برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

محمد حیدری

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 در واقع, وقعا, در اصل
ابتدا و ریشه فرمول های فیزیک و ریاضی مثال:(فکر کنید که شما می خواهید یک سهمی رو رسم کنید. از فرمول b/2a- استفاده می کنید و ا ...
١٣٩٨/١٠/٠٨
|

2 پسر یا دختر (عمو, دایی, خاله یا عمه)
شبیه به اصل چیزی یا شبیه به کسی
پسر خاله (مثلا وقتی که می گن زود پسر خاله نشو)
١٣٩٨/١٠/٠٨
|

3 enough or more than enough
به اندازه کافی یا بیش از انداره کافی
کم نزاشتن
adverb: به عنوان تاکید قبل از کلمه استفاده می شه مثلا:it is (plent ...
١٣٩٨/١٠/٠٨
|

4 حالت ١٣٩٨/١٠/٠٧
|

5 همکاری ١٣٩٨/١٠/٠٧
|

6 روسری ها, شال گردن ها, شال های زنانه ١٣٩٨/١٠/٠٧
|

7 seasoned:صفت (adjective): مهارت کافی برای انجام کاری بجای داشتن دانش آن کار(تجربه ای) مثلا مکانیکی که درس کتابی رو نخونده ولی مهارت انجام کارش رو دار ... ١٣٩٨/١٠/٠٧
|

8 امکان پیش آمد چیزی خوب در آینده, ایده (معمولا خوب) چیزی که در آینده ای نزدیک اتفاق خواهد افتاد یا شاید اتفاق بی افتد, منظره خوب از یک جای وسیع مثل شه ... ١٣٩٨/١٠/٠٥
|

9 (درخت) (میوه) به ١٣٩٨/١٠/٠٥
|

10 اسم:ارتباط, مخاطب
فعل: برقرار کردن(مخصوصا در ریاضیات), ارتباط را برقرار کردن(مخصوصا در کارهای مخابراتی), ربط دادن
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

11 سعی کردن, تلاش کردن, امتحان کردن,آزمایش کردن، کوشش، آزمودن, تجربه کردن ١٣٩٨/١٠/٠٥
|

12 شرح دادن, توصیف کردن ( معمولا با جزئیات ریز و زیاد ) ١٣٩٨/١٠/٠٥
|

13 بین یا وسط(بیشتر دو چیز)
توجه به نو آموزان:among با between مترادف نیست بلکه خیلی فرق دارن مثلا فکر کنید شما سه کتاب روی هم دارید پس میگویید کتاب ...
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

14 خود , به تنهایی, یکی, متکی بر یکی ١٣٩٨/١٠/٠٥
|

15 دل پسند, مورد قبول, خوب و ... که خودتون می دونید ١٣٩٨/١٠/٠٥
|

16 (فرم) تکمیل کردن ١٣٩٨/١٠/٠٥
|

17 در پایین
توجه این کلمه با under فرق دارد نو آ موزان لطفا مترادف نگیرند
فرق: below یه فاصله ای بین دو جسم هستش مثلا پایین درخت یا پایین متن ولی ...
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

18 معذرت خواستن, بهانه آوردن ١٣٩٨/١٠/٠٥
|

19 یکی یکی, جدا از هم; جمله کاربردی هنگام صف ١٣٩٨/١٠/٠٥
|

20 احوالپرسی کردن, معرفی کردن(خیلی کم) ١٣٩٨/١٠/٠٥
|

21 پیدا کردن, پی بردن, متوجه شدن (مخصوصا به تازگی) ١٣٩٨/١٠/٠٥
|

22 پرطرفدار
توجه با famous به معنای مشهور یا معروف اشتباهش نگیرید اگه دانش آموز هستید تورو خدا این دوتا synonyme(مترادف) نیستن (اشتباه رایج)
١٣٩٨/١٠/٠٤
|

23 معلول مغزی(منغول) ١٣٩٨/١٠/٠٤
|

24 در آغوش گرفتن, نگران نباش, وایسا, سفت بچسب ١٣٩٨/٠٣/٠٧
|

25 وقتی که
١٣٩٧/١٢/١٩
|

26 اهمیت دادن ١٣٩٧/١٢/١٩
|

27 دقیقا, اکیدا ١٣٩٧/١٢/١٠
|

28 روانی
کلمه ریشه اسپانیایی دارد پس در هنگام نوشتار کمتر استفاده می شود و آمریکایی ها بیشتر برای مسخره کردن از این کلمه استفاده می کنند
١٣٩٧/١٢/١٠
|

29 حساب شده ١٣٩٧/١٢/١٠
|

30 حسابی
they thanked him appropriately حسابی ازش تشکر کردن
١٣٩٧/١٢/١٠
|

31 hi سلام دوستانه است informal ١٣٩٧/١٢/١٠
|

32 نفس
ego همان نفس اماره انسان است که انسان را به سوی کارهایی که عقل و وجدان می گوید باز می دارد. نفس لوامه یعنی : غرور /خودخواهی/هوس و ... .
١٣٩٧/١٢/١٠
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

1 relative
• Only his aunt, his cousin, and a few other relatives attended the funeral.
• فقط عمه اش(/خاله),دختر خالهاش(/پسر/دختر(عمو,دایی,خاله,عمه))و تعداد کمی از بستگان نزدیکش در مراسم خاکسپاری شرکت کردند.
١٣٩٨/١٠/٠٨
|

2 beautiful
• The moonlight looked beautiful reflected in the lake.
• انعکاس نور مهتاب در دریاچه زیبا به نظر رسید.
١٣٩٨/١٠/٠٨
|

3 great
• great courage
• شجاعت عظیم و با وقار
١٣٩٨/١٠/٠٨
|

4 great
• great matters
• مشکلات بزرگ
١٣٩٨/١٠/٠٨
|

5 great
• a great hill
• تپه ای عظیم
١٣٩٨/١٠/٠٨
|

6 great
• a great crowd
• کثیری از جمعیت
١٣٩٨/١٠/٠٨
|

7 originally
• Originally I wanted to be an actor.
• در واقع می خواستم که یه بازیگر بشم.
١٣٩٨/١٠/٠٨
|

8 other
• my other hand
• دست دیگم
١٣٩٨/١٠/٠٨
|

9 plenty
• Marathon runners need plenty of stamina.
• دوندگان ماراتن(دو استقامتی که حدود 40 کیلومتر نیاز به دویدن دارد) به مقدار زیادی (وکافی) استقامت نیاز دارند.
١٣٩٨/١٠/٠٨
|

10 plenty
• plenty of space for work
• فضای کافی برای کار
١٣٩٨/١٠/٠٨
|

11 application
• After the first application of paint, he stepped back to look at his work.
• پس از اولین استفاده از رنگ, او برای گشتن شغلش تامل کرد.
١٣٩٨/١٠/٠٧
|

12 application
• Those are interesting facts, but they have no application to this matter.
• آن حقایق ها جالب و جذاب هستند, ولی آن ها هیچ کاربردی برای این مشکل ندارند.
١٣٩٨/١٠/٠٧
|

13 association
• I benefited much from my association with his brother.
• من از همکاریم با برادر او سود زیادی بردم(توجه احتمالا سودش مالی نبوده سود مالی : profit)
١٣٩٨/١٠/٠٧
|

14 usually
• He usually orders the steak, but he decided to try the salmon this time.
• او معمولا استیک گوشت رو سفارش میده(ترجیحش میده), ولی این بار تصمیم گرفته که ماهی سالمون رو امتحانش کنه.
١٣٩٨/١٠/٠٧
|

15 season
• The afternoon was seasoned with laughter.
• بعد از ظهر با خنده سپری شده بود.
١٣٩٨/١٠/٠٧
|

16 special
• a special meaning in his glance
• نگاش معنی خاصی داشت.
١٣٩٨/١٠/٠٧
|

17 style
• The style of his hair hasn't changed in years.
• مدل مو های او(دختر) این سال ها تغییری نکرده است.
١٣٩٨/١٠/٠٧
|

18 style
• She learned to ride English style.
• او یادگرفت که به سبک انگلیسی (اسب) سواری کند.
١٣٩٨/١٠/٠٧
|

19 sickly
• a sickly person
• فردی ناخوش
١٣٩٨/١٠/٠٧
|

20 prospect
• The company's prospects look good this year.
• چشم انداز توسعه شرکت امسال خوب بنظر می رسه.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

21 prospect
• The prospect of losing his business frightened him.
• انتظار از دست دادن کسب و کارش او را ترساند.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

22 florist
• The florist assured him that they would.
• گل فروش به او اطمینان داد که آن ها انجامش می دهند.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

23 zucchini
• Stir in zucchini, garbanzo beans, olives, salt and pepper.
• کدو سبز، لوبیا گاربانزو، زیتون، نمک و فلفل رو مخلوط و هم بزنید.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

24 suppose
• She married him, so I suppose that she loves him.
• دختره باهاش ازدواج کرد, پس من که فکر می کنم دوستش داره.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

25 suppose
• Suppose that we stay for two weeks. Could we get a cheaper rate then?
• بر فرض که برای دو هفته موندیم. بعدش می شه نرخ ارزون تری گیرمون بیاد؟
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

26 suppose
• Suppose that you're in my position; what would you do?
• فکر کن که تو موقعیت منی; چی کار می کنی؟
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

27 pardon
• He was to hang for the crime, but the governor granted him a pardon.
• قرار بود او را برای جرمش حلق آویز کنند, ولی حاکم عفو و پوزش او را پذیرفت.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

28 appearance
• a sloppy appearance
• ظاهری شلخته
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

29 appearance
• By all appearances he's an honest man.
• با تمام ظواهر او یک مرد امین است.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

30 complete
• When her task was finally complete, she made herself a cup of tea.
• او وقتی که بالاخره کارش رو تموم کرد, خودش رو به یک فنجان چای دعوت کرد.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

31 complete
• Without giving this information, the report is not complete.
• بدون دادن این اطلاعات, (این) گزارش کامل نیست.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

32 complete
• A mechanic needs a complete set of auto wrenches.
• یک مکانیک به مجموعه ای کامل از آچار های خودکار نیاز داره.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

33 meet
• He happened to meet his boss at the post office on Saturday.
• او به طور اتفاقی رییسش را شنبه در دفتر پست ملاقات کرد.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

34 between
• the feud between political parties
• دشمنی در بین حزب های سیاسی
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

35 between
• the friendship between us
• دوستی بینمون
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

36 between
• the wall between rooms
• دیوار بین اتاق ها
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

37 oneself
• One should take care of oneself to stay healthy.
• اول از همه باید به خودت اهمیت بدی تا سالم بمونی
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

38 fill out
• I don't know how to fill out this form.
• نمی دونم این فرم رو چطور پرش کنم.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

39 fill out
• Could u tell me how to fill out this form?
• میشه به من بگید که چطوری این فرم رو پر کنم؟
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

40 fill out
• Fill out the form.
• فرم رو تکمیل کنید
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

41 fill out
• Please fill out the attached blank.
• لطفا پیوست خالی را تکمیل کنید.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

42 greet
• A beautiful sunrise greeted me as I awoke.
• تا بیدار شدم طلوع خورشیدی به من خوش آمد گویی کرد.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

43 each other
• They suspected each other of the crime.
• اون ها به جرم های هم مشکوک شدن.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

44 classmate
• He is my classmate of junior middle school.
• اون همکلاسی دوران راهنمایی مدرسه من هستش.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

45 introduce
• My friends introduced classical music to me when I was in college.
• وقتی تو دانشکده بودم دوستام موسیقی کلاسیک رو بهم معرفی کردن.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

46 introduce
• I'd like to introduce a new topic of discussion.
• مایلم تا با موضوعی جدید از بحث آشناتون کنم.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

47 introduce
• I'd like to introduce a new topic of discussion.
• می خواهم موضوع جدید بحث رو معرفی کنم.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

48 introduce
• I'm sorry; I forgot to introduce myself.
• عذر می خواهم; یادم رفت خودم رو معرفی کنم.
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

49 introduce
• Let me introduce you to my friends.
• بزار به دوستام معرفیت کنم
١٣٩٨/١٠/٠٥
|

50 today
• the fashions of today
• مدهای روز
١٣٩٨/١٠/٠٥
|