انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 773 100 1

breed

تلفظ breed
تلفظ breed به آمریکایی/ˈbriːd/ تلفظ breed به انگلیسی/briːd/

معنی: نوع، جنس، گونه، اعقاب، اولاد، پروردن، بار اوردن، بدنیا آوردن، پرورش دادن، تربیت کردن، زاییدن، تولید کردن
معانی دیگر: بچه آوردن (از رحم مانند پستانداران و از تخم مانند پرندگان و غیره)، زادن، زاد و ولد کردن، تولید مثل کردن، زادگیری کردن، پس انداختن، فروردن (فرآوردن)، تولید کردن یا شدن، ایجاد کردن، بالیدن، پسودن، تخم گیری کردن، (از راه گزینش تخم و غیره) گیاه به عمل آوردن، به جفت گیری آوردن، (از راه گزینش و اصلاح نژاد) نوع ویژه ای از حیوان یا گیاه را پروردن، آموزاندن، تعلیم دادن، گونه ی ویژه ای از جانور یا گیاه (که توسط انسان به عمل آمده باشد)، دام پرورده، گیاه پرورده، صنف، طبقه، بدنیااوردن، فرزند

بررسی کلمه breed

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: breeds, breeding, bred
(1) تعریف: to produce (offspring); give birth to.
مترادف: bear, beget, engender, generate, mother, procreate, produce, propagate, spawn
مشابه: father, reproduce, sire

- The healthy animals will soon breed offspring.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] حیوانات سالم به زودی فرزندان را پرورش خواهند داد.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to cause or encourage to reproduce.
مترادف: mate, propagate
مشابه: cultivate, develop, generate, grow, proliferate, promote, raise

- Her family breeds racehorses.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] خانواده اش نژادهای مختلف را می سازد.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: in genetics, to fertilize or pollinate under controlled conditions in order to develop or improve a strain.
مشابه: clone, crossbreed, fertilize, graft, hybridize, interbreed, pollinate, propagate

- These organisms will be bred in the laboratory.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این ارگانیسم ها در آزمایشگاه پرورش خواهند یافت.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to beget or engender; cause.
مترادف: beget, cause, engender, generate, spawn
مشابه: foster, nurture, occasion, produce

- Oppression breeds revolution.
ترجمه کاربر [ترجمه مريم] انقلاب زاييده ستم و ظلم است
|

ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ستم انقلاب
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Violence breeds revenge.
ترجمه کاربر [ترجمه مريم] انتقام زاييده خشونت و نزاع است
|

ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] خشونت را انتقام می گیرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to bring up or educate; rear.
مترادف: foster, nurture, raise, rear
مشابه: mother

- These children were bred to take their place in a structured and privileged society.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این بچه ها به منظور ایجاد جایگاه خود در یک جامعه ساختاری و ممتاز، پرورش یافتند.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to produce offspring.
مترادف: multiply, procreate, propagate, reproduce, spawn
مشابه: bear, copulate, couple, increase, litter, mate, proliferate

- It is hoped that the newly introduced polar bears will breed in the zoo.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] امید است که خرس قطبی تازه وارد شده در باغ وحش پرورش یابد.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to be produced.
مشابه: arise, develop, emerge, grow

- Fear breeds in violent neighborhoods.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ترس در محله های خشونت آمیز است.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
مشتقات: breedable (adj.)
(1) تعریف: a group of animals within one species, having relatively unvaried physical characteristics, developed under controlled conditions by man.
مترادف: race
مشابه: family, kind, sort, species, strain, type, variety

- The poodle is breed of dog originally raised as a retriever of game birds from water.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پودل از نژاد سگ است که در ابتدا به عنوان بازیابی پرندگان بازی از آب مطرح شده است.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a type, kind, or variety.
مترادف: kind, manner, sort, type, variety
مشابه: description, form, species

- He represents a new breed of environmental activist.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او نشان دهنده یک نژاد جدید از فعال محیط زیست است.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه breed در جمله های نمونه

1. breed of cat
ترجمه نوع،قسم،گونه

2. rabbits breed fast
ترجمه خرگوش به سرعت زاد و ولد می‌کند.

3. rumors breed fear and disgust
ترجمه شایعات موجب بروز ترس و نفرت می‌شود.

4. to breed horses
ترجمه اسب پرورش دادن

5. a new breed of milk cow
ترجمه گونه‌ای جدید از گاو شیرده

6. men of the same breed
ترجمه مردانی همگون

7. some animals do not breed in captivity
ترجمه برخی جانوران در اسارت زاد و ولد نمی‌کنند.

8. to propagate a special breed of horses
ترجمه نژاد ویژه‌ای از اسب را تکثیر کردن

9. controlled inflation is a different breed of cat from runaway inflation
ترجمه تورم اقتصادی مهار شده با تورم لجام گسیخته خیلی فرق دارد.

10. some wild animals do not breed in captivity
ترجمه برخی حیوانات وحشی در اسارت (باغ وحش و غیره) تولید مثل نمی‌کنند.

11. Some animals will not breed in cages.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]برخی از حیوانات در قفس تولید نمی شوند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. All species will breed inter se.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]تمام گونه ها بین درختان پرورش می یابند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. Entertainers of this sort are now a dying breed.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]هنرمندان این نوع در حال حاضر یک نژاد در حال مرگ هستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. It makes her furious to see a good breed of sheep being treated cruelly.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این باعث می شود که او خشمگین باشد تا یک نژاد خوب از گوسفندان را به شدت مورد آزار و اذیت قرار دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. The birds breed in northern latitudes.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]پرندگان در عرض های شمالی شمالی پرورش می یابند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. They breed fish in the reservoir.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آنها ماهی را در مخزن می پروراندند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

17. Eagles breed during the cooler months of the year.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]عقاب در طول ماه های سردتر سال تولید می شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

18. Green turtles return to their natal island to breed.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]لاک پشت های سبز به جزیره تولد خود به نژاد می روند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

19. The breed is almost directly descended from the Eurasian wild boar.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]نژاد تقریبا به طور مستقیم از گراز وحشی اوراسیایی فرود آمده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

20. Inequality and poverty breed class conflict.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]نابرابری و فقر باعث اختلاف طبقاتی می شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

21. Sue is one of the new breed of British women squash players who are making a real impact.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]سو یکی از نژاد های جدید بازیکنان اسکواش بریتانیا است که تاثیر واقعی دارند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف breed

نوع (اسم)
breed , persuasion , order , quality , nature , suit , sort , manner , kind , type , stamp , brand , method , class , species , genre , gender , genus , ilk , kidney , variety , speckle
جنس (اسم)
breed , material , substance , stuff , kind , stamp , brand , mettle , commodity , ware , genre , gender , genus
گونه (اسم)
breed , nature , sort , kind , type , form , cheek , species , jowl , ilk
اعقاب (اسم)
breed , lineage , posterity
اولاد (اسم)
slip , breed , issue , posterity , offsprings , progenies , seeds
پروردن (فعل)
encourage , breed , rear , feed , raise , propagate , nurture , form , cherish , foster , bring up , mother
بار اوردن (فعل)
breed , raise
بدنیا آوردن (فعل)
breed
پرورش دادن (فعل)
breed , develop , foster , bring up
تربیت کردن (فعل)
abet , breed , educate , train , rear , school
زاییدن (فعل)
breed , bear , teem , litter , generate , calve , produce , bring out , farrow
تولید کردن (فعل)
breed , raise , fetch up , supply , generate , produce , beget , turn out , procreate , inbreed , bring forward , manufacture

معنی عبارات مرتبط با breed به فارسی

نوع، قسم، گونه
جانوردورگه، دورگ
احشام لبنیاتی
(کسی که والدینش از دو نژاد مختلف باشند به ویژه سفیدپوست و سرخپوست) دورگه، بد تبار، از نژاد مختلف، ادم دورگه ادم دورگ یادوتخمه

معنی breed در دیکشنری تخصصی

breed
[علوم دامی] نژاد ؛ حیواناتی که منشاء مشترک و ویژگیهای مشترکشان، آنها را از سایر حیوانات درون همان گونه متمایز می سازد.
[نساجی] گوسفند پشمی - ( غیر گوشتی )
[علوم دامی] انجمن نژادی ؛ انجمنی تشکیل شده از گروهی که در جنبه های گوناگون پرورش یک نژاد دخالت دارند .
[علوم دامی] میانگین نژادی هم گله ای ؛ دخترهای یک گاو نر در گله ای از گاوهای شیری که تولیدی در حد میانگین تولید فعلی آن نژاد دارند.
[علوم دامی] میانگین نژاد ؛ میانگین تولید حیوانات درون یک نژاد معین. مثل تواید شیر گاوهای شیری در یک نژاد خاص.
[علوم دامی] تیپ نژاد ؛ وضعیت خاص سر، گوش، رنگ یا سایر صفات که بیانگر ویژگیهای خاص یک نژاد است.

معنی کلمه breed به انگلیسی

breed
• kind, sort, species, race, stock, pedigree
• reproduce; raise animals; guide, nurture; cause
• a breed of animal is a particular type of it. for example, terriers are a breed of dog.
• if you breed animals or plants, you keep them for the purpose of producing more animals or plants with particular qualities, in a controlled way.
• when animals breed, they mate and produce offspring.
• if something breeds a situation or feeling, it causes it to develop; a literary use.
• someone who was born and bred in a particular place was born there and spent their childhood there.
• a particular breed of person is a type of person, with special qualities or skills.
• see also bred, breeding.
breed in and in
• inbreed, breed from related parents
breed inefficiency
• cause inefficiency
breed trouble
• cause disturbances, cause disorder
best of breed
• best of a kind; most recommended options; highest quality selections
cross breed
• mixed breed, mongrel, hybrid
rare breed
• species that is uncommon

breed را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی breed

Fr ١٧:٤٨ - ١٣٩٦/١٠/٢٧
(Produce some one or som thing(animal
|

اسدبیگی ١٧:٢٩ - ١٣٩٧/٠٧/١٩
نژاد - اصلاح نژاد
|

*_* ٢٢:٥٤ - ١٣٩٧/٠٧/٢٢
تولید مثل کردن.زاییدن.به دنیا آوردن<=(V.)
|

شهریار آریابد ٠٨:١٣ - ١٣٩٧/٠٩/١٩
زادآوری
|

زهره خانم ١٤:٠٤ - ١٣٩٧/١٠/١٣
سه معنای مهمbreed
grow up به معنای پرورش
reproduce به معنای تولید مثل
و species به معنای گونه یا نژاد می باشد
|

پیشنهاد شما درباره معنی breed



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی breed
کلمه : breed
املای فارسی : برید
اشتباه تایپی : ذقثثی
عکس breed : در گوگل


آیا معنی breed مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )