برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1284 100 1

appoint

/əˌpɔɪnt/ /əˈpɔɪnt/

معنی: منصوب کردن، گماشتن، معین کردن، تعیین کردن، برقرار کردن، واداشتن، مقرر داشتن
معانی دیگر: برگزیدن، گزیدن، انتخاب کردن، منصوب کردن یا شدن، (معمولا به صورت well-appointed) مزین، وعده کردن، (حقوق) تکلیف (ملک و غیره را) معلوم کردن، شامل حال بودن

بررسی کلمه appoint

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: appoints, appointing, appointed
(1) تعریف: to name to a particular office or function; designate.
مترادف: assign, designate, name, nominate
متضاد: remove
مشابه: authorize, commission, constitute, delegate, deputize, install, invest, make, ordain

- The President appointed a new ambassador to the United Nations.
[ترجمه ترگمان] رئیس‌جمهور یک سفیر جدید را به سازمان ملل منصوب کرد
[ترجمه گوگل] رئیس جمهور یک سفیر جدید در سازمان ملل متحد را منصوب کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The sheriff appointed a deputy to look into the recent break-ins.
[ترجمه ترگمان] کلانتر یکی از معاونین خود را برای رسیدگی به the اخیر منصوب کرد
[ترجمه گوگل] کلانتر معاون منصوب شد و به نقاط ضعف اخیر نگاه کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The broadcasting service appointed him news director.
[ترجمه ترگمان] سرویس پخش خبر او را به عنوان مدیر اخبار منصوب کرد
[ترجمه گوگل] سرویس پخش را منصوب کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه appoint در جمله های نمونه

1. The library was appointed as the best place for the urgent meeting.
کتابخانه به عنوان بهترین جا برای جلسات ضروری تعیین شد

2. Though Mr. Thompson was appointed to a high position, he did not neglect his old friends.
اگرچه آقای "تامپسون" به مقام مهمی منصوب شد، ولی دوستان قدیمی خود را فراموش نکرد

3. The occupant of the well-appointed guest room considered himself quite fortunate.
کسی که در اتاق مزیّن مهمان ساکن بود، خود را کاملا خوش اقبال دید

4. to appoint a time for the meeting
برای گردهمایی تعیین وقت کردن

5. the president shall nominate and by the advice and consent of the senate, shall appoint ambassadors
رئیس جمهور سفیران را پیشنهاد و پس از مشورت و توافق مجلس سنا آنها را منصوب می‌کند.

6. It made sense to appoint a banker to this job.
[ترجمه ترگمان]با عقل جور در میاد که یه بانکدار رو به این شغل منصوب کنه
[ترجمه گوگل]این به معنای تعیین بانکدار برای این کار بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. We must appoint a new teacher at once to the mountain school.
[ترجمه ترگمان]ما باید یک معلم جدید را بلافاصله به مدرسه کوهستان منصوب کنیم
[ترجمه گوگل]ما باید یک مدرس جدید را به مدرسه کوهستان اختصاص ...

مترادف appoint

منصوب کردن (فعل)
intromit , appoint , nominate
گماشتن (فعل)
assign , charge , commission , appoint , designate , instate
معین کردن (فعل)
assign , settle , establish , fix , specify , appoint , designate , determine , ascertain , define , delineate , denominate , cast
تعیین کردن (فعل)
assign , fix , specify , state , appoint , determine , define , assess , slate , locate , delimit , qualify , prescribe , tell off
برقرار کردن (فعل)
establish , appoint , instate , institute
واداشتن (فعل)
stand , cause , appoint , wrest , put through
مقرر داشتن (فعل)
assign , establish , fix , provide , ordain , appoint , resolve , enjoin , prescribe

معنی appoint در دیکشنری تخصصی

[حقوق] نصب کردن، منصوب کردن، استخدام کردن، تعیین کردن، انتخاب کردن

معنی کلمه appoint به انگلیسی

appoint
• nominate; designate
• if you appoint someone to a job or post, or if you appoint them to do something, you formally choose them for that job or post or to do that thing.

appoint را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

حسين
منصوب يا نامزد
somayeh
oppoint sb = choose sb for a job
jahanaks.blog.ir
منصوب شدن
نصب شدن
عباس نعمتی فر
انتخاب کردن (کسی برای یک کار یامسئولیت)
مقرر کردن (زمان یا مکان وقوع چیزی)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی appoint
کلمه : appoint
املای فارسی : اپپینت
اشتباه تایپی : شححخهدف
عکس appoint : در گوگل

آیا معنی appoint مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )