انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 950 100 1

پسندیده

/pasandide/

مترادف پسندیده: برگزیده، حسنه، خوب، خوشایند، دلپذیر، ستوده، شایسته، مرضی، مرغوب، مستحسن، مطبوع، مطلوب، معقول، مقبول، منتخب، نیک، نیکو، هژیر

متضاد پسندیده: بد، نامرغوب

معنی پسندیده در لغت نامه دهخدا

پسندیده. [ پ َ س َ دَ / دِ ] (ن مف ) پسند. پسنده. مقبول. پذیرفته. خوش آمد. خوش آیند. قبول کرده. (برهان قاطع). مطبوع. مرضی. مرضیه. مرتضی. (مهذب الاسماء).رضی ّ. رضیه. راضیه : میان پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم و ابوبکر دوستی بود و ابوبکر اندر میان قریش پسندیده و بزرگوار بود و مال بسیار داشت و مردمان او را استوار داشتندی. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ).
چنینم گوانند و اسپهبدان
گزیده پسندیده ام موبدان.
دقیقی.
چنین دان که آن دختران منند
پسندیده و دلبران منند.
فردوسی.
وزانجایگه بازگشتند شاد
پسندیده داراب با رشنواد.
فردوسی.
یکی مرزبان بود با سنگ و رای
بزرگ و پسندیده و رهنمای.
فردوسی.
که خرم بهشت است آنجای او
پسندید هم جای و هم رای او.
فردوسی.
همان کین و رشکش بماند نهان
پسندیده او باشد اندر جهان.
فردوسی.
بدو گفت ما را ستایش به چیست
بنزدیک هر کس پسندیده کیست.
فردوسی.
بر دادگر نیز و بر انجمن
نباشد پسندیده پیمان شکن.
فردوسی.
همه ساله خرم ز کردار خود
پسندیده ٔ مردم پرخرد.
فردوسی.
صد و شصت یاقوت چون ناردان
پسندیده ٔ مردم کاردان.
فردوسی.
چو شد هفت سال آمد ایوان [ مدائن ] بجای
پسندیده ٔ خسرو [ پرویز ] نیک رای.
فردوسی.
چو با ما یکایک بگفت این بمرد
پسندیده جانش بیزدان سپرد.
فردوسی.
پسندیده تر کس ز فرزند نیست
چو پیوند فرزند پیوند نیست.
فردوسی.
کنون خلعت آمد سزاوار تو
پسندیده و در خور کار تو.
فردوسی.
چه گوئی پسندیده آید ترا؟
بجفتی فریبرز شاید ترا؟.
فردوسی.
پسندیده باد آن نژاد و گهر
همان مام کو چون تو زاید پسر.
فردوسی.
دَ دیگر که پیمان شکستن ز شاه
نباشد پسندیده ٔ نیکخواه.
فردوسی.
مردی کافی و پسندیده است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 379). امیر احمد را گفت بشادی خرم و هشیار باش وقدر این نعمت بشناس و شخص ما را پیش چشم دار و خدمت پسندیده نمای تا مستحق زیادت نواختن گردی. (تاریخ بیهقی ص 272). اگر این دزدیها و خیانتها که بوالقاسم کثیر و شاگردان وی کرده اند دریابی و به بیت المال بازآری خوب پسندیده خدمتی کرده باشی. (تاریخ بیهقی ص 342). و این خبر به امیر بردند پسندیده آمد. (تاریخ بیهقی ص 260). بر ایشان واجب و فریضه گردد که چون یال برکشند خدمتهای پسندیده نمایند. (تاریخ بیهقی ). بوسعید سهل روزگار گذشته ٔ وی را خدمتهای پسندیده از دل کرده بود. (تاریخ بیهقی ). استعانت از دیگران عیب نباشد یاری و مدد به دیگران پسندیده است. عیشة راضیة؛ ای مرضیة یعنی زیست پسندیده و خوش. (منتهی الارب ). تقییظ؛ پسندیده بودن چیزی برای گرمای تابستان. || نغز. خوب. نیکو. نیک. مستحسن. زکی :
یکی جای خرم بپیراستند
پسندیده خوانی بیاراستند.
فردوسی.
آفرین باد بر آن رای پسندیده کزو
شاه شاد است و سپه شاد و جهان آبادان.
فرخی.
بسیجیده چون کار هر نیکخو
پسندیده چون مهر هر مهربان.
فرخی.
پس نیکوتر و پسندیده تر آن است که میان ما دو دوست [ مسعود و قدرخان ] عهدی باشد و عقدی بدان پیوسته گردد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 210).
هنر آن پسندیده تر دان ز پیش
که دشمن پسندد بناکام خویش.
اسدی.
تا از وی شیری پسندیده تولد کند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). شیر پسندیده از خون صافی تولد کند و شیر ناپسندیده یا ازخون صفرائی تولد کند یا از خون بلغمی یا از خون سودائی. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و بسیار باید نوشت تا خط نیکو و پسندیده آید. (نوروزنامه ). شتربه آنرا [ مرغزار را ] پسندیده و لازم گرفت. (کلیله و دمنه ). || برگزیده. (برهان قاطع). گزیده. منتخب. مختار.پسند افتاده. ممتاز :
دبیری که کار جهان دیده بود
خردمند و داناپسندیده بود.
فردوسی.
بدو پیرزن گفت کاین مرد کیست
که از زخم او بر تو باید گریست
پسندیده هوش تو بر دست اوست
که نه مغز بادش بگیتی نه پوست.
فردوسی.
دبیر پسندیده را پیش خواند
سخن هرچه بایست با او براند.
فردوسی.
بروز چهارم چو بر تخت عاج
بسر برنهاد آن پسندیده تاج.
فردوسی.
که او بود از ایران سپه پیش رو
پسندیده و خویش سالارنو.
فردوسی.
به رستم سپردش دل و دیده را
جهانجوی پور پسندیده را.
فردوسی.
دبیری بلیغی پسندیده ای
خردمند ودانا جهاندیده ای.
فردوسی.
جهاندیدگان را منم خواستار
جوان پسندیده و بردبار.
فردوسی.
بدین دوده اندر کدامست مه
جز از تو پسندیده و روزبه.
فردوسی.
بگشتاسب گفت ای پسندیده شاه
ترا کرد باید به بهمن نگاه.
فردوسی.
ای پسندیدگان خسرو شرق
همنشینان او ببزم و بخوان.
فرخی.
و داود از همه ٔ فرزندان سلیمان را پسندیده تر داشت. (مجمل التواریخ والقصص ).
فریدون وزیری پسندیده داشت
که روشن دل و دوربین دیده داشت.
سعدی (بوستان ).
حکایت شنو، کودک نامجوی
پسندیده پی بود وفرخنده خوی.
سعدی (بوستان ).
نه همه گفتار ز انسان خوش است
هرچه پسندیده بود آن خوش است
گفته که رمزیش نباشد ز بن
لحن بود زمزمه ٔ بی سخن.
امیرخسرو.
|| ستوده (مقابل نکوهیده ).ممدوح. محمود. حمید :
ای برآورده ٔ سلطان وپسندیده ٔ خلق
ای ز فضل تو رسیده بهمه خلق خبر.
فرخی.
چند آثار ستوده و سیرتهای پسندیده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 385). و او سیرتی سپرد سخت پسندیده. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ). نیکوئی بهمه ٔ زبانها ستوده است و بهمه ٔ خردها پسندیده. (نوروزنامه ).
از همه چیزهای بگزیده
هست جودالمقل پسندیده.
سنائی.
بر آنچه ستوده ٔ عقل و پسندیده ٔ طبع است اقبال کنم. (کلیله و دمنه ). پسندیده تر سیرتها آن است که بتقوی و عفاف کشد. (کلیله و دمنه ). و پسندیده تر افعال و اخلاق مردمان تقوی است. (کلیله و دمنه ).
هر چه بر لفظ پسندیده ٔ او رفت ورود
پادشاهان جهان را به از آن نیست تحف.
سوزنی.
کار لشکرشکنی دارد و کشورگیری
درچنین کار پسندیده چرا این تأخیر.
سوزنی.
|| محمود :
بر آن نامها مهر بنهاد شاه
بخواندآن پسندیده ٔ نیکخواه.
فردوسی.
- پسندیده حریم ؛ نیک پیرامون :
در حریم تو امانست و ز غمها فرج است
شاد زی ای هنری حُرّ پسندیده حریم.
فرخی.
- پسندیده خوی ؛ نیکخوی. پاکیزه خوی. خوشخوی :
شادمان باد و بکام دل خویش
آن پسندیده خوی خوب سیر.
فرخی.
برهمن ز شادی برافروخت روی
پسندید و گفت ای پسندیده خوی.
سعدی.
رگت در تن است ای پسندیده خوی
زمینی در آن سیصد وشصت جوی.
سعدی (بوستان ).
- پسندیده رای ؛آنکه رای و عقیده ٔ وی را تحسین کنند. نیکرای.نیکورای. خوب رای :
پسندیده رائی که بخشید و خورد
جهان از پی خویشتن گرد کرد.
سعدی (بوستان ).
- پسندیده سیر ؛ آنکه سیرت و کردار وی نیک بود. نیکوسیر :
جاودان شاد و تن آزادزیاد
آن نکوروی پسندیده سیر.
فرخی.
شکر باید کند ایزد را سلطان که کند
بچنین شاه نکو رسم پسندیده سیر.
فرخی.
- پسندیده کار ؛ آنکه کارهای وی نیک و مستحسن باشد. نیکوکار :
پسندیده کاران جاوید نام
تطاول نکردند بر مال عام.
سعدی.
مُتطرِّس ؛ مرد ریزه کار و پسندیده کار. (منتهی الارب ).
- پسندیده کیش ؛ آنکه رفتار یا آئین نیکو دارد :
کله دلو کرد آن پسندیده کیش
چو حبل اندر آن بست دستار خویش.
سعدی (بوستان ).
- پسندیده گوی ؛ آنکه گفتار وی نیکو و مطبوع و خوش آیند باشد.
- پسندیده مرد ؛ نیکمرد :
فرستاده گفت ای پسندیده مرد
سخنهای دانا توان یاد کرد.
فردوسی.
به بهرام گفت ای پسندیده مرد
برآید بدست تو این کار کرد.
فردوسی.
بدو گفت شاه ای پسندیده مرد
کلیله روان مرا زنده کرد.
فردوسی.
ز لهراسب شاه آن پسندیده مرد
که ترکان بکشتندش اندر نبرد.
فردوسی.
بدو گفت شاه ای پسندیده مرد
سخن گوی و از راه دانش مگرد.
فردوسی.
بیامد به ایوان پسندیده مرد
ز هرگونه اندیشه هایاد کرد.
فردوسی.
- پسندیده هوش ؛ عاقل :
چنین گفت پیری پسندیده هوش...
سعدی (بوستان ).

معنی پسندیده به فارسی

پسندیده
( اسم ) ۱- پذیرفته قبول کرده مطبوع خوش آمده خوش آیند مرضی . ۲- خوب نیک نیکو نغز مستحسن . ۳- برگزیده منتخب ممتاز . ۴- ستوده محمود ممدوح .
پسند بودن مطبوع بودن
( صفت ) نیکخوی پاکیزه خوی خوشخوی .
( مصدر ) پسندیدن
( صفت ) نیک رای خوب رای .
( صفت ) آنکه سیرت وی نیک است نیکو سیر.
( صفت ) آنکه گفتارش نیکو و خوشایند باشد.
( اسم ) نیکمرد .
( صفت ) عاقل باهوش .
( صفت ) نیکو کار.
( صفت ) آنکه رفتار یا آیین نیکو دارد.

معنی پسندیده در فرهنگ معین

پسندیده
(پَ سَ دِ) (ص مف .) ۱ - پذیرفته . ۲ - خوش آمده . ۳ - برگزیده .

معنی پسندیده در فرهنگ فارسی عمید

پسندیده
۱. خوب و مرغوب.
۲. برگزیده.
۳. پسندکرده شده.

پسندیده در جدول کلمات

پسندیده
نیک
پسندیده شده
مشکور
پسندیده و لایق
شایگان
پســندیده و نیکو
خوب
رفتار پسندیده | ادب
نزاکت

معنی پسندیده به انگلیسی

good (صفت)
قابل ، شایسته ، پسندیده ، خوب ، صحیح ، سودمند ، مهربان ، مطبوع ، خیر ، خوش ، پاک ، نیک ، نیکو ، ارجمند ، خوشنام
acceptable (صفت)
قابل قبول ، قابل پذیرش ، پذیرفتنی ، مقبول ، مناسب ، پسندیده ، پذیرا ، خوشایند ، خوب
desirable (صفت)
پسندیده ، خوش ایند ، مطلوب ، مرغوب ، خواستنی
admirable (صفت)
پسندیده ، قابل تحسین ، ستوده ، قابل پسند ، خیلی خوب
pleasant (صفت)
پسندیده ، خوب ، خوش ایند ، دلپذیر ، مطبوع ، خوشحال ، خوش نما ، باصفا ، خوش ، خوش مشرب ، نیکو ، مورد پسند
honorable (صفت)
پسندیده ، عالیجناب ، سربلند ، خوش طینت ، محترم ، شریف ، شرافتمندانه ، بزرگوار ، شایان تعریف ، ابرومند ، لایق احترام

معنی کلمه پسندیده به عربی

پسندیده
جدير بالاعجاب , جيد , شريف , لطيف , مرغوب , مقبول
استصوب

پسندیده را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی پسندیده

ابوالفضل عسکری ٢٠:٠٦ - ١٣٩٨/٠١/١٧
دلپزیر
|

رضایی ٠١:٠٥ - ١٣٩٨/٠٣/١٩
مورد قبول
|

پیشنهاد شما درباره معنی پسندیده



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی پسندیده   • نامه آیت الله پسندیده   • پسندیده در جدول   • دانلود کتاب خاطرات آیتالله پسندیده   • فرزندان آیت الله پسندیده   • دانلود کتاب خاطرات آیت الله پسندیده   • خاطرات آیت الله پسندیده pdf   • سید نورالدین هندی   • مفهوم پسندیده   • تعریف پسندیده   • معرفی پسندیده   • پسندیده چیست   • پسندیده یعنی چی   • پسندیده یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی پسندیده
کلمه : پسندیده
اشتباه تایپی : ~skndni
آوا : pasandide
نقش : صفت
عکس پسندیده : در گوگل


آیا معنی پسندیده مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )