برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1293 100 1

arm

/ˈɑːrm/ /ɑːm/

معنی: بازو، دست، سلاح، شاخه، اسلحه، شعبه، قسمت، جنگ افزار، دستهء صندلی یا مبل، مسلح کردن، مجهز کردن
معانی دیگر: دست (از شانه تا آرنج و در نظر عوام از شانه تا نوک انگشت)، ید، رش، هرچیزی که برای دست و بازو ساخته شده: آستین، اهرم، بازوچه، دستک، دسته، هر چیزی که مثل دست به بدنه یا چیز بزرگتری وصل باشد، بغل، آغوش، بازویی، هر چیز دست مانند (یا بازو مانند) مثلا پای جلوی مهره داران و زایده های دست مانند سایر جانوران، (فوتبال امریکایی و بیس بال) قدرت پرتاب توپ، جنگ آماد کردن یا شدن، مسلح شدن یا کردن، آماده ی کارزار کردن یاشدن، کارآماده کردن یا شدن، (جمع) کارزار، رزم آرایی، جنگیدن، (جمع) نشان های اشرافی (coat of arms)، علامت تجارتی، نشان رسمی شهر یا کشور، آرم، نشانه، هر شاخه ای از نیروهای مسلح، دست از شانه تا نوک انگشت

بررسی کلمه arm

اسم ( noun )
مشتقات: armless (n.)
عبارات: at arm's length
(1) تعریف: either of the two upper limbs of the human body, between the shoulders and the wrists.
مشابه: appendage, brachium, forearm, forelimb, limb

(2) تعریف: any part that extends from a main body and resembles an arm.
مترادف: appendage, brachium
مشابه: appendix, bough, branch, crosspiece, limb, offshoot, projection, ramification

(3) تعریف: the part of an organization that specializes in operations or enforcement; authority.
مترادف: authority, command, department, division, power
مشابه: detachment, force, limb
اسم ( noun )
عبارات: up in arms
(1) تعریف: (usu. pl.) weapons, esp. those that shoot or explode.
مترادف: firearms, guns, machine guns, pistol, revolvers, rifles, shotguns, six-shooters
مشابه: ammunition, armaments, artillery, cannon, munitions, ordnance, weapons

- The suspects were searched and found to be carrying no arms.
[ترجمه ترگمان] مظنونان را بازرسی کردند و دریافتند که هیچ سلاحی باخود حمل نمی‌کنند
[ترجمه گوگل] مظنونان مورد بررسی قرار گرفتند و متوجه شدند که هیچ سلاح ندارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The comp ...

واژه arm در جمله های نمونه

1. arm bud
جوانه‌ی بازویی

2. arm of a garment
آستین لباس

3. arm in arm
دست در دست،بازو در بازو

4. an arm of the government
بخشی از دولت

5. an arm of the sea
شاخه‌ای از دریا

6. an arm presentation
با دست دنیا آمدن بچه

7. his arm described an arc in the air
دستش در هوا قوسی را ترسیم کرد.

8. his arm hung dead at his side
دستش لمس و بیحال در یک طرف آویخته بود.

9. the arm of a balance
بازوی ترازو

10. the arm of a chair
دسته‌ی صندلی

11. the arm of a phonograph
بازوی گرامافون

12. to arm a missile with a warhead
موشک را مجهز به کلاهک کردن

13. an arm and a leg
مبلغ گزاف،بسیار گران

14. put the arm on
(امریکا - خودمانی) 1- بازداشت کردن 2- برای گرفتن اعانه یا وام مراجعه کردن به

15. the long arm of the law
...

مترادف arm

بازو (اسم)
force , power , arm , lever , forearm , brachium
دست (اسم)
hand , paw , set , arm , handshake , team , manus , fin
سلاح (اسم)
arm , weapon , armament , combat materiel , combat equipment
شاخه (اسم)
grain , wing , horn , branch , arm , tributary , limb , bifurcation , bough , sprout , branch line , embranchment
اسلحه (اسم)
arm , weapon
شعبه (اسم)
wing , branch , member , arm , chapter , substation , department , offshoot , prong , embranchment
قسمت (اسم)
detachment , section , party , leg , share , portion , sect , lot , division , dole , proportion , segment , canton , arm , chapter , department , ratio , plank , feck , parcel , percentage , compartment , snick , grist , internode , kismet , rasher , whang
جنگ افزار (اسم)
arm , weapon , armament , weaponry
دستهء صندلی یا مبل (اسم)
arm
مسلح کردن (فعل)
rig , arm , equip , heel , panoply
مجهز کردن (فعل)
fit , gear , tool , provide , furnish , rig , arm , equip , prepare , imp

معنی عبارات مرتبط با arm به فارسی

صندلی دسته دار، صندلی راحتی صندلی دسته داریابازودار
بازوبند، زره بازو
دست در دست، بازو در بازو، دست به دست، دردست یکدیگر
اسلحه دقیق
زیر بغل، بغل
(امریکا - عامیانه) اعمال فشار شدید و غیرمنصفانه،اعمال زور،اعمال نفوذ،بازوی کسی را پیچ دادن
مچ انداختن
(زورآزمایی) مچ انداختن (indian wrestling هم می‌گویند)
بازوی دستیابی
دست در دست، بازو در بازو، دست به دست، دردست یکدیگر
مثل سیبی که دو حصه کرده باشند، کاملا مثل هم، خیلی دراز
پنجه
ارش، ساعد
عمران : بازوى اهرم
دست راست
...

معنی arm در دیکشنری تخصصی

arm
[کامپیوتر] بازو
[برق و الکترونیک] بازو - شاخه مجموعه ی به هم پیوسته ای از اتصالات و مفصلهای دارای انرژی که وظیفه ی پشتیبانی و به حرکت درآوردن مچ یا دست مکانیکی ابزار عمل کننده پایانی را برای انجام کار معین به عهده دارند . کنترل آن به صورت دستی ، نظیر Telecheric، ویا برنامه پذیر نظیر آدمک (روبات) انجام می گیرد. شاخه در مدار پل.
[زمین شناسی] بازو ، شاخه ، قسمت ،در کرینوئیدها امتداد منطقه ambularcal منطقه قوسى متحرک که از کالیکس منشعب مى شود و پنجه(زائده) غذا گیرنده را تشکیل مى دهد.
[نساجی] بازوی کارگر - بازو - شعبه - دست ( از شانه تا نوک انگشت ) - دسته صندلی یا مبل
[ریاضیات] ضلع، بازو
[عمران و معماری] اتصال بازویی
[ریاضیات] نقاله ی بازویی
[ریاضیات] بالابر بازودار
[نساجی] پشم بازو ( پشم پایین کتف گوسفند مرینوس که پشمی کوتاه و محتوی خار وخس و دانه های زیاذی است )
[سینما] تاب دهنده
[کامپیوتر] بازوی دسترسی ، بازوی دستیابی .
[معدن] کنسول (خدمات فنی)
[عمران و معماری] بازو لنگری
[زمین شناسی] بازو لنگری
[معدن] بازوی نصاب (حفر چاه و تونل)
...

معنی کلمه arm به انگلیسی

arm
• part of the body between the shoulder and the hand
• equip with weapons; be equipped with weapons
• your arms are the two long parts of your body that are attached to your shoulders and that have your hands at the end.
• an arm of an organization is a section of it.
• the arms of a chair are the parts on which you rest your arms.
• arms are weapons that are used in a war.
• if you arm someone, you provide them with a weapon, especially a gun.
• if you are walking arm in arm with someone, your arm is linked through their arm.
• if you welcome something such as a situation, event, or change with open arms, you are very pleased about it and accept it gladly.
• if you hold something at arm's length, you hold it as far as possible from your body.
• if you keep someone at arm's length, you avoid becoming too friendly or involved with them.
• if someone is up in arms about something, they are protesting strongly about it.
arm amputation
• surgical removal of an arm
arm in arm
• with arms interlinked
arm pit
• part of the body that is under the arm, shallow crater below the shoulder, depression under the shoulder
arm rest
• parts of a chair located on the sides and used to lean the arms while sitting
arm wrestle
• engage in arm wrestling, participate in a test of strength in which two players clasp hands on a tabletop and attempt to force their opponent's hand downward
arm wrestling
• sport in which two people sit opposite one another and interlock bent arms on a table (the goal is to force the opponents arm to the surface of the table)
• arm wrestling is an informal contest between two people. they both put ...

arm را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مسعود
تجهیز کردن با
لیلی موسوی
up in arms about/over: عصبانی بودن از دست کسی یا چیزی: to be very angry

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی arm
کلمه : arm
املای فارسی : آرم
اشتباه تایپی : شقئ
عکس arm : در گوگل

آیا معنی arm مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )