انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 661 100 1

accession

تلفظ accession
تلفظ accession به آمریکایی/əkˈseʃn̩/ تلفظ accession به انگلیسی/ækˈseʃn̩/

معنی: نزدیکی، ورود، جلوس، تابع وصول، دخول، پیشرفت، نیل، شیوع، تملک نماء، نمایات، الحاق حقوق، شرکت در مالکیت، افزایش، شییء اضافه یا الحاق شده، تابع وصول کردن
معانی دیگر: (در مورد جاه و مقام به ویژه سلطنت) جلوس، نیل به مقام، رسیدن، کسب، تحصیل، بر لیست موجودی ها افزودن، ملحق کردن، الحاق کردن، توافق، رضا، رضایت، (کتابخانه و موزه) افزون (بر متعلقات)، افزوده، (حقوق) پیوستن به معاهده، n : نزدیکی، نیل بجاه و مقام بخصوص سلطنت، طب شیوع، بروز، نمائات حیوان و درخت

بررسی کلمه accession

اسم ( noun )
(1) تعریف: the act of coming into possession of an office, title, or the like.
مترادف: assumption, succession
مشابه: attainment, inheritance, installation, promotion, rise

(2) تعریف: an addition or increase.
مترادف: acquisition, addition, increase
متضاد: discard
مشابه: augmentation, contribution, enlargement, expansion, gain, increment

- an accession of land
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ادغام زمین
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- accessions to the museum collection
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پیوستن به مجموعه موزه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: the act or process of agreeing; assent.
مترادف: agreement, assent
متضاد: demur, dissension
مشابه: accord, accordance, concurrence, consent
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: accessions, accessioning, accessioned
مشتقات: accessional (adj.)
(1) تعریف: to catalogue in order of acquiring, as in a library or museum.
مترادف: catalogue
مشابه: classify, codify, enter, enumerate, file, index, list, record

(2) تعریف: to obtain, as for a collection.
مترادف: acquire, obtain

واژه accession در جمله های نمونه

1. The accession of the new president was a splendid pageant.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]پیوستن رئیس جمهور جدید یک نمایش عالی بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

2. His accession to the important post was a big event.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]پیوستن به پست مهم او یک رویداد بزرگ بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

3. 1926 was the year of Emperor Hirohito's accession to the throne.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]سال 1926 میلادی امپراتور هری هیتو در تخت سلطنت بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

4. But in the circumstances of 1483 an immediate accession may have seemed to offer real advantages.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اما در شرایطی که در سال 1483، یک پیروزی فوری ممکن است مزایای واقعی ارائه دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

5. Edward II's accession later that year accelerated his rise.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]پیوستن ادوارد دوم بعد از آن سال، افزایش او را تسریع کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

6. The state of those relations, on Gorbachev's accession, was not an encouraging one.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]وضعیت این روابط، بر سر گوردن گورباچف، یک تشویق کننده نبود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

7. He adds that the line between accession and adhesion is poorly defined.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او اضافه می کند که خط بین ادغام و چسبندگی ضعیف است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

8. A general right of accession would have created a major inroad into the continuing bilateralism of even multilateral treaties.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]یک حق عمومی برای پیوستن به یک دوجنسگرایانه ادامه حتی معاهدات چندجانبه را در سرتاسر جهان ایجاد خواهد کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. After the young Edward's accession in 1307 Beaumont rose rapidly.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]پس از پیوستن ادوارد جوان در سال 1307، بومان به سرعت در حال رشد بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. The same unity can be seen after Richard's accession.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]همان وحدت را می توان بعد از پیوستن ریچارد دید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. Her accession in November 1558 brought to an end a period of terrible insecurity in her life.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او در نوامبر 1558 میلادی یک دوره ناامنی وحشتناک در زندگی خود را به پایان رساند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. The anniversary of the accession of George I, 1 August, was marked by an exciting event on the river.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]سالگرد پیوستن جورج I، 1 آگوست، با یک رویداد هیجان انگیز در رودخانه مشخص شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. Aethelbald's accession broke the monopoly of royal power in Mercia by Penda and his descendants which had lasted over seventy years.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]پنتهبالد، پندا و فرزندانش که هفتاد سال طول کشید، انحصار قدرت سلطنتی در مروسی را شکست داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. On his accession he was crowned and anointed by ecclesiastics.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]در زمان ریاستش، او توسط کلیساها تأمین و به پا کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. Effects of different accession of cysteamine in daily feed on carcass quality and serum parameters of mutton sheep were studied by random trial.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اثر متقابل سايمتين در تغذيه روزانه بر پايه کيفيت لاشه و پارامترهاي سرمي گوسفند گوسفند با استفاده از روش تصادفي مورد بررسي قرار گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف accession

نزدیکی (اسم)
abutment , proximity , vicinity , adjacency , affinity , rapprochement , approximation , accession , adduction , imminence , verge , contiguity , going-on , imminency , propinquity , vicinage
ورود (اسم)
entry , entrance , accession , arrival , importation , influx , ingress , entree , admittance , infare , ingression , inning , introgression , introit
جلوس (اسم)
accession
تابع وصول (اسم)
accession
دخول (اسم)
admission , entry , accession , arrival , inclusion , ingress , entree , admittance , infare , incoming
پیشرفت (اسم)
advance , accession , progress , improvement , development , progression , growth , proceeding , advancement , rise , promotion , lift , furtherance , headway
نیل (اسم)
attainment , accession , indigo , bluing , blueing
شیوع (اسم)
accession , prevalence , outbreak , spread , rampancy , burst , break-out
تملک نماء (اسم)
accession
نمایات (اسم)
accession
الحاق حقوق (اسم)
accession
شرکت در مالکیت (اسم)
accession , partnership
افزایش (اسم)
amplification , augmentation , increase , addition , gain , intensification , accession , increment , growth , addendum , accretion , summation , enhancement , adjunction , auxesis , multiplication , scale-up
شییء اضافه یا الحاق شده (اسم)
accession
تابع وصول کردن (فعل)
accession

معنی عبارات مرتبط با accession به فارسی

فهرست کتاب
نمره مسلسل کتابی که بکتب کنابخانه افزوده می شود
(برداشتن اثری از مجموعه ی آثار موزه و آماده سازی آن برای فروش) کنار گذاری کردن

معنی accession در دیکشنری تخصصی

accession
[حقوق] ملحق شدن کشوری به یک معاهده بین المللی، حق تملک نمائات

معنی کلمه accession به انگلیسی

accession
• arrival, attainment; act of coming into high office, succession
• accession is the act of taking up a position as the ruler of a country.

پیشنهاد کاربران درباره معنی accession

شایسته ١٧:٣٧ - ١٣٩٧/٠٤/٠٧
شمارۀ بازیابی- دسترسی (مثلا در کتابخانه یا موزه)
|

پیشنهاد شما درباره معنی accession



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی accession
کلمه : accession
املای فارسی : اککسین
اشتباه تایپی : شززثسسهخد
عکس accession : در گوگل


آیا معنی accession مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )