برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1287 100 1

یکی

/yeki/

معنی یکی در لغت نامه دهخدا

یکی. [ ی َ / ی ِ ] (عدد، ص ، اِ) مزیدعلیه یک است و معنی هر دو برابر است ، فرقی ندارد مگر در بعضی محل. (آنندراج ) (غیاث ). یک از هر چیز. یک عدد. یک ، خواه در شمارش اشخاص یا اشیاء :
یکی حال از گذشته دی یکی از نامده فردا
همی گویند پنداری که وخشورند یا کندا.
دقیقی.
از پشت یکی جوشن خرپشته فرونه
کز داشتنت غیبه ٔ جوشنْت بفرکند.
عماره.
یکی گاو پرمایه خواهد بدن
جهانجوی را دایه خواهد بدن.
فردوسی.
برآویخته با یکی شیرمرد
به ابر اندرآورده از باد گرد.
فردوسی.
که تا من نمایم به افراسیاب
بدان خاک تیره یکی رود آب.
فردوسی.
چون یکی جغبوت پستان بند اوی
شیر دوشی زو به روزی یک سبوی.
طیان.
یکی غول فریبنده ست نفس آرزوخواهت
که بی باکی چراخورْش است و نادانی بیابانش .
ناصرخسرو (دیوان چ دانشگاه ص 233).
یکی گردنده کوهی برشد از دریا سوی گردون
که جز کافور و مروارید و گوهر نیست در کانش.
ناصرخسرو.
یکی گرگ را کو بود خشمناک
ز بسیاری گوسفندان چه باک.
نظامی.
یکی گربه در خانه ٔ زال بود
که برگشته ایام و بدحال بود.
سعدی (بوستان ).
یکی طفل دندان برآورده بود
پدر سر به فکرت فروبرده بود.
سعدی (بوستان ).
سر برزده ام با مه کنعان ز یکی جیب
معشوق تماشاطلب و آینه گیرم.
عرفی.
- از سی یکی ؛ یک از سی.یک سی ام. یک سهم از سی سهم :
ز دهقان نخواهم جز از سی یکی
درم تا به لشکر دهم اندکی.
فردوسی.
- یکی از یکی ؛ یکی با دیگری. (ناظم الاطباء).
- یکی در ده ؛ده تا آن چنان و ده مقابل. (ناظم الاطباء).
- یکی سرخ ؛ قطعه ای از طلا. (ناظم الاطباء).
|| واحد. احد. (منتهی الارب ). یک. (یادداشت مؤلف ). یکی به جای یک مستعمل است. (آنندراج ). عدد یک. شماره ٔ یک :
یکی باد و ابری گه نیمروز
برآمد رخ هور ...

معنی یکی به فارسی

یکی
۱- یک تن یک شخص نامعین : و محافظت آن قلعه را بیکی ازسرداران خراسان ... تفویض فرمود. ۲- یک (از هر چیز ) یکعدد : زیراکه همانست اگر یکی افکنند یایکی برسالها فزایند. ۳- یک دلیل یک سبب بسبب : محمد زکریا کاردی برکشید وتشدید زیادت کرد . امیریکی ازخشم ویکی از بیم تمام برخاست . ۴- اکنون حالا حالی : گفت : یکی شنزبه رابه بینم واز مضمون ضمیراو تنسمی کنم ... . ۵- لختی زمانی : بر آنم که گردد زمین اندکی بگردم به بینم جهان را یکی . (فردوسی ) ۶- یک بار : هیچ نتوان کرد که من دختر شاه را یکی ببینم و حال فرخ روز را ازو معلوم کنم ۷ - بجای عددترتیبی نخستین اول : بمن نمود رخ و چشم و زلف آن دلبر یکی عقیق و دوم نرگس و سوم عنبر عقیق و نرگس و عنبرش بستندد از من یکی حیات و دوم وقت و سوم پیکر. (ادیب صابر )
یکی بدو یکی با دو کردن یک و دو کردن
(اسم ) نزاع ستیزه : این شاخ و شانه کشیدنها که از یک مشاجره و یکی بدوی ساده و معمولی خیلی پا فراتر نهاده بود... . یا یکی بدو کردن . مشاجر. لفظی گفت وشنودی که از روی عصبانیت صورت گیرد . معمولا در مقامی که شخص انتظار شنیدن جواب از طرف گفتگو ندارد.
یک یک یکایک .
[ گویش مازنی ] /yaki chi/ یک چیز – چیزی
(صفت ) موحد قایل به یگانگی خدا.
حالت و عمل یکی گوی موحدی اعتقاد به یگانگی خدا.
یک در میان
(صفت ) شخص (مخصوصا فرزند) منحصربه فرد تنها فرزند پدر و مادر.توضیح شاید بتوان بر سبیل توسع این ترکیب را برای چیز یا خویشان منحصربه فرد نیز بکار ب ...

معنی یکی در فرهنگ معین

یکی
(یِ یا یَ ) (اِ.) ۱ - یک عدد. ۲ - یک نفر، کسی . ۳ - یگانه ، متحد. ، ~ به نعل و ~ به میخ زدن کنایه از: در هواداری از هر دو طرف دعوا یا بحث سخن گفتن .
( ~. بِ دُ) (اِمر.) (عا.) ستیزه ، بگو مگو.
( ~. یِ. نِ) (ص .) (عا.) دُردانه ، بسیار عزیز. کنایه از: فرزند منحصر به فرد.
(یِ. یِ) (ق مر.) ۱ - یکی پس از دیگری . ۲ - فرداًفرد، هر یک جداجدا.
( ~ . یِ) [ ع - فا. ] (ص مر.) هم - خوراک ، هم غذا.
(یِ. یِ) (ق مر.) ۱ - یکی پس از دیگری . ۲ - فرداًفرد، هر یک جداجدا.

معنی یکی در فرهنگ فارسی عمید

یکی
۱. یک تن.
۲. (ضمیر) یک شخص نامعلوم.
۳. (ریاضی) یک عدد از چیزی.
۴. (قید) یک بار.
۵. (قید) [قدیمی] لختی، زمانی: برآنم که گرد زمین اندکی / بگردم ببینم جهان را یکی (فردوسی: ۵/۵۳۶).
* یکی بودن: (مصدر لازم) [مجاز] متحد بودن.
* یکی شدن: (مصدر لازم) [مجاز] متحد شدن، هماهنگ شدن.
* یکی یکی: تک تک.
گفتگوی بی جا و بی معنی، مشاجره، ستیزه کردن.
* یکی به دو کردن: (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز] گفتگوی بی جا و بی معنی کردن، مشاجره کردن، ستیزه کردن.
شخص موحد و خداپرست.
= سیکی

یکی در جدول کلمات

یکی از خوارج که در سحرگاه روز ۱۹ رمضان سال چهلم هجری | در مسجد کوفه با شمشیر زهرآلودش ضربتی به حضرت علی (ع) زد
ابن ملجم
یکی دیگر از پادشاهانی که با نامه پیامبر (ص) به اسلام دعوت شد
روم
یکی آثار ملی ایران در شهرستان درگز
تپه پر کن
یکی ا ز سه حالت ماده
گاز
یکی ا ز شعب سه گانه دین مسیح
ارتدوکس
یکی ا ز غلات
ارزن
یکی ا ز مذاهب ا سلام
شیعه
یکی ا ز مذاهب دین مسیح
پروتستان
یکی ا زبیماری های چشم
اب سیاه
یکی از آئین های نوروز که در آسیای مرکزی و کشور تاجیکستان مرسوم است
بلبل خوانی

معنی یکی به انگلیسی

palindrome (اسم)
یکی ، از دو سر
one (صفت)
تک ، یکی ، یگانه

معنی کلمه یکی به عربی

یکی
واحد
زيبق
ثاني عشر
واحد
آخر
اندماج
اندماج
اندماج
قَبْلَ الأخيرِ
اتحد , ادمج , کامل , مساهم , ميز
ذلک
کلا

یکی را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

علی باقری
یکی: یک دفعه، یک مرتبه
[ چه مانی بهر مرداری چو زاغان اندر این پستی
قفس بشکن چو طاوسان، یکی بر پر، برین بالا]
(تازیانه های سلوک، نقد و تحلیل قصاید سنائی، دکتر شفیعی کدکنی،زمستان ۱۳۸۳، ص۲۵٠.)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• متن یکی هست   • آلبوم یکی هست   • میلاد ترابی بیوگرافی   • مهرزاد امیرخانی و همسرش   • مرتضی پاشایی morteza pashaei - yeki bood yeki nabood   • مرتضی پاشایی یکی هست آهنگها   • بیوگرافی مهرزاد امیرخانی   • مرتضی پاشایی morteza pashaei bia bargard   • معنی یکی   • مفهوم یکی   • تعریف یکی   • معرفی یکی   • یکی چیست   • یکی یعنی چی   • یکی یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی یکی
کلمه : یکی
اشتباه تایپی : d;d
آوا : yeki
نقش : صفت مبهم
عکس یکی : در گوگل

آیا معنی یکی مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )