برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1278 100 1

کاهل

/kAhel/

مترادف کاهل: بی عار، بی غیرت، بیکاره، تن آسا، تنبل، تن پرور، سست، مسامح، ناتوان، هیچکاره

متضاد کاهل: زرنگ

برابر پارسی: تنبل، تن پرور، سست، جایمند

معنی کاهل در لغت نامه دهخدا

کاهل. [ هَِ ] (ع اِ) میان دو کتف ستور. (غیاث ). قسمت بالای پشت بدن که گردن بدان پیوندد و آن ثلث بالای ستون فقرات است و در آن شش مهره است. یا میان دو کتف یا پیوندگاه گردن در پشت... ج ، کواهل. (از اقرب الموارد). سر کتف و استخوان برآمده ٔ کرانه ٔ دوش ستور یا عام است یا دوش که سه یک حصه پشت سر است محتوی شش مهره یا مابین دو کتف ، یا بن گردن از پشت. ج ، کواهل. (منتهی الارب ) :
برآوردم زمامش تا بناگوش
فروهشتم هویدش تا به کاهل.
منوچهری.
|| (ص ) مرد کهل گردیده یعنی سیاه و سپید موی شده. (منتهی الارب ) (محیطالمحیط). || گشن جوشان تیز شهوت. (منتهی الارب ). || (اِ) ذوکاهل ، کنایه از مرد خشمناک است. (منتهی الارب ). || شدیدالکاهل ، بلندجانب صاحب شوکت و قوت. (منتهی الارب ).

کاهل. [ هَِ ] (ص ) تن آسان. تن پرور. تنبل. (یادداشت مؤلف ). سست. (غیاث )[ : چغانیان ] ناحیتی بزرگ است وبسیار کشت و برز و برزیگران کاهل. (حدود العالم ).
که اندر جهان سود بی رنج نیست
کسی را که کاهل بود گنج نیست.
فردوسی.
چو کاهل شود مرد هنگام کار
از آن پس نیاید چنان روزگار.
فردوسی.
نگویی مرا کز چه ای روزگار
گریزانی از من چو کاهل ز کار.
فردوسی.
هرگز نشود خسیس وکاهل
اندر دو جهان به خیر مشهور.
ناصرخسرو.
آن نظر بر بخت چشم احول کند
کلب را کهدانی و کاهل کند.
مولوی.
گفت هرچه کاله ٔ سیم و زر است
آن برد زان هر سه کو کاهلتر است.
مولوی.
هرک او عمل نکرد و عنایت امید داشت
دانه نکشت کاهل و دخل انتظار کرد.
سعدی.
ترکیب ها:
- کاهلانه . کاهل رو. کاهل شدن. کاهل قدم. کاهل مزاج. کاهل وار. کاهلی. رجوع به هر یک از این مدخل ها در ردیف خود شود.

معنی کاهل به فارسی

کاهل
پیر، ناتوان، سست وتنبل
( اسم ) میان دو شانه پشت گردن جمع : کواهل : [ بر آوردم زمامش تا بنا گوش فرو هشتم هویدش تا بکاهل ] . ( منوچهری )
دهی است از بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان
[ گویش مازنی ] /kaahele oKhaar/ مکانی بین راه لفور به الاشت سوادکوه
( صفت ) آنکه بسستی راه پیماید : [ کاهل روی چو باد صبا را ببوی زلف هر دم بقید سلسله در کار میکشی ] . ( حافظ )
عمل کاهل
تنبل و سست شدن
( صفت ) سست قدم سست گام .
سست قدمی سست گامی : [ نیست راهی که بکاهل قدمی طی نشود پای خوابیده عصایی است که من میدانم ] .
( صفت ) همچو کاهن تنبل مانند : [ دلم کاهل گونه شده بود از غلب. خواب زود بر خاستم ... ] ( معارف بهائ ولد )
( صفت ) سست مزاج سست .
سست مزاجی سستی .
کاهلانه
تنبل کاهل رو
صحابیست
شدید الکاهل . بلند جانب .

معنی کاهل در فرهنگ معین

کاهل
( ~ .) [ ع . ] (اِ.) شانه ، کتف .
(هِ) [ ع . ] (اِفا.) تنبل .

معنی کاهل در فرهنگ فارسی عمید

کاهل
۱. سست، تنبل.
۲. [قدیمی] پیر.
۳. [قدیمی] ناتوان.
۴. (اسم)[جمع: کواهِل] [قدیمی] بالای شانه تا زیر گردن، میان دو کتف چهارپایان، پشت گردن.

کاهل در جدول کلمات

کاهل
پیر , ناتوان, سست, تنبل

معنی کاهل به انگلیسی

lagging (اسم)
کاهل
laze (اسم)
کاهل

معنی کلمه کاهل به عربی

کاهل
تکاسل

کاهل را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

قربانی
تنبل
بهادر
ویم
هاله
نادان
Parsi
تبنل

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی کاهل در جدول   • مته نجاری در حل جدول   • کاهل سه حرفی   • پنهان داشتن جدول   • مترادف کاهل   • سست و کاهل در جدول   • انگبین درحل جدول   • معجر در حل جدول   • مفهوم کاهل   • تعریف کاهل   • معرفی کاهل   • کاهل چیست   • کاهل یعنی چی   • کاهل یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی کاهل
کلمه : کاهل
اشتباه تایپی : ;hig
آوا : kAhel
نقش : صفت
عکس کاهل : در گوگل

آیا معنی کاهل مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )