برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1290 100 1

یک

/yek/

معنی یک در لغت نامه دهخدا

یک. [ ی َ / ی ِ ] (عدد، ص ، اِ) نخستین شماره از اعداد که به تازی واحد و اَحَد گویند. (ناظم الاطباء). نخستین شماره ٔ عددی که در مرتبه ٔ اول واقع است. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). احد. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (حاشیه ٔ برهان چ معین ). واحد. (ناظم الاطباء). احد. وحد. واحد. (یادداشت مؤلف ). نماینده ٔ آن در ارقام هندیه «ا» است و در حساب جُمَّل ، صورت الف. امروز در تلفظ غالباً به کسر یاء آورند ولی به فتح درست است ، چنانکه حافظ در غزلی آن را با «نمک » و«محک » و «فلک » و غیره قافیه آورده است :
ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
حق نگه دار که من می روم اﷲ معک
گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک.
ابله و فرزانه را فرجام خاک
جایگاه هر دو اندر یک مغاک.
رودکی.
یک قحف خون بچه ٔ تاکم فرست از آنک
هم بوی مشک دارد و هم گونه ٔ عقیق.
عماره.
نموده ست رازت به من سربه سر
که باشد مرا از تو هم یک پسر.
فردوسی.
چون یکی جغبوت پستان بند اوی
شیر دوشی زوی روزی یک سبوی.
طیان.
از دل و پشت مبارز می برآید صد تراک
کز زه عالی کمان خسرو آید یک ترنگ.
عسجدی.
- یک بغل ؛ کنایه از مقداری که بغل را پر کند، چنانچه دو بغل کنایه از بسیار است. (از آنندراج ) :
یک بغل مشک میسر شودش نافه صفت
دست شانه چو به گیسوی رسای تو رسد.
ملاطغرا (از آنندراج ).
- || کنایه از مقدار بسیار. (غیاث اللغات ).
- || مقدار اندک یعنی آن مقدار از چیزی که بتوان در زیر بغل حمل کرد. (ناظم الاطباء).
- یک سلولی ؛ نباتات یک سلولی یا پروتوفیت نباتاتی هستند که فقط از یک سلول گرد یا بیضی و یا دراز و یا رشته ای شکل به وجود آمده اند و کلیه ٔ اعمال حیاتی نبات را که شامل تغذیه ، تنفس ، تولیدمثل ، حرکت ، دفع و غیره است همان یک سلول انجام می دهد.
- یک شدن ؛ واحد شدن. در حکم واحد شدن. مثل هم شدن. مانند همدیگر گشتن :
گر تو صد سیب و صد آبی بشمری
صد نماند یک شود چون بفشری.
مولوی.
- ...

معنی یک به فارسی

یک
عددنخست، عدد۱، نخستین عدددرحساب
۱- یکی ازاعداد اصلی نخستین شمار. عددی که در مرتب. اول واقع است احد یک اندام از اندامهای اوناقص باشد : کوه از غمت بشکافته و آن غم بدل در بافته یک قطره خونی یافتهازفضلت این افضالها. (دیوان کبیر ) توضیح بسیاری ازقدمایک جزعدد بشمار نمی آورند.یا یک از پس دیگر. متوالی. یایک از پس دیگر رفتن . مرادفه یا یک از دیگر . از یکدیگر : دانستن سایه وارتفاع یک از دیگر بوسیل. اسطرلاب . یا یک از دیگر بسته مرتبط : یک از دیگر بسته بنگریستن یعنی مرتبط بنظر. یا یک ازدیگر جداشدن. فرق .یا یک به یک . یکایک : ومرغان را یک به یک بخواند. یا یک بدو کردن. مشاجره کردن . یایک و دو کردن باکسی . با او محاجه کردن : من نمیخواهم بادوستانم یک و دو کنم. ۲- افادت تنکیرکند معادل (ی) نکره : یک روز ( روزی ) بافرزانگان نشستهبود (مامون ) . توضیح (یک ) عدد را از(یک ) نکره بدین میتوان پسندیده باشد عدد است : یک خربزه خریدم نه بیش . و اگر ناپسند باشد نشان. نکره است: یک شب تامل ایام گذشته میکردم که اگر بگویم نه بیش ناپسنداست . ۳- تن فرد شخص : بهریک از سایر بندگان حواشی خدمتی متمین است ... .
فرد و یکه رسم و دستور و عادت و قاعده و قانون
[ گویش مازنی ] /yak/ یک
پلویی است که آن را چلوکش نکنند بلکه یک بار و در یک آب پزند و نقیض آن دو آبه است کته
[monohydrate] [شیمی] ویژگی ترکیب بلورینی که به ازای هر واحد مولکولی در ترکیب دارای یک مولکول آب تبلور باشد
هم آهنگ هم آواز
صفت و حالت یک آهنگ هم آهنگی
هم آواز همصدا
تیغی که کوتاه و پهن باشد شمشیر کوتاه و پهن
(صفت ) ۱- دارای یک اسب . ۲- یک تنه یکه به تنهایی یک اسبه در دو ساعته گیرد سه بعد عالم چو ...

معنی یک در فرهنگ معین

یک
( ~.) (ص )۱ - تنها و بی همتا. ۲ - نخست ، اول . ۳ - (کن .) درجة بالا، بسیار خوب .
(یَ یا یِ) [ په . ] (اِ.) نخستین شمارة اعداد، واحد.
( ~. اَ بِ) (اِ.) (ص مر.) ۱ - دارای یک اسب . ۲ - یک تنه ، به تنهایی . ۳ - (اِ.) آفتاب .
( ~. اَ) ۱ - (ص مر.) برابر. ۲ - (اِ.) تیر کاری که با یک بار انداختن شکار یا دشمن را از پا درمی آورد.
( ~. بَ تِ)(ص .) زنی که در زندگی بیش از یک شوهر نکرده باشد.
( ~. بَ) (ق مر.) پیوسته ، پشت سر هم .
( ~. پَ) ۱ - (ص .) (عا.) لجوج ، یک دنده . ۲ - (اِ.) به یک طرف دراز کشیدن .
( ~. تَ نِ) (ق .) تنها به تنهایی .
( ~.) (ص مر.) ۱ - متحد در جنگ . ۲ - (عا.) یک دست ، یکسره .
( ~.) (ق .) ۱ - با هم ، با یکدیگر. ۲ - همگی ، به کلی .
( ~. چَ) (ق .) مدتی ، روزگاری .
(یَ یا یِ. دِ) (ص مر.) ۱ - متحدالقول ، یک زبان . ۲ - صمیمی ، مخلص .
( ~. دَ دِ) (ص مر.) لجوج ، خود - رأی .
(ی ) ( ~.) (ص مر.) ۱ - صمیمی ، خالص . ۲ - یک دست ، یک نواخت . ۳ - آن که پشت و روی وی یکی باشد.
( ~. رَ ...

معنی یک در فرهنگ فارسی عمید

یک
نخستین عدد در حساب، عدد نخست، «۱».
۱. ویژگی کسی که با یک اسب می تازد.
۲. ویژگی آن که یک اسب دارد.
۳. [مجاز] حقیر و پست.
۴. (قید) [مجاز] تنها: خورشید کسری تاج بین ایوان نو پرداخته / یک اسبه بر گوی فلک میدان نو پرداخته (خاقانی: ۳۸۷).
۵. (قید) در حال تاختن با یک اسب.
۱. تیرانداز ماهری که با یک بار تیر انداختن شکار یا دشمن را از پا درآورد: ناوکی کز غمزۀ چشم یک اندازش بجست / گرچه از دل بگذرد پیکانْش در بر بشکند (مجیرالدین: ۷۹).
۲. (اسم) [مجاز] نوعی تیر کوچک.
۱. ناگهانی.
۲.همگی.
۱. ناگهان.
۲. یکسره.
زنی که فقط یک بار شوهر کرده.
۱. یک بارگی.
۲. همگی، جملگی.
۱. پشت سرهم.
۲. یک نفس و بدون درنگ.
یکایک، یکی یکی، یکان یکان.
گیاهی که گل های نر و مادۀ آن جدا از هم ولی بر روی یک پایه قرار گرفته باشد.
۱. لجوج، سرسخت و خودرٲی، یک دنده.
۲. (قید) قرارگرفته بر روی یک پهلوی خود: او یک پهلو خوابیده بود.
۱. یکه، تک وتنها.
۲. به تنهایی.
۱. یک لا، یک لایی.
۲. ویژگی جامۀ یک لا و نازک.
...

یک در دانشنامه اسلامی

یک
معنی يَکُ: باشد (جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد )
معنی لَمْ يَکُ: نبود ونيست (عبارت "لَمْ يَکُ يَنفَعُهُمْ " این چنین نبوده ونیست که به آنان سود برساند)
معنی يَکُ يَنفَعُهُمْ: سود می دهد - نفع دارد ("فَلَمْ يَکُ يَنفَعُهُمْ إِيمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْاْ بَأْسَنَا " يعني : ولی زمانی كه عذاب سخت ما را ديدند، ايمانشان سودی به آنان نداد)
معنی أَثَاماً: سزا-مجازات - کیفر سخت
معنی أَثْخَنتُمُوهُمْ: بسيار آنها را کشتيد- برآنها غلبه کرديد - آنان را از قدرت و توان انداختید (کلمه اثخان به معناي بسيار کشتن ، و غلبه و قهر بر دشمن است . کلمه ثِخَن به معنی غلظت و بی رحمی است و اثخان کسی به معنی بازداشتن و مانع حرکت وجنبش او شدن است مثلاً با کشتن او . د...
معنی أَثَرِ: اثر-جاي پا
معنی أَثَرْنَ: زير ورو کردند-برپا نمودند
معنی أَثَرِي: در پي من
معنی أَثْقَالاًَ: بارهاي سنگين
معنی أَثْقَالَکُمْ: بارهاي سنگينتان
معنی أَثْقَالَهَا: بارهاي سنگينش
معنی أَثْقَالَهُمْ: بارهاي سنگينشان
معنی أَثْقَلَت: آن زن سنگين شد
معنی أَثْلٍ: نام گياهي بي ميوه(طرفاء)
ریشه کلمه:
کون‌ (۱۳۹۰ بار)



یک در جدول کلمات

یک آبادی در میان صحرا
باحه
یک آذری
بیر
یک آشام از آب
جرعه
یک آلبوم موسیقی از مرحوم ناصر عبداللهی
دوستت دارم
یک از قسمت از یک سریال
اپیزود
یک بار
باری
یک بار نگریستن با گوشه چشم
لحظه
یک بازی در اصل هندی که در ایران هم رواج دارد
کبدی
یک بازی دو نفره که توسط دست به بازیکنان انجام می گیرد• این بازی معمولا عنوان روشی برای انتخاب کردن در ابتدای بازی های دیگر به کار گرفته می شود
سنگ کاغذ قیچی
یک بازی رایانه ای شبیه ساز فوتبال از شرکت EA Sports که هر ساله از سال 1993 منتشر می شود و در ایران نیز طرفداران بی شماری دارد•
فیفا

معنی یک به انگلیسی

unit (اسم)
عده ، شمار ، یکه ، واحد ، یک ، یک دستگاه ، یگان ، عدد فردی
mono- (پیشوند)
تک ، واحد ، یک
uni- (پیشوند)
تک ، واحد ، یک
one ()
یک

معنی کلمه یک به عربی

یک
واحد
أُحادِي الـ …
لحظة
رتابة
علبة
جزء من العشرين
نمو
صلب , منليثي
اندفاع
نظم
خمسون
وَحيدُ الاتِّجاه (ذُواتِّجاهٍ واحِد) ، أٌحادِي الجانِب
في مکان ما
دودة بزاقة
جزييا
لفترة قصيرة
مثل هذا
رابع عشر
ربع الدائرة
اربعون

یک را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

m.k
a
سیدحسین اخوان بهابادی
/yak/همان یِک اما با تاکید روی کلمه بعد،مثال:يَک صحبتی کردبیا و ببین

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• عدد یک   • عدد 2   • خصوصی های یک زن   • عدد دو   • عدد یک فارسی   • یک به توان هر عدد   • عدد یک انگلیسی   • عدد2   • معنی یک   • مفهوم یک   • تعریف یک   • معرفی یک   • یک چیست   • یک یعنی چی   • یک یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی یک
کلمه : یک
اشتباه تایپی : d;
آوا : yek
نقش : عدد اصلی
عکس یک : در گوگل

آیا معنی یک مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )