قبرسی

/qebresi/

معنی انگلیسی:
cyprian, cypriot

لغت نامه دهخدا

قبرسی. [ ق ُ رُ سی ی ] ( ص نسبی ) نسبت است به قبرس و آن جزیره ای است در دریای روم. ( الانساب سمعانی ). رجوع قبرس شود :
سخن مگو به لباس ای حسود با قاری
که صوف قبرسی و جل بهم نخواهد ماند.
نظام قاری ( دیوان ص 61 ).
ور صوف قبرسی دهدم قاقمش بزیر
اول کسی که لاف محبت زند منم.
نظام قاری ( دیوان ص 119 ).

قبرسی. [ ق ِ ب ِ سی ی ] ( ص نسبی ) نسبت است به قبرس و آن نام جد طاهر است. رجوع به قبرس شود.

قبرسی. [ ق ِ رِ سی ی ] ( اِخ ) طاهربن عیسی بن قبرس مقری حضری تمیمی به جد خود قبرس منسوب است. ابوعلی حسن بن مسعودبن رزین دمشقی حافظ، آن را به کسر قاف و راء ضبط کرده است. وی ازاصبغبن قرح روایت دارد و از او ابوالقاسم سلیمان بن احمدبن ایوب طیرانی روایت میکند. ( الانساب سمعانی ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به قبرس .
طاهر بن عیسی بن قبرس مقری حضری تمیمی بجد خود قبرس منسوب است .

پیشنهاد کاربران

بپرس