برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1354 100 1

پس

/pas/

مترادف پس: پشت، پی، ته، خلف، دنبال، ظهر، عقب، ورا، آنگاه، بنابرین، درنتیجه، سپس، لذا، بعد

معنی پس در لغت نامه دهخدا

پس. [ پ َ ] (اِ)پشت (مقابل پیش ). پشت سر. از پشت. عقب. در عقب. دنبال. بدنبال. پی. در پی. خلف. وراء. ظهر :
چون رسنگر ز پس آمد همه رفتار مرا
بسغر مانم کو بازپس اندازد تیر .
ابوشکور.
ما برفتیم و شده نوژان و کحلان (؟) از پس ما
بشبی گفتی تو کش سلب از انقاس است.
منجیک.
مجاشعبن مسعود السلمی را پس یزدجرد بفرستاد. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). چون لشکر از بیابان بیرون آمد بازرگانان هنوز ازپس بودند و راه بیمناک نبود. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). زکریا علیه السلام از شهر بگریخت و روی سوی شام نهاد که از پس مریم برود و خلق از پس وی سر بیرون نهادند. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). اردشیر سپاه برگرفت و از پس اردوان برفت و او را اندر یافت. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). مروان از سپاه خود سرهنگی را بیرون کرد و چهل هزار مرد بدو داد و بدان راه فرستاد که هزار طرخان همی آمد و خود از پس او همیرفت. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ).
بیامد پس او گزیده سوار
پس شهریار جهان نیوزار.
دقیقی.
به ایران شویم از پس کار اوی
نترسیم از آزار و پیکار اوی.
دقیقی.
بیا تا شویم از پس کار اوی
نگر تا نترسی ز پیکار اوی.
دقیقی.
نرم نرمک ز پس پرده بچاکر نگرید
گفتی از میغ همی تیغ زند گوشه ٔ ماه.
کسائی.
پس منجنیق اندرون رومیان
ابا چرخ ها تنگ بسته میان.
فردوسی.
پس اندر سواران برفتند گرم
که بر شیر جنگی بدرند چرم.
فردوسی.
پس اندر دلیران زابلستان
برفتند با شاه کابلستان.
فردوسی.
چو گودرز برخاست از پیش اوی
پس پهلوان تیز بنهاد روی.
فردوسی.
براز ستاره چنو کس نبود
ز رای و بزرگی ز کس پس نبود.
فردوسی.
پس هریک اندر دگرگون درفش
همه با دل (؟) و تیغ و زرینه کفش.
فردوسی.
گر او رفت ما از پس او رویم
بداد خدای جهان بگرویم.فردوسی. ...

معنی پس به فارسی

پس
بعد، عقب، دنبال، پشت سر، خلاف پیشباری، بنابراین، پسروپور
( اسم ) پسر پور ابن : ( پس شاه لهراسب گشتاسب شاه نگدار گیتی سزاوارگاه . ) ( دقیقی )
[aft] [حمل ونقل دریایی] عقب یا نزدیک یا به سمت پاشنۀ شناور
[ گویش مازنی ] /pes/ بیماری پوستی – برص - کسی که دچار بدبختی و فقر شده باشد & فرد اخمو و ترش رو & بادمعده & چسبناک - چسبندگی توتون، شیرین و غیره & پشت دنبال & رماندن حیوان جهت هدایت به سمت دام به منظور شکار کردن آن
( اسم ) آب دوم که از انگور و میوه و گل و مانند آن گیرند طعم و مزه و بوی آن از آب اول کمتر است مقابل سر آب : پس آب گلاب .
مقابل سراب آب دوم که از انگور فشرده یا گوشت پخته و غیر آن گیرند که آنرا مزه یا بوئی یا قوتی کم مانده باشد
[postconception] [علوم سلامت] مربوط به بعد از آبستنی
[ گویش مازنی ] /pas aarden/ پس آوردن – عودت دادن مال – بازگرداندن
[ گویش مازنی ] /pas aaft/ آب غوره ی آمیخته با تفاله که آنرا جدا سازند
( مصدر ) باز گشتن عقب رفتن .
غلبه کردن بر حریف شدن
سپس .
سپس
( اسم ) آهنی باشد که کفشگران در پس کفش نهند تا بان کفش را فراخ کنند آنگاه که قالب را در کفش کنند .
ساقه و موخره لشکر فوج پسین
( مصدر ) رد کردن چیزی مراجعت دادن : کتابی که گرفته بود پس آورد.
( مصدر ) رد کردن چیزی مراجعت دادن : کتابی که گرفته بود پس آورد.
مراجعت دادن چیزی رد کردن چیزی ...

معنی پس در فرهنگ معین

پس
رفتن (پَ. رَ تَ)(مص ل .)۱ - عقب رفتن . ۲ - تنزل کردن .
(پَ) ۱ - (حر اض .) پشت ، عقب ، آن سوی . ۲ - (ق .) پشت سر، دنبال . ۳ - پس از همه ، آخر کار. ۴ - (حر رب .) آن گاه ، آن وقت . ۵ - از این رو، بنابراین . ۶ - (اِ.) قسمت عقب ، مؤخر. ۷ - دبر، کون . ،~ و پیش جابه جا، به صورتی غیر از صورت اصلی . ،~ پسکی عقب ع
(پُ) [ په . ] (اِ.) پسر، پور.
(پَ) (اِمر.) ۱ - آب پس مانده ، آبی که از تبخیر یا تقطیر چیزی می گیرند. ۲ - چایی که چند بار آب جوش را در آن ببندند و چای کم رنگ و بی مزه ای به دست آورند.
( ~. هَ) (اِمر.) آهنی باشد که کفشگران در پس کفش نهند تا به آن کفش را فراخ کنند آنگاه که قالب را در کفش کنند.
( ~. وَ دَ) (مص م .) مراجعت دادن ، برگرداندن چیزی .
(پَ . اُ) (اِ. ص .) ۱ - بدهی عقب افتاده . ۲ - اندوخته ، ذخیره .
( ~. اُ دَ) (مص ل .) ۱ - عقب افتادن ، عقب ماندن . ۲ - افتادن به پشت و مردن .
( ~. اَ کَ دَ) (مص م .) پس انداز کردن ، ذخیره کردن .
(پَ. اَ تَ) (مص م .) ۱ - تأخیر کردن . ۲ - پس انداز کردن . ۳ - (عا.) کنایه از: بچه به دنیا آوردن .
(پَ اَ) (اِ.) ذخیره ، اندوخته .
( ~. کَ دَ) (مص م .) ذخیره کردن ، صرفه جویی کردن .
(پَ. خُ) ۱ - (ص فا.) کسی که بازماندة غذای دیگران را می خورد. ۲ - ...

معنی پس در فرهنگ فارسی عمید

پس
۱. بنابراین: او بیمار شد، پس به مدرسه نرفت.
۲. آنگاه، آنگه، بَعد از آن: بچه ها بلند شدند، پس استاد آمد.
۳. (اسم) عقب، پشت سر: تنِ من جمله پسِ دل رود و دل پس تو / تن هوای دل و دل جمله هوای تو کند (منوچهری: ۲۷).
۴. (اسم) پشت.
۵. (صفت) [قدیمی] عقب مانده.
۶. (صفت) [قدیمی] دیر.
* پس افتادن: (مصدر لازم) [عامیانه]
۱. غش کردن، عقب افتادن، پس ماندن.
۲. به پشت افتادن.
* پس افکندن: (مصدر متعدی) [قدیمی] = * پس انداختن
* پس انداختن: (مصدر متعدی)
۱. [عامیانه] به وجود آوردن بچه، به دنیا آوردن.
۲. عقب انداختن.
۲. پس انداز کردن.
* پسِ پشت:
۱. پشت سر، عقب سر.
۲. دنبال.
* پس دادن: (مصدر متعدی)
۱. رد کردن چیزی که از کسی گرفته شده، بازگردانیدن.
۲. ادا کردن.
۳. آب بیرون دادن کوزه یا ظرف دیگر، تراوش کردن.
* پس رفتن: (مصدر لازم) به عقب بازگشتن، عقب رفتن.
* پس زانو نشستن: [مجاز] در گوشه ای نشستن و زانوها را در بغل گرفتن: پس زانو منشین و غم بیهوده مخور / که ز غم خوردن تو رزق نگردد کم وبیش (؟: لغت نامه: پس زانو نشستن).
* پس زدن: (مصدر متعدی)
۱. عقب زدن.
۲. دور کردن چیزی از روی چیز دیگر.
* پس ستاندن: (مصدر متعدی) [قدیمی] = * پس گرفتن
* پس ستدن: (مصدر متعدی) [قدیمی] = * پس ستادن
* پس سر: پشت سر، عقب سر، قفا.
* پس فتادن: (مصدر لازم) [قدیمی] = * پس افتادن
* پس فرستادن: (مصدر متعدی)
۱. بازگردانیدن، عودت دادن.
۲. رد کردن چیزی که کسی فرستاده.
۳. بازگرداندن چیزی که از کسی گرفته شده.
* پس کردن: (مصدر متعدی) [قدیمی] کنار زدن، یک سو کردن کسی یا چیزی از جایی.
* پس کشیدن: (مصدر لازم) = * پس رفتن
* پس گرفتن: (مصدر متعدی)
۱. گرفتن چیزی که به کسی داده شده، واستدن.
۲. چیزی را که فروخته شده از خریدار گرفتن و پول آن را رد کردن.
* پس ماندن: (مصدر لازم) عقب ماندن، عقب افتادن، دنبال ماندن.
* پس نشاندن: (مصدر متعدی)
۱. به عقب راندن.
۲. کسی را پس زدن و دور کردن.
۳. سپاهیان دشمن را شکست دادن و دور کردن.
* پس نشانیدن: (مصدر متعدی) [قدیمی] = * پس نشاندن
* پس نشستن: (مصدر لازم)
۱. خود را پس کشیدن.
۲. در جنگ ...

پس در جدول کلمات

پس
دنبال
پس ا نداز کردن
اندوختن
پس از بقیه
اخرین
پس از سامانیان بر ایران حکومت کردند
سوییچ
پس از قهر
اشتی
پس از محرومیت طولانی به نعمتی رسیدن وکاملا استفاده کردن
دلی از عزا دراوردن
پس از مقام رهبری••• عالی ترین مقام رسمی کشور است
رییس جمهور
پس از کار طولانی ضروری است
استراحت
پس انداز
اندوخته
پس دادن
باز گرداندن

معنی پس به انگلیسی

back (قید)
دور از ، به عقب ، عقب ، در عقب ، پس ، از عقب
so (قید)
بنابر این ، پس ، همینطور ، انقدر ، چنان ، همچنان ، چنین ، چندین ، بهمان اندازه ، چندان ، اینقدر ، بقدری ، این طور ، همچو ، همینقدر ، از انرو ، باین زیادی
thus (قید)
بنابر این ، پس ، چنان ، چنین ، این طور ، بدین گونه ، بدینسان ، بدین معنی که ، از این قرار
ergo (قید)
بنابر این ، پس
forth (قید)
جلو ، پس ، پیش ، بیرون از ، از حالا ، دور از مکان اصلی
again (قید)
از نو ، دوباره ، پس ، باز هم ، باز ، دیگر ، مجددا ، نیز ، یکبار دیگر ، مکرر ، دگربار ، بعلاوه ، از طرف دیگر
then (قید)
بعد از ، سپس ، پس ، بعد ، انگاه ، در ان هنگام ، در انوقت ، انوقتی
afterwards (قید)
سپس ، بعد از آن ، بعدا ، پس از ان ، پس

معنی کلمه پس به عربی

پس
ثانية , ظهر , فصاعدا , لذا , هکذا
ثم
بعد , منذ
بعيدا , فيما بعد
لذلک
بعد ذلک , قادم
تاخر , متاخر
احتياط ، اِدّخاري
اِدَّخَرَ
انقذ ، اِدّخار
ملحق
اثر , لاحق
ارجاع
اعد دفع , تغوط
اعد دفع
کساد
عتلة
تقاعد , رجعي
عرقوب
أحْجَمَ

پس را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

آریا بهداروند
در زبان لری بختیاری به معنی
پست.زشت

K. A
تا ،شاید
محمدحسنی نیا
درزبان کردی به معنی گوسفندهم کاربرددارد.
میلاد زمانی
عقب،گذشته،قبل از،پشت
Hizan
در بلوچی و کوردی گوسفند
محمد
در زبان سنگسری گوسفند

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• خونریزی پس از زایمان   • رابطه زناشویی بعد از سزارین   • نزديكي بعد از پريود   • پش   • اولين نزديكي با همسر   • سک   • احكام نزديكي بعد از زايمان   • معنی پس   • مفهوم پس   • تعریف پس   • معرفی پس   • پس چیست   • پس یعنی چی   • پس یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی پس
کلمه : پس
اشتباه تایپی : ~s
آوا : pas
نقش : قید
عکس پس : در گوگل

آیا معنی پس مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )