برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1293 100 1

Barely

/ˈberli/ /ˈbeəli/

معنی: با اشکال، بطور عریان
معانی دیگر: آشکارا، فاش، بی آلایش، فقط، درست، به سختی، کم، حداقل، ناچیز

بررسی کلمه Barely

قید ( adverb )
(1) تعریف: only just; hardly.
مترادف: hardly, just, scarcely
متضاد: easily, extremely, well
مشابه: by the skin of one's teeth, ill, little, slightly

- Please speak louder. I can barely hear you.
[ترجمه مایا] لطفا بلندتر صحبت کن. صدایت را درست نمی شنوم،
|
[ترجمه RNK] لطفا بلندتر صحبت کن به سختی صدایت را میشنوم
|
[ترجمه ترگمان] لطفا بلندتر صحبت کنید به سختی صدات رو می‌شنوم
[ترجمه گوگل] لطفا با صدای بلند صحبت کن من به سختی می تواند شما را بشنود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: sparsely.
مترادف: scantly, sparsely
متضاد: fully
مشابه: scarcely, slightly

- barely equipped troops
[ترجمه ترگمان] سربازان به سختی تجهیز ...

واژه Barely در جمله های نمونه

1. barely enough
به سختی کافی

2. a barely furnished room
اتاقی دارای حداقل اثاثیه

3. a barely palpable dust
گرد و خاکی که به دشواری قابل لمس بود

4. he barely made it to class on time
نزدیک بود دیر سر کلاس حاضر شود.

5. he barely speaks english
او به سختی انگلیسی تکلم می‌کند.

6. the refugees barely exist
پناهندگان به سختی زندگی می کنند.

7. a village of barely a hunderd souls
دهکده‌ای که تعداد سکنه‌ی آن تنها به صد نفر می‌رسد (می‌رسید)

8. the big ship barely skinned through the canal
کشتی بزرگ به‌سختی از آبراه رد شد.

9. the ship was barely visible on the horizon
به سختی می‌شد کشتی را در افق دید.

10. to state unpleasant facts barely
واقعیت‌های ناخوشایند را آشکارا اظهار داشتن

11. Her face was barely discernible in the gloom.
[ترجمه ترگمان]چهره‌اش در تاریکی به سختی قابل‌تشخیص بود
[ترجمه گوگل]<# [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

مترادف Barely

با اشکال (قید)
barely
بطور عریان (قید)
barely

معنی کلمه Barely به انگلیسی

barely
• hardly, scarcely
• if something is barely true or possible, it is only just true or possible.
barely alive
• almost dead, hardly living
barely escaped
• narrowly escaped, miraculously escaped
barely sufficient
• hardly adequate, scarcely satisfactory
barely touching
• hardly meeting or adjoining, hardly touching

Barely را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Bahar21
(با اعدا) فقط(only)
رهام
ندرتا
محمد جواد
به سختی
پیام
بزور
امیر حسین بهزادی
به زحمت
Nazanin Ehsani
only just: فقط و فقط
Sunflower
تنها، تنها فقط، نه چندان، به ندرت، خیلی کم، به زور،
سجاد مصلحی
نه چندان - به ندرت - بسیار کم
Ksun Mirzaee
بطور عریان
با اشکال
به سختی
جواد
نوعی نان که درست میشود از گندم و جو برای غذای حیوانات یا آبجو
فرشید طریقی کمساریscarce
Many people would think that I can barely speak my native language muchless English but I disregarded their words as at that time the only objective I was growing in my mind was to reach the sence of mastery خیلی از مردم فکر میکردند که من زبان مادری خودم رو به سختی می تونم صحبت بکنم چه برسه به اینگلیسی اما من از کنار همه ی حرف هی اونا گذشتم چون اون موقع تنها هدفی رو که در ذهن خود پرورش می دادم این بود که به تسلط برسم________________________واژه ی barely در جمله ی بالا به معنای به ندرت یا به سختی است=hardly=rarely=scarcely=seldomکه البته هر کدوم از این ها تفاوت های اندکی با هم دارند ولی در کل همون معنا رو دارند .متشکرم
حسین ۸۰
Just,only,hardly, به سختی . فقط
patrick star
barely
به سختی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی barely
کلمه : barely
املای فارسی : برلی
اشتباه تایپی : ذشقثمغ
عکس barely : در گوگل

آیا معنی Barely مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )