برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

Vida foruzan

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 کسی کنترل و اختیارش را از دست بدهد ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

2 خارج از دسترس بودن ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

3 از شر حسی خلاص شدن/ خود را خالی کردن ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

4 به خوبی سابق نبودن/ پسرفت کردن/ از دست دادن یک قابلیت یا استعداد ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

5 به خوبی سابق نبودن/ پسرفت کردن/ از دست دادن یک قابلیت یا استعداد ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

6 کسی را نرم کردن برای پذیرفتن چیزی ( با مهربان بودن یا هدیه دادن چیزی که دوست دارد به او) ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

7 یک بازی کوچک برای انتخاب کردن شخصی به صورت رندوم.
بدین صورت که یک نفر چند تا نی با طول های مختلف را در مشتش میگیرد و بقیه افراد
هر کدام یک نی ...
١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

8 بیهوش بودن/ در خواب عمیق بودن ١٣٩٨/٠٦/٢١
|

9 روز کسی را ساختن/ باعث خوشحالی کسی شدن ١٣٩٨/٠٦/٢١
|

10 وقتی کسی مسئولیت یا وظیفه ای دارد ١٣٩٨/٠٦/٢١
|

11 رازی را نگه داشتن/ موضوعی را مخفی نگه داشتن ١٣٩٨/٠٦/١٦
|

12 با کلمات کوتاه و گستاخ با کسی حرف زدن ١٣٩٨/٠٦/١٦
|

13 اولین چیزی که به ذهنم رسید این است که.. ١٣٩٨/٠٥/٢٥
|

14 گران تمام شدن ١٣٩٨/٠٥/٢٥
|

15 Rest In Peace
خدا رحتمش کند
١٣٩٨/٠٥/٢٤
|

16 ماشین را کنار زدن یا پارک کردن ١٣٩٨/٠٥/١٧
|

17 کاری را با موفقیت انجام دادن/ چیزی به کسی آمدن(مثلا لباس) ١٣٩٨/٠٥/١٧
|

18 از کسی گله یا شکایت کردن ١٣٩٨/٠٥/١٧
|

19 چیزی را به روی کسی آوردن/اتفاقی را به یاد کسی آوردن ١٣٩٨/٠٥/١٠
|

20 مصر بودن در انجام کاری یا جلوگیری از انجام آن ١٣٩٨/٠٥/١٠
|

21 شانس خود را از دست دادن
شانس خود را خراب کردن
١٣٩٨/٠٥/٠٩
|

22 گذشته ها گذشته ١٣٩٨/٠٤/٣٠
|

23 هر بلایی سر کسی آوردن بر سر خود آمدن ١٣٩٨/٠٤/٣٠
|

24 پیشاپیش ١٣٩٨/٠٤/٣٠
|

25 به تصمیم یا مسئولیت کسی بودن

It's down to me to take care of my little sister
مسئولیت من است که از خواهر کوچکترم مراقبت کنم.
١٣٩٨/٠٤/٣٠
|

26 مشتاق چیزی یا اتفاقی بودن ١٣٩٨/٠٤/٣٠
|

27 (بین دو چیز) این به اون در ١٣٩٨/٠٤/٣٠
|

28 مخالفت بودن با چیزی ١٣٩٨/٠٤/٣٠
|

29 تلافی کردن/ حال کسی را گرفتن ١٣٩٨/٠٤/٢٣
|

30 بغض کردن ١٣٩٨/٠٤/٢٣
|

31 (معمولا در مسابقه یا رقابت) شانه به شانه بودن رقبا/ رقابت تنگاتنگ ١٣٩٨/٠٤/٢٣
|

32 اعتماد و علاقه کسی را جلب کردن ١٣٩٨/٠٤/٢٣
|

33 Apple of my eye
نور چشمم
سوگلی من
١٣٩٨/٠٤/١٦
|

34 برملا شدن/کردن
١٣٩٨/٠٤/١٦
|

35 wanting someone out of the picture
خواستار حذف شدن کسی از صحنه روزگار
١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

36 ذهن کسی را از چیزی منحرف کردن/ دور نگه داشتن ١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

37 کاری را به خاطر ترسیدن انجام ندادن
١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

38 حالمو گرفت ١٣٩٨/٠٣/١٢
|

39 بازجویی کردن از کسی
پرسیدن سوال‌های جدی و حرف کشیدن از کسی
١٣٩٨/٠٣/١٢
|

40 خوابشو ببینی!
به همین خیال باش!
١٣٩٨/٠٣/١٢
|

41 جا پای جای کسی گذاشتن ١٣٩٨/٠٢/٢١
|

42 Don't make a scene
شلوغش نکن
١٣٩٨/٠٢/٢١
|

43 از حد گذشتن/ از خط گذشتن
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

44 معروف شدن/ بر سر زبان‌ها افتادن ١٣٩٨/٠٢/٠٦
|

45 کسی را دست انداختن/ سر به سر کسی گذاشتن ١٣٩٨/٠٢/٠٦
|

46 از سر دلسوزی ١٣٩٨/٠٢/٠٦
|

47 وقت تلف کردن/ ول چرخیدن ١٣٩٨/٠١/٢٨
|