار   • مترادف پروردگار   • عظمت پروردگار   • پروردگارا آرامشی عطا فرما   • مفهوم پروردگار   • تعریف پروردگار   • معرفی پروردگار   • پروردگار چیست   • پروردگار یعنی چی  

توضیحات دیگر

معنی پروردگار
کلمه : پروردگار
اشتباه تایپی : ~v,vn'hv
آوا : parvardgAr
نقش : اسم
عکس پروردگار : در گوگل


آیا معنی پروردگار مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )