برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1287 100 1

پشک

/peSk/

مترادف پشک: پشکل، سرگین، قرعه

معنی پشک در لغت نامه دهخدا

پشک. [ پ ِ / پ ُ ] (اِ) پشگ. پشکل. فضله ٔ گوسفند و بزو شتر و آهو و خر و اشتر و هم از گاو آنگاه که سخت و مدور باشد. سرگین گوسفند و بز و آهو و امثال آن. پشکر. پشکره. پشکله. (برهان قاطع) (فرهنگ رشیدی ). بعر. بعره و آن فضله ٔ حیوان باشد از ذوات الخُف و ذوات الظلف. ذَبلة. وعلة. عُرّة. (منتهی الارب ) :
پشک بز ملوکان مشک است و زعفران
مستان تو مشکشان و مده زعفران خویش.
ابوالعباس (ازلغت نامه ٔ اسدی ).
مشک تبتی به پشک مفروش
مستان بدل شکر تبرزین.
ناصرخسرو.
دل بر آن نه که باشد از خانه
پشک تو به که مشک بیگانه.
سنائی.
مشک و پشکت یکی است تا تو همی
ناکده را ندانی از عطار.
سنائی.
جائی که مشک و پشک بیک نرخ است
عطار گو ببندد دکان را.
؟
و قولنج راستینی پنج نوع است یکی آنکه ثقل در روده ها خشک گردد و بنادق شود بر سان پشک اشتر و دیگر جانوران که پشک ایشان را بتازی بعرة گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
ورنه مشک و پشک پیش اخشمی
هر دو یکسان است چون نبود شمی.
مولوی.
گفت جایش را بروب از سنگ و پشک
ور بود تر ریز بر وی خاک خشک.
مولوی (از فرهنگ رشیدی ).
اگرچند زاهو بود پشک و مشک
ولی پشک چون مشک نارد بها.
ابن یمین.
ارض مدعوکه ؛ زمین که از کثرت مردم و کثرت پشک و کمیز شتران فاسد گردیده باشد... ارض مدکدکه ؛ زمین که از کثرت پشک و کمیز شتر فاسد شده باشد. دمال ؛ پاسپرده ستوران از پشک و خاشاک. دِمن ؛ پشک شتر و گوسپند و جز آن. عبس ؛ سرگین و پشک و جز آن خشک شده بر ذنب ستور. (منتهی الارب ). || سرگین مگس و زنبور عسل :
بطبل نافه ای مستسقیان بخورد جراد
بباد روده ٔ قولنجیان به پشک ذباب.
خاقانی.
|| در تداول عامه ، برجستگی دو سوی بیرونی بینی از طرف زیرین. هر یک از دوطرف وحشی سفلای بینی. نرمی و پره های بینی. طرف بینی.بچش. اَرنبة . || قرعه را گویند که شریکان میان خود بجهت تقسیم اسباب و اشیاء بیندازند. (برهان قا ...

معنی پشک به فارسی

پشک
پشکل، سرگین گوسفندوبزوشترومانند آنها
( اسم ) خم خمچه خمبره یستوی ترشی مرطبان .
برابر کردن موافق ساختن
( مصدر ) ۱- فضله افکندن گوسفند و بز و مانند آن . ۲- قرعه کشیدن با انگشت قرعه افکندن اقتراع .
( مصدر ) پشک شدن موی . مجعد شدن جعودت
( مصدر ) پشک کردن موی. مجعد کردن تجعید ( تاج المصادر. )

معنی پشک در فرهنگ معین

پشک
(پَ) (اِ.) موی مجعد.
(پَ شَ) (اِ.) شبنم ، ژاله .
(پِ یا پُ) (اِ.) ۱ - پشکل ، سرگین گاو و گوسفند و شتر و بز و مانند آن . ۲ - قرعه ای که چند نفر در میان خود برای تقسیم اسباب و اشیاء یا انجام کاری بیندازند.
( ~. اَ تَ) (مص ل .) قرعه کشیدن ، قرعه کشی .

معنی پشک در فرهنگ فارسی عمید

پشک
پیشی، گربه.
تکۀ کاغذ یا چیز دیگر که هنگام تقسیم کردن چیزی به کار ببرند و به وسیلۀ آن سهم و نصیب هرکس را معین کنند، یا کاری را به عهدۀ کسی وابگذارند، قرعه.
* پشک انداختن: (مصدر لازم) قرعه انداختن، قرعه کشیدن.
شبنم.
پشکل، سرگین گوسفند، بز، شتر، و مانند آن ها: گفت جایش را بروب از سنگ و پشک / ور بُوَد تر، ریز بر وی خاک خشک (مولوی: ۲۰۳).

پشک را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

علی باقری
مشک و پشک برای کسی یکسان بودن: کنایه از عدم تشخیص خوب از بد نظیرِ دوغ و دوشاب برای وی یکسان بودن.
((مُشک پُشکت یکی است چون تو همی
ناکْ دِه را ندانی از عطار))
ناک ده: مغشوش و ناخالص (فروشنده ی عطریات تقلبی به زبان امروز بدلیجات فروش)
(تازیانه های سلوک، نقد و تحلیل قصاید سنائی، دکتر شفیعی کدکنی،زمستان ۱۳۸۳، ص۳۶۹.)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• پشک های مقبول   • یار سلامان   • معنی پشک   • قلزم   • آسمان دره   • گربه   • مفهوم پشک   • تعریف پشک   • معرفی پشک   • پشک چیست   • پشک یعنی چی   • پشک یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی پشک
کلمه : پشک
اشتباه تایپی : ~a;
آوا : peSk
نقش : اسم
عکس پشک : در گوگل

آیا معنی پشک مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )