انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1047 100 1

گوهر

/gowhar/

مترادف گوهر: اصل، تبار، حسب، نژاد، نسب، جوهر، ذات، جواهر، در، گهر، مروارید

معنی اسم گوهر

اسم: گوهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: go (w) har) هر کدام از سنگ های قیمتی مانند الماس، زمرد و یاقوت، مروارید، (به مجاز) اصل و نسب، نژاد، (به مجاز) نهاد و سرشت، (به مجاز) هر شخص یا چیز و والا و نفیس، (به مجاز) اشک، (در قدیم) (به مجاز) هر یک از چهار عنصر (آب، خاک، باد، آتش )، (در عرفان) روح، نفس ناطقه، حقیقت انسان کامل و معانی و صفات را گویند - سنگ قیمتی و گرانبها، سرشت، نهاد، اصل و نسب، نژاد

معنی گوهر در لغت نامه دهخدا

گوهر.[ گ َ / گُو هََ ] (اِ) مروارید است که به عربی لؤلؤ خوانند و مطلق جواهر را نیز گفته اند. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (بهار عجم ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ سروری ) (فرهنگ شعوری ). سنگ قیمتی مثل الماس و لعل و مروارید و امثال آنها. (فرهنگ نظام ) (غیاث اللغات ). هر سنگ که از آن چیزی برآید که سود دارد. (تاج العروس ذیل کلمه ٔ جوهر). هر سنگ که از آن منفعتی برآید همچو الماس و یاقوت و لعل و امثال آن. معرب آن جوهر است. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). توسعاً هر حجر نفیس. سنگ قیمتی و گرانبها. حجر کریم :
چه عجب داری اگر گوهر بارد کف او
که همش گوهر اصل است و همش گوهر تن.
رودکی.
چه فضل میر ابوالفضل بر همه ملکان
چه فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز.
رودکی.
و از وی [ هندوستان ] گوهرهای گوناگون خیزد، چون مروارید و یاقوت و الماس و مرجان و در. (حدود العالم ). و اندر وی [ خراسان ] معدنهای زر است و سیم و گوهرهایی که از کوه خیزد. (حدود العالم ).
به نامه در نبشته کای دلارام
رسیدم دل به کام و کان به گوهر.
لبیبی.
به چه کار آید و چه نرخ آرد
صدفی کاندروش گوهر نیست.
عنصری.
وی عقدی گوهر که گفتند هزار دینار قیمت آن بود از آستین بیرون گرفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 380). عقدی گوهر قیمت پنج هزار دینار پیش امیر بنهاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 381). و سوم قسمت [ از حوادث ] که در زیرزمین باشد چون گوهرها و زاجها. (رساله ٔ کائنات ابوحاتم ص 2).
درش دشت محشر تنش کان گوهر
دلش بحر اخضر کفش نهر کوثر.
ناصرخسرو.
دریای سخنها سخن خوب خدایست
پر گوهر با قیمت و پر لؤلؤ لالا.
ناصرخسرو.
جواب داد که من فقه خوانده ام دانم
ز فقه واجب ناید زکوة بر گوهر.
مسعودسعد.
شاه گوهرهای ناگدازنده یاقوت [ است ] و شاه گوهرهای گدازنده زر. (نوروزنامه ). و ایزد تعالی منفعت همه گوهرها با آرایش مردم بازبست مگر منفعت آهن که جمیع صنایعرا به کار است. (نوروزنامه ص 84).
از فروغ ماه و خور باید هزاران سالها
تا یکی گوهر به کان اندر پدید آید مگر.
امیرمعزی.
درج بی گوهر روشن به چه کار
برج بی کوکب رخشان چه کنم.
خاقانی.
گوهرکان فریدون شهید
برفراز تاج دارا دیده ام.
خاقانی.
حرمت از درگاه او خواهم گرفت
گوهر اصلی ز کان خواهم گزید.
خاقانی.
نز حجر گوهر رخشان به در آرید شما
چون پسندید که گوهر به حجر باز دهید.
خاقانی.
گوهر چو روشن است که گوید حدیث سنگ
عنبر چو عاطرست که گردد به گرد کف.
اخسیکتی.
چو در محفل سخن راند هر آن کس مستمع باشد
صدف کردار مغز او شوددر استخوان گوهر.
رضی نیشابوری.
مرصعبه زر و گوهر و محلی به لاَّلی و جوهر. (سندبادنامه ص 313).
سنبل او سنبله ٔ روزتاب
گوهر او لعل گر آفتاب.
نظامی.
چو از شوق گهر رفتم در این وادی و گم گشتم
هم از خشکی هم از دریا هم از گوهر فروماندم.
عطار.
گوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است و غبار اگر بر فلک رود همچنان خسیس. (گلستان ).
زرش داد و گوهر به شکر قدوم
بپرسیدش از گوهر و زاد بوم.
سعدی.
تا در طلب گوهر کانی کانی
تا زنده به بوی وصل جانی جانی.
باباافضل.
زمان خوشدلی دریاب دریاب
که دائم در صدف گوهر نباشد.
حافظ.
گوهر از بحر کی برون آرد
ترک سر تا نمی کند غواص.
حافظ.
هرچه بیابی به از آن می طلب
گوهر و لعل از دل کان می طلب.
جامی.
گوهر شوخ گریبان صدف پاره کند
چرخ اگر تربیت ما نکند معذور است.
صائب (از بهار عجم ).
گوهر به کان خویش بود ارزان
وانگه گران که برشکنی کان را.
قاآنی.
- امثال :
گوهر به دریا بردن :
وصفش نداند کرد کس دریای شیرین است و بس
سعدی که شوخی میکند گوهر به دریا میبرد.
سعدی.
رجوع به زیره به کرمان بردن شود.
گوهر به عمان بردن ؛ تعبیری مثلی است نظیر زیره به کرمان بردن.
گوهر را هزاران دشمن است :
گرچه شویم آگه است و پرفن است
لیک گوهر را هزاران دشمن است.
مولوی.
گاه کلمه ٔ گوهر قبل ازکلمه ای یا کلماتی درآید و ترکیبات با معانی خاص سازد بدین سان :
- گوهرآرای . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گوهرآگنده ؛ آگنده به گوهر. گوهرنشانده. مرصع. مزین به جواهر :
همه پیکرش گوهرآگنده بود
میان گهر نقشها کنده بود.
فردوسی.
- گوهرآگین . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گوهرآمای . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گوهرآمود. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گوهرآموده . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گوهرآور.رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گوهرآویز. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گوهر اشک ؛ دانه های اشک. دانه های سرشک :
عاریت خواستمی گوهر اشک
ز ابر دست گهرافشان اسد.
خاقانی.
- گوهر اصلی ؛ گوهر اصیل. گوهر ناب.
- گوهرافروز. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گوهرافشان . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گوهر افشاندن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گوهرافشانی . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گوهرانداز. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گوهربار. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گوهر باریدن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گوهر به تیشه شکستن ؛ تراش دادن أحجار کریمه به تیشه.
- گوهر به رشته کردن ؛پارسی ترصیع بود. (از ترجمان البلاغة چ احمد آتش بخش عکسی ورق 236ب ).
- گوهر به رشته کشیدن ؛ جواهر را در رشته در آوردن. لؤلؤ و مرجان را در رشته کشیدن.
- || کنایه از فصاحت و بلاغت باشد :
صراف سخن به لفظ چون زر
در رشته چنین کشید گوهر.
نظامی.
- گوهربین . رجوع به این ترکیب در ردیف خودشود.
- || خرد و به قطعات کردن گوهر به ضرب تیشه.
- گوهرپاش . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گوهرپرست . رجوع به این کلمه شود.
- گوهرپسند. رجوع به این کلمه شود.
- گوهرتاب . رجوع به این کلمه شود.
- گوهرتاو. رجوع به این کلمه شود.
- گوهر تر ؛ کنایه از اشک چشم باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). کنایه از اشک خونی عاشقان. (مجموعه ٔ مترادفات ). کنایه از اشک باشد. (انجمن آرا).
- || کنایه ازسخن با آب و تاب باشد. (بهار عجم ) (مجموعه ٔ مترادفات ) (آنندراج ).
- || کنایه از زبان فصیح. (مجموعه ٔ مترادفات ).
- گوهرتراش . رجوع به این کلمه شود.
- گوهر تف دار ؛ گوهری که داغ سفید داشته باشد. (بهارعجم ) :
تمام رس نبود باده ای که کف دارد
که عیب دار بود گوهری که تف دارد.
صائب (از بهار عجم ).
- گوهرچین . رجوع به این کلمه شود.
- گوهرخانه . رجوع به این کلمه شود.
- گوهرخانه ٔ اصلی ؛ کنایه از جوار و قرب حق سبحانه و تعالی است. (برهان قاطع).
- گوهر خانه خیز ؛ کنایه از حضرت رسالت پناه محمدی (ص ). (برهان قاطع) (انجمن آرا) (مجموعه ٔ مترادفات ) (آنندراج ).
- گوهرخای . رجوع به این کلمه شود.
- گوهرخر. رجوع به این کلمه شود.
- گوهرخری . رجوع به این کلمه شود.
- گوهردار ؛ دارای گوهر. دارای جواهر.
- || اصیل. نژاده. با اصالت.
- گوهر در رشته کشیدن ؛ عقد جواهر ترتیب دادن. هار ساختن یا کردن.
- گوهر روشن ؛ گوهر درخشان. درخشنده گوهر.
- || کنایه از طینت و فطرت پاک باشد.
- گوهرریز. رجوع به این کلمه شود.
- گوهرزای . رجوع به این کلمه شود.
- گوهر سرخ ؛ یاقوت :
دین من خسرویست همچو میم
گوهر سرخ چون دهم به جمست.
خسروی.
نگر ز سنگ چه مایه به است گوهر سرخ
ز خستوانه چه مایه به است شوشتری.
معروفی.
- گوهر سفتن . رجوع به این کلمه شود.
- گوهر سفته ؛ گوهر سوراخ شده ، که در آن سوراخ پدید آورده باشند، مقابل ناسفته.
- || کنایه از سخن مبتذل و مشهور. (بهار عجم ) :
در آن نامه کان گوهر سفته راند
بسی گفتنی های ناگفته ماند.
نظامی (از بهارعجم ).
- گوهرسنج . رجوع به این کلمه شود.
- گوهر سنجیده : گوهر سخته .
- || کنایه از سخن موزون و درست باشد که با اصول بلاغت مطابقت نماید.
- گوهر سیراب ؛ لؤلؤ و مروارید رسیده.
- گوهر شاهوار ؛ گوهری که لایق شاه باشد :
ز زرین و سیمین گوهرنگار
ز دینار و از گوهر شاهوار.
فردوسی.
صلیبی فرستاد گوهرنگار
یکی تخت پر گوهر شاهوار.
فردوسی.
سر ماه با افسر زرنگار
سر شاه با گوهر شاهوار.
فردوسی.
- گوهر شب تاب ؛ گویند نوعی از لعل که شبها مثل چراغ می تابد و لهذا گوهر شب چراغ هم خوانند. (آنندراج ) (بهار عجم ) :
مینماید گوهرشب تاب در شب خویش را
از خط مشکین فروغ آن لب میگون فزود.
صائب (از بهار عجم ).
- گوهر شب چراغ . رجوع به این کلمه شود.
- گوهر شکستن . رجوع به این کلمه شود.
- گوهرشمار. رجوع به این کلمه شود.
- گوهرشناس . رجوع به این کلمه شود.
- گوهرشناسی . رجوع به این کلمه شود.
- گوهر عقد فلک . رجوع به این کلمه شود.
- گوهر غلطان ؛ دُر و مروارید باشد.
- || کنایه از اشک چشم و سرشک نیز باشد.
- گوهرفروش . رجوع به این کلمه شود.
- گوهرفشان . رجوع به این کلمه شود.
- گوهر فشاندن . رجوع به این کلمه شود.
- گوهرفشانی . رجوع به این کلمه شود.
- گوهرفکند ؛ مخفف گوهرفکنده. مرصع به گوهر :
زده تخت زرین گوهرفکند
شرفهاش چون قدر شاهان بلند.
فردوسی.
- گوهر کمر ؛ کمرهای گوهردار. کمرهای مرصع :
زبس گوهر کمرهای شب افروز
در گستاخ بینی بسته در روز.
نظامی.
- گوهرکندن . رجوع به این کلمه شود.
- گوهرگر. رجوع به این کلمه شود.
- گوهرگرای . رجوع به این کلمه شود.
- گوهرگستر. رجوع به این کلمه شود.
- گوهر گسستن . رجوع به این کلمه شود.
- گوهرگشای . رجوع به این کلمه شود.
- گوهرگون . رجوع به این کلمه شود.
- گوهر گندنا. رجوع به گندناگوهر شود.
- گوهر مژگان ؛ کنایه از اشک باشد. (مجموعه ٔ مترادفات ).
- گوهر مقصود ؛ گوهر مراد. گوهری که مطلوب و منظور ما بوده است :
ما عبث در سینه ٔ دریا نفس را سوختیم
گوهر مقصود در دامان ساحل بوده است.
صائب.
- گوهر مُلک ؛ کنایه از پادشاه زاده. (برهان قاطع) (انجمن آرا). آن راکله گوشه ٔ ملک نیز گویند. (انجمن آرا).
- || پادشاه را نیز گویند. (برهان قاطع) (آنندراج ).
- گوهر نابسود ؛ گوهر ناسفته. در ناسفته.
- گوهرنثار ؛ نثارکننده ٔ گوهر. رجوع به این کلمه شود.
- گوهرنژاد؛ اصیل و نجیب و گوهری باشد. رجوع به این کلمه شود.
- گوهرنشان ؛ مرصع. رجوع به این کلمه شود.
- گوهرنگار ؛ رجوع به این کلمه شود.
- گوهر نظم ؛ نظمی چون گوهر عالی و دارای فصاحت و بلاغت :
گو یابد از تو تربیتی کان خاطرش
خندد ز قدر گوهر نظمش بر آفتاب.
خاقانی.
- گوهرنمای . رجوع به این کلمه شود.
- گوهرنهاد. رجوع به این کلمه شود.
- گوهر نهنگ آویز ؛ گوهری که به گردن نهنگ آویخته شده و در بردن و برگرفتن آن بیم جان در میان باشد:
گفت از این گوهر نهنگ آویز
چه گریزم که نیست جای گریز.
نظامی (هفت پیکر چ وحید ص 222 و حاشیه ).
- گوهر نیم سفت ؛ عبارت از گوهری است که سوراخ آن پر باریک بودو هنوز گشاده نکرده باشند که در او رشته استوار یا تار توان کشید چنانچه در مرواریدهای نو و استعمال شده این حالت یافته می شود و تواند بود که عبارت از گوهری بوده که سوراخ آن را گذار نکرده باشند تا کسی ظن نبرد که این را استعمال کرده اند. (بهار عجم ).
- || کنایه از کلام سربسته باشد، یعنی چنان گویند که همه کس نفهمد. (برهان قاطع).
کنایه از کلام سربسته باشد و مغلق. (بهار عجم ).
- || کنایه از کلامی است که تمام قواعد و قوانین و صنایع وبدایع سخن در آن صرف نشده باشد. (برهان قاطع).
- || در بیت ذیل کنایه از اسکندرنامه ٔ بری است (زیرا اسکندرنامه ٔ بحری بعد از اتمام بری گفته شده است ). (از بهار عجم ) :
تو دانی که این گوهر نیم سفت
چه گنجینه ها دارد اندر نهفت.
نظامی.
- گوهر یکتا ؛ گوهر یک دانه. دُرّ فارد. دُرّ یتیم. درّةالیتیمه. (دمشقی ).
- گوهر یک دانه ؛ گوهر بی نظیر. گوهر منحصر به فرد.
- || کنایه از شخص گرانمایه و بی نظیر :
گر تو به حسن افسانه ای یا گوهر یکدانه ای
از ما چرا بیگانه ای ما نیز هم بد نیستیم.
سعدی.
عیب تست ار چشم گوهربین نداری ورنه ما
هریک اندر بحر معنی گوهر یکدانه ایم.
سعدی.
|| فلز. معدنیات. (یادداشت مؤلف ) :
بسی نفط و روغن برآویختند
همی بر سر گوهران ریختند.
فردوسی.
همی ریخت هر گوهری یک رده
چو از خاک تا تیغ شد آژده.
فردوسی.
تکمید؛ آن را گویند که چیزی سازند از مس یا گوهری دیگر و دارویی که گرم کرده ، اندر وی کنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و اما آنچه از بخار و دود اندر زمین بماند، اصل بود مر بوشن گوهرهای معدنی را. (دانشنامه ٔ علائی ، قسم طبیعیات ص 73 چ تهران ). نخستین گوهری که از کان برآوردند آهن بود. (نوروزنامه ص 84). اسحاق یهودی را بفرستادم ، در صمیم تابستان بود و وقت کار، و گوهر بسیار می گداختند در مدت هفتاد روز دوازده هزار من سرب از آن خمس بدین دعاگو رسید.(چهارمقاله ٔ عروضی سمرقندی چ دانشگاه ص 108).
- گوهر کان ؛ فلز. معدنیات. گوهر استخراج شده از کان.
- امثال :
گوهر کانی را به آتش آزمایند و گوهر آدمی را به می . (امثال و حکم دهخدا).
- کان به گوهر رسیدن ؛ معدن به گوهر رسیدن باشد.
- || به مراد رسیدن. به سرمنزل مقصود پیوستن :
به نامه در نبشته کای دلارام
رسیدم دل به کام و کان به گوهر.
لبیبی.
- گوهرکده . رجوع به این کلمه شود.
|| جوهر تیغ و شمشیر و آهن و فولاد. (بهار عجم ) (غیاث اللغات ). پَرَند و فَرَند یا فِرَند :
خنجر او ز بس جگر بشکافت
گوهر او گرفت رنگ جگر.
فرخی.
ز آن عیدزای گوهر شمشیر آبدار
شد آب بحر و آب شد از شرم گوهرش.
خاقانی.
چهارم [ شمشیر یمانی ] آنکه ساده باشد و اندک مایه اثر جو دارد و در ازای او سه بدست و چهار انگشت بودو چهار انگشت پهنا دارد و گوهر وی به سیاهی زند آن را بوستانی خوانند. (نوروزنامه ص 86). دیگر آنکه نشانه های جو ژرف باشد گوهر او [ شمشیر ] گرد نماید چون مروارید آن را لؤلؤ خوانند و سه دیگر چنانکه جوی چهارسوی بود و گوهر آن زمان نماید که کژ داری. (نوروزنامه ص 86). و یکی گوهر است که ارسططالیس ساخته است مرتیغها را از بهر اسکندر... [ و ] چنین فرموده است که یک جزو مغنیسیا بباید گرفت با یک جزو بسد و یک جزوزنگار آنگه هر سه را خرد بساید و با یکدیگر بیامیزدآنگه یک من نرم آهن بیاورد و پیوسته اندر کند. (نوروزنامه ص 86).
بر فضل تیغ پاکی گوهر بود نشان
بر قدر مرد نیکی گوهر بود اثر.
قاآنی.
- گوهر آبگینه ؛ جوهر آن.
- گوهر تیغ ؛ اثر سیف. (دستوراللغه ).
- گوهر سیماب ؛ جوهر و نهاد آن :
بر دست هجر تو که بریزاد گوهرش
لرزنده تر ز گوهر سیماب بوده ام.
رضی نیشابوری.
|| مینای دندان یا لعاب روی دندان. درون دندان. خود دندان : و گاه باشد که عفونت به گوهر دندانها باز دهد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و آن را که عفونت به گوهر دندانها باز دهد. دندان را بتراشند و برندند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). || اصل. (برهان قاطع) (غیاث اللغات ) (صحاح الفرس ). اصل و حقیقت. (انجمن آرا) (مؤید الفضلا) (آنندراج ) اصل. (المعرب جوالیقی ). اصل و اساس. سرشت. نهاد. طینت. جبلت. طبیعت. فطرت :
هردو یک گوهرند لیک به طبع
این بیفسرد و آن دگر بگداخت.
رودکی.
درختی که تلخش بود گوهرا
اگر چرب و شیرین دهد مر ورا.
ابوشکور بلخی.
بد ز بدگوهران پدید آید
هر کسی آن کند کزو شاید.
عنصری.
هر کجا گوهری بد است بدیست
بدگهر نیک چون تواند زیست.
عنصری.
از گوهر محمود و به از گوهر محمود
چونانکه به از عود بود نایره ٔ عود.
منوچهری.
هم گوهر تن داری ، هم گوهر نسبت
مشک است در آنجا که بود آهوی تاتار.
منوچهری.
جهان را گوهر آمد زشتکاری
چرا زو مهربانی چشم داری.
(ویس و رامین ).
تباهی به چیزی رسد ناگزیر
که باشد به گوهر تباهی پذیر.
اسدی.
کند هرکس آن کاید از گوهرش
که هر شاخ چون تخمش آید برش.
اسدی.
چنان دان که جان برترین گوهر است
نه زین گیتی از گیتی دیگر است.
اسدی.
هرکسی آن کند که از اصل و گوهر وی سزد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 174).
چون گوهر خویش را ندانستی
مر خالق خویش را کجا دانی.
ناصرخسرو.
چه گوئی کاین علوی گوهرپاک
بدین زندان و این بند از چه افتاد.
ناصرخسرو.
هرکه پنج قدح شراب ناب بخورد آنچه اندر او است از نیک و بد از او بترابد و گوهر خویش پدید کند. (نوروزنامه ). هرکه نفسی شریف و گوهری بلند دارد خویشتن را از محل وضیع به منزلتی رفیع میرساند. (کلیله و دمنه ).
سروری را اصل و گوهر برترین سرمایه است
مردم بی اصل و بی گوهر نیابد سروری.
سوزنی.
امید وفا دارم هیهات که امروز
در گوهر آدم بود این گوهر نایاب.
خاقانی.
باز در افکار و احوال خود فرو رفتم چنانکه کسی در زر نگاه کند تا گوهر آن ببیند. (کتاب المعارف بهأولد).
منبسط بودیم و یک گوهر همه
بی سر وبی پا بدیم آن سر همه.
مولوی.
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند.
سعدی.
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
گوهر هر کس از این لعل توانی دانست.
حافظ.
- گوهر آدم ؛ به معنی ذات و اصل آدم باشد.
- || فرزند آدم.
- || خاک و عربان تراب خوانند. (برهان قاطع) (بهار عجم ) (آنندراج ).
- گوهر آسمان ؛ کنایه از اصل و جرم آسمان است. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (بهار عجم ) (آنندراج ).
- || کنایه از ستاره. (انجمن آرا). رجوع به ذیل همین کلمه شود.
- گوهر پاک ؛ اصیل. نجیب.نهاد پاک :
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود.
حافظ.
- گوهر تن ؛ نهاد شخص :
کرا گوهر تن بود با نژاد
نگوید سخن با کسی جز به داد.
فردوسی.
هم گوهر تن داری هم گوهر نسبت
مشک است در آنجا که بود آهوی تاتار.
منوچهری.
خوی هرکس از گوهر تن بود
ز گل بوی و از خار خستن بود.
اسدی.
اما جهد باید کرد تا اگرچه اصیل و گوهری باشی به تن خود گوهر باشد که گوهر تن از گوهر اصل بهتر. (قابوسنامه ص 19).
- گوهر جان ؛ نفس ناطقه. اصل و حقیقت جان :
گوهر جان چون ورای فصلهاست
خوی او این نیست خوی کبریاست.
مولوی.
گشته دلم بحر گهرریز تو
گوهر جانم کمرآویز تو.
نظامی.
به خوی خوش آموده به گوهرم
بدین زیستم هم بدین بگذرم.
نظامی (شرفنامه ص 41).
- گوهر دل ؛ حقیقت دل. میان قلب :
عشق بهین گوهری است گوهردل کان او
دل عجمی صورتی است ، عشق زبان دان او.
خاقانی.
- گوهر دیده ؛ بینایی. ذات و اصل چشم :
گوهر دیده کجا فرسوده ای
پنج حس را در کجا پالوده ای.
مولوی.
- || کنایه از اشک دیده باشد. رجوع به ذیل همین ماده شود.
- گوهر کش ؛ به معنی گوهر دل باشد چه ، کش به معنی دل باشد. (از برهان قاطع). حقیقت دل. رجوع به گوهر کش شود.
- گوهرکشان . رجوع به این کلمه شود.
- گوهرکشی . رجوع به این کلمه شود.
- گوهر کشیدن. رجوع به این کلمه شود.
- گوهر کشیده . رجوع به این کلمه شود.
- گوهر مریخ ؛ صفت ، کنایه از انگشت و زغال و آن را گوهر صفت مریخ هم میگویند. (برهان قاطع).
- گوهر مطهر ؛ پاک و پاکیزه و سره و پاک اصل و نیکو را گویند. (برهان قاطع). اصل. اصل سره. نفس سره. (مؤید الفضلا) (آنندراج ).
- گوهر معانی ؛ نزد صوفیه صفات و اسماء الهیه است.
- گوهر معنی :
ای صورتت ز گوهر معنی خزینه ای
ما را ز داغ عشق تو در دل دفینه ای.
سعدی.
- گوهر معقول :
گوهر معقول رامحسوس کرد
پیر بینا بهر کم عقلی مرد.
مولوی.
- گوهر نسب ؛ اصالت. شریف و نسیب بودن.
|| ذات. چه هرگاه گوهری گویند مراد از آن ذاتی باشد. (برهان قاطع). ذات شی ٔ. (بهار عجم ) (غیاث اللغات ). آنچه قائم بذات خود باشد ضد عرض. (منتهی الارب ). به اصطلاح حکما، چیز قائم بذات مقابل عرض.(فرهنگ نظام ). مایقابل العرض و هو الموجود القائم بنفسه. (اقرب الموارد) (تاج العروس ) :
هرچه اندر جهان همه هنر است
عرض است و کفایتش گوهر.
عنصری.
ایا شهریاری که با همت تو
ز اعراض زایل شمارند گوهر.
ازرقی (از المعجم فی معاییر اشعارالعجم ).
- ناگوهر ؛ به معنی عرض باشد که مقابل جواهر است. (برهان قاطع).
|| نفس. نفس ناطقه : اگر پیش از تن ها نفسها بودندی ، یا بسیار بودندی ، یا یکی. و اگر یکی بودی و آنگاه بسیار شدی همان یکی و پاره پاره شدی ، بهره پذیر بودی ، و جسم بودی ، و گفتم که این گوهر بهره پذیر نیست. (دانشنامه ٔ علائی چ تهران ص 122). || ماده ٔ اصلی بیرون کشیده شده از دوا و غیر آن که در تکلم جوهر است. (فرهنگ نظام ). عصاره و ماده ٔ اصلی بیرون کشیده شده از چیزی و بیشتر در داروها به کارست و لفظ جوهر را بیشتر در این مورد به کار برند و داروها را نیز از این جهت جوهریات گویند. || داخل. درون : و اگر بسیار باشد [ نزله ] و سوخته ، مالیخولیا آرد و اگر به گوهر دماغ یا به غشاءدماغ اندر باشد... سبات و مانیا و اگر اندر رگهای دماغ باشد دوار و سر درد آرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). || سر نهانی و صفات پوشیده که ظاهر شود. (برهان قاطع). صفات نهانی. (غیاث اللغات ). باطن. || عقل و فرهنگ. (برهان قاطع) (غیاث اللغات ). || جماد. جمادات. مقابل نباتات و حیوانات :
از گوهر و از نبات و حیوان
بر خاک ببین سه خط مسطر.
ناصرخسرو.
نبات و عالم و حیوان و گوهر
سراسر آدمی را شد مسخر.
ناصرخسرو.
|| چهار عنصر را گویند که کره ٔ خاک و آب و هوا و آتش است. (برهان قاطع).اصل عناصر اربعه و آن را چهار گوهر نیز گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ) (شعوری ج 2 ص 303). هر یک از چهار عنصر قدیم را گوهر میگفتند. (فرهنگ نظام ) :
کجا گوهری چیره شد زین چهار
یکی آخشیجش بدو برگمار.
بوشکور بلخی.
و زو مایه ٔ گوهر آمد چهار
برآورده بی رنج و بی روزگار.
فردوسی.
چو این چار گوهر به جای آمدند
ز بهر سپنجی سرای آمدند.
فردوسی.
چو این چار گوهر بجای آورد
به مردی جهان زیر پای آورد.
فردوسی.
مدان از ستاره بی او هیچ چیز
نه از چرخ و نز چهار گوهر بنیز.
اسدی.
این چرخ بلند را همی بین
بر خاک و هوا و آب و آذر
یک گوهر تر نام او بحر
یک گوهر خشک نام او بر.
ناصرخسرو.
ز آب روشن و از خاک تیره و آتش و باد
چهار گوهر و هر چار ضد یکدیگر.
ناصرخسرو.
چونانکه از این چهار گوهر
کین نظم از آن گرفت عالم.
ناصرخسرو.
به خلق خوب تو هرکس که نسبتی دارد
ز خلق درگذرد چون ز گوهران آتش.
سیدحسن غزنوی.
خاقان اکبر آنکه دو عید است در سه بعد
شش روز و پنج وقت و چهار اصل گوهرش.
خاقانی.
چهار گوهر و هفت اختر و دوازده برج
هر آنچه بینی من صدهزارچندانم.
مولوی.
|| طبع. مزاج :
کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
که هیچش لطف در گوهر نباشد.
حافظ.
|| عوض و بدل و به این معنی غریب است. (برهان قاطع). || صفه ٔ پوشیده. (مؤید الفضلا). || سر. رأس. (مؤید الفضلا). || چیزی گزیده. (مؤید الفضلا). || کنایه از دانه ٔ نخود. (مؤید الفضلا). کلیه ٔ معانی مخصوص به این فرهنگ است و جای دیگر دیده نشد. || تخمه و نژاد. خاندان. سلسله.خانواده. دوده. دودمان. نسل. تبار. نسب. اصل :
نه بهرام گوهرْت و نه اورمزد
فرزدی و جاوید نبود فرزد.
ابوشکور بلخی.
که خاتون چین دخت فغفور بود
به گوهر ز کردار بد دور بود.
فردوسی.
نه بیگانه از تخت و افسر بدند
سزای بزرگی به گوهر بدند.
فردوسی.
ز شهرت یکی بسته زندانیم
به گوهرهمانا که خود دانیم.
فردوسی.
چنین داد پاسخ بدو رهنمون
که فرهنگ باشد ز گوهر فزون
که فرهنگ آرایش جان بود
ز گوهر سخن گفتن آسان بود.
فردوسی.
جهان چون تو هرگز نیاورده شاهی
به جود و به علم و به فضل و به گوهر.
فرخی (از انجمن آرا).
اگر چه گوهرش از گوهر شریف ویست
چنین شریف نبود اندر این شریف گهر.
فرخی.
نکونامی گرفته لیکن از فضل
بزرگی یافته لیکن ز گوهر.
فرخی.
در فضل گوهرش نتوان یافتن کنون
مدح هزارساله به گفتار پهلوی.
فرخی.
از گوهر محمود و به از گوهر محمود
چونانکه به از عود بود نایره ٔ عود.
منوچهری.
مگر شاهی در این گوهر بماند
نژاد ما در این کشوربماند.
(ویس و رامین ).
اگر آلوده شد گوهر به یک ننگ
نشوید آب صد دریا از اورنگ.
(ویس و رامین ).
تو ازگوهر همی مانی به استر
چو پرسند از تو فخر آری به مادر.
(ویس و رامین ).
ملکان ترک وروم و عجم همه از یک گوهرند و خویشان یکدیگرند. و همه فرزندان آفریدون اند. (نوروزنامه ).
از قدر چو عیوقی وز عدل چو فاروقی
وز گوهر سلجوقی پاکیزه ترین گوهر.
امیرمعزی.
ای خرپرست خرنسب خرسر این نگر
تا از چه گوهری تو و من از چه گوهرم
تو از نژاد و تخمه ٔ سگبان قیصری
من از نژاد سلمان یار پیمبرم.
سوزنی.
از نسل حسین بن علی شاه شهیدی
نز تخمه ٔ جمشیدی و نز گوهر مهراج.
سوزنی.
ای به گوهر تا به آدم پادشاه
در پناه اعتقادت ملک شاه.
انوری.
امید وفا دارم هیهات که امروز
در گوهر آدم بود این گوهر نایاب.
خاقانی.
کو صدر افاضل شرف گوهر آدم
کو کافی دین واسطه ٔ گوهر انساب.
خاقانی.
آهوکا سگ توام می خور و گرگ مست شو
خواب پلنگ نِه ْ ز سر گرچه پلنگ گوهری.
خاقانی.
هر که خویشان را عزیز دارد اعزاز گوهر خویش کرده باشد. (مرزبان نامه ).
- گوهر به سر آمدن ؛ منقرض شدن تخمه و به پایان رسیدن اصل :
پدر بر پدر تاپسر بر پسر
مبادا که این گوهر آید به سر.
فردوسی.
- گوهردار ؛ با اصالت. اصیل. نژاده. شریف. حسیب و نسیب.
- گوهر مطلا ؛ نفس پاک. اصیل. نیکونژاد. شریف.
و نیز گاه کلمه ٔ گوهر پس از کلمه یا کلمات دیگر به صورت صفت مرکب آید و ترکیباتی با معانی خاص سازد بدینسان :
- با گوهر ؛ اصیل گوهر :
ببخشیداگر شان بسی بد گناه
که با گوهر و دادگر بود شاه.
فردوسی.
- بدگوهر ؛ بداصل و بدذات. (ناظم الاطباء). بدسرشت. بدنهاد. بدطینت :
جفاپیشه بدگوهر افراسیاب
ز کینه نه آرام جوید نه خواب.
فردوسی.
چنان کرد بدگوهر افراسیاب
که پیش تو پوزش نبیند به خواب.
فردوسی.
که از راستی جان بدگوهران
گریزد چون گردن ز بار گران.
فردوسی.
ازیرا ما خداوند درختانیم و سوی ما
سزای سوختن گشتند بدگوهر مغیلانها.
ناصرخسرو.
شه ز گنج وزیر بدگوهر
گوهرش باز داد و زر بر سر.
نظامی.
چو بدگوهران را قوی کرد دست
جهان بین که چون گوهرش را شکست.
نظامی.
مکن کار بدگوهران را بلند
که پروردن گرگت آردگزند.
نظامی.
سنگ بدگوهر اگر کاسه ٔ زرین شکند
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود.
سعدی.
- بدگوهری ؛ بداصلی. بدذاتی :
که بگسست هنگام شاه بزرگ
ز بدگوهری تور وسلم سترگ.
فردوسی.
به علم و به گوهر کنی مدحت آن را
که مایه است مر جهل و بدگوهری را.
ناصرخسرو.
- بی گوهر ؛ که نژاده و اصیل نیست :
یکی را ز کم گوهری دل بدرد
یکی را ز بی گوهری باد سرد.
نظامی.
- پارساگوهر ؛ دارای نهادی پارسا و با پرهیز :
که آن زن زنی پارسا گوهر است
جهانجوی را کمترین چاکر است.
نظامی.
- پرگوهر ؛ نژاده. اصیل :
بدو گفت کای شسته مغز از خرد
به پرگوهران این کی اندر خورد.
فردوسی.
- پاک گوهر ؛ دارای گوهر پاک.پاک سرشت. پاک دوده.
- کم گوهر ؛ که نیک نژاده و با تبار نیست.
- گندنا گوهر. رجوع به گندنا گوهر شود.
- والاگوهر ؛ بزرگ نژاد. والاتبار :
گر بپرم بر فلک شاید که میمون طایرم
ور بچربم بر جهان زیبد که والاگوهرم.
خاقانی.
- هم گوهر ؛ هم نسب. از یک اصل و تبار. هم نژاد :
گر طاعتش دارد دهد بی شک بسی زین بهترش
چون داد ملک خود به تو گر نیستی هم گوهرش.
ناصرخسرو.
|| فرزند. (برهان قاطع) (غیاث اللغات ). ابن. ولد :
ای گوهر یادگار عمرم
چونت طلبم کجات جویم.
خاقانی.
- گوهر سلجوق ؛ فرزند سلجوق. (مؤید الفضلا).
- سه گوهر؛ سه فرزند. (برهان قاطع).
- || کنایه از موالید ثلاثه باشد. (برهان قاطع).

گوهر. [ گ َ / گُو هََ ] (اِ) گیاهی است که به تازی اذخر گویند. (مؤید الفضلا). رجوع به اذخر شود.

گوهر. [ گ َ / گُو هََ ] (اِخ ) دهی است از دهستان طارم بالا بخش سیردان زنجان. واقع در 81هزارگزی شمال باختری سیردان و 9هزارگزی راه عمومی. محلی کوهستانی ، هوای آن سردسیر و سکنه ٔ آن 557 تن است. آب آن از رودخانه ٔ سرخه میشه تأمین میشود. محصول عمده ٔ آن غلات ، پنبه و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2).

گوهر. [ گ َ / گُو هََ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دیوان بخش گیلان شهرستان شاه آباد. واقع در 9هزارگزی شمال باختر جوی زر و 3هزارگزی جنوب شوسه ٔشاه آباد به ایلام. در دشت واقع و هوای آن سردسیر و سکنه ٔ آن 250 تن است. آب آن از رودخانه ٔ کنگیر تأمین میشود. محصول عمده ٔ آن غلات ، حبوبات ، توتون ، لبنیات و برنج و شغل اهالی زراعت و گله داری است. ساکنان آن چادرنشین هستند. در زمستان به گرمسیر غربی ایوان و حدود سومار میروند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).

گوهر. [ گ َ / گُو هََ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان أمجز بخش جبال بارز شهرستان جیرفت. واقع در 54هزارگزی جنوب خاوری مسکون و 7هزارگزی راه مالرو مسکون به کروک. سکنه ٔ آن 4 تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).

معنی گوهر به فارسی

گوهر
اصل، نژاد، ونیزبه معنی سنگ گرانبهاازقبیل مروارید، الماس
( اسم ) ۱ - هر یک از معدنیات کانی : بسی نفط و روغن بر آویختند همی بر سر گوهران ریختند . همی ریخت هر گوهری یک رده چو از خاک تا تیغ شد آژده . ۲ - جماد مقابل نبات و حیوان : از گوهر و از نبات و حیوان بر خاک ببین سه خط مسطر . ( ناصر خسرو ) یا گوهر مریخ . انگشت زغال . ۳ - هر یک از سنگهای قیمتی ( احجار کریمه ) : و از وی ( هندوستان ) گوهر های گوناگون خیزد چون مروارید و یاقوت والماس و مرجان و در . ۴ - مروارید لولو : چه فضل میر ابوالفضل بر همه ملکان چو فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز . ( رودکی ) یا ترکیبات اسمی . گوهرتر . ۱ - گوهر آبدار . ۲ - اشک . ۳ - سخن با آب و تاب . یا گوهر تف دار . گوهری که داغ سفید داشته باشد . یا گوهر دل . حقیقت دل میان قلب : یا گوهر دیده . ۱ - بینایی . ۲ - اشک چشم . یا گوهر روشن . ۱ - گوهر ( سنگ قیمتی ) درخشان . ۲ - طینت و فطرت پاک . یا گوهر سرخ شده . ۲ - سخن مبتذل و مشهور . یا گوهر سنجیده . ۱ - گوهر وزن شده . ۲ - سخن موزون و درست . یا گوهر سیراب . لولو و مروارید رسیده . یا گوهر شاهوار . ( شهوار ) گوهری که لایق شاه باشد . یا گوهر شب تاب . گویند نوعی لولو باشد که در شب مثل چراغ می تابد گوهر شب چراغ . یا گوهر شب چراغ . یا گوهر غلطان . در و مروارید . یا گوهر کان . گوهر استخراج شده از معدن . یا گوهر کانی . گوهر معدنی . یا گوهر مژگان . اشک . یا گوهر معانی . ۱ - معانی عالی . ۲ - صفات و اسمائ الله .یا گوهر معنی . گوهر معانی . یا گوهر مقصود . گوهری ک مطلوب و منظور باشد . یا گوهر ملک . ۱ - پادشاه . ۲ - پادشاهزاده ولیعهد . یا گوهر نظم . شعر عالی . یا گوهر نهنگ آویز . گوهری که بگردن نهنگ آویخته شده و در گرفتن آن بیم جان باشد : گفت ازین گوهر نهنگ آویز چه گریزم که نیست جای گریز . ( هفت پیکر ) یا گوهر نیم سفت . ۱ - گوهری که سوراخ آن بسیار باریک بود و هنوز گشاده نکرده باشند که در او رشته یا تار توان کشید . ۲ - کلام سر بسته که مفهوم همه کس نباشد . ۳ - کلامی که تمام قواعد و قوانین سخن در آن مراعات نشده باشد . یا گوهر یکتا . گوهر یکدانه . یا گوهر یکدانه . ۱ - گوهر بی نظیر و منحصر بفرد . ۲ - شخص گرانمایه و بی نظیر . یا ترکیبات فعلی . کان به گوهر رسیدن . ۱ - ( در کندن ) معدن بگوهر رسیدن . ۲ - بمراد رسیدن بمقصود و اصل شدن . یا گوهر به تیشه شکستن . خرد و بقطعات کردن گوهر بضرب تیشه . یا گوهر به دریا بردن . عملی لغو و بیهوده کردن زیره بکرمان بردن . یا گوهر به رشته کردن . گوهر نشاندن ترصیع . گوهر برشته کردن پارسی ترصیع بود . یا گوهر به رشته کشیدن . ۱ - جواهر را در آوردن. ۲ - سخنان فصیح و بلیغ آوردن : صراف سخن بلفظ چون زر در رشته چنین کشید گوهر . ( نظامی ) یا گوهر به عمان بردن . گوهر بدریا بردن . ۵ - هر یک از چهار عنصر : کجا گوهری چیره شد زین چهار یکی آخشیجش بدو بر گمار . ( ابو شکور ) یا گوهر نامی . نبات . ۶ - اصل ذات سرشت فطرت : درختی که تلخش بود گوهرا اگر چرب و شیرین دهد مرو را ... ( ابوشکور ) یا گوهر آدم . ۱ - اصل و ذات آدم . ۲ - فرزند آدم . ۳ - خاک طین . یا گوهر آسمان . ۱ - اصل و جرم آسمان . ۲ - ستاره . یا گوهر نسب . اصالت و شرافت . ۷ - جوهر : پیدا کردن حال آن گوهر که تن است که بتازیش جسم خوانند . یا گوهر تن . تن بدن . یا گوهر جان . نفس ناطقه . ۸ - طبع قریحه : کسی گیرد خطا بر نظم حافظ که هیچش لطف در گوهر نباشد . ( حافظ ) ۹ - ( صفت ) اصیل نژاده . ۱٠ - ( اسم ) نژاد خاندان اصل و نسب : نکو نامی گرفته لیکن از فضل بزرگی یافته لیکن ز گوهر . ( فرخی ) یا گوهر بسر آمدن . منقرض شدن تخمه و نژاد . ۱۱ - فرزند : ای گوهر یادگار عمرم چونت طلبم ? کجات جویم ? ( خاقانی ) یا سه گوهر . ۱ - سه فرزند . ۲ - موالید ثلاثه : جماد نبات حیوان . ۱۲ - جوهر تیغ و شمشیر . یا گوهر تیغ ( شمشیر ) . پرندشمشیر تلالو آن . یا گوهر آبگینه . جوهر شیشه . ۱۳ - مینای دندان لعاب دندان : و گاه باشد که عفونت بگوهر دندانها باز دهد . ۱۴ - ماد. اصلی مستخرج ازدوا و غیر آن جوهر . ۱۵ - داخل دورن : اگر بسیار باشد ( نزله ) و سوخته مالیخولیا آرد و اگر بگوهر دماغ یا بغشائ دماغ اندر باشد ... سبات و مانیا ... ۱۶ - سر نهانی صفات پنهانی جمع : گوهران گوهر ها . ۱ ۷ - اذخر .
ده کوچکی است از دهستان امجز بخش جبال بارز شهرستان خاوری مسکون و ۷ هزار گزی راه مالرو مسکون کروک .
[gem] [زمین شناسی] سنگ قیمتی برش داده شده و پرداخته ای که به دلیل زیبایی و استحکام و کمیابی و اندازۀ مناسب برای استفاده در جواهرسازی ارزشمند باشد
دهی است از دهستان باوند پوربخش مرکزی شهرستان شاه آباد و ۴ هزار گزی شمال خاوری شاه آباد و ۴ هزار گزی شمال چهار زبر پایین .
ذات و اصل آدم باشد . یافرزند آدم را نیز گویند .
(صفت) ۱ - آرایند. گوهر خاصیت بخش موثر : کواکب را بقدرت کار فرمای طبایع را بصنعت گوهر آرای . ۲ - آریش دهند. اصل و نژاد .
۱ - آنچه که در آن جواهر نشانده باشند گوهر نشان مرصع : همان طشت زرین و سیمین بدی چو زرین بدی گوهر آگین بدی . ۲ - مرد شجاع دلاور .
( صفت ) ۱ - آنکه مروارید و دیگر جواهر را برشته کشد : گوهر آمای گنج خان. راز گنج گوهر چنین گشاید باز . ( نظامی ) ۲ - آنکه سخن نیکو برشت. نظم در آورد . ۳ - آنکه نیکو حکم کند . ۴ - آنکه هستی بخشد خالق : تویی گوهر آمای چار آخشیج مسلسل کن گوهران در مزیج . ( نظامی )
گوهر آموده : ورای همه بوده ای بود او همه رشت. گوهر آمود او . ( نظامی )
گوهر آگین گوهر نشان مرصع : گوهر آموده تاجی از سرخویش با قبایی ز دخل ششتر بیش . ( نظامی )
( صفت ) پدید آورند. گوهر موجد جواهر : گاوی کنند و چون صدف آبستن اند لیک از طبع گوهر آور و عنبر فکن نیند . ( خاقانی )
آنچه از آن گوهر آویخته باشد ( گوش و غیره ) : ز نعلکهای گوش گوهر آویز فکندی لعلها در نعل شبدیز . ( نظامی )
از امرای عظام الب ارسلان پادشاه سلجوقی بوده است . وی در سال ۴۶۶ ه.ق . شحنگی بغداد داشت . اما رکن الدین ابوالمظفر برکیارق فرزند ملکشاه ویرا معزول کرد .
ابراهیم بن اسماعیل کوهپایه ای ابن حسن بن اسماعیل اصفهانی متولد در ماه جمادی الاولی سال ۱۳۴۲ ه. از گویندگان و داشنمندان فارسی زبان بوده و در شهر اصفهان نشو و نما کرد .
( صفت ) آنکه یا آنچه گوهر را روشن سازد : هر یکی با هزار زیبایی گوهر افروز نور بینایی . ( نظامی )
کیفیت و حالت گوهر افروز .
۱ - ( صفت ) نثار کنند. گوهر : نثره به نثار گوهر افشان طرفه طرفی دگر زرافشان . ( نظامی ) ۲ - فصیح و بلیغ : زبان گوهر افشان که ترجمان ملهم اقبال بود برگشاد . ۳ - ( اسم ) گوهر افشانی : شه از گوهر افشان آن کان گنج ز گوهر بر آمودن آمد برنج . ( نظامی )
( مصدر ) گوهر افشاندن : برزم آسمان را خروشان کند چو بزم آیدش گوهر افشان کند .
( مصدر ) فرو ریختن گوهر نثار کردن جواهر : جهان آفرین را همی خواندند بران موبدان گوهر افشاندند .
عمل گوهر افشاندن .
۱ - ( صفت ) گوهر افشان . ۲ - فرو ریزند. اشک .
( مصدر ) ۱ - گوهر افشان کردن . ۲ - اشک ریختن : بر او از مژه گوهر انداز کرد پس از پای او نامه را باز کرد . ( امیر خسرو ) ۳ - گوهر افشانده : همه ره گنج ریز و گوهر انداز بیاوردند شیرین را بصد ناز . ( نظامی )

معنی گوهر در فرهنگ معین

گوهر
(گُ هَ) [ په . ] (اِ.) ۱ - از سنگ های قیمتی . ۲ - اصل ، نژاد. ۳ - ذات ، سرشت .
( ~ . گَ هَ) (اِمر.) کنایه از: موالید ثلاثه : جماد، نبات و حیوان .

معنی گوهر در فرهنگ فارسی عمید

گوهر
۱. سنگ گران بها از قبیل مروارید، الماس، یاقوت، فیروزه و امثال آن ها.
۲. (فلسفه) جوهر.
۳. [قدیمی، مجاز] اصل، نژاد.
= موالید * موالید ثلاثه

گوهر در دانشنامه اسلامی

عبدالرزاق بن علی بن حسین لاهیجی قمی (م 1072 ق).
وی از متکلمان و حکیمان نامدار روزگار صفویه بوده است. گویا اصلاً از لاهیجان بوده و به همین مناسبت به لاهیجی مشهور شده است و چون به قم رفته و در آنجا ساکن شده، به قمی نیز شهرت یافته است.
لاهیجی کلام را از متکلمان زمان و حکمت را از صدرالدین شیرازی (م 1050 ق) فراگرفت و به دامادی صدرالدین هم مفتخر شد. وی ذوق عرفانی هم داشت.
کتابشناسی تفصیلی مذاهب اسلامی/ نویسنده: محمدرضا ضمیری
کتاب «گوهر مراد» شامل امهات مسائل کلام،حکمت، اخلاق،عرفان و اصول خمسه می باشد.
شاید بتوان گفت این کتاب از بهترین کتبی است که در موضوع خود به زبان فارسی نگاشته شده است.آیة الله شهید قاضی طباطبائی در مورد این کتاب می گوید«از اشهر تالیفات محقق لاهیجی کتاب گوهر مراد است که آن را به زبان فارسی با عبارات سلیس و دلپذیر تالیف فرموده است و از نفیسترین کتبی است که به زبان فارسی در اصول دین و معارف الهیه و عقاید دینیه اسلامیه نوشته شده است و مولف محقق آن مشرب خوب و مسلک مرغوب داشته است و بر ناظر بر آن کتاب ظاهر است که آن بزرگوار حتی الامکان در تصحیح کلمات و عبارات و اعتقادات علماء کوشیده و در حقیقت اختلافی در میان ندیده است.»
این کتاب را مولف به شاه عباس صفوی دوم تقدیم نموده است.همچنین او در سال 1058 ه‍.ق این کتاب را تلخیص نموده و سرمایه ایمان نام نهاده است.
این کتاب به طور کلی از یک مقدمه و سه مقاله تشکیل یافته است.
مقدمۀ کتاب در اشاره به مرتبۀ وجود انسان و سبب اختصاص وی به تشریف و تکلیف الهی می باشد.که مولف مباحث آن را در 3 مطلب بیان می کند:
گوهر مرادتألیف عبدالرزاق لاهیجی، کتابی است در حکمت و کلام. گوهر مراد شامل امّهات مسائل کلام و حکمت و اخلاق و عرفان و اصول خمسه است، دارای یک مقدّمه و سه مقاله و یک خاتمه است که مقدّمه آن در مورد مرتبهٔ وجود انسان و نمودن راه خدا و فایده علم حکمت و کلام است و سه مقالهٔ آن در خودشناسی و خداشناسی و شناخت فرمان خدا و ابلاغ کنندگان و مجریان راستین آن یعنی انبیاء و امامان-علیهم السلام-و نتیجه عمل به آن یعنی معاد است و خاتمهٔ آن نیز پیرامون تهذیب اخلاق و سلوک مقامات العارفین است.تبویب گوهر مراد، تبویبی خاص است و در دیگر کتب کلامی دیده نمی شود. این کتاب علاوه بر مباحث کلامی به مباحث مسائل اخلاقی و عرفانی نیز می پردازد. مباحث فلسفی به کتاب راه یافته است؛ از این جهت گوهر مراد را کتابی کلامی-فلسفی می توان دانست. اندیشه های عرفانی مؤلف کتاب بر مباحث کتاب دیده می شود.
عبدالرزاق لاهیجی از شاگردان ملاصدرا و داماد وی است. با این حال، او به حکمت مشاء گرایش داشت و منتقد صدرا بود.از وی کتاب های شوارق الالهام در شرح تجرید خواجه نصیرالدین طوسی، تعلیقات بر اشارات خواجه، حواشی بر تعلیقات خفری، گوهر مراد و سرمایه ایمان به جا مانده است. میرزا حسن فرزند وی صاحب «جمال الصالحین» از شاگردان وی است. او در عقلی سازی کلام نقش مهمی داشته است.وی در قم به تدریس اشتغال داشته و در همانجا در سال ۱۰۷۲ق درگذشت.
زمان تألیف و اهدا
بر اساس نقل منابع، وی این اثر را در سالهای ۱۰۵۲-۱۰۵۸ق نگاشته است و به شاه عباس صفوی اهداء کرده است.
غرض تألیف
لاهیجی هدف خود را در این کتاب بر آن قرار داده تا طوری بنویسد «که مبتدیان را از اَقربِ طُرُق به مطلب رسانَد و متوسطان را از بَوادیِ حیرت رهاند، و منتهیان را خزانهٔ نُقودِ معقولات غیر مغشوشه به اوهام و خیالات شدن تواند».لاهیجی تلاش می کند که کتابی بنویسد که مرجعی مطمئن در تحصیل اصول دین باشد.::«بسیازی از اهل علم در معرفت الهی به تقلید محض اعتماد نموده اند که این شیوه موجب یأس و نفرت اذکیا نسبت به طلب علم شده است؛ از این رو تصمیم گرفتم که رساله ای در باب تحصیل اصول دین و حصول معارف الهی بر وجه یقین بنگارم که نجات جادوانی و خلاص متوقف بر آن باشد و بدون نیاز به یادگیری اصطلاحات علمی این مقصود برآورده شود.» اگرچه فیاض مخاطب کتاب خویش را «مبتدئین و متوسطین و منتهیان» می شمرد، اما این کتاب اثری تخصصی در علم کلام محسوب می شود. وی پس از گوهر مراد، سرمایه ایمان را برای مبتدئین نوشت.
ابواب کتاب
...
گوهر مراد تألیف عبدالرزاق لاهیجی، کتابی است در حکمت و کلام. گوهر مراد شامل امّهات مسائل کلام و حکمت و اخلاق و عرفان و اصول خمسه است، دارای یک مقدّمه و سه مقاله و یک خاتمه است که مقدّمه آن در مورد مرتبهٔ وجود انسان و نمودن راه خدا و فایده علم حکمت و کلام است و سه مقالهٔ آن در خودشناسی و خداشناسی و شناخت فرمان خدا و ابلاغ کنندگان و مجریان راستین آن یعنی انبیاء و امامان-علیهم السلام-و نتیجه عمل به آن یعنی معاد است و خاتمهٔ آن نیز پیرامون تهذیب اخلاق و سلوک مقامات العارفین است.
تبویب گوهر مراد، تبویبی خاص است و در دیگر کتب کلامی دیده نمی شود. این کتاب علاوه بر مباحث کلامی به مباحث مسائل اخلاقی و عرفانی نیز می پردازد. مباحث فلسفی به کتاب راه یافته است؛ از این جهت گوهر مراد را کتابی کلامی-فلسفی می توان دانست. اندیشه های عرفانی مؤلف کتاب بر مباحث کتاب دیده می شود.
عبدالرزاق لاهیجی از شاگردان ملاصدرا و داماد وی است. با این حال، او به حکمت مشاء گرایش داشت و منتقد صدرا بود. از وی کتاب های شوارق الالهام در شرح تجرید خواجه نصیرالدین طوسی، تعلیقات بر اشارات خواجه، حواشی بر تعلیقات خفری، گوهر مراد و سرمایه ایمان به جا مانده است. میرزا حسن فرزند وی صاحب «جمال الصالحین» از شاگردان وی است. او در عقلی سازی کلام نقش مهمی داشته است. وی در قم به تدریس اشتغال داشته و در همانجا در سال ۱۰۷۲ق درگذشت.
هزار گوهر(منتخب کلمات قصار امیرالمؤمنین علیه السلام) تألیف سید عطاءالله مجدی است که در آن هزار و دو سخن از حکمت های نهج البلاغه به همراه ترجمه نثر و نظم آن آمده است. مؤلف درباره انگیزه نگارش کتاب به جستجویی که از کتاب های با موضوع نهج البلاغه انجام داده و تنها به کتب «نهج البلاغه» اثر آقای محمدعلی انصاری، «کلمات قصار» ترجمه ابوالقاسم حالت به نظم و نثر فارسی(رباعی) و «شرح صد کلمه امیرالمؤمنین علی(ع) » کمال الدین بن میثم بحرانی دست یافته، اشاره کرده و می نویسد: «این بیشتر جستن و کمتر یافتن عزم و اراده مرا برای ترجمه هزار جمله از کلمات نهج البلاغه به نثر و نظم روان قابل فهم همگان استوارتر ساخت».
کتاب در 22 فصل تنظیم شده است که البته با کتب منتخب دیگر قدری تفاوت دارد. در این کتاب برخی از فصول بر طبق حروف الفبا و تعدادی نیز با کلماتی؛ مانند: همزه مطلقه، همزه امر، اذا، وزن افعل، ایّاک آغاز می شوند. شیوه نگارش بدین ترتیب است که ابتدا متن حکمت و ترجمه آن و سپس یک دو بیتی در معنای مورد نظر ذکر شده است.
در مقدمه کتاب درباره سرگذشت و چگونگی گرایش نویسنده به نهج البلاغه می خوانیم: «این بنده که قریحه شاعری را از نیاکان خود به ویژه میرزا ابوالقاسم قائم مقام به ارث برده، از آغاز جوانی به سرودن شعر پرداخته، اکنون دیوان اشعاری آماده چاپ دارد، در سال های اخیر به علت خستگی ناشی از سی و هشت سال کار مداوم و توان فرسا در فرهنگ اراک، دفتر شعر و شاعری را بستم و به گوشه ای نشستم؛ زیرا میل و رغبت لازم را برای ادامه این کار در خود نمی دیدم. در اواسط زمستان 1364ش، یکی از دوستان شاعرم با اصرار مرا به شرکت در انجمنی که هر هفته یک بار در منزل یک از اعضا برپا می شد، دعوت نمود. پذیرفتم و کوشیدم در هر یک از این نشست ها اشعار تازه ای از خود بخوانم. بدین سان بلبل خاموش طبعم کم کم شور و نوا از سرگرفت و در خود َآمادگی خاصی برای به وجود آوردن آثار نو احساس نمودم که نمونه آن همین کتاب و کتاب «لطایف» است که هنوز چاپ نشده. در این اثنا به تهران رفتم. در منزل یکی از دوستان کتاب شریف نهج البلاغه نظرم را به خود جلب نمود. بر آن شدم که در آینده به جای سرودن شعر در زمینه های گوناگون به ترجمه و نظم کلمات قصار مولا امیرالمؤمنین علی(ع) بپردازم. قبلاً نیز بارها این کتاب را خوانده از گل های جاویدان بوستانش مشام جان را معطر ساخته، می دانستم پیش از من دیگران نیز تعدادی از این کلمات گهربار را به رشته نظم کشیده اند».
ممکن است، کسی بپرسد که آیا نیازی به گزینش بخشی از حکمت ها از کتاب شریف نهج البلاغه که متن کامل آن در هر خانه ای یافت می شود، وجود دارد. وی به این سؤال این گونه پاسخ می گوید: «گرچه آن حضرت را تمام مسلمانان می شناسند و کتاب ارجمند نهج البلاغه در اکثر خانه ها یافت می شود، ولی اولاً اصل این کتاب به زبان عربی است و ثانیاً تا کنون پیروان حضرتش بیشتر به سجایای اخلاقی و فضائل معنوی؛ مانند راستی، دلیری، بخشندگی، دادگستری و غیره توجه داشته، با آنکه بیشتر نویسندگان و مترجمان و مفسران و شارحان زبردستی در راه ترجمه و تفسر آثار ادبی و تربیتی آن امام والامقام کوشش بسیار کرده اند، مع الوصف به جرأت می توان گفت روی کلمات قصار که بزرگترین شاهکار آن حضرت بوده و همانند آن در هیچ کجا به وجود نیامده تا کنون بدان گونه که باید و شاید بررسی و تحقیق نشده و شخصیت ادبی بی نظیر آن پیشوای بزرگ کاملاً معرفی نگردیده و یا تعدادی از کتاب هایی که در این زمینه نوشته شده، به علت ترجمه های تحت اللفظی و نارسا و اطناب و تطویل نابجا و غیره قابل استقاده همگان به ویژه نسل جوان نمی باشد».
نویسنده در بخش دیگری از مقدمه ارزشمند خود، به تاریخ آغاز و اتمام و شیوه کار در فراهم آمدن کتاب اشاره کرده و می نویسد: «به هر صورت این بنده کار خود را با استمداد از درگاه خداوند یکتا از تاریخ پانزدهم بهمن 1364 آغاز کردم. ابتدا تعدادی از دو بیتی ها را به نظر اساتید فن رسانیدم. مورد پسند قرار گرفت و مرا به پیگیری این کار برانگیختند، تا سرانجام این امر در تاریخ پانزدهم مهرماه 1365 پایان یافت».

گوهر در دانشنامه آزاد پارسی

گوهر (فلسفه)
رجوع شود به:جوهر

گوهر در جدول کلمات

گوهر
مروارید
گوهر بی مانند
یتیمه
گوهر بی همت
یتیمه
گوهر بی همتا
یتیمه
گوهر فروش
جواهری , جوهری
گوهر مروارید
صدف
گوهر یکتا
یتیمه
گوهر یکتا و بی مانند
یتیمه
از فیل مهای سیروس الوند با بازی ابوالفضل پورعرب | عاطفه رضوی | سعید پورصمیمی | گوهر خیراندیش و سیروس ابراهیم زاده
چهره
اویسی | افسانه پاکرو | علی صادقی و پوریا پورسرخ فیلمی از پرویز صبری در سال 71 با بازی گوهر خیراندیش | مرتضی ضرابی و در گذشتگان جمشید اسماعیل خانی | اسماعیل داورفر و حمیده خیرآبادی
عیالوار

معنی گوهر به انگلیسی

nature (اسم)
نهاد ، خوی ، طبع ، روح ، خیم ، سیرت ، نوع ، گونه ، خاصیت ، سرشت ، طبیعت ، خو ، فطرت ، افرینش ، مشرب ، خمیره ، ذات ، ماهیت ، گوهر ، غریزه ، منش
essence (اسم)
خلاصه ، معنی ، فروهر ، وجود ، هستی ، عمده ، خمیره ، اسانس ، ذات ، ماهیت ، گوهر ، عین
jewel (اسم)
جواهر ، گوهر ، زیور ، سنگ گرانبها
gem (اسم)
جواهر ، گوهر ، سنگ گرانبها

معنی کلمه گوهر به عربی

گوهر
ابحر , جوهر , جوهرة , حجر کريم , طبيعة
جواهري
جواهري
دنيي

گوهر را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

نگار از تبریز ١٣:٣٤ - ١٣٩٧/٠٤/٢٦
بانوی زیبا و با اصالت
|

Z ١٣:٠٧ - ١٣٩٧/٠٩/٠١
باارزش
|

محمدعلی از شیراز ١١:٢٤ - ١٣٩٧/٠٩/٢٠
اصیل و بانجابت همچون در ، الماس جواهر
|

حسین ذوالفقاری ١٩:٥١ - ١٣٩٧/١٠/٠٢
اصل
|

گوهر ١٦:٤٤ - ١٣٩٨/٠١/١٦
اصل و نسب
بانوی اصیل گوهرشاد
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

غزل > cookpit
s.m > Caterpillar
مرتضی بزرگیان > misjudgment
jim potter > set up camp
Mostafa.Z > بزغاله
.. > slowly
حیدر نیک آیین > انتقادی
علی خراسانی > low income

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• گوهر خیراندیش و دخترانش   • معنی گوهر   • گوهر خیراندیش بی حجاب   • بیوگرافی گوهر خیراندیش   • دختر گوهر خيرانديش در معمای شاه   • گوهر خیراندیش فیلمها و نمایشهای تلویزیونی   • سنگ گوهر   • گوهر خیراندیش در مدت معلوم   • مفهوم گوهر   • تعریف گوهر   • معرفی گوهر   • گوهر چیست   • گوهر یعنی چی   • گوهر یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی گوهر
کلمه : گوهر
اشتباه تایپی : ',iv
آوا : gowhar
نقش : اسم
عکس گوهر : در گوگل


آیا معنی گوهر مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )