خواستن


مترادف خواستن: آرزو کردن، اراده کردن، طلبیدن، میل کردن، آرزومند بودن، اشتیاق داشتن، مشتاق بودن، راغب بودن، خواهش کردن، طلب کردن، احضار کردن، فراخواندن، امر کردن، فرمان دادن، تمایل داشتن، میل داشتن، تصمیم داشتن، قصدداشتن، مصمم ب

معنی انگلیسی:
ask, bid, care, claim, demand, desire, intend, invite, like, petition, purpose, ring, want, will, wish, mean, pant, to wish, to want, to intend, to need

لغت نامه دهخدا

خواستن. [ خوا / خا ت َ ] ( مص ) خواهش کردن. ( ناظم الاطباء ). طلب کردن. طلبیدن. ابتغاء. ( یادداشت مؤلف ) :
مهر جویی ز من و بی مهری
هده خواهی ز من و بی هده ای.
رودکی.
از درخت اندر گواهی خواهد او
تو بناگه از درخت اندر بگو
کآن تبنگو کاندر او دینار بود
آن ستد زایدر که ناهشیار بود.
رودکی.
بجمله خواهم یکماهه بوسه از تو بتا
بکیچ کیچ نخواهم که فام من توزی.
رودکی.
می سوری بخواه کآمد رش
مطربان پیش دار و باده بکش.
خسروی.
تشته چون بود سنگدل دلبند
خواست آب آن زمان بخنداخند
داد در دست او مرنده آب
خورد آب از مرنده او بشتاب.
منجیک.
سواری فرستم بنزدیک شاه
بخواهم از او هرچه خواهی بخواه.
فردوسی.
یکی خانه او را بیاراستند
بدیبا و خوالیگران خواستند.
فردوسی.
چو از خوان نخجیر برخاستند
سبک باره مهتران خواستند.
فردوسی.
گهر خواست از گنج و دینار خواست
گرانمایه یاقوت بسیار خواست.
فردوسی.
چو خوان و می آراستی می گسار
فرستاده را خواستی شهریار.
فردوسی.
بخواست آتش و آن کند را بکندو بسوخت
نه کاخ ماند و نه تخت و نه تاج و نه کاخال.
بهرامی.
این عز ترا خواسته ز ایزد
وآن عمر ترا خواسته ز یزدان.
فرخی.
بر فضل او گوا گذراند دل
گرچه گوا نخواهند از خستو.
فرخی.
بارگی خواست شاد ( کذا ) بهر شکار
برنشست و بشد بدیدن شار.
عنصری.
گر سخن گوید باشد سخن او ره راست
زو دلارام و دل انگیز سخن باید خواست.
منوچهری.
هیزم خواهم همی دو امنه ز جودت
می دوجریب و دو خم سیکی چون خون.
ابوالعباس.
کی بتابد تا نیابد مشتری از تو جواز
کی برآید تا نخواهد توأمان از تو امان ؟
زینبی.
خادمی برآمد و محدث خواست و ازاتفاق هیچ محدث حاضر نبود. ( تاریخ بیهقی ). خواجه بزرگ بوسهل را بخواند با نائبان دیوان عرض و شمارها بخواست از آن لشکر. ( تاریخ بیهقی ). خواجه... بیرون ازصدر بنشست و دوات خواست نهادند. ( تاریخ بیهقی ). اگروی را امروز بر این نهاد یله کنم آنچه خواسته آمده است از غلام و اسب... فرستاده آید آنگاه فرستد که عهدی باشد که قصد خراسان کرده نیاید. ( تاریخ بیهقی ). دوات و قلم خواست و بر پاره ای کاغذ نبشت. ( نوروزنامه ).و غلامان بیرون از قانون قرار و قاعده هیچ از رعایا نیارستندی خواست. ( نوروزنامه ). بهرام گور از برادر قیصر درخواست تا دستوری خواهد کی بهرام باز نزدیک منذر رود. ( فارسنامه ابن بلخی ). در سر پیغام داد بشابور کی اگر عهد کنی مرا بخواهی عیب و عوار این دز ترا بنمایم. ( فارسنامه ابن بلخی ).بیشتر بخوانید ...

فرهنگ فارسی

(مصدر ) ( خواست خواهد خواهدخواست بخواه خواهنده خواهان خواها خواسته خواهش . ۱ - خواهش کردن درخواست کردن . ۲ - طلب کردن طلبیدن . ۳ - اراده کردن . ۴ - آرزو داشتن مشتاق بودن . ۵ - احتیاج داشتن لازم داشتن . ۶ - حکم کردن فرمودن . ۷ - فرا خواندن احضار کردن ( کسی را ).

فرهنگ معین

(خا تَ ) [ په . ] (مص ل . ) ۱ - خواهش کردن . ۲ - آرزو داشتن ، طلبیدن . ۳ - اراده کردن . ۴ - قصد داشتن .

فرهنگ عمید

۱. درخواست کردن، طلب کردن، طلبیدن.
۲. میل داشتن.
۳. قصد داشتن.
۴. [عامیانه] دوست داشتن.
۵. فراخواندن.
۶. لازم داشتن: یک فروشندۀ خوب برای مغازه می خواهم.
۷. [عامیانه] انتظار داشتن.
۸. [قدیمی] آرزو داشتن.
۹. [قدیمی] اراده کردن.
* خواه ناخواه: ‹خواه وناخواه› خواهی نخواهی، به ناچار.
* خواهی نخواهی: = * خواه ناخواه

واژه نامه بختیاریکا

خاست و خُم؛ دل کشیدِن

مترادف ها

choose (فعل)
جدا کردن، پسندیدن، خواستن، گزیدن، انتخاب کردن، برگزیدن

wish (فعل)
خواستن، ارزو داشتن، ارزو کردن، میل داشتن، خواستار بودن

desire (فعل)
تمایل داشتن، خواستن، ارزو کردن، میل داشتن

will (فعل)
خواستن، خواستار بودن، میل کردن، وصیت کردن، اراده کردن، فعل کمکی'خواهم'

call (فعل)
احضار کردن، خواستن، ملقب کردن، صدا زدن، نامیدن، فرا خواندن، خواندن

invite (فعل)
احضار کردن، خواستن، طلبیدن، دعوت کردن، مهمان کردن، خواندن، وعده گرفتن، وعده دادن

bone (فعل)
تقاضا کردن، درخواست کردن، خواستن، گرفتن یا برداشتن

intend (فعل)
قصد داشتن، خواستن، خیال داشتن، بر آن بودن

solicit (فعل)
تقاضا کردن، درخواست کردن، خواستن، بیرون کشیدن، جلب کردن، التماس کردن، تشجیع کردن، خواستار بودن، وسوسه کردن

beg (فعل)
درخواست کردن، خواستن، خواهش کردن، گدایی کردن، استدعاء کردن

ask (فعل)
پرسیدن، خواستن، سوال کردن، جویا شدن، طلب کردن، طلبیدن، دعوت کردن، پرسش کردن، خبر گرفتن، خواهش کردن، برای چیزی بی تاب شدن

want (فعل)
خواستن، نداشتن، فاقد بودن، کم داشتن، محتاج بودن، لازم داشتن، نیازمند بودن به، کسر داشتن

require (فعل)
خواستن، مستلزم بودن، نیاز داشتن، لازم دانستن، لازم بودن، لازم داشتن

desiderate (فعل)
خواستن، ارزو کردن

invocate (فعل)
احضار کردن، خواستن، استدعاء کردن، دعا کردن به، استمداد کردن از، دعا خواندن

فارسی به عربی

اختر , اسال , استجد , امنیة , انو , تطلب , حاجة , رغبة , س , عظم ، استدعاء

پیشنهاد کاربران

بنا داشتن
propose to do something=to intend to do something
واژه خواستن
معادل ابجد 1117
تعداد حروف 6
تلفظ xāstan
ترکیب ( مصدر متعدی ) [پهلوی: xvāstan] ‹خواهیدن›
مختصات ( خا تَ ) [ په . ] ( مص ل . )
منبع واژگان مترادف و متضاد
دوست داشتن ، میل داشتن، مشتاق بودن
برآن هستن
جویا شدن
طالب شدن
بنا داشتن
خواهان چیزی بودن
خواستار چیزی بودن. .
طلبیدن

بپرس