انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1039 100 1

کارد

/kArd/

مترادف کارد: چاقو، خنجر، دشنه، ساطور، قداره، قمه، نشتر، نیشتر

معنی کارد در لغت نامه دهخدا

کارد. (اِ) آلت برنده ای از آهن که دارای تیغه و دسته است. (ناظم الاطباء). سِکّین. (ترجمان القرآن ) (دهار) (منتهی الارب ). مِخذَعَه. خیفَه. مِقَذّ. شَلط، شَلطاء. شِلقاء. نَصل. طلش مقلوب شَلط. (منتهی الارب ). سَخَّین. شَفَره. آلتی با تیغه ٔ آهنین و دسته ٔ چوبین و غیره برای بریدن چیزها چون میوه و چیزها چون میوه و گوشت و غیره.آلتی برای بریدن که بسوی دسته خم نشود بدانسان که چاقو خم شود و تیغه نیز کجی ندارد چنانکه شمشیر دارد.چاقوی بزرگ :
تا سمو سر برآورید از دشت
گشت زنگارگون همه لب کشت
هر یکی کاردی ز جان (خان ؟) برداشت
تا برند از سمو طعامک چاشت.
رودکی.
تو ندانی که مرا کارد گذشته است ز گوشت
تو ندانی که مرا کار رسیده است بجان.
فرخی.
یا زندم یا کندم ریش پاک
یا دهدم کارد یکی بر کلال.
حکاک.
ای تن ار تو کارد باشی گوشت [ تو ] فربه بری
چون شوی چون داسگاله خود نبرّی جز پیاز.
ابوالقاسم مهرانی.
شبی هموثاقی از آن وی به آهنگ وی که بر او عاشق بودی بنزد وی آمد، وی کارد بزد آن غلام کشته گشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 382).
این کارد نه از بهر ستمکاری کردند
انگور نه از بهر نبیذ است بچرخشت.
ناصرخسرو.
زو بوسه نیابی اگراو را نزنی کارد
هر چند که با کارد بوی ، او تن تنها.
ناصرخسرو.
لیکن رود این مرا همانا
کاشتر نکشم بکارد چوبین.
ناصرخسرو.
نبینی که چون کارد بر سر بود
قلم را زبانش روانتر بود.
سعدی (بوستان ).
شبانگه کارد بر حلقش بمالید
روان گوسفند از وی بنالید.
سعدی (گلستان ).
|| طلع. طَلح. وَلیع. ضَب ّ. اِغریض. (مهذب الاسماء). کافور. (قاموس ). کاناز. و آن چیزی است که از خرمابن برآید مانند دو نعل بر هم نهاده و آن شکوفه ٔ نخستین خرماست و پوست آن را کفری و چیز درونی آن را اغریض نامند. صاحب مهذب الاسماء در معنی ضب گوید: و شکوفه کاز [ یعنی که از ] کارد بیرون آید. و در معنی طلح نیز گوید: الطلح و الطلع کارد (در هر دونسخه ٔ خطی معتبر در هر دو جا کارد آمده است و در نسخه ٔ سوم که کمی مغلوط است در معنی ضب کاردو آورده و در معنی طلح کارد و ظاهراً کارد به این معنی همان کاناز است ).
- کارد به حلق مالیدن ؛ کنایه از ذبح کردن و گلو بریدن. (آنندراج ) :
شنیدم گوسفندی را بزرگی
رهانید از دهان و دست گرگی
شبانگه کارد بر حلقش بمالید
روان گوسفند از وی بنالید
که از چنگال گرگم درربودی
چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی.
سعدی (گلستان از آنندراج ).
- کارد خوردن بر چیزی ؛ رسیدن کارد بر چیزی. (آنندراج ).
- امثال :
کارد از گوشت گذشتن :
تو ندانی که مرا کارد گذشته است از گوشت
تو ندانی که مرا کار رسیده است بجان.
فرخی.
کارد به استخوان رسیدن . رجوع به مدخل کارد به استخوان رسیدن شود.
کارد دسته ٔ خود را نبرد. (از جامع التمثیل ).
کاردش بزنی خونش درنمی آید ؛ نهایت خشمگین است.
کارد مطبخ است ؛ بهمه کاری میخورد.
کارد و پنیر بودن ؛ سخت دشمن یکدیگر بودن.

معنی کارد به فارسی

کارد
چاقوی بزرگ دسته دارکه تیغه آن توی دسته خم نمیشود
( اسم ) آلتی مرکب از تیغ. آهنین یا فولادین که دارای دسته ای چوبین یا فلزی است و برای بریدن چیزها مانند میوه گوشت و غیره بکار رود : [ هر زنی را از ایشان ترنجی داد و کاردی ] . ( ترجمه. تفسیر طبری ) یا کارد جراحی . ۱ - کاردی که بهنگام عمل جراحی بکار برند . ۲ - نیشتر نشتر یا کارد قصابی . کاردی بزرگ که قصابان بکار برند ساتور . یا کارد قلم . قلمتراش . یا کارد گوشت کوب . کارد و چنگال . ۱ - کارد همراه چنگال ۲- ( بطور اطلاق ) لوازم سفره از کارد چنگال قاشق . یا کارد باستخوان آمدن ( رسیدن ) . بستوه آمدن بلب رسیدن : [ کار ستمت بجان رسیده است وین کارد باستخوان رسیده است ] . ( اخسییکتی ) یا کارد بحلق مالیدن . سر بریدن گلو بریدن ذبح کردن . یا کارد بر سر بردن . بریدن سر . یا کارد بر سر قلم بردن . تراشیدن آن : [ قلم سر سلطان چو نیکو نهفت که تا کارد بر سر نبردش نگفت ] . ( بوستان ) یا کارد برکشیدن . بر کشیدن کارد بیون آوردن آن از غلاف سل . یا کارد در پا افکندن ( انداختن ) . سخت و دشوار گردانیدن کار . یا کاردش میزدی خونش ( در ) نمیامد . ( بتعبیر مثلی ) بسیار عصبانی بود : [ شوهرش با تبسم تلخی که روی لبانش خشکیده بود بی آنکه حرفی بزند عکس را گرفت کاردش میزدی خونش در نمیامد . ( شام ۳۹۷ ) یا ( مثل ) کارد و پنیر بودن . سخت دشمن یکدیگر شدن .
آلت برنده از آهن که دارای تیغه و دسته است
کنایه از تنگ آمدن و قریب بهلاک شدن
بریدن سر
برکشیدن کارد یا شمشیر
شفره ساطور
کارد برا
( صفت اسم ) آلتی که برای تیز کردن کارد و چاقو بکار برند
آلتی که برای تیز کردن کارد و چاقو بکار رود
نیشتر نشتر
( اسم ) کارد کوچک .
( مصدر ) مورد اصابت ضرب. کارد واقع شدن .
رسیدن کارد بکسی یا چیزی
( مصدر ) ضربت خوردن با کارد : [ از مقربان یکی خود را بر سلطان افکند او را نیز کارد زد ] . ( سلجوقنام. ظهیری )
آنکه کارد بکسی زند چاقوکش
( صفت ) کسی که با کارد بدیگری ضربت زند چاقوکش .
عمل کارد زن
( صفت ) آنکه کارد سازد چاقو ساز .
آنکه کارد سازد
عمل و شغل کارد ساز . ۲ - ( اسم ) دکان کارد ساز .
[trench knife] [علوم نظامی] کارد مخصوصی برای سربازان مستقر در سنگر
کاردی که قصابان بکار برند
قلمتراش
( صفت ) کارد ساز سکاک : [ حمز. از جاهی کارد گر که مرید شیخ بود و شیخ را در حق او نظری تمامتر ... ] . ( اسرار التوحید ) .
کارد ساز و چاقو ساز
۱ - عمل و شغل کارد گر کارد سازی : [ در [ از جاه ] درویش بود حمزه نام و کارد گری کردی ... ] . ( اسرار التوحید ) ۲ - ( اسم ) دکان کارد گر .

معنی کارد در فرهنگ معین

کارد
[ په . ] (اِ.) ابزاری مرکب از یک لبة تیز و یک دسته که برای بریدن به کار رود، چاقو. ،~به استخوان کسی رسیدن کنایه از: وضع بسیار سختی داشتن . ، مثل ~ُ پنیر بودن کنایه از: سخت مخالف و دشمن یکدیگر بودن .

معنی کارد در فرهنگ فارسی عمید

کارد
وسیله ای دارای دسته و تیغه برای بریدن.

کارد در جدول کلمات

کارد
چاقو
دسته هر چیزی مانند کارد و خنجر
مشته
سنگی که با آن کارد تیر میکنند
فسان
سوهان کارد تیز کنی
ساو

معنی کارد به انگلیسی

gully (اسم)
مجرا ، ابکند ، کاریز ، زه کشی ، ساطور ، اب گذر ، دره کوچک ، راه آب ، کارد
knife (اسم)
شمشیر ، تیغه ، کارد ، نیشتر ، چاقو ، گزلیک
stiletto (اسم)
دشنه ، کارد

معنی کلمه کارد به عربی

کارد
سکين , مجري
منجل
سکين
لوازم المائدة
لوازم المائدة

کارد را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

ستاره > سما
حسن قاسمی > راهیابی
نرجس عبادی > stunned speechless
مجتبی > مجتبی قمچقایی
مجتبی > مجتبی
Amirhossein > refine
Shiva > taught
Fati > روانشناسی

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• کارد شکاری   • چاقو گربر   • کارد دعوا   • کارد پرتابی   • تفاوت کارد و چاقو   • خرید چاقو نظامی   • کارد سلاخی   • تیزترین چاقوی دنیا   • معنی کارد   • مفهوم کارد   • تعریف کارد   • معرفی کارد   • کارد چیست   • کارد یعنی چی   • کارد یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی کارد
کلمه : کارد
اشتباه تایپی : ;hvn
آوا : kArd
نقش : اسم
عکس کارد : در گوگل


آیا معنی کارد مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )