انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 952 100 1

کید

/keyd/

مترادف کید: ترفند، تزویر، تغابن، حیله، خدعه، شید، فریب، مکر

برابر پارسی: فریب، نیرنگ، ترفند، دورویی

معنی کید در لغت نامه دهخدا

کید. [ ک َ /ک ِ ] (اِ) چیزی را گویند که بدان طلا و نقره و امثال آن را به هم وصل کنند، و آن را به عربی لحیم خوانند. (برهان ). لحیم و آنچه بدان طلا و نقره را پیوند کنند. (ناظم الاطباء). به معنی لحیم طلا و نقره به بای موحده است. (فرهنگ رشیدی ).
از آنکه مدح تو گویم درست گویم و راست
مرا به کار نیاید سریشم و کیدا .
دقیقی (از لغت فرس اسدی ).
|| (اِخ ) نام ستاره ای منحوس که به هندی کیت نامند. (غیاث ). در علم احکام نجوم ، نجم نحسی در آسمان که دیده نشود و برای او حساب معلومی است که بدان حساب ، جای او را استخراج کنند. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
خانه ٔ طالع عمرم ششم و هشتم کید
چون ندیدید که جاماسب دهائید همه.
خاقانی.
- کید قاطع ؛ نام کوکبی منحوس دم دار، و آن قاطع اعمار است. ظاهراً مفرس کیت است که به یای مجهول در هند نام ستاره ای منحوس است. (غیاث ) (آنندراج ). نام یکی از ذوات الأذناب است که احکامیان آن را سخت شوم نهند. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
یا نحوس کید قاطع را ز جهل
بر سعود شعریان خواهم فشاند.
خاقانی (از یادداشت ایضاً).
کید قاطع مگو که واصل ماست
کید چون گردد آفتاب منیر.
خاقانی.

کید. [ ک َ ] (اِخ ) نام نوشابه ٔ بردعی بوده که قیدافه معرب آن شده ، و اصل درآن کندابه یعنی آب قند بوده است ، نوشابه نیز به همان معنی است و قند معرب کنداست. (انجمن آرا) (آنندراج ). و رجوع به کیدپا شود.

کید. [ ک َ ] (ع مص ) بد سگالیدن. (ترجمان القرآن ). بد سگالیدن. مکید و مکیدة مثله. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || خدعه کردن با کسی و مکر کردن با او. (ناظم الاطباء):کاده یکیده کیداً؛ خدعه و مکر کرد با وی. مکیدة اسم است از آن. (از اقرب الموارد). || خدعه ومکر آموختن کسی را. (از اقرب الموارد) (از المنجد).و بدین معنی تفسیر شده است «کذلک کدنا لیوسف » (قرآن 76/12)؛ یعنی یوسف را کید آموختیم بر برادرانش. || جنگیدن با کسی. (از اقرب الموارد). آتش برآوردن آتش زنه. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد): کاد الزند النار؛ آتش برآورد آتش زنه. (ناظم الاطباء). || قی کردن. || کوشیدن زاغ در بانگ کردن. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || با هم مروسیدن. یقال : هو یکیده ؛ ای یعالجه. (منتهی الارب ). با هم مروسیدن. (آنندراج ). همت گماشتن و پرداختن به کاری.(از اقرب الموارد). || مردن. یقال : هو یکید بنفسه ؛ ای یجود بها. (منتهی الارب ). مردن. (آنندراج ). مردن ، و گویند: «رأیته یکید بنفسه »؛ یعنی او رادیدم که در جان کندن رنج می کشید. (از اقرب الموارد). کاد فلان بنفسه ؛ مرد فلان. (ناظم الاطباء). || حیض آوردن زن. (منتهی الارب ) (آنندراج ): کادت المراءة؛ حایض شد آن زن. (ناظم الاطباء). || آهنگ نمودن. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || نزدیک شدن کار که بشود، و یقال : کاد یفعل کذا. (منتهی الارب ) (از آنندراج ). کاد یفعل کذا؛ نزدیک شد این کاررا بکند (واوی و یائی ). (ناظم الاطباء). رجوع به کَوْد شود. || درشتی نمودن. (منتهی الارب ) (آنندراج ). یقال : لا کیداً و لا هماً؛ یعنی نه درشتی می کنم و نه قصد. و الفعل من ضرب. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). لا و اﷲ کیداً و لا هماً؛ یعنی نه حیله می کنم و نه قصد می کنم ؛ این جمله را کسی گوید که بر کاری واداشته شود که آن را ناپسند دارد. (از اقرب الموارد).

کید. [ ک َ ] (ع اِ) مکر و فریب. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مکر و خبث. (اقرب الموارد). مکیدت. ترفند. دستان. مکر. فریب. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کید، اراده ٔ مضرت است پنهانی برای غیر، و آن از جانب خلق حیله ای ناپسند است و از جانب خداتدبیر به حق است برای جزا دادن به اعمال خلق. (از تعریفات جرجانی ): ذلکم و ان اﷲ موهن کید الکافرین. (قرآن 18/8). فقاتلوا اولیاء الشیطان ان کید الشیطان کان ضعیفاً. (قرآن 76/4). و ان تصبروا و تتقوا لایضرکم کیدهم شیئاً ان اﷲ بما یعملون محیط. (قرآن 120/3).
گاو مسکین ز کید دمنه چه دید
وز بد زاغ بوم را چه رسید.
رودکی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
محسّن را دگر مکری و حسان را دگر کیدی
و جعفر را دگر رویی و صالح را دگر رایی.
ناصرخسرو.
بسیار کس به کید و حیلت خود هلاک گشتند. (کلیله و دمنه ).
زیرا که او به سیرت و خلق فریشته ست
ایمن بود فریشته از کید اهرمن.
امیرمعزی.
گیرم ز روی عقل همه زیرکیش هست
با کید روزگار به جز ابلهیش نیست.
خاقانی.
کید حسود بدنسب باچون تو شاه دین طلب
خاری است جفت بولهب در راه طاها ریخته.
خاقانی.
سلطان از کید او آگاه شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 245). امیر سیف الدوله این معنی بر قصد حساد و کید اضداد حمل کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص 201).
چو من سر سوی کید هندو نهم
از او کینه و کید یک سو نهم.
نظامی.
به کیدی که با کید درساختم
به پای خودش چون درانداختم.
نظامی (اقبالنامه چ وحید ص 434).
روح را از عرش آرد در حطیم
لاجرم کید زنان باشد عظیم.
مولوی.
بلاغت و ید بیضای موسی عمران
به کید و سحر چه ماند که ساحران سازند.
سعدی.
من خود از کید عدو باک ندارم لیکن
کژدم از خبث طبیعت بزندنیش به سنگ.
سعدی.
همه ضعف و خاموشیش کید بود
مگس قند پنداشتش قید بود.
سعدی.
به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی
که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز.
حافظ.
- کید اﷲ ؛ مجازات خدای است مر مکاران را بر مکر آنها. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء).
- کید کردن ؛ مکر و نیرنگ به کار بردن. حیله و چاره اندیشی کردن : که من احتیاط در کید کردن و طلیعه داشتن و جنگ ، به جای آورده ام. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 350).
|| جنگ. یقال : غزا فلان و لم یلق کیداً. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). جنگ. (آنندراج )(از اقرب الموارد) :
آن یکی زد سیلیی مر زید را
حمله کرد او هم برای کید را.
مولوی.
|| قی ، و منه : «اذا بلغ الصائم الکید افطر». (اقرب الموارد). || چاره. (زمخشری ، از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). حیله. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد).

کید. [ ک َ ] (اِخ ) نام رای کنوج باشد که معاصر ذوالقرنین بوده و دخت او را اسکندر به حباله ٔ نکاح درآورد. (فرهنگ جهانگیری ) (از برهان ). و مخفف کیدار که یکی از راجه های هند است که معاصر اسکندر بود. (غیاث ) :
یکی نامه بنوشت نزدیک کید
چو شیری که ارغنده گردد ز صید.
فردوسی.
چو نامه برِ کید هندی رسید
فرستاده ٔ پادشا را بدید.
فردوسی.
یکی شاه بد هند را کیدنام
خردمند و بینادل و شادکام.
فردوسی.
[ اسکندر ] از آنجا به هندوستان رفت و فور بر دست وی کشته شد و کید هندی صلح خواست و دختر و طبیب و جام و فیلسوف را بفرستاد. (مجمل التواریخ و القصص ص 56). و در شاهنامه نام او کید هندو گفته است... (مجمل التواریخ و القصص ص 119).
چو من سر سوی کید هندو نهم
از او کینه و کید یک سو نهم.
نظامی.
فرستاده آمد به درگاه کید
سخن در هم افکند چون دام صید.
نظامی (اقبالنامه چ وحید ص 345).
رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص 56 و 119 شود.

کید.[ ک َ ] (اِخ ) نام یکی از معبودان هندوان. (غیاث ).

کید. (اِخ ) تامس. درام نویس انگلیسی که در سال 1558 م. در لندن متولد شد و به سال 1594 م. در همانجا درگذشت. او راست : «پمپه ٔ بزرگ »، «کرنلی »، «تراژدی اسپانیول ». (از لاروس ).

معنی کید به فارسی

کید
پادشاه قنوج معاصر اسکندر ( قر.۴ ق م .) نوشته اند اسکندر دختر او را بزنی گرفت.
مگر، حیله
( مصدر ) ۱ - بدسگالیدن مکر کردن . ۲ - ( اسم ) بدسگالی . ۳ - ( اسم ) فریب حیله .
چیزی را گویند که بدان طلا و نقره و امثال آن را بهم وصل کنند و آن را به عربی لحیم خوانند . لحیم و آنچه بدان طلا و نقره را پیوند کنند .
( صفت ) مکار حیله گر .
مکاری حیله گری .
نام نوشابه که معرب آن قیدافه است ٠ نام زنی است کهپادشاه بردع بوده و او را نوشابه می گفتند و معرب آن قیدافه است ٠ نام زنی که پادشاه بردع بود و نوشابه نیز گویند ٠ و تازیان کید پا را تازیگانیده و قیدافه گفته اند ٠
که آنان را اهل عقبه نیز میخواندند بروایتی ۱۳ تن و بقولی ۱۴ تن و بگفته ۱۵ تن بودند ولی قولی که بیشتر مورد قبول است اینست که ۱۲ تن بودند و ابن قتیبه نامهای آنانرا بدینسان آورده است : عبدالله بن ابی بن سلول . سعد بن ابی سرح ابو حاضر اعرابی جلاس بن سوید بن صامت مجمع بن جاریه ملیح بن تمیمی حصین بن نمیر طعیمه بن ابیرق مره بن ربیع و ابو عامر که رئیس آن گروه بود و برای او مسجد ضرار را بنیان نهادند .

معنی کید در فرهنگ معین

کید
(کَ یا کِ) [ ع . ] (مص ل .) مکر، فریب .
( ~. وَ) [ ع - فا. ] (ص فا.) مکار، حیله گر.

معنی کید در فرهنگ فارسی عمید

کید
مکر، حیله.

کید در دانشنامه اسلامی

کید
کید در لغت فریب، مکر، و نیرنگ.
در اصطلاح به انجام عملی فریبکارانه برای آسیب رسانی به دشمن اطلاق می شود. خداوند متعال می فرماید:«... وَ انْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لایَضُرُّکُمْ کَیْدَهُمْ شَیْئاً» «اگر شما صبر پیشه کنید و بپرهیزید (هیچ) ضرری به شما از مکر ایشان نرسد....» قبل از شروع درگیری، نکاتی باید رعایت شود که یکی از آنها این است: فرمانده سپاه اسلام باید برای هر طایفه و سرزمینی، فرماندهی معین کند که شجاعتر و آگاهتر از همه به نیرنگهای جنگی دشمن باشد.
کید
معنی کَيْدٌ: نقشه کشيدن - حيله کردن-چاره انديشي(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است )
معنی مَکِيدُونَ: اسیر نیرنگ شده ها (کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است )
معنی کِدْنَا: چاره انديشي کرديم (کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است )
معنی کَيْداً: نقشه کشيدني نا گفتني (کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است )
معنی کَيْدَکُمْ: نقشه کشيدن شما - حيله کردن شما-چاره انديشي شما(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است )
معنی کَيْدَهُ: نقشه کشيدنش - حيله کردنش-چاره انديشي اش(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است )
معنی کَيْدُهُمْ: نقشه کشيدنشان - حيله کردنشان-چاره انديشي آنها(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است )
معنی کَيْدِي: نقشه کشيدن من-چاره انديشي من(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است )
معنی يَکِيدُونَ: نقشه می کشند - حيله می کنند-چاره انديشي می کنند(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است.)
معنی کَيْدِکُنَّ: نقشه کشيدن شما زنان- حيله کردن شما زنان-چاره انديشي شما زنان(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است )
معنی کَيْدَهُنَّ: نقشه کشيدن آن زنان- حيله کردن آن زنان-چاره انديشي آن زنان(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است )
معنی يَکِيدُواْ: نقشه می کشند - حيله می کنند-چاره انديشي می کنند(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است. جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است)
تکرار در قرآن: ۳۵(بار)
حیله. تدبیر. راغب می‏گوید: کید نوعی حیله است گاهی مذموم و گاهی ممدوح باشد هر چند در مذموم بیشتر است همینطور است استدراج و مکر که گاهی ممدوح باشند. نگارنده گوید: بهتر است آنرا در صورت ممدوح بودن تدبیر معنی کنیم مثل . این چنین تدبیر کردیم برای یوسف. . کید اول که در باره کفار است مذموم و دومی که در باره خداست ممدوح است: آن‏ها حیله می‏کنند حیله‏ای و من در مقابلشان تدبیر می‏کنم تدبیری - در باره کید بعد از کید که بخدا نسبت داده شده رجوع شود به «مکر». . بخدا حیله و تدبیری درباره بتهایتان می‏کنم. در آیات . . و نظائر آن به معنی کید مذموم است.

معنی کید به انگلیسی

clef (اسم)
کلید ، کید

کید را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی کید

nastaran ١٩:٢٤ - ١٣٩٦/٠٨/١١
حیله و فریب
|

محمد رضا ٠٢:٣٧ - ١٣٩٧/١١/١٤
فریب،حیله،مکر،نیرنگ،
درسوره اعراف آیه 183 وسوره القلم آیه 45 آمده : ان کیدی متین.
|

پیشنهاد شما درباره معنی کید



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی کید   • مفهوم کید   • تعریف کید   • معرفی کید   • کید چیست   • کید یعنی چی   • کید یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی کید
کلمه : کید
اشتباه تایپی : ;dn
آوا : keyd
نقش : اسم
عکس کید : در گوگل


آیا معنی کید مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )