برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1355 100 1

buy

/ˈbaɪ/ /baɪ/

معنی: خرید، خریداری، ابتیاع، خرید کردن، تطمیع کردن، خریدن، خریداری کردن
معانی دیگر: ابتیاع کردن، (مجازی) به دست آوردن، رشوه دادن، خریدن اشخاص با پول، (امریکا - خودمانی) پذیرفتن، معامله، (عامیانه) خرید جنس خوب و ارزان، (قدیمی - الهیات) سعادت ابدی بخشیدن، رهانیدن

بررسی کلمه buy

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: buys, buying, bought
(1) تعریف: to obtain in exchange for money; purchase.
مترادف: purchase
مشابه: acquire, gain, obtain, procure

- We need to buy some milk at the store.
[ترجمه دیبا] ما نیاز داریم مقداری شیر از فروشگاه بخریم
|
[ترجمه K] ما باید مقداری شیر از فروشگاه بخریم.
|
[ترجمه ترگمان] ما باید مقداری شیر در فروشگاه بخریم
[ترجمه گوگل] ما نیاز به خرید برخی از شیر در فروشگاه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She bought him a nice watch for Christmas.
[ترجمه ترگمان] براش یه ساعت خوب برای کریسمس خریده
[ترجمه گوگل] او یک ساعت خوب برای کریسمس خرید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه buy در جمله های نمونه

1. buy a pig in a poke
ندیده خریدن (یا ازدواج کردن و غیره)،با بی‌اطلاعی کاری را انجام دادن

2. buy in
1- سهم (در چیزی) خریدن 2- (در حراج و مزایده) خریدن جنس توسط خود فروشنده (چون قیمت‌های پیشنهادی کافی نیست) 3-(خودمانی) پول دادن (برای عضویت یا شرکت در کاری) 4- (برای روز مبادا) خریدن

3. buy off
رشوه دادن

4. buy out
یک جا خریدن،کلیه‌ی موجودی را خریدن،کلا خریدن،سهم کسی را خریدن

5. buy time
(در مقابل کاری یا چیزی) وقت اضافه به دست آوردن

6. buy up
کلیه‌ی موجودی را خریدن،(در نتیجه‌ی خرید) تمام کردن یا شدن

7. i'll buy a horse for mehri
یک اسب برای مهری خواهم خرید.

8. to buy a thing blind
چیزی را ندیده خریدن

9. to buy something on the nod
چیزی را نسیه خریدن

10. bulk buy
عمده خریدن،یکجا خریدن

11. customers can buy refrigerators on credit
مشتریان می‌توانند یخچال را نسیه بخرند.

12. i can't buy this excuse
این بهانه را نمی‌توانم بپذیرم.

13. i neither buy nor sell
نه م ...

مترادف buy

خرید (اسم)
buy , purchase , procurement
خریداری (اسم)
buy , purchase , procurement
ابتیاع (اسم)
buy , purchase
خرید کردن (فعل)
procure , buy , shop , purchase , invest , make a purchase
تطمیع کردن (فعل)
allure , bribe , buy , buy off
خریدن (فعل)
procure , buy , shop , bargain , purchase , invest , make a purchase
خریداری کردن (فعل)
buy , shop , bargain , purchase

معنی عبارات مرتبط با buy به فارسی

ندیده خریدن (یا ازدواج کردن و غیره)، با بی اطلاعی کاری را انجام دادن
1- سهم (در چیزی) خریدن 2- (در حراج و مزایده) خریدن جنس توسط خود فروشنده (چون قیمت های پیشنهادی کافی نیست) 3-(خودمانی) پول دادن (برای عضویت یا شرکت در کاری) 4- (برای روز مبادا) خریدن
رشوه دادن، باپول مصالحه کردن، تطمیع کردن
یک جا خریدن، کلیه ی موجودی را خریدن، کلا خریدن، سهم کسی را خریدن
(در مقابل کاری یا چیزی) وقت اضافه به دست آوردن
کلیه ی موجودی را خریدن، (در نتیجه ی خرید) تمام کردن یا شدن
عمده خریدن، یکجا خریدن

معنی buy در دیکشنری تخصصی

[صنعت] خریدن ، خریداری کردن ، ابتیاع
[صنعت] تطمیع کردن ، رشوه دادن - مجموعه فعالیت هایی که به منظور تطبیق محصول در حال تحویل با محصول خریداری شده انجام می پذیرد.
[حسابداری] بهای تمام شده خرید

معنی کلمه buy به انگلیسی

buy
• purchase; something purchased at a cheap price
• purchase, obtain by paying money
• if you buy something, you obtain it by paying money for it.
• if you say that something is a good buy, you mean that it is of good quality and can be bought cheaply.
• see also bought.
• when someone buys into a business or organization, they buy part of it, often in order to gain some control over it.
• if you buy someone off, you give them money or something else to stop them acting against you.
• if you buy someone out, you buy their share of something that you previously owned together.
• if you buy up land or property, you buy large quantities of it, or all of it that is available.
buy a pig in a poke
• buy something without been seen in advance
buy cheap
• purchase at a very low price
buy cheap and sell dear
• sell at a profit, by for a low price and resell at a high price (business)
buy in
• purchase a supply of (something); purchase something that provides membership or participation to a group (buy into a company, etc.)
buy me a drink
• purchase a beverage for me
buy off
• bribe
buy on margin
• buy stocks on credit with the intention to repay the loan in the future as the stock value rises (common practice during the 1920s, lead to major financial crises after the stock market crash)
buy one get one free
• purchase one item and receive the second one for free
buy out
• pay in return for forfeiting rights, buy the legal rights
• a buy-out is the purchase of a company, especially ...

buy را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مزدک
در ادبیات قدیم به معنای کشتن کسی است
Faezeh
به معنای خرید
میلاد علی پور
قبول کردن، پذیرفتن
Alijenab
متضاد : sell
ببر
خریدن....خریداری کردن
fateme
متضاد:sell
ميثم ضرابي
I do not think I'm going to buy it
فکر نمی کنم قصد خرید آن را داشته باشم
سید محمد هاشمی
Buy:
باور کردن ( معمولا چیزی که درست بودن و معقول بودنش بعید به نظر میاد)

Macmillan:👇👇👇👇
to believe or accept something, especially something that is unlikely to be true or reasonable.

Eg: I'm not buying any of that nonsense.
من اون چرندیات رو باور نمیکنم.

Eg: I don't buy it.
باورم نمیشه.
سید محمد هاشمی
Buy:
( خودمونی) تو کت کسی رفتن ( منظور باور کردن چیزی که معمولا باورکردنی نیست. )

Macmillan:👇👇👇👇
to believe or accept something, especially something that is unlikely to be true or reasonable.

Eg: ‘It’s her birthday, but I told her I had to work late.’ ‘She’ll never buy that�.
تولدشه ولی من بهش گفتم که مجبور بودم تا دیروقت کار کنم. اون اصلا تو کتش نمیرفت.


Eg: She'll never buy that story about you getting lost!�
اون داستانی که تو گم شدی تو کتش نمیره
tinabailari
خریدن
I'm thinking too much about buying a new car
من به خریدن ماشین جدید خیلی فکر میکنم 🕰🕰🕰
فرنیا 😘 Farniya
خرید کردن : Buy
مثال :
خریدن نان.
.Buy bread

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی buy
کلمه : buy
املای فارسی : بوی
اشتباه تایپی : ذعغ
عکس buy : در گوگل

آیا معنی buy مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )