انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 1071 100 1

کاسه

/kAse/

مترادف کاسه: پیاله، تاس، جام، راک، ساغر، ظرف، قدح، کاس

معنی کاسه در لغت نامه دهخدا

کاست.(مص مرخم ، اِمص ) کاستن. کاهیدن. نقصان :
چو خورشید بی کاست بادی و راست
بداندیش چون ماه بگرفته کاست.
اسدی.
گرچه اندوه تو و بیم تو از کاستن است
ای فزوده ز چراچاره نیابی تو ز کاست.
ناصرخسرو.
ازیرا که همچون گیا در جهان
رونده ست همواره بیشی و کاست.
ناصرخسرو.
آفت کاست یافت بر من دست
انده خواست گشت بر من چیر.
مسعودسعد.
گر شمع تویی مرا چرا باید سوخت
ور ماه تویی مرا چرا باید کاست.
امیر معزی (از جهانگیری ).
زآنکه در حسن برافزونی و بر کاست نه ای
من بعشق تو بر افزونم و بر کاست نیم.
سوزنی.
|| (اِ) کم. ناقص. مقابل فزود :
هست لایق با چنین اقرار راست
آن نصیحت ها و آن کردار کاست.
مولوی.
دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست
کو بدریاها نگردد کم ّ و کاست.
مولوی.
ببند ای پسر دجله در آب کاست
که سودی ندارد چو سیلاب خاست.
سعدی (بوستان ).
|| (ن مف ) کاسته. گمشده. (جهانگیری ). نقصان یافته. || (فعل ) ماضی کاستن. (برهان ) :
یکی مرغ بر کوه بنشست و خاست
چه افزود بر کوه و از وی چه کاست.
نظامی (اقبالنامه ص 247).
نانم افزود و آبرویم کاست
بی نوائی به از مذلت خواست.
سعدی.
|| (اِ) دروغ باشد که عربان کذب گویند. (برهان ). گاهی افاده ٔ معنی دروغ و کج نیز کند. (آنندراج ).

کاسه. [ س َ / س ِ ] (اِ) ظرفی باشد که چیزی در آن خورند. (برهان ). ناجود و قدح و جام و ساغر و پیاله و دوری و طبقچه ٔ بزرگ و یا کوچک مسین و یا چوبین و یا گلین و بادیه و قدح چینی بزرگ و کوچک و هرظرفی که در آن چیزی خورند. (ناظم الاطباء). ظرف مدور از فلز یا گل که دیواره اش بلند باشد و برای حمل غذا و آب استعمال میشود و قسم بزرگ آن را قدح هم گویند. این لفظ مأخوذ از کاس عربی است. (فرهنگ نظام ). کاس. رجوع به کاس شود : و از آمل آلاتهای چوبین خیزد چون کفچه و شانه و شانه نیام و کاسه و طبق. (حدود العالم ).
که چون شاه کسری خورش خواستی
یکی خوان زرّین بیاراستی
سه کاسه نهادی برو از گهر
به دستار زربفت پوشیده سر.
فردوسی.
شمشیر تو خوانی نهد از بهر دد و دام
کز کاسه ٔ سر کاسه بود سفره ٔ خوان را.
انوری.
کاسه ٔ خاصان منه در پیش عام
ترک کن تا ماند این تقریر خام.
مولوی.
کاسه ٔ گرمتر از آش که دید
کیسه ٔبیش تر از کان که شنید.
جامی (امثال و حکم ).
کاسه ٔ چینی که صدا میکند
خود صفت خویش ادا میکند.
؟ (جامع التمثیل ).
قطیمه ؛ کاسه ای از طعام. (منتهی الارب ).
- کاسه به خون زدن و در خون زدن ؛ خون خوردن. (آنندراج ) :
صائب بخون دل نزند کاسه چون کند
هر کس که نیست دست بجام لبالبش.
صائب (از آنندراج ).
کاسه در خون جگرداران عالم میزند
از خمار ظالم آن چشم بی پروا مپرس.
صائب (از آنندراج ).
- کاسه بر سر شکستن ؛ مورد افشای راز شدن یا کردن کسی و کاسه بر سر کسی شکستن ، کنایه از رسوا کردن او را و قدح بر سر کسی شکستن نیز بهمین معنی است. (آنندراج ) :
چنان ز ناله ٔ مستانه بی تو نالیدم
که کاسه بر سر آواز شیر بیشه شکست.
محسن تأثیر.
پیش ساقی لب ز حرف زهد و تقوی بسته ایم
کاسه ٔ زاهد مبادا بر سر ما بشکند.
محمدقلی سلیم.
و رجوع به مجموعه ٔ مترادفات ص 259 شود.
- کاسه بر کف داشتن ؛ برای دریوزه کردن بود. (آنندراج ) :
پگاه نغمه ٔ طنبور کاسه بر کف دست
گدای ناله ٔ شهناز کرده ای ما را.
میرنجات.
- کاسه به زیر کاسه ؛ فنی از کشتی که چانه ٔ خود را بچانه ٔ حریف می پیچند و بعضی گویند دست در زیر زانوی حریف بردن و از جا برداشتن است. (آنندراج ) :
چه خوری غصه ٔ گردون و غم تلواسش
قامت افراخته ای کاسه بزیر کاسش.
میرنجات.
- کاسه به سر و بر سر کشیدن ؛ از عالم ساغر بر سر کشیدن. (آنندراج ) :
وقت رندی خوش که در دوران برنگ لاله کرد
صاف و درد دهر را یک کاسه ای بر سر کشید.
مخلص کاشی (از آنندراج ).
چون زنگیی که کاسه ٔ شیری بسر کشد
شام سیاه هجر فرو برد روز را.
میرزا وحید (از آنندراج ).
- کاسه ٔ پنیر و کاسه ٔ جغرات ؛ کنایه از ماه بدر است. (ناظم الاطباء).
- کاسه پیش کسی بند کردن ؛ خوان به خدمت امیر بستن و به امید منفعت به خانه اش آمد وشد کردن یعنی چون کسی ملتزم به امری شود گویند در سر کار فلان امیر کاسه بند کرده است. (آنندراج ). و رجوع به «کاسه بند کردن » شود. و نیز به مجموعه ٔ مترادفات ص 136.
- کاسه ٔ چه کنم در دست داشتن ؛ همیشه مردد و همیشه از بخت شاکی بودن. مثال : فلان همیشه کاسه ٔ چکنم دردست دارد. (امثال و حکم دهخدا). و رجوع به کاسه کجانهم شود.
- کاسه در پیش کسی داشتن و پیش کف کسی داشتن ؛ احتیاج خود پیش کسی بردن. (آنندراج ) :
چشم بر فیض نظیری همه خوبان دارند
کاسه در پیش گدا داشته سلطانی چند.
نظیری.
رواست لاله اگر کاسه داشت پیش کفم
گلی است داغ که مخصوص گلستان منست.
(از آنندراج ).
- کاسه در زیر آن نیم کاسه یافتن ؛ فریب کسی ظاهر ساخته و عجائبات مشاهده نمودن. (غیاث ) (آنندراج ).
- کاسه کجا بر و کاسه کجا نه ؛ کسی که ناخوانده بر خوان مردم حاضر شود و بر این قسم مدار بگذارند و متأخران بدین معنی کاسه کجا برم و کاسه کجا نهم بصیغه ٔ متکلم استعمال کنند. (آنندراج ) :
آنجا که خوان همتت آراست روزگار
این هفت طاس گردون کاسه کجا برند.
کمال اصفهانی (از آنندراج ).
- کاسه کشیدن و نوشیدن وزدن ؛ کنایه از شراب خوردن. (آنندراج ) :
در این میخانه هر ایمایی از جایی خبر دارد
گدایی کاسه ای زد ساغر جمشید پیدا شد.
میرزا جلال.
چگونه کاسه ٔ پرزهر ناز را نوشند
جماعتی که بدآموز نعمت و نازند.
صائب.
ز خون شکوه ام چون لاله دامانی نشد رنگین
کشیدم کاسه های خون و برلب خاک مالیدم.
صائب.
- امثال :
کاسه ٔ آسمان ترک دارد.
کاسه جایی رود که بازآرد قدح .
|| بمعنی طبل و کوس و نقاره ٔ بزرگ هم آمده است. (برهان ) :
دهل و کاسه همانا که بشب زان نزنند
تا بخسبد خوش و کمتر بودش بر دل بار.
فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص 93).
گر فلک فریاد خصمت نشنود معذور هست
کاسه و کوس شهنشه گوش او کرکرده اند.
ادیب صابر.
|| شکم تار و ستار و کمانچه و چنگ و طبل و کوس و نقاره. (ناظم الاطباء).
- کاسه بردار :
چو دیده به طنبوره و تار او
ز رغبت شدی کاسه بردار او.
ملاطغرا (آنندراج ).
- کاسه ٔ نرگس ؛ جام گل نرگس :
از تهیدستی لب من کی شکایت آشناست
همچو نرگس کاسه ام خالیست اما بی صداست.
نورالعین واقف (از آنندراج ).
|| کنایه از فلک و آفتاب و زمین و دنیا باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء).

معنی کاسه به فارسی

کاسه
ظرف سفالی یاچینی توگودکه در آن غذامیخورند
( اسم ) ۱ - ظرفی چوبین سفالین یا چینی گود که در آن چیزی خورند یا نوشند سکره توضیح پیال. خرد را [ جام ] نام است و کلان را [ کاسه ] و متوسط را [ نیم کاسه ] و [ نصفی ] ( خان آرزو بنقل بهار عجم برهان : لغات متفرق. پایان کتاب ) : [ و از آمل آلاتهای چوبین خیزد چون کفچه و شانه و شانه نیام و کاسه و طبق ) . ( حدود العالم ) یا ترکیبات اسمی : کاسه آتشین . آفتاب . یا از آش داغ تر . دای. مهربانتر از مادر . یا کاسه بزیر کاسه ( کاس ) . ( کشتی ) . فنی است از کشتی بدین نحو که چان. خود را بجان. حریف می پیچند و بعضی گویند دست در زیر زانوی حریف زدن و از جای برداشتن است : [ چه خوری غص. گردون و غم تلواسش قامت افراختهای کاسه بزیر کاسش ] . ( میر نجات ) یا کاس. تنباکو . نم کن یا کاسه چشم . هر یک از دو حفر. استخوانی که در طرفین حفره های بینی در بالای استخوان فک اعلی و پایین قاعد. کاس. سر قرار دارد . هر یک از آنها بشکل هرم مربع القاعده ایست که قاعد. آن در جلو و راسش در عقب میباشد . کنار قاعد. کاس. چشم را لبه یا حدقه نامند . استخوانهایی که در تشکیل حفر. کاس. چشم شرکت میکنند عبارتند از : استخوانهای پیشانی اشکی بالهای استخوان خفاشی استخوان گونه تیغ. کاغذی استخوان پرویزنی استخوان کامی استخوان فک اعلی . در کاس. چشم کر. چشم و عضلات و عروق و اعصاب مربوط به چشم قرار دارند حفر. کاسه چشمی چشم خانه . یا کاس. در یوزه . کاس. گدایی : [ کاس. در یوزه سازد دید. یعقوب را ماه کنعان در هوای نکهت پیراهنش ] . ( صائب ) یا کاس. رنگ . ۱ - پیال. رنگ . ۲ - صدف رنگ . یا کاس. زانو . آیین. زانو رضفه کشکک : [ جام جم آیینه دار کاس. زانوی ماست ما چو طفلان هر طرف بهر تماشا میرویم ] . ( صائب ) یا کاس. سر . جعبه ای استخوانی است که دماغ را در بر دارد و مانند ظرفی سر بسته است و اسکلت سر را درذی فقاران بوجود میاورد . در انسان بشکل بیضی است و در دیگر حیوانات ذی فقار شکلش فرق میکند ولی در هم. ذی فقاران کاس. سرمخ یا دماغ را در بر دارد . در انسان کاس. سر یک بیضی کامل نیست بلکه قسمت عقب سر وسیع تر از جلو ( قسمت پیشانی ) است . محور کاس. سر از جلو بعقب کشیده شده و قسمت تحتانیش تقریبا مسطح است . کاس. سر دارای دو قسمت است : یکی فوقانی بنام سقف و دیگری تحتانی بنام قاعده حد فاصل این دو قسمت خطی است که از شیار بینی پیشانی تا بر جستگی پشت سری خارجی کشیده میشود و از قوسهای کاسه چشمی و وجنه یی و خط منحنی پشت سری فوقانی عبور میکند . سقف کاس. سر از استخوانهای آهیانه ( قحفین ) و استخوان پیشانی و استخوان پشت سری ( قمحدره ) و قسمتی از استخوانهای گیجگاه ( صدغین ) درست شده است و قاعد. کاس. سر از استخوان پرویزنی غربالی و خفاشی و پشت سری دو استخوان گیجگاهی ( صدغین ) ساخته شده است . سقف کاس. سر از خارج با پوست سر و از داخل با اغشی. مغز مجاور است . قاعد. کاس. سر دارای دو قسمت درون سری و برون سری است . قسمت درون - سری دارای سه طبقه است : طبق. فوقانی یاقدامی و طبق. میانی که در آنها نیمکره - های مغز قرار گرفته و طبق. خلفی که در آن مخچه جایگیر شده است . حد فاصل بین طبق. قدامی و میانی کنار خلفی بال کوچک شب پره ( خفاشی ) است و حد فاصل بین طبق. میانی و خلفی کنار فوقانی استخوان خاره است ( استخوان خاره قسمتی از استخوان گیجگاهی است که در امتداد مجرای گوش خارجی و بطرف داخل و جلو ممتد است ) . در قاعد. کاس. سر سوراخهای زیادی دیده میشود که از آنها عروق و اعصاب مختلف میگذرند . عدهای از این سوراخهابخارج مربوطند . قسمتی از سطح برون سری قاعد. کاس. سر در تشکیل حفره های مشترک بین صورت و سر دخالت میکند و عضلات زیادی باین قسمت برون سری متصل میشود جمجمه قحف : [ روزی که چرخ از کل ما کوزه ها کند زنهار کاس. سر ما پر شراب کن ] . ( حافظ ) یا کاس. سر نگون . ۱ - مفلس تهیدست : [ حباب را نبود جز خیال پوچ بسر هوا پرستی این کاسه سر نگون پیداست ] . ( خان خالص ) ۲ - آسمان . ۳ - مرد باهمت . یا کاس. غریبان . کاس. گدایان که در گوش. آن حلقه ایست که آنرا بکمر می آویختند : [ هم دیده ای که از جان در گاه سیف دین را چون کاس. غریبان حلقه بگوشم ایدر ] . ( خاقانی ) یا کاس. فغفور . پیال. چینی . یا کاس. گدایی . کاس. غریبان : [ آنرا که نیست قسمت از آرزو خدایی دایم گرسنه چشمست چون کاس. گدایی ] . ( صائب ) یا کاس. گردان . آسمان . یا کاس. گردون . آفتاب . یا کاس. ( کاسه ) گرمتر از آش . ۱ - شخصی که در کار دیگری بیش از خود او علاقه بخرج دهد . ۲ - کسی که بامری محال دست یازد : [ بر سر خوان وصل مهر ویان کاسه از آش گرمتر ماییم ] . ( ظهوری ) یا کاس. مهتابی . آیینه ای بود که از بالای برج میدان جنگ را روشن میکرده لنتر : [ کاسه های مهتابی در جمیع بروج روشن نموده که صحرا و قلعه مانند روز روشن گردید ] . ( مجمل التواریخ . گلستانه ) یا کاس. مینا . آسمان . یا کاس. نبات . نبات که بشکل کاسه ساخته شده باشد یا با کاسه بدان شکل داده باشند . یا کاس. نرگس . جام نرگس . یا کاس. نگون . آسمان . یا کاسه و کوزه . ۱ - کاسه ها و کوزه های خانه . ۲ - اثاث البیت : [ ای کز سر سبلتت رئیسی پیداست از کاسه و کوزه ات خسیسی پیداست ] . ( رهی شاپور ) کاسه و کوزه را بسر کسی شکستن . یا کاس. همسایه . کاسه ای که بعاریت گرفته باشند ( بود کاسه در پیش همسایه قرض . میر یحیی شیرازی ) . یا کاسه یوز . کاس. غریبان : [ خم دف حلقه بگوشی چون کاس. یوز کاهو و گورش با شیر نر آمیخته اند ] . ( خاقانی ) یا ترکیبات فعلی : کاسه انداختن اسب . سم زدن اسب بر زمین . یا کاسه بچین بردن . مثل است نظیر [ زیره بکرمان بردن ] : [ که می برد بعراق این بضاعت مزجات چنانکه زیره بکرمان برند و کاسه بچین ? ] ( سعدی ) یا کاسه بخون ( در خون ) زدن . خون خوردن : [ صائب بخون دل نزند کاسه چون کند هر کس که نیست دست بجام لبالبش ] . ( صائب ) یا کاسه بر سر شکستن . مورد افشای راز شدن ( یا کردن ) کسی . یا کاسه بر سر کسی شکستن . رسوا کردن او را قدح بر سر کسی شکستن : [ پیش ساقی لب ز حرف زهد و تقوی بسته ایم کاس. زاهد مبادا بر سر ما بشکند ] . ( محمد قلی سلیم ) یا کاسه بر کف داشتن . گدایی کردن : [ بگاه نغم. طنبور کاسه بر کف دست گدای نال. شهناز کردهای ما را ] . ( میر نجات ) یا کاسه بسر ( بر سر ) کشیدن . لا جرعه نوشیدن : [ چو زنگیی که کاس. شیری بسر کشد شام سیاه هجر فرو برد روز را ] . ( میرزا وحید ) کاسه پیش کسی بند کردن . بامید منفعت بخان. بزرگی رفت و آمد کردن . یا کاس. چشم در دست داشتن . همیشه مردد و از بخت شاکی بودن . یا کاسه در پیش ( یا : در پیش کف ) کسی داشتن . احتیاج خود پیش کسی بردن : [ چشم بر فیض نظیری همه خوبان دارند کاسه در پیش گدا داشته سلطانی چند ] . ( نظیری ) یا کاسه در زیر نیم کاسه بودن . ۱ - موضوعی پنهانی در میان بودن . ۲ - حیلهای در کار بودن . یا کاسه ( در ) زیر نیم کاسه یافتن . حقه و فریب کسی را پیدا کردن و ظاهر ساختن . یا کاسه کجا بر ( برم ) . کسی که نا خوانده بر خوان مردم ظاهر شود و بدین نحو روزگار گذراند کاسه لیس : [ آنجا که خوان همتت آراست روزگار این هفت طاس گردون کاسه کجا برند ] . ( کمال اصفهانی ) یا کاسه کجانه . ۱ - کسی که طفیلی بر خوان مردم حاضر شود . ۲ - کسی که بنادانی یا فضولی یا برای تملق در کاری دخالت کند : [ بو الفضولان برای تمکین را همه کاسه کجانهم دین را ] . ( سنائی ) یا کاسه و کوزه را سر ( بسر ) کسی شکستن . ۱ - با وجود بیگناهی او هم. تقصیرها را بدو نسبت دادن . ۲ - سر او تلافی خطای دیگران را در آوردن . یا کاسه ها بهم خوردن . هنگامه ها و غوغای عظیم پیدا شدن : [ دست رد بر سر معیوب جهان هم مگذار کاسه ها خورد بهم تاکشفی پیداشد ] . ( محسن تاثیر ) یا کاسه همسایه کردن . طعامی پخته برای همسایه فرستادن از ما حضر قسمتی برای همسایه فرستادن ۲ - طبل کوس نقار. بزرگ : [ دهل و کاسه همانا که بشب زان نزنند تا بخسبد خوش و کمتر بودش بر دل بار ] . ( فرخی ) توضیح نسخه بدل کاسه [ کوس ] است . [ صوفیان ... آب شب و روز در سماع دهل و کاسه و خرنای و طبل در رقص آمده ... ] . ( جوامع الحکایات ) ۳ - شکم تار و سه تار و کمانچه و غیره . ۴ - حق. گل
[calyx] [زیست شناسی] مجموعۀ کاسبرگ های یک گل * مصوب فرهنگستان اول
[ گویش مازنی ] /kaasse/ پیمانه ی چوبی به حجم حدود دویست و پنجاه سی سی & از اوزان که معادل سه کیلوگرم است
کنایه از آفتاب عالمتاب است
کنایه از سم زدن اسب بر زمین
( صفت ) ۱ - کسی که کاسه بازی کند . ۲ - محیل مکار : [ از حریفان قمار برده بسی کاسه بازی چنین ندیده کسی ] . ( میر یحیی شیرازی )
۱ - بازی با کاسه و آن چنین است که دو سه کاس. چینی را پر آب کنند و کاسه بازان واژگون شده کاسه ها بر پشت گذارند و بتحریک سرین آن را جنبانند و بدوش خود رسانند در حالی که قطرهای آب از آن آن نریزد : [ کاس. لاله اگر بشکست بر جای خود است ز انکه جای کاسه بازی مغز سنگ خاره نیست ] . ( کمال الدین ) ۲ - بیرون آوردن ظرفها از زیر خرقه برای تفریح تماشا گران . ۳ - مکاری حیله گری .
مثل است نظیر زیره به کرمان بردن
کنایه از هنگامه ها پیدا شدن و غوغای عظیم
جفنه مصیصه
( مصدر ) بند زدن ( کاسه ) .
( اسم ) کاسه و بشقاب
( صفت ) منسوب به کاسه بشقاب طوافی که کاسه و بشقاب سفالین فروشد .
( اسم ) شقایق نعمانی شقایق النعمان .
( صفت ) ۱ - آنکه ظروف شیشه یی و چینی و چوبی شکسته را با مفتولهای نازک بهم پیوندد کاسه دوز کلوا بند چینی بند زن . ۲ - ( کشتی ) آلتی که پهلوانان کشتی گیر مشهور با اجاز. استادان و مشایخ بکاس. زانوی خود می بسته و در وسط آن آیین. کوچکی نیز قرار میداده اند . این عمل کنایتی بود از اینکه زانوی صاحب کاسه بند بخاک نمیرسد ( پرتو بیضایی . تاریخ ورزش باستانی ایران ) .
کاسه پیوند کرده
( مصدر ) ۱ - تملق گفتن چاپلوسی کردن : [ میکند از بهر لبش نوشخند پیش لبش دختر رز کاسه بند ] . ( اشرف ) ۲ - طمع داشتن ( غیاث ) .
بند زدن کاسه شکسته بند زنی [ کاسه بندی چه خواهی از مجنون ? کیسه دوزی نیاید از طرار ] . ( اوحدی )
( صفت ) پر خور بسیار خوار ( سفره پرداز ) : [ تبسم کنان گل بر آورده سر که : ای کاسه پرداز خونین جگر . ] [ مرا مهلت عمر چندان کجاست که پشت محبت کنم با تو راست ? ] ( سالک قزوینی )
( اسم ) ۱ - لاک پشت کشف سنگپشت : [ لقم. خور چرب کرد زو فلک کاسه پشت ور نه شدی خشک شیر دای. اطفال کان ] . ( سیف اسفرنگی ) ۲ - آسمان فلک .
صحفه
دهی مخروبه ای است از بخش سمیرم

معنی کاسه در فرهنگ معین

کاسه
(س ) [ ازع . ] (اِ.) ۱ - پیاله ، ظرف . ۲ - کوس . ۳ - بیرونی ترین پوشش گل . ،~ی داغ تر از آش کنایه از: واسطه ای که از صاحب حق بیشتر جوش می زند. ،~ ای زیر نیم ~بودن کنایه از: نیرنگی در کار بودن . ، ~کوزة کسی را به هم زدن کنایه از: شر و فساد و خرابی
( ~ .) [ ع - فا. ] (حامص .) ۱ - بازی با کاسه و آن چنین است که دو سه کاسة چینی را پر آب کنند و کاسه بازان واژگون شده کاسه ها بر پشت گذارند و به تحریک سرین آن را جنبانند و به دوش خود رسانند در حالی که قطره ای آب از آن نریزد. ۲ - بیرون آوردن ظرف ها از زیر
( ~ . بَ) ۱ - (ص فا.) آن که ظروف شیشه ای و چینی و چوبی شکسته را بند می زند. ۲ - (اِمر.) آلتی که پهلوانان کشتی با اجازة استادان و مشایخ به کاسة زانوی خود می بسته و در وسط آن آیینة کوچکی نیز قرار می دادند. این عمل کفایتی بود از این که زانوی صاحب کاسه بند ب
( ~ ~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) تملق گفتن ، چاپلوسی کردن . ۲ - طمع داشتن .
( ~ . پُ) (اِ.) ۱ - لاک پشت ، سنگ پشت . ۲ - کنایه از: آسمان ، فلک .
( ~ .) (ص مر.) بخیل ، خسیس .
( ~ . شُ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) ۱ - کوژ شدن ، خمیده گشتن . ۲ - کنایه از: کوشیدن ، تلاش کردن .
( ~ . گَ) (ص .) ۱ - کسی که ظروف سفالی درست می کند.۲ - نام یکی از آهنگ های موسیقی .
( ~ . گَ) (ص فا.) گدای دوره - گرد.
( ~ . گِ رِ تَ) (مص ل .) کنایه از: ۱ - شراب ریختن . ۲ - ادای احترام و تهنیت کردن .
( ~ .) (ص فا.) چاپلوس ، متملق .
( ~ . نَ) (اِ.) نباتی که آن را به شکل کاسه درست کرده اند و معمولاً جزئی از وسایل سفرة عقد است .
( ~ . نَ مَ) (اِ.) هر یک از واشرهای لاستیکی گرد در اندازه های مختلف که در موتور برای پیشگیری از نفوذ روغن به بیرون به کار می رود.
( ~ . زِ) (اِ.) ۱ - مجموعة ظرف های خانه . ۲ - مجموعة اثاث و اسباب کار کسی .
( ~ . ~.) [ ع - فا. ] (ص فا.) (عا.) آن که خانه ای آماده برای قماربازی دارد، صاحب قمارخانه ، جیزگر.
( ~ . یِ) [ ع - فا. ] (ص مر.) هم - خوراک ، هم غذا.
( ~ . س ) (ص .) نک سیاه کاسه .
( ~. س ) (ص .) نک . هم پیاله .
( ~. س )(ق مر.)(عا.)یک جا، کلی .

معنی کاسه در فرهنگ فارسی عمید

کاسه
١. ظرف سفالی یا چینی توگود که در آن غذا می خورند.
٢. (زیست شناسی) حقۀ گل، کالیس.
* کاسهٴ سر: (زیست شناسی) جمجمه، استخوان سر: روزی که چرخ از گِل ما کوزه ها کند / زنهار کاسهٴ سر ما پرشراب کن (حافظ: ۷۹۲).
* کاسهٴ زانو: (زیست شناسی) استخوان روی مفصل زانو، آیینۀ زانو، سر زانو، کشکک.
* کاسهٴ گُل: (زیست شناسی) مجموعۀ کاسبرگ ها، کالیس.
بسیار خوار، پرخور.
=لاک پشت
=سیاه کاسه
جایی که در ساعت های معیّن کوس و کرنا می زنند، نقاره خانه.
١. =سفالگر
٢. (اسم) (موسیقی) از الحان قدیم ایرانی: کاس می و قول کاسه گر خواه / چون کوس بگه فغان برآورد (خاقانی: ۵۰۶).
١. کسی که برای گرفتن پول کاسه ای را می گرداند.
٢. [مجاز] گدا.
۳. کسی که کاسه یا بشقابی را بر سر چوب می چرخاند.
١. آن که ته ماندۀ غذا را در کاسه می لیسد: حسد چه می بری ای کاسه لیس بر بسحاق / برنج زرد و عسل روزی خداداد است (بسحاق اطعمه: ۱۰۳).
۲. [مجاز] گرسنه.
۳. [مجاز] پرخور و حریص.
۴. [مجاز] پست فطرت.
۵. [مجاز] چاپلوس.
۶. [قدیمی، مجاز] گدا.
نباتی به شکل کاسه برای گذاشتن بر سفرۀ عقد یا هدیه دادن.
اثاث خانه، اسباب خانه، ظروف منزل.
کسی که در خانۀ خود بساط قمار راه می اندازد و از قماربازان پول می گیرد، صاحب قمارخانه.
۱. کاسۀ زرین، کاسه ای که از زر ساخته شده.
۲. [مجاز] خورشید.
بخیل، خسیس، فرومایه: چرخ سیاه کاسه خوان ساخت شبروان را / نان سپید او مه و نان ریزه هاش اختر (خاقانی: ۱۸۶).
= سیاه کاسه
کاسۀ بزرگ.
کاسۀ کوچک.
دو تن که با هم از یک کاسه غذا بخورند، هم خوراک.
ممسک، خسیس.

کاسه در دانشنامه ویکی پدیا

کاسه
کاسه گونه ای ظرف با دهانه باز است که معمولاً مدور (گرد) بوده و لبه های بلندی دارد. از این ظرف برای نگهداری، حمل، خوردن و آشامیدن غذا و مایعات استفاده می شود. واژه کاسه ماخوذ از کاس عربی است. کاسه بسته به نوع محتوایی که باید در آن قرار گیرد، اندازه های گوناگون دارد. به تازگی در ژاپن کاسه فانتزی در ابعاد نانو ساخته شده که فقط با میکروسکوپ قابل مشاهده است.
کاسه داغ تر از آش (مبالغه در کار)
کاسه به خون زدن (خون دل خوردن)
کاسه (و کوزه) را بر سر کسی شکستن. (رسواکردن کسی و تقصیر را بر گردن کسی انداختن.)
کاسه به دست گرفتن. (دریوزگی و گدایی کردن.)
کاسه «چه کنم؟» در دست داشتن. (مردد بودن.)
کاسه زیر نیم کاسه. (فریب دادن)
کاسه جایی رود که باز آرد قدح. (چشمداشت داشتن و نان قرض دادن.)
کاسه لیسی کردن.
لبریز شدن کاسه صبر.
کاسه به چین بردن. (مانند زیره به کرمان بردن.)
استفاده از کاسه در زندگی انسان، قدمتی هزاران ساله داشته و به دوران نوسنگی باز می گردد. در یونان باستان از کاسه های کوچکی مانند پیاله برای ساغرریزی (ریختن شراب به قصد عبادت) استفاده می شده است.
امروزه کاسه در انواع چینی، فلزی، سرامیک، بلور، ملامین، آرکوپال، پیرکس و سفال، مورد استفاده روزمره است. به اعتقاد برخی کارشناسان، استفاده غذاخوری از کاسه سفالی و سرامیک با رنگ آبی، به دلیل وجود ترکیبات سرب، احتمال مسمومیت غذایی را به همراه دارد. کاسه آلومینیمی (روحی) نیز ممکن است موجب بروز یبوست، اختلالات گوارشی، پوکی استخوان، آلزایمر، غش و کم خونی بشود. برخی از این مشکلات در استفاده از کاسه مسی نیز ممکن است بروز نماید. در بهداشتی بودن استفاده از کاسه های ملامین میان کارشناسان اختلاف نظر وجود دارد. در عوض کاسه های چینی، آرکوپال و استیل، از نظر اغلب کارشناسان سالم تشخیص داده شده اند.
واژه کاسه ماخوذ از کاس عربی است. به کاسه بزرگ قدح گفته می شود. کاسه کوچک نیز پیاله نام دارد. واژه کاسه همچنین به معنی طبل و دهل و نقاره نیز به کار برده شده است. همچنین به بخش توخالی برخی سازهای زهی مانند تار نیز کاسه گفته می شود. کلمه کاسه در ترکیب های زیادی همچون «کاسه توالت»، «کاسه چشم» و کاسه نمد به کار رفته است.
عکس کاسه
غول دهانه یا کاسه آتشفشانی (Caldera) پدیدهٔ آتشفشانی دیگ مانندی است که معمولاً پس از فوران های آتشفشانی، و بر اثر فرو ریختن زمین های اطراف آتشفشان شکل می گیرد. غول دهانه به صورت گودال رُمبشی بزرگی در قلهٔ آتشفشان است که دارای شکلی مدور و در برخی موارد کمی کشیده است و ابعاد آن چند برابر مجراهای درون آن است.
دانشنامهٔ رشد
دانشنامهٔ ستاره شناسی هفت آسمان
عامهٔ مردم، اغلب کالدرا را با دهانه های آتشفشانی اشتباه می کنند. ریشهٔ این واژه به زبان لاتین بازمی گردد. مردمان آن روزگار، کالدرا را Caldaria (کالداریا) به معنای «دیگ پخت وپز» می نامیدند. این کلمه بعدها به شکل Caldera (کالدرا) وارد زبان اسپانیایی شد؛ و سرانجام به زبان انگلیسی داخل گشت.
انفجار، تنها عامل ایجاد کاسه های آتشفشانی انفجاری است. تراکم و فراوانی گازهای تحت فشار که با انفجار همراه است، دهانهٔ وسیعی را ایجاد می کند.
کاسه های ریزشی در اثر تغییر شکل مواد مذاب یا خالی شدن بخش های زیرین و سنگینی بخش های بالایی و در نتیجه ریزش دهانه، ایجاد می شوند.
«کاسه آتشفشانی» (انگلیسی: Caldera (film)) یک فیلم است که در سال ۲۰۱۲ منتشر شد.
۱۱ مارس ۲۰۱۲ (۲۰۱۲-03-۱۱) (جنوب از طریق جنوب غربی)
کاسه اشکن، روستایی از توابع بخش جبالبارز شهرستان جیرفت در استان کرمان ایران است.
این روستا در دهستان مسکون قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن زیر سه خانوار بوده است.
کاسه تراش جماعت و شهرکی در شمال غربی تاجیکستان است که در ناحیهٔ پنجکنت ولایت سغد قرار دارد. جمعیت این جماعت ۱۴٬۴۲۱ نفر است.
کاسهٔ چشم، چشم خانه یا حَدَقه (انگلیسی: Orbit) یک جفت حفرهٔ استخوانی هستند که کره چشم، ماهیچه ها، عصب ها، رگ ها و چربی همراه آن ها و بخش اعظم دستگاه اشکی را در خود جای می دهند. دهانه کاسه چشم توسط دو چین متحرک و نازک به نام پلک محافظت می شوند.
لبهٔ کاسه چشمی در بالا توسط استخوان های پیشانی ساخته می شود که در آن یک بریدگی یا مجرا برای عبور رگ ها و اعصاب بالاکاسه چشمی (سوپرا اوربیتال) وجود دارد.
لبهٔ خارجی کاسه چشم توسط زوائد استخوان های پیشانی و گونه ای (زیگوماتیک) تشکیل می گردد.
لبهٔ داخلی کاسه چشم توسط زوائد فک بالا و استخوان پیشانی تشکیل می گردد.
لبهٔ پایینی کاسه چشم توسط استخوان های گونه ای و فک بالا ساخته می شود.
سقف کاسه چشم توسط صفحهٔ کاسه چشمی (اوربیتال) استخوان پیشانی تشکیل می شود که حفرهٔ کاسه چشمی را از گودی جمجمه ای پیشین (حفرهٔ کرانیال قدامی) و لوب پیشانی مغز جدا می کند.
دیوارهٔ خارجی کاسه چشم از استخوان گونه ای و بال بزرگ پروانه ای ساخته می شود.
دیواره داخلی کاسه چشم از جلو به عقب توسط زوائد پیشانی فک بالا، استخوان اشکی، صفحهٔ کاسه چشمی پرویزنی (اتموئید) و تنهٔ پروانه ای ساخته می شود.
کف کاسه چشم توسط صفحهٔ کاسه چشمی فک بالا ساخته می شود که حفرهٔ اوربیتال را از سینوس بَرواره ای (ماگزیلاری) جدا می کند.
یک حفرهٔ هرمی است که قاعدهٔ آن در جلو و راس آن در عقب قرار دارد.
کاسه دندان (نام علمی: Pelycodus) نام یک سرده از راسته نخستی سانان است.
کاسه رود در شاهنامه رودی بود در توران که نبرد میان پلاشان و بیژن در نزدیکی آن واقع شد. افراسیاب بر آن سوی این رود کوهی از هیزم به بالای ده کمند فراهم کرده بود تا ایرانیان نتوانند از آن راه عبور کنند و به توران روند. گیو داوطلب آتش زدن هیزم و گشودن راه شد و کی خسرو از پیش او را خلعت و گنج بخشید. طوس پس از کشته شدن فرود چون به کاسه رود رسید گیو را به گشودن راه فرستاد و گیو آن هیزم ها را به پیکان آتش زد تا سه هفته از آتش و دود و باد، راه گذشتن نبود. پس از فرونشستن آتش ایرانیان از آن راه عازم توران شدند.
کاسه زرین میخی نگار از آثار باستانی دوران داریوش اول یا دوران داریوش دوم (بین سال های ۵۲۲–۴۸۶ یا ۴۳۲–۴۰۵)پیش از میلاد است که در موزه متروپولیتن نیویورک نگهداری می شود. ارتفاع این کاسه ۱۱٫۱ سانتی متر می باشد. طرح این کاسه "طرح خیاره دار" می باشد. در بالای این کاسه به صورت گرداگرد با سه نوع خط میخی پارسی، عیلامی و بابلی نوشتاری حک شده است. متن این نوشتار این است: داریوش، شاه بزرگ.
شناسنامه و بروشور راهنمای عتیقه های موجود در موزه متروپولیتن نیویورک (زبان انگلیسی)
کاسه سنگی یک روستا در ایران است که در دهستان باقران واقع شده است. کاسه سنگی ۱۴۶ نفر جمعیت دارد.
کاسه سینه (نام علمی: Pelycothorax tylauchenioides) نام یک گونه از زیرراسته سوسک های همه چیزخوار است.
آب کاسه ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
آب کاسه (الیگودرز)
آب کاسه (جهرم)
آب کاسه (کهگیلویه)
ادا کاسه (به لاتین: Ada Kasseh) شهرکی در غنا است که در استان آکرای بزرگ واقع شده است.
فهرست شهرهای غنا
ادا کاسه ۲ متر بالاتر از سطح دریا واقع شده است.
سنگ تزئینی کاسه کاسه یک اندیس مصالح ساختمانی است که در حوالی شهر اردل استان چهارمحال و بختیاری قرار دارد و مادهٔ معدنی موجود در آن، سنگ تزئینی است.سنگ میزبان این اندیس سنگ آهک است و دیرینگی آن به دوران کرتاسه می رسد.
فهرست اندیس های استان چهارمحال و بختیاری
حلوای کاسه نام یکی از غذاهای شیراز می باشد. این غذا بیشتر در مراسم هایی مانند جشن و عزاداری به مصرف می رسد.
برای تهیه این غدا به آرد برنج، آرد سفید، گلاب دو شیشه، زعفران، زرده تخم مرغ، روغن، شکر و خلال بادام احتیاج است.
شهرداری شیراز
هنگام موعظه بر فراز کوه، عیسی از نور و نمک می گوید. در بخش دوم آن آمده است:
شما نور جهانید. شهری را که بر فراز کوهی بنا شده، نتوان پنهان کرد. هیچ کس چراغ را بر نمی افروزد تا آن را زیر کاسه ای بنهد، بلکه آن را بر چراغدان می گذارد تا نورش بر همهٔ آنان که در خانه اند، بتابد. پس بگذارید نور شما بر مردم بتابد تا کارهای نیکتان را ببینند و پدر شما را که در آسمان است، بستایند.
— متی، ۵: ۱۴–۱۶
در انجیل لوقا، ۸: ۱۶–۱۸ ضمن مَثَل چراغ آمده است:
ریو کاسه (انگلیسی: Ryo Kase؛ زادهٔ ۹ نوامبر ۱۹۷۴) یک هنرپیشه اهل ژاپن است. وی از سال ۲۰۰۰ میلادی تاکنون مشغول فعالیت بوده است.
از فیلم ها یا برنامه های تلویزیونی که وی در آن نقش داشته است می توان به نامه هایی از ایووجیما، توکیو!، هیچ کس نمی داند، مثل یک عاشق، بی قرار، سرنشین و خواهر کوچک ما اشاره کرد.
علی آباد آب کاسه، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان کهگیلویه در استان کهگیلویه و بویراحمد ایران است.
این روستا در دهستان دهدشت غربی قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۱۷۸ نفر (۴۰خانوار) بوده است.
خانوادهٔ لاک پشت های نرم کاسه خانواده ای از لاک پشت ها از بالاخانوادهٔ نرم کاسه واران (Trionychoidea) است. به گونه های این خانواده "سه چنگالی ها" هم گفته می شود.
برخی از بزرگ ترین لاک پشت های آب شیرین در جهان از این خانواده هستند.
Cyclanorbis
Cycloderma
محوطه آب کاسه مربوط به دوره صفوی است و در شهرستان کهگیلویه، روستای آب کاسه واقع شده و این اثر در تاریخ ۱۲ بهمن ۱۳۸۱ با شمارهٔ ثبت ۷۴۶۹ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
فهرست آثار ملی ایران
سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری
کم کاسه، روستایی از توابع بخش میرجاوه شهرستان زاهدان در استان سیستان و بلوچستان ایران است.
این روستا در دهستان لادیز قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۷۰ نفر (۲۰خانوار) بوده است.


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

کاسه در دانشنامه آزاد پارسی

(برگرفته از واژۀ کاس عربی) ظرفی گود و دهان گشاد، معمولاً برای خوردن یا نگهداری غذاهای آبکی. یعنی نیم کروی با کف و بدنه محدب و دهانۀ گشاد است. در قدیم کاسه نیز همچون پیاله دارای پایه و دسته بوده است، ولی غالباً آن را پیالۀ بزرگ می دانند و نوع بزرگ تر آن قدح است. این ظرف مدور معمولاً از جنس فلز یا سفال بوده است و امروزه نیز کاربرد دارد و از جنس های مختلف مانند چینی، شیشه و مواد دیگر نیز ساخته می شود.

ارتباط محتوایی با کاسه

کاسه در جدول کلمات

کاسه بزرگ چوبین
لاوک
کاسه چشم
حدقه
کاسه چوبی
راک
کاسه چوبین
لاک
کاسه درویشان
کشکول
کاسه سر
آهیانه, ابرمن
کاسه سر با هشت استخوان
جمجمه
کاسه مسی
بادیه
کاسه و بشقاب سرسفره
سکره
استخوان کاسه سر
آهیانه

معنی کاسه به انگلیسی

bowl (اسم)
طاس ، پیاله ، جام ، کاسه ، قدح ، کاسه رهنما
chalice (اسم)
پیاله ، جام ، کاسه ، فنجان ، جام باده ، در عشاء ربانی
socket (اسم)
جا ، کاسه ، خانه ، حفره ، حدقه ، پریز ، بوشن ، گوده ، جای شمع ، کاسه چشم
drinking cup (اسم)
کاسه ، ابخوری
mazer (اسم)
کاسه ، جام مشروب خوری چوبی بزرگ

معنی کلمه کاسه به عربی

کاسه را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

آریا بهداروند ١٢:٥٦ - ١٣٩٦/٠٧/٠٤
در زبان لری بختیاری با نام های
کاسه kasa
کاله kalah.kaleh
گاله galah
پا له palah
پیاله pialeh.pialah
|

کوروش هو (کارتیم واژه پژوهان) ٠٢:٥٢ - ١٣٩٧/٠٩/٣٠
کاسه ........
واژه کاسه را دهخدا عربی پنداشته که چون دیگر هزاران هزار فرویش و نرسپان استاد دهخداست....واژه کاسه یک واژه دیرین پارسی است چنانکه لاک پشت را پیشتر کاسه پشت مینامیدند.....در زبان پهلوی هم کاسه پشت را کاسوک یادداشت کرده اند.
با درود ک هو 2577شاهن هخا
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• کاسه مسی در جدول   • به معنی دنیا و آخرت   • نام دیگر کاسه مسی   • کاسه چوبین لاو   • معنی کاسه مسی   • کاسه بزرگ در جدول   • نام کاسه مسی   • تشت گلی   • مفهوم کاسه   • تعریف کاسه   • معرفی کاسه   • کاسه چیست   • کاسه یعنی چی   • کاسه یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی کاسه
کلمه : کاسه
اشتباه تایپی : ;hsi
آوا : kAse
نقش : اسم
عکس کاسه : در گوگل


آیا معنی کاسه مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )