برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1287 100 1

کوبیدن

معنی کوبیدن در لغت نامه دهخدا

کوبیدن. [ دَ ] (مص ) کوفتن. || زدن. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : سر مار به دست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین خالی نباشد. (گلستان ).
بگفتا به چوبش بکوبند پشت
که با مهتر خود چراشد درشت.
میرظهیرالدین مرعشی (از تاریخ گیلان ).
- آهن سرد کوبیدن ؛ کنایه است از، کاری بیهوده کردن. به امری محال و نامعقول پرداختن. نظیر: آب به غربال پیمودن :
از این در کآمدی نومید برگرد
به بیهوده مکوب این آهن سرد.
(ویس و رامین ).
ور آهن دل بود بنشین و برگرد
خبر ده تا نکوبم آهن سرد.
نظامی.
دگر ره سر از این اندیشه برکرد
که از خامی چه کوبم آهن سرد.
نظامی.
ای محدث از خطاب و از خطوب
درگذشتم آهن سردی مکوب.
مولوی.
بی مجاعت نیست تن جنبش کنان
آهن سرد است می کوبی بدان.
مولوی.
چند کوبی آهن سردی ز غی
دردمیدن در قفس هین تا به کی.
مولوی.
و رجوع به کوفتن شود.
- پای کوبیدن ؛ رجوع به پای کوبیدن شود.
|| آسیب رساندن. (فرهنگ فارسی معین ذیل کوفتن ). صدمه زدن و آسیب رسانیدن. (ناظم الاطباء ذیل کوفتن ) :
همی آتش افروزد از گوهرش
همی مغز پیلان بکوبد سرش.
فردوسی.
این بار گران بکوبدت بی شک
هم گردن و پشت و مهره ٔ پره.
ناصرخسرو.
و رجوع به کوفتن شود. || پایمال کردن. پاسپار کردن. (ناظم الاطباء ذیل کوفتن ) :
ورا بارگی باش و گیتی بکوب
ز دشمن زمین را به نعلت بروب.
فردوسی.
دهستان بکوبید در زیر نعل
بتازید از خون کنید آب لعل.
فردوسی.
تاج نهد بر سر و آنگاه باز
خرد بکوبدت به زیر نعال.
ناصرخسرو.
و رجوع به کوفتن شود.
- کوبیدن به پای یا به پی ؛ پایمال کردن :
چنین گفت کین مرد،گیتی به پای
بکوبد به رزم و به پاکیزه رای.
فردوسی.
نگه کن که شهر بزرگی است ری
نشاید که کوبند پیلان به پی.
فردوسی.
و رجوع به کوفتن شود. || پیمودن. به سرعت طی کردن. تاختن :
سوی هفتخوان من به نخجیر شیر
بیایم ...

معنی کوبیدن به فارسی

کوبیدن
( مصدر ) ( کوبید کوبد خواهد کوبید بکوب کوبنده کوبان کوبیده کوبش ) ۱ - کوفتن قرع : خود را مرنجان ای پدر سر را بکوب اندر حجر ... ( دیوان کبیر ) ۲ - زدن ضرب .
( مصدر ) پا کوفتن .
( مصدر ) پا کوفتن
( مصدر) ۱- هموار کردن راهاستوار کردن راه. ۲- براوضاع مسلط شدن : ((فلان خوب را کوبیده )).
( مصدر ) ایجاد خال بر نقطه ای از بدن خال کوبیدن .
کوبیدن و نصب کردن خرپا
در کوفتن کوبیدن در
راه کوفتن
( مصدر ) طی طریق کردن
فرو کوفتن . بر روی چیزی زدن
فرو بردن میخ درجایی . یا میخ خوبی کوبیدن . یا میخ خود را کوبیدن .

معنی کوبیدن در فرهنگ معین

کوبیدن
(دَ) (مص م .) کوفتن ، لِه کردن .
(رَ. دَ) (مص ل .) طی طریق کردن .

معنی کوبیدن در فرهنگ فارسی عمید

کوبیدن
۱. فرود آوردن چیزی با شدت: تخم مرغ را به دیوار کوبید.
۲. میخ یا چیز دیگر را با چکش زدن که در چیزی فرو رود.
۳. (مصدر لازم) به شدت برخورد کردن با چیزی: ماشین را به دیوار کوبید.
۴. (مصدر متعدی) به صدا درآوردن کوبۀ در: در را کوبیدند.
۵. [عامیانه، مجاز] خراب و ویران کردن ساختمان.
۶. [مجاز] به شدت مخالفت یا انتقاد کردن.

کوبیدن در جدول کلمات

کوبیدن و نرم کردن
سودن
صدای کوبیدن در
تق

معنی کوبیدن به انگلیسی

grind (فعل)
خرد کردن ، ساییدن ، اذیت کردن ، کوبیدن ، سابیدن ، سخت کار کردن ، اسیاب کردن ، تیز کردن ، اسیاب شدن
stub (فعل)
از بیخ کندن ، کوبیدن ، تحلیل بردن
forge (فعل)
جلو رفتن ، کوبیدن ، ساختن ، جعل کردن ، اسناد ساختگی ساختن ، اهنگری کردن
beat (فعل)
زدن ، شلاق زدن ، چوب زدن ، کتک زدن ، کوبیدن ، تپیدن ، منکوب کردن ، ضرب زدن ، سخت زدن
thrash (فعل)
شلاق زدن ، کتک زدن ، کوبیدن ، خرمن کوبی کردن ، از پوست دراوردن
fustigate (فعل)
چوب زدن ، کتک زدن ، کوبیدن ، انتقاد کردن
mallet (فعل)
زدن ، کوبیدن ، چکش زدن
ram (فعل)
کوبیدن ، سنبه زدن ، سفت کردن ، فرو بردن ، بنقطه مقصود رسانیدن ، بادژکوب خراب کردن
berry (فعل)
کوبیدن ، دانهای شدن ، توت جمع کردن ، توت دادن ، بشکل توت شدن
knock (فعل)
زدن ، کوبیدن ، ضربات متوالی و تند زدن ، بهم خوردن ، بد گویی کردن از
pummel (فعل)
زدن ، کوبیدن ، له کردن
flail (فعل)
شلاق زدن ، کوبیدن
drive (فعل)
تحریک کردن ، بردن ، کوبیدن ، راندن ، اتومبیل راندن ، عقب نشاندن
bruise (فعل)
زدن ، کوبیدن ، کبود شدن ، کبود کردن ، کوفته شدن
stave (فعل)
کوبیدن ، با چماق زدن ، شکستن ، ایجاد سوراخ کردن ، ریزش کردن ، روی خط حامل نوشتن
hammer (فعل)
کوبیدن ، ضربت زدن ، چکش زدن ، سخت کوشیدن ، پتک زدن
frap (فعل)
زدن ، کوبیدن ، محکم بستن ، سفت بستن ، سفت کشیدن
pash (فعل)
کوبیدن ، بازور پرتاب کردن ، رگبار تند باریدن
smite (فعل)
کشتن ، زدن ، کوبیدن ، شکستن ، شکست دادن ، ذلیل کردن
nail (فعل)
زدن ، گرفتن ، کوبیدن ، قاپیدن ، بدام انداختن ، میخ سرپهن زدن ، میخ زدن ، با میخ کوبیدن ، با میخ الصاق کردن
pound (فعل)
ساییدن ، زدن ، کوبیدن ، ارد کردن ، بصورت گرد در اوردن ، با مشت زدن
thresh (فعل)
کوبیدن ، خرمن کوبی کردن ، از پوست دراوردن
whang (فعل)
کوبیدن ، با صدای بلند زدن

معنی کلمه کوبیدن به عربی

کوبیدن
باون , تهيج , توة , دقة , ضربة , طحن , عقب , کبش , کدمة , کور الحداد , مسمار , مطرقة
مسمار
مسمار
تابع
حافر
وشم
حطم ، اِجتياحٌ
سندان
اسحق

کوبیدن را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• کوبیدن دو حرفی   • کوبیدن حل جدول   • کوبیدن در جدول   • معنی کوبیدن   • مفهوم کوبیدن   • تعریف کوبیدن   • معرفی کوبیدن   • کوبیدن چیست   • کوبیدن یعنی چی   • کوبیدن یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی کوبیدن
کلمه : کوبیدن
اشتباه تایپی : ;,fdnk
عکس کوبیدن : در گوگل

آیا معنی کوبیدن مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )