انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 1093 100 1

گوینده

/guyande/

مترادف گوینده: راوی، سخنگو، متکلم، ناطق، شاعر، ناظم

متضاد گوینده: شنونده، مستمع

معنی گوینده در لغت نامه دهخدا

گوینده. [ ی َ دَ / دِ ] (نف ) نعت فاعلی از گفتن. سخنگوی. (برهان ). قائل. (منتهی الارب ) (برهان ). کسی که سخن گوید. که تکلم کند. که ادای سخن کند :
ز گوینده بپذیر به دین اوی
بیاموز از او راه و آیین اوی.
دقیقی.
بدیشان چنین گفت کایمن شوید
ز گوینده گفتار من بشنوید.
فردوسی.
چنین داد پاسخ بدو مرد پیر
که ای شاه گوینده و یادگیر.
فردوسی.
خواهنده همیشه ترا دعاگوی
گوینده همه ساله آفرین خوان.
فرخی.
اول اردیبهشت ماه جلالی
بلبل گوینده بر منابر قضبان.
سعدی.
|| شاعر. ناظم. سخن سرا:
سخن گوهر شد و گوینده غواص
بسختی در کف آید گوهر خاص.
نظامی.
چنین گوینده ای در گوشه تا کی
سخندانی چنین بی توشه تا کی.
نظامی.
|| قصه گوی. قصه خوان. سخن پرداز. نصیحت گو :
ز گویندگانی که شان نیست جفت
بخوشی چنین داستان کس نگفت.
اسدی.
چو درخورد گوینده ناید جواب
سخن یاوه کردن نباشد صواب.
نظامی (شرفنامه ص 39).
|| قوال. خواننده. سراینده :
همین پنج بیتم خوش آمد به گوش
که میگفت گوینده ای خوب دوش.
سعدی.
|| زبان آور. خوش بیان. نَطّاق. که سخن نیز تواند گفت. خطیب :
چو آن نامه بنوشت نزدیک شاه
گزین کرد گوینده ای زان سپاه.
فردوسی.
|| زبان که به عربی لسان گویند. (برهان ). کنایه از زبان است. (انجمن آرا) (فرهنگ شعوری ) :
اگر شاه فرمان دهد بنده را
که بگشایم از بند گوینده را.
فردوسی.
|| مطرب که نقش و صوت بسیار به خاطر داشته باشد.(از برهان ) (از ناظم الاطباء). مطرب و سرودگو. (بهارعجم ) (آنندراج ) (انجمن آرا). خنیاگر. خواننده :
برفتی خوش آواز گوینده ای
خردمند ودرویش و جوینده ای.
فردوسی.
شبی و شمعی و گوینده ای و زیبایی
ندارم از همه عالم جز این تمنایی.
سعدی.
شکستند چنگ و گسستند رود
به در کرده گوینده از سر سرود.
سعدی.
|| خوش آهنگ و موزون آهنگ. نیک آوا. دارای آوای خوش :
نوآیین مطربان داریم و بربطهای گوینده
مساعد ساقیان داریم و ساعدهای چون فله.
منوچهری.
و به نام فرخی نیز ضبط شده است. صاحب برهان قاطع یکی از معانی گوینده را ساز سیرآهنگ آورده و شاید سیرآهنگ مصحف تیزآهنگ است یعنی با آوای نیک و رسا. || (اِ) انسان. حیوان ناطق. (یادداشت مؤلف ) :
بدین گونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان.
فردوسی.
|| گلوبند زنان. مطلق گلوبند. (لغت محلی شوشتر).

معنی گوینده به فارسی

گوینده
( اسم ) ۱ - آنکه گوید سخنگوی : پس اگر گوینده ای گوید .... ۲ - شاعر ناظم : سخن گوهر شد و گوینده غواص بسختی در کف آید گوهر خاص . ( نظامی ) توضیح شاعر از خود بدین کلمه تعبیز آورد : چنین دید گوینده یک شب بخواب که یک جام می داشتی چون گلاب ... ۳ - خواننده سراینده : اول اردیبهشت ماه جلالی بلبل گوینده بر منابر قضبان . ( گلستان ) ۴ - خوش آهنگ موزون : نو آیین مطربان داریم و بربطهای گوینده مساعد ساقیان داریم و ساعد های چون فله . ( منوچهری ) ۵ - زبان آور تطاق : چو آن نامه بنوشت نزدیک شاه گزین کرد گوینده ای زان سپاه . ۶ - قصه گوی : ز گویندگانی کشان نیست جفت بخوشی چنین داستان کس نگفت . ۷ - ( اسم ) زبان لسان : اگر شاه فرمان دهد بنده را که بگشایم از بند گوینده را ... ۸ - انسان حیوان ناطق : بدین گونه از چرم پویندگان بپوشید بالای گویندگان .
اغراق گو گزافه گو آنکه بگزاف سخن گوید .
افسانه گوی افسانه پرداز افسانه ساز
ثنا گوینده بر محسن شاکر و شکور
گویند. راز . آنکه سخنی نهانی با کسی گوید . یا نجوی کننده .
کسی که سخن به راستی و درستی گوید مقابل دروغ و ناراست گوینده .
( صفت ) آنکه سخن گوید گوینده .
از شعرائ هرات و عالم بقرا آت بود از موسیقی اطلاعی کامل داشت و خط نیکو مینوشت ابتدا بدارالسلام بغداد در مصاحبت سلطان احمد جلایر بسر می برد و مورد توجه و الطاف او بود سپس از ملازمان میرزا میرانشاه شد وی بسال ۸۳۸ قمری درگذشت
مدح گوی
نغز گو

معنی گوینده در فرهنگ معین

گوینده
(یَ دِ) (اِفا.) ۱ - سخنگو. ۲ - آن که شغلش در رادیو و تلویزیون گویندگی است .

معنی گوینده در فرهنگ فارسی عمید

گوینده
۱. کسی که سخن می گوید.
۲. آنکه در تلوزیون یا رادیو متنی را می خواند.
گویندۀ راز، آن که سِرّی را فاش کند یا راز خود را به دیگری بگوید: شد آنگه برش رازگوینده تنگ / نهان دشنهٴ زهرخورده به چنگ (اسدی: ۱۱۹).

گوینده در جدول کلمات

گوینده نقش کارتون پینو کیو
مهوش افشار
گوینده و واضح
گویا

معنی گوینده به انگلیسی

announcer (اسم)
سخنگو ، گوینده ، اعلان کننده
speaker (اسم)
سخنگو ، گوینده ، سخن ران ، ناطق ، متکلم ، حرف زن ، رئیس مجلس شورا
teller (اسم)
گوینده ، تحویل دار ، ناقل ، قائل ، رای شمار
broadcaster (اسم)
سخنگو ، گوینده
narrator (اسم)
سخنگو ، گوینده ، راوی ، گوینده داستان
talker (اسم)
سخنگو ، گوینده ، حرف مفت زن ، ناطق ، ادم ناطق ، اهل محاوره

معنی کلمه گوینده به عربی

گوینده
راوي , متکلم , مذيع
راوي

گوینده را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

صدف ٢٣:٤٤ - ١٣٩٦/٠٥/٢٧
Talker
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی گوینده   • افشار گوینده خبر درگذشت   • متن تست گویندگی   • بهرام افشار   • تست دوبله صدا و سیما   • گوینده رادیو   • فوت دختر افشار گوینده خبر   • گوینده اخبار شبکه یک   • مفهوم گوینده   • تعریف گوینده   • معرفی گوینده   • گوینده چیست   • گوینده یعنی چی   • گوینده یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی گوینده
کلمه : گوینده
اشتباه تایپی : ',dkni
آوا : guyande
نقش : صفت
عکس گوینده : در گوگل


آیا معنی گوینده مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )