انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

امین جهانگرد

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 1- فین فین کردن(هنگامی که بینی پر است یا هنگام گریه)
stop sniffing and blow your nose
2-بو کشیدن( راجب سگها به کار میره)
the dog sniffed at ...
١٣٩٨/٠٥/٢٥
|

2 تصادفی شنیدن و مثلا میگیم به گوشم خورد
i overheard part of their conversation
بخشی از مکالمشون و تصادفا شنیدم یا به گوشم خورد
و به بمعنی است ...
١٣٩٨/٠٥/٢٤
|

3 1- good or quick at noticing things
تیز،تیزبین
supervisors trained to be observant
2- مقید،پایبند (به دین،قانون و ...)
observant muslims
١٣٩٨/٠٥/٢٤
|

4 1- see and notice sth
مشاهده کردن دیدن
it was observed that most of them are rookie مشاهده شده که...دیده شده که...
2- see sth or sb carefull ...
١٣٩٨/٠٥/٢٤
|

5 notice
1-verb:realise that sth exists
i noticed the she staring at me
متوجه شدن
2- توجه
they took no notice متوجه نشدن
ill bring it ...
١٣٩٨/٠٥/٢٣
|

6 1-حس( یکی از حس های پنجگانه)
the five senses حواس پنجگانه
sixth sense حس ششم
2-حس،احساس
sense of achievement حس موفقیت
sense of panic< ...
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

7 تخصصی حسابداری
pre-emptive right
حق تقدم(برای خرید سهام جدید)
١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

8 BrE: a room in a private house that is not a kitchen, bedroom, or bathroom – used by people who sell houses
اتاق پذیرائی،همون[ پذیرائی]خودمون
١٣٩٨/٠٥/١١
|

9 1- تبدیل کردن/شدن-تغییر کاربری دادن
they converted the bedroom to office
it converts light energy to heat energy
2- تغییر دین دادن یا کسی را ...
١٣٩٨/٠٥/٠٩
|

10 زیقی ١٣٩٨/٠٥/٠٩
|

11 sth that is impressive makes you admire it because it is very good,large,important etc.
چشمگیر،برانگیزنده،تحسین برانگیز
١٣٩٨/٠٥/٠٧
|

12 1- large in amount or number
substantial salary,a substantial breakfast
قابل توجه،اساسی
2-large and strongly made
a substantial peice of ...
١٣٩٨/٠٥/٠٧
|

13 a pity=a shame
what a pity چه بد
what a pity he doesnt accept the job
noun: ترحم i listened to him with pity
verb: دلسوزی کردن i pity his ...
١٣٩٨/٠٥/٠٤
|

14 شرم،شرمساری،سرافکندگی،ننگ،خجالت،تاسف بار
shame on you خجالت بکش
have you no shame?! خجالت نمیکشی؟!
i bow my head in shame سرم و از خجالت اند ...
١٣٩٨/٠٥/٠٣
|

15 suburb: به معنی حاشیه شهر و خارج شهر نیست
به شهرک های مسکونی دور از مرکز شهر و نزدیک به حاشیه شهر گفته می شود که خانه های حیاط دار دارند و به مرات ...
١٣٩٨/٠٤/٢٩
|

16 1- جدایی،فراق
An emotional parting at the airport
The moment of parting لحظه جدائی
2- BrE فرق (مو) AmE part
centre parting/part
فرق وسط
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

17 1-to take sth away: reference books cant be removed
برداشتن، بردن
2- get rid of: cleaner can remove the stains,they removed the rules,remove ba ...
١٣٩٨/٠٤/١١
|

18 put/throw a spanner in works
تحت الفظیش میشه قرار دادن آچار در کارها
همون چوب لا چرخ چیزی کردن خودمونه
١٣٩٨/٠٤/٠٩
|

19 1-all the people who live together in one house اهل خانه
(با خانواده هم معنی نیست زیرا میتونه به افرادی اشاره کنه که صرفا هم خانه هستند)
2-dome ...
١٣٩٨/٠٣/٢٥
|

20 1-foreign and domestic policy
domestic flights,domestic treble
داخلی(برای کشور کار میره)
2-domestic chores,domestic violence
خانگی(بعضی و ...
١٣٩٨/٠٣/٢٥
|

21 1- whats the legal procedure?!
رویه،روند،پروسه
2-medical treatment or operation
١٣٩٨/٠٣/١٨
|

22 dread(noun):
دلهره،ترس،وحشت و بیم
Dread of losing those we love
dread(verb):
دلهره داشتن،ترسیدن،وحشت داشتن،استرس داشتن
Im dreading goi ...
١٣٩٨/٠٣/١٥
|

23 1- pasta and rice are both filling
شکم پر کن
2-هر چیزی که با آن چیز دیگری را پر کنند (دندان پزشکی ماده ای که دندان را با آن پر میکنند،آشپزی موا ...
١٣٩٨/٠٣/١٣
|

24 1-خاراندن
2- خراشیدن
prisoners scratched their names on the walls
3- خط انداختن
sorry ive scratched your car
4- cross out خط زدن،قلم ز ...
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

25 1-توان مالی داشتن،استطاعت داشتن،پول کافی داشتن
i cant afford to live in this city on my own.
2-وقت کافی داشتن
I really want to take part but ...
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

26 cut sb down to size
کسی را سر جایش نشاندن
١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

27 کسی را سر جایش نشاندن ١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

28 1-کت شلوار
2-(حقوق) دادخواست،دادخواهی،دعوی
3-مدیر یا کارمندی که مجبوره در اداره کت و شلوار و لباس رسمی بپوشه
4- خال پاسور
four cards of s ...
١٣٩٨/٠٢/٠٥
|

29 1-مد ( چیزی که مده)
latest fashion
2-مد ( تجارت و رشته دانشگاهی)
London college of fashion
3-رایج،مرسوم،مد،باب
Eastern religions used ...
١٣٩٨/٠٢/٠٥
|

30 formal) a Christian priest)
اصلاح رسمی برای کشیش
١٣٩٨/٠٢/٠١
|

31 way
1-راه و روش you are going the wrong way
there is no way
2-طرز،نحو،طور،جور i didnt know you felt that way
look at the way he is dresse ...
١٣٩٨/٠١/٢٤
|

32 1- زیاد کردن،بالا بردن
turn up the radio.turn up the oven.
2- سر و کله پیدا شدن،ظاهر شدن،حاضر شدن،امدن(اغلب معنای منفی دارد)
he doesnt turn ...
١٣٩٨/٠١/٢٢
|

33 1-his new book is due to be published next year
کتاب جدیدش( قراره) که سال بعد منتشر بشه
2- حق دیگران چه مادی چ معنوی
3- مناسب،مقتضی،شایسته ( ...
١٣٩٨/٠١/٢٠
|

34 همون بزن دررو خودمونه
اصلاحا به تصادفی گفته میشه که راننده به یک عابر بزنه و اون رو رها کنه
hit-and-run accident
١٣٩٨/٠١/١٨
|

35 1-نگهداشتن،حفظ کردن
2-هِی
why do you keep asking?!
چرا هی میپرسی؟!
3- he ignored me and kept going
ادامه دادن
keep to the speed li ...
١٣٩٨/٠١/١٧
|

36 سرعت مجاز
exceed/break the speed limit
سرعت مجاز را رد کردن
١٣٩٨/٠١/١٧
|

37 1- your nose is bleeding
خونریزی کردن،خون آمدن
2- he had a doctor to bleed him
حجامت کردن
3-his ex-wife bled him for every last penny
...
١٣٩٨/٠١/١٢
|

38 1-گیج(دارای سرگیجه) با confuse اشتباه گرفته نشه
heat and champagne made him feel dizzy
2-گیج(حواسپرت)
that dizzy woman
3- گیج کننده(سرسا ...
١٣٩٨/٠١/١١
|

39 noun:
1- افنجار 2- صدای بلند 3-ضربه سنگین و محکم(به اعضای بدن) a bang on the head
verb:
1-کوبیدن i left banging the door behind me
stop b ...
١٣٩٨/٠١/١١
|

40 1- زننده،تند و زننده(زشت،کثیف)
nasty person,nasty smell,nasty taste,nasty appearance,nasty feeling
dont be so nasty to your mum
2- severe or ...
١٣٩٨/٠١/١١
|

41 1- economic development,development of relationships
توسعه
2- child development,emotional development
رشد
3- recent developments,computer ...
١٣٩٨/٠١/٠٦
|

42 developer ١٣٩٨/٠١/٠٦
|

43 معمولا در جواب سحر خیز باش تا کامروا شوی بکار میرود
hey johnny,early bird catches the worm
yeah,but the second mouse gets the cheese
(موش او ...
١٣٩٨/٠١/٠٦
|

44 1- کوچک،کم اهمیت
minor problem,minor issue,minor news
2- جزئی
minor illness,minor burns
3-صغیر(کسی که زیر سن قانونی است)
4- رشته دوم د ...
١٣٩٨/٠١/٠٤
|

45 1- This is major? You got me out of bed for this?
major news
مهم
2- major poet,major problem
بزرگ
3- major road,major role
اصلی
...
١٣٩٨/٠١/٠٤
|

46 ۱- مصدوم،مجروح،زخمی
۲-آزرده،رنجیده
١٣٩٨/٠١/٠٤
|

47 get it into/through your(thick) head/skull
این و تو اون کلت(کله پوکت) فرو کن
این و بکن تو کلت
١٣٩٧/١٢/٢٨
|

48 used to tell someone that they should
pay attention to what you are saying

They’re going to regret firing me, you mark my words!
انها ا ...
١٣٩٧/١٢/٢٨
|

49 1- خسته و کوفته، لِه،خیلی خسته
۲- خالی شده، تهی شده
١٣٩٧/١٢/٢٧
|

50 بیخواب شدن ١٣٩٧/١٢/٢٧
|

51 by/out of/from habit
از روی عادت
١٣٩٧/١٢/٢٦
|

52 wide open/awake/apart=completely
open/awake/apart
کاملا بیدار
light sleep = خواب سبک!!
١٣٩٧/١٢/٢٤
|

53 sound asleep=fast asleep = in a deep sleep
در خواب عمیق بودن
١٣٩٧/١٢/٢٤
|

54 to think about something pleasant, especially when this makes you forget what you should be doing
رویا پردازی که موقع کار،کلاس و.. انجام میدیم،تا ...
١٣٩٧/١٢/٢٤
|

55 1- خوابی و رویایی که میبینیم که هم میتونه خوب باشه هم بد( nightmare فقط خواب بده،کابوس)
2- رویا،آرزو،خواب و خیال
3- رویا پردازی کردن،خیال پرداز ...
١٣٩٧/١٢/٢٤
|

56 در طول
در حین
طی
هنگام
ظرف
١٣٩٧/١٢/٢١
|

57 used to tell someone that they should
pay attention to what you are saying

They’re going to regret firing me, you mark my words!
انها ا ...
١٣٩٧/١٢/٢٠
|

58 living wage
دستمزد کافی برای امرار معاش (بخور نمیر)
١٣٩٧/١٢/٢٠
|

59 i owe you one
یکی طلبت
١٣٩٧/١٢/٢٠
|

60 بزرگ، خیلی بزرگ، عظیم
کلان
گنده،حجیم
١٣٩٧/١٢/٢٠
|

61 با توجه ب جایی ک بکار میره معانی مختلف داره:
بزرگ، بسیار بزرگ برای استادیوم و ...
عظیم برای جمعیت و ...
کلان و هنگفت برای مبالغ
غظیم الجث ...
١٣٩٧/١٢/٢٠
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

1 overheard
• I just overheard it.
• تصادفی شنیدمش!بگوشم خورد!
١٣٩٨/٠٥/٢٤
|

2 overheard
• We talked quietly so as not to be overheard.
• به آرامی حرف زدیم تا به گوش کسی نخورد
١٣٩٨/٠٥/٢٤
|

3 overheard
• I overheard part of their conversation.
• بخشی از مکالمشون و تصادفی شنیدم
١٣٩٨/٠٥/٢٤
|

4 notice
• The play received good notices from reviewers.
• نمایش نقد های خوبی از داوران دریافت کرد
١٣٩٨/٠٥/٢٣
|

5 watch
• She kept a close watch on their prisoner.
• او زندانیشونو از نزدیک تحت نظر گرفت
١٣٩٨/٠٥/٢٣
|

6 watch
• The children's grandmother is watching them this afternoon.
• مادر بزرگ بچه ها قراره بعد از ظهر ازشون مراقبت کنه(پیششون باشه)
١٣٩٨/٠٥/٢٣
|

7 watch
• She watched carefully over her patient.
• او به دقت از بیمارش مراقبت کرد
١٣٩٨/٠٥/٢٣
|

8 watch
• Watch that you don't cut yourself with that knife!
• مواظب باش دستت و با اون چاقو نبری
١٣٩٨/٠٥/٢٣
|

9 examine
• Do you wish to examine this witness?
• میخای این شاهد و بازجوئی کنی؟!
١٣٩٨/٠٣/١٣
|

10 collision
• I had a near collision with a lorry.
• نزدیک بود با یک کامیون تصادف کنم
١٣٩٨/٠١/٢٥
|

11 end up
• If she carries on shoplifting, she'll end up in jail.
• اگر او به دزدی از مغازه ها ادامه بده، سر از زندان در میاره
١٣٩٨/٠١/٢٤
|

12 stop off
• We can stop off half way to have our lunch.
• میتونیم وسط راه وایسیم ناهار بخوریم
١٣٩٨/٠١/٢٤
|

13 hold up
• A gang of men held up the jewelry store.
• گروهی از مرد ها به مغازه جواهر فروشی دستبرد زدند.
١٣٩٨/٠١/٢٢
|

14 turn up
• No one knows what may turn up tomorrow.
• هیچ کس نمیدونه فردا چی پیش میاد.
١٣٩٨/٠١/٢٢
|

15 turn up
• Don't worry about the letter-I'm sure it'll turn up.
• نگران نامه نباش مطمین باش پیدا میشه.
١٣٩٨/٠١/٢٢
|

16 turn up
• The archivist turned up a valuable manuscript.
• مسئول بایگانی یک دست نوشته ارزشمند پیدا کرد.
١٣٩٨/٠١/٢٢
|

17 turn up
• I turned up the volume on the TV.
• صدای تلویزیون و زیاد کردم
١٣٩٨/٠١/٢٢
|

18 turn up
• Only Sue and Mark bothered to turn up for the meeting.
• فقط سو و مارک به خودشان زحمت دادند که برای جلسه حاضر بشن.
١٣٩٨/٠١/٢٢
|

19 turn up
• The guest of honor finally turned up one hour late.
• مهمان افتخاری بالاخره بعد از یک ساعت تاخیر سر و کلش پیدا شد.
١٣٩٨/٠١/٢٢
|

20 keep
• He kept his promise to me.
• او قولش به من را نگهداشت.
١٣٩٨/٠١/١٧
|

21 speed limit
• Drivers who exceed the speed limit can expect to be fined heavily.
• رانندگانی که سرعت مجاز را رد میکنند میتونن انتظار داشته باشن که بشدت جریمه شوند.
١٣٩٨/٠١/١٧
|

22 speed limit
• He accepts he was exceeding the speed limit.
• او قبول کرد که سرعت مجاز را رد کرده بود
١٣٩٨/٠١/١٧
|

23 speed limit
• The police stopped him for exceeding the speed limit.
• پلیس او را بخاطر رد کردن سرعت مجاز متوقف کرد.
١٣٩٨/٠١/١٧
|

24 overtake
• I accelerated to overtake the bus.
• من گاز دادم تا از اتوبوس سبقت بگیرم
١٣٩٨/٠١/١٦
|

25 watch out
• Watch out that you don't fall.
• مواظب باش که نیفتی
١٣٩٨/٠١/١٦
|

26 bleed
• We need to bleed the radiators.
• باید رادیاتور هارو هواگیری کنیم
١٣٩٨/٠١/١٢
|

27 bang
• He banged the door when he left.
• وقتی که رفت در و کوبید
١٣٩٨/٠١/١١
|

28 heal
• They've found no way to heal people of this rare disease.
• آنها راهی برای درمان مردمی که این بیماری نادر را دارند پیدا نکردند
١٣٩٨/٠١/٠٧
|

29 minor
• She suffered only minor cuts and bruises.
• اون فقط چنتا بریدگی و کبودی جزئی داشت
١٣٩٨/٠١/٠٤
|

30 injured
• an injured look in his eyes
• یک نگاه آزرده در چشم هایش
١٣٩٨/٠١/٠٤
|

31 injure
• I injured my back when I lifted that box.
• وقتی جعبه رو بلند کردم به کمرم صدمه زدم
١٣٩٨/٠١/٠٤
|

32 injury
• Injury threatened to wreck his sporting career.
• مصدومیت حرفه ورزشیش و تهدید کرد
١٣٩٨/٠١/٠٤
|

33 at once
• I took the hint and left at once.
• من نکترو گرفتم و بلافاصله رفتم
١٣٩٨/٠١/٠١
|

34 at once
• Everyone arrived at once.
• همه با هم رسیدن
١٣٩٨/٠١/٠١
|

35 habit
• It's my habit to get up early even on weekends.
• من عادت دارم زود بیدار شم حتی در آخر هفته
١٣٩٧/١٢/٢٦
|

36 lie in
• It was a Sunday, so she could lie in till almost lunch time.
• یکشنبه بود، پس اون میتونست تا ناهار تو تخت بمونه(وقتی بیدار میشه از تخت بیرون نیاد)
١٣٩٧/١٢/٢٤
|

37 lie in
• I like to lie in at weekends.
• من دوست دارم آخر هفته بیشتر تو تخت بمانم(دیر تر پاشم)
١٣٩٧/١٢/٢٤
|

38 go off
• The alarm did go off but all I did was yawn, turn over and go back to sleep.
• زنگ به صدا در آمد اما همش خمیازه کشیدم،غلت زدم و دوباره خوابیدم
١٣٩٧/١٢/٢٤
|

39 nightmare
• I woke up from the nightmare in a cold sweat.
• در حالی که عرق سرد کرده بودم از خواب کابوسی بیدار شدم
١٣٩٧/١٢/٢٤
|

40 nightmare
• I was glad to awake from such a nightmare.
• خوشحال بودم که از همچین کابوسی بیدار شدم
١٣٩٧/١٢/٢٤
|

41 nightmare
• The exam was a nightmare, and he knew there was little chance of his passing.
• آزمون ی کابوس بود، و او میدانست که شانس کمی برای قبول شدن داره.
١٣٩٧/١٢/٢٤
|

42 enormous
• The blue whale is an enormous animal that can be over one hundred feet in length.
• نهنگ آبی حیوان عظیم اجثه ای است که طولش میتواند بالای صد فوت باشد
١٣٩٧/١٢/٢٠
|