برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1318 100 1

پیکر

/peykar/

مترادف پیکر: اندام، بدنه، تن، جثه، جسد، جسم، کالبد، هیکل، ریخت، صورت، هیات، تصویر، نقش، نگاره، پیکره، تندیس، مجسمه، رقم، پرچم، درفش، رایت، علم، لوا

معنی پیکر در لغت نامه دهخدا

پیکر. [ پ َ / پ ِ ک َ ] (اِ) مقابل بوم. مقابل زمینه. نقش پارچه. گل :
بیارید پرمایه دیبای روم
که پیکر بریشم بود زرش بوم.
فردوسی.
غلامان رومی بدیبای روم
همه پیکر از گوهر و زرّ بوم.
فردوسی.
بیاراست آنرا. [درفش کاویان ] بدیبای روم
ز گوهر بروپیکر و زرش بوم.
فردوسی.
دو صد خزّ و دیبای پیکر بزر
یکی افسر خسروی ، ده کمر.
فردوسی.
همه پیکرش گوهر آگنده بود
میان گهر نقشها کنده بود.
فردوسی.
بساطی بیفکند پیکر بزر
زبرجد درو بافته سر بسر.
فردوسی.
ز گستردنیها و دیبای روم
بر و پیکر زرّ و سیمینش بوم.
فردوسی.
ده اشتر همه بار دیبای روم
همه پیکر از گوهر و زرش بوم.
فردوسی.
بیاراست کاخی ز دیبای روم
همه پیکرش گوهر و زرش بوم.
فردوسی.
یکی خوب سربند پیکر بزر
بیابد ازین رنج فرجام بر.
فردوسی.
گهر بافته پیکر و بوم زر
درافشان چو خورشید تاج و کمر.
فردوسی.
نهاده بخیمه درون تخت زر
همه پیکر تخت درّ و گهر.
فردوسی.
بر ایشان جامه هائی بسته رنگین
همه منسوج روم و ششتر و چین
به پیکر هر یکی همچون بهاری
برو کرده دگرگونه نگاری.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین ).
رخش تابنده بر اورنگ زرین
میان نقش روم و پیکر چین.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین ).
یکی جامه پوشمت بی پود و تار
که گردش بود پیکر و خون نگار.
اسدی.
|| رقم. پیکره (در حساب و اعداد). || لوا. علم. درفش.چتر :
شهانش زیر دست و او زبر دست
هم از شاهی هم از شادی شده مست
سپهرش جای تاج و جای پیکر
زمینش جای رخت و جای لشکر.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین ).
|| بتخانه. بتکده :
دز سنگین که چون دو پیکری بود
نگه کن تا چه نیکو پیکری بود
بمجمر بر، رخان ویسش آتش
بر آتش بر، سیه ...

معنی پیکر به فارسی

پیکر
کالبد، تن، هیکل، تندیس، مجسمه، تصویری که بکشند
( اسم ) ۱- جسد جسم کالبد مقابل جان روان روح : ز نزدیک از جاسب ترک سترگ کجا پیکرش پیکر خوک و گرگ . ( شا. لغ. ) ۲- صورت تصویر نقش : خانه بر داشت پای تا سر خویش بر پرندی نگاشت پیکر خویش . ( هفت پیکر ۳ ) ۲۱۹- مجسمه تندیس تندیسه : اگر بتگر چو تو پیکر نگارد مریزاد آن خجسته دست بتگر. ( دقیقی ) ۴- زمینه نقش متن مقابل بوم : بیاراست آنرا( درفش کاویان را ) بدیبای روم ز گوهر برو پیکر وزرش بوم . ( شا. لغ. ) ۵- قماش مصور : ز گوهر زیوری کن گوهرت را ز پیکر خامه ای کن پیکرت را. ( ویس و رامین ) ۶- هیات صورت ریخت .۷- هر یک از صور فلکی : بیست و یک پیکر که از صقلاب دارد خیلتاش گرد راه خیل او تا قیروان افشانده اند. ( خاقانی ) ۸- فرهنگستان این کلمه را بجای رقم در اصطلاح حساب برگزیده مانند پیکر۵ و پیکر ۶ در عدد ۹ . ۵۶- علم درفش لوا رایت : هنوزش بود خون آلود خنجر هنوزش بود گرد آلود پیکر . دگر ره کار جنگ دشمنان ساخت در گرره پیکر کینه بر افراشت . ( ویس و رامین ) همانگه نای رویی درد میدند سر پیکر بدو پیکر کشیدند. ( ویس و رامین ) ۱٠- دختر زیبا نیکو لعبت : یکی گفت را من است این بوم آباد که پیکرهای او باشد بریزاد. ( نظامی ) ۱۱- بازیچه عروسک : بنات پیکرهایی کوچک که دختران بدان بازی کنند. ۱۲- صورت مقابل هیولی مایه : همه زو یافته نگار و صور هم هیولای ( هیولانی ) اصل هم پیکر . ( حدیقه ) یا پیکران . جمع پیکر صورت فلکیه اشکال نجومی .یا پیکر گاو. صراحیی که بصورت گاو ساخته باشندو در آن شراب خورند: آن لعل لعاب از دهن گاو فرو ریز تا مرغ صراحی کندت نغز نوایی ... از پیکرگاه آید در کالبد مرغ جان پر آن کز تن خم یافت رهایی . از گاو بمرغ آیا وز مرغ بماهی وز ماهی سیمین سوی دلهای هوایی . ( خاقانی ) ( از لعل لعاب مراد شراب است و دهن گاو کنایه از صراحی واز گاو بمرغ آید کنایه از آنست که ازصراحی بپیاله ریزد و ماهی سیمین کنایه ازانگشتانست که پیاله را بدست گیرد. یا پیکرهای آسمانی . صور متوهم. کواکب .
[airframe] [حمل ونقل هوایی] مجموعۀ هواگَرد به علاوۀ ارابۀ فرود، به استثنای موتور یا موتورها و سامانه ها و تجهیزات و تسلیحات و اقلام برداشتنی
پیکر آرا ...

معنی پیکر در فرهنگ معین

پیکر
(پِ کَ) (اِ.) ۱ - کالبد، جسم . ۲ - صورت ، تصویر. ۳ - شکل ، ریخت . ۴ - رقم . ۵ - نقش و نگاری که برای آرایش و زینت باشد.
(پِ یْ کَ) (اِمر.) ۱ - ستاره ، کوکب . ۲ - روشنایی صور فلکی .

معنی پیکر در فرهنگ فارسی عمید

پیکر
۱. کالبد، تن.
۲. هیکل.
۳. مجسمه، تندیس.
۴. (ریاضی) رقم، شیفر: عدد ۵۹۴ دارای سه پیکرِ ۴، ۹، و ۵ می باشد.
۵. [قدیمی] تصویری که نقاش بکشد.
کسی که اندام بسیارزیبا مانند اندام پری دارد.
دارای پیکر بزرگ مانند پیل، بزرگ جثه، تنومند.
با اندام زیبا و رنگارنگ مانند طاووس.
غول آسا ، بزرگ و مهیب، کسی یا چیزی که جثۀ بزرگ مانند غول دارد.
آن که پیکر سنگین دارد، سنگین وزن.
آن که پیکری زیبا مانند ماه دارد.
* ماه پیکر درفش: [قدیمی] درفش و بیرقی که بر آن نقش ماه باشد: یکی ماه پیکردرفش از برش / به ابر اندرآورده تابان سرش (فردوسی: ۳/۲۰).
درشت اندام، قوی هیکل.

پیکر در جدول کلمات

پیکر
کالبد, جسم , تن
پیکر انسان
اندام
پیکر تراش
مجسمه ساز
پیکر تراش ایتالیایی
برنینی
پیکر مرده
جسد
پیکر و اندام
جثه
پیکر و جسم
تن
پیکر و قالب
تن
تناور و دارای پیکر درشت
تنومند
دارای پیکر درشت
تنومند

معنی پیکر به انگلیسی

likeness (اسم)
تطابق ، شبیه ، شباهت ، همانندی ، پیکر ، شکل ، تشابه ، تصویر ، مشابهت
figure (اسم)
ظاهر ، فرم ، صورت ، طرح ، پیکر ، رقم ، شکل ، شخص ، نقش ، عدد
portrait (اسم)
شبیه ، نقاشی ، پیکر ، تصویر ، عکس یا تصویر صورت
body (اسم)
جسد ، لاشه ، بدن ، بدنه ، اندام ، جسم ، تن ، تنه ، پیکر ، جرم ، بالاتنه ، اطاق ماشین ، جرم سماوی
effigy (اسم)
صورت ، پیکر ، تمثال ، پیکرک
statue (اسم)
پیکر ، مجسمه ، تمثال ، هیکل ، تندیس ، پیکره
icon (اسم)
پیکر ، تصویر ، تمثال ، شمایل ، تندیس
digit (اسم)
پیکر ، رقم ، انگشت ، عدد
model (اسم)
طرح ، پیکر ، نمونه ، قالب ، نقشه ، سرمشق ، مدل

معنی کلمه پیکر به عربی

پیکر
ايقونة , تمثال , دمية , رقم
نحاة
نحة
تمثال
عملاق
بشع , عملاق , هائل

پیکر را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

تارا
Monument

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• دانلود سریال ماه پیکر دوبله فارسی   • دانلود قسمت اول سریال ماه پیکر   • دانلود رایگان سریال ماه پیکر   • دانلود ماه پیکر   • دانلود سریال ماه پیکر زبان اصلی   • معنی پیکر   • دانلود سریال ماه پیکر با زیرنویس فارسی   • قسمت اخر ماه پیکر   • مفهوم پیکر   • تعریف پیکر   • معرفی پیکر   • پیکر چیست   • پیکر یعنی چی   • پیکر یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی پیکر
کلمه : پیکر
اشتباه تایپی : ~d;v
آوا : peykar
نقش : اسم
عکس پیکر : در گوگل

آیا معنی پیکر مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )