خنگ

/xeng/

مترادف خنگ: بی شعور، دیرفهم، کم عقل، کودن، سفیه، کانا، کندذهن، منگ ، اسب سفید

متضاد خنگ: زیرک

معنی انگلیسی:
dense, dopey, dopy, dull, half-wit, nitwit, obtuse, slow-witted, stupid, unintelligent, vacant, white, dope, knucklehead, dummy, grey or white(horse)

لغت نامه دهخدا

خنگ. [ خ َ ] ( اِ ) تباهی. فساد. || بدنفسی. بدذاتی. || محرومی. ( ناظم الاطباء ).

خنگ. [ خ ِ ] ( ص ) سفید. اشهب. ( ناظم الاطباء ) ( یادداشت بخط مؤلف ) : یزیدبن مهلب بر اسبی خنگ نشسته بود و پیش صف اندر همی گشت. ( ترجمه طبری بلعمی ).
یکی مادیان تیز بگذشت خنگ
برش چون بر شیر و کوتاه لنگ.
فردوسی.
همان شب یکی کره ای زاد خنگ
برش چون بر شیر و کوتاه لنگ.
فردوسی.
دو تن برگذشتند پویان براه
یکی باره خنگ و دیگر سیاه.
فردوسی.
ز دریا برآمد یکی اسب خنگ.
فردوسی.
و از اسبان خنگ آن به که پس سر و ناصیه و پا و شکم و خایه و دم و چشمها همه سیاه بود. ( نوروزنامه ).
آن نگویم کز دم شیر فلک وز آفتاب
پرچم و طاسش برای خنگ و اشقر ساختند.
خاقانی.
شبانه آن مرد مرغزاری دید در بهشت و اسبی در آن مرغزار و چهارصد کره همه خنگ. ( تذکرةالاولیاء عطار ). || خاکستری. ( ناظم الاطباء ). || بلید. خرف. دیرفهم. گنگ. کندذهن. ( یادداشت بخط مؤلف ). || ( اِ ) گیاه بارهنگ. بوته بارهنگ. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- برگ خنگ ؛ برگ بارهنگ. برگ بارتنگ. ( یادداشت بخط مؤلف ).
|| لباس سفید. || زه کمان. || اسب خاکستری موی سفید. ( ناظم الاطباء ). اسبی که سپیدی بر او غلبه دارد. ( یادداشت بخط مؤلف ) :
آب آموی از نشاط روی دوست
خنگ مارا تا میان آید همی.
رودکی.
مردی همی آمد سوار بر خنگی و جامه های سفید پوشیده. ( ترجمه طبری بلعمی ).
بمغز اندر افتد ترنگاترنگ
هوا پر کند ناله بور و خنگ.
فردوسی.
وز آخور ببرده ست خنگ و سیاه
که بد باره نامبردار شاه.
فردوسی.
از آن ابرش و بور و خنگ و سیاه
که دیده ست هرگز ز آهن سپاه.
فردوسی.
چه مرکبی است بزیر تو آن مبارک خنگ
که نگذرد بگه تاختن از او طیار.
فرخی.
فرودآمد از پشت پیل و نشست
بر آن پیلتن خنگ دریاگذار.
فرخی.
بسا پشته هایی که تو دست دادی
به نعل سم ادهم و خنگ اشقر.
فرخی.
روز بزم از بخش مال و روز رزم از نعل خنگ
روی دریا کوه روی کوه چون دریا کند.
منوچهری.
شهنشه از سراپرده درآمدبیشتر بخوانید ...

فرهنگ فارسی

۲ - (اسم ) اسب سفید موی اسب سفید رنگ. یا خنگ شب آهنگ . ۱ - ماه قمر . ۲ - صبح صادق . ۳ - اسب ابلق سیاه و سفید . ۴ - (اسم ) براق رسول صلی ا... علیه و آله. یا خنگ عقاب . نوعی اسب . یا هنگ نوبتی . اسب جنیبت اسب کوتل .
دهی است از دهستان کمهرو کاکان بخش اردکان شهرستان شیراز آب آن از چشمه و محصول آن غلات و حبوبات و شغل اهالی زراعت و راه مالرو است .

فرهنگ معین

( ~. ) (ص . ) (عا. ) کودن ، کم عقل ، گیج .
(خِ ) (اِ. ) اسب سفید موی .

فرهنگ عمید

کودن، کم عقل، بی شعور.
۱. ویژگی هرچیز سفید به ویژه اسب: یکی مادیان تیز بگذشت خنگ / برش چون بر شیر و کوتاه لنگ (فردوسی: ۱/۳۳۵ ).
۲. (اسم ) اسب سفید.

واژه نامه بختیاریکا

( خُنگ * ) فرو رفتگی در کوه که شبیه دره باشد؛ کول
( خِنگ ) تهمت

دانشنامه عمومی

خنگ (بیرجند). خُنگ شریف روستایی است در دهستان القورات از توابع بخش مرکزی شهرستان بیرجند، واقع در استان خراسان جنوبی که بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این روستا ۳۵۳ نفر ( در ۱۲۸ خانوار ) بوده است. [ ۱]
عکس خنگ (بیرجند)
این نوشته برگرفته از سایت ویکی پدیا می باشد، اگر نادرست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید: گزارش تخلف

جدول کلمات

اسب سپید موی

مترادف ها

dense (صفت)
سفت، متراکم، محکم، انبوه، احمق، غلیظ، پر پشت، چگال، خنگ، متکاثف

drunk (صفت)
مست، خنگ، خورده، سرمست، مخمور، لول، نشئه شده

stupid (صفت)
گیج، مزخرف، احمق، کند ذهن، خیره سر، سبکسر، سفیه، خنگ، نفهم، دبنگ

white (صفت)
سفید، خنگ

drunken (صفت)
مست، خنگ

فارسی به عربی

غبی

پیشنهاد کاربران

you are silly
ظاهرامشهورترین شعری که جستن معنی خنگ راناگزیر می کند بیت زیبای معمارشعرپارسی رودکی بزرگ است
آب جیحون ازنشاط روی دوست
خنگ ماراتامیان آیدهمی
ومعنی آن اسب سپیداست ، گرچه درگفتارامروز همگان رابه سبک مغزی اشارت است وجز گاه رجعت به ادبیات کهن وجاودان اشارتی به دیگرمعانی آن نیست
خِنگیدن = خنگ شدن/خنگ بازی درآوردن.
خنگاندن = کسی را خنگ کردن.
خِنْک :به معنی سپید است.
( ( گر آهوست برمرد موی سپید
تو را ریش و سرگشته چون خنگ بید ) )
( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، ۱۳۸۵، ص ۳۹۱. )
دکتر کزازی در مورد واژه ی " خِنگ" می نویسد : ( ( خنگ: سپید؛ اسب سپید یال. یکی از دو تندیسهٔ بودایی، در بامیان، که آوازه ای یافته اند" خنگ بُت " ( بت سپید ) نام داشته است، در برابر سرخْْ بت. ) )
...
[مشاهده متن کامل]

( ( جنبید شیب ِ مقْرَعَهٔ صبحدم؛ کنون،
ترسم که نقره خِنْگ به بالا برافکنَد ) )
برگردان بیت: دنباله و رشتهٔ تازیانهٔ صبح جنبید و نخستین پرتوهای روز در آسمان تافت؛ می ترسم که هم اکنون اسب سپید و سیمینْْ یال خورشید یا روز، از کوبهٔ تازیانه، به بالا برجهد و روز یکباره در گُسترد.
( رخسار صبح ، میر جلال الدین کزازی ، ۱۳۷۲، ص ۲۷۹. )

خُنگ در فارس به نخ جاروی خشک و بلند می گویند
وازه هایی چون خنگ و کودن هردو از اسب گرفته شده مانند اینکه بگویند عجب اسبی هست - ای اسب -
خنگ با فتحه به چم سفید است
زی فرنگستان سه کرت شاه ایران راند خنگ - خواست تا ایران شود همچون فرنگستان قشنگ
بهار میگوید
clumsy کلمه درست خنگ به انگلیسی به این معنی که کسی کاری رو بلد نیست انجام بده اینه. نه بقیه که به معنی نفهم و احمق و . . . . است
خنگ در زبان عامیانه تهرانی یک واژه مودبانه تر برای کودن و احمق و نفهم است و بار معنایی ملایم تر، شوخ طبعانه و کمتر برخورنده ای را دارد.
خِنگ درزبان یزدی یعنی یک دنده _ کُودَن
واژه ی کارآمدی است و به معنی بیشعور است

اره منگول بیشتر معنی میده😂😂
به معنی امروزی=اسکول

خنگ به معنای بیغوله، رباط، گوشه، زاویه، مکانی دور اما دنج، دیر، تکیه، خرابات، عبادتگاه و مکانی شریف و مقدس است که در گذشته شاعران، عرفا، زاهدین، دانشمندان و. . . برای تزکیه نفس و سیر و سلوک جغرافیایی خود به آنجا سفر می کرده اند.
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٤)

بپرس