برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1292 100 1

Cow

/ˈkaʊ/ /kaʊ/

معنی: ماده گاو، گاوماده، تضعیف روحیه کردن، ترساندن
معانی دیگر: ماده گاو (از جنس bos)، ورزاو، (ماده ی بالغ برخی پستانداران) ماده فیل، ماده وال (نهنگ)، گاومیش ماده (به جنس نر این پستانداران می گویند: bull)، (امریکا - عامیانه - معمولا جمع) گاو (نر یا ماده)، مرعوب کردن، بیم زده کردن، هراساندن

بررسی کلمه Cow

اسم ( noun )
(1) تعریف: an adult female of a bovine animal, esp. the domestic farm animal kept or raised for its milk or meat.

(2) تعریف: the female of various other large animals such as the buffalo, elephant, and whale.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: cows, cowing, cowed
• : تعریف: to scare or intimidate with threats, violence, or the like.
مشابه: bulldoze

واژه Cow در جمله های نمونه

1. cow pats covered the pasture
چراگاه پوشیده از تپاله‌ی گاو بود.

2. a cow was munching clover in a field
گاوی در یک کشتزار لف لف کنان شبدر می‌خورد.

3. the cow bellowed all night
گاو تمام شب مومو کرد.

4. the cow geed when she should have hawed
گاو به جای اینکه به دست چپ برود به دست راست چرخید.

5. the cow is a domestic animal
گاو حیوانی اهلی است.

6. the cow is hers and she milks it
گاو مال اوست و وی آن را می‌دوشد.

7. the cow switched its tail
گاو دم خود را شلاق‌وار تکان داد.

8. a brindled cow
گاو پیسه

9. a dry cow
گاو بی‌شیر

10. a lank cow
گاو لاغر و استخوانی

11. a lean cow
گاو استخوانی

12. a milk cow
گاو شیرده

13. a wet cow
گاو شیرده

14. the gamy cow was hard to milk
دوشیدن شیر آن گاو سرکش دشوار بود.

15. they keep the cow in a small e ...

مترادف Cow

ماده گاو (اسم)
cow
گاوماده (اسم)
cow
تضعیف روحیه کردن (فعل)
demoralize , cow
ترساندن (فعل)
bash , abhor , scare , frighten , intimidate , terrorize , deter , fray , shock , fright , shore , huff , awe , appal , appall , spook , tremble , daunt , threaten , buffalo , bullyrag , cow , horrify

معنی عبارات مرتبط با Cow به فارسی

گاوبان، گاوچران
گوساله ماده گوساله ماده
سنگ پس زن
(امریکا - خودمانی)، دانشکده ی کشاورزی
سرگین، پهین، پهن تپاله گاو,سرگین گاو
چراگاه گاو
شبدرسگ
پاچه گاوپخته ودلمه شده
چرم ,پوست گاو,شلاق چرمی که ازپوست گاودرست شود
گاوابستن
گاودار
(جانور شناسی) مور گاوکش (dasymutilla occidentalis - بومی جنوب و جنوب غربی ایالات متحده - مادینه ی آن نیش دردآوری دارد)
گاودوش اسبابی است
(گیاه شناسی) سفندلیون، زردک گاو (جنس heracleum از خانواده ی umbel که ساقه های گرد و کلفت و گل های خوشه سان دارد)، گلپر، شقاقل بری
گاوسرا,طویله گاو
...

معنی Cow در دیکشنری تخصصی

cow
[علوم دامی] ماده گاو
[علوم دامی] ماده گاو نژاد شیری اعم از اینکه شیرده باشد یا نه .
[علوم دامی] گاو خشک ؛ گاوی که در دو ماه پایانی آبستنی است وشیردوشی نمی شود .
[علوم دامی] گاو شیرده ؛ ماده گاوی که شیر می دهد .
[علوم دامی] ماده گاو کامل ؛ ماده گاوی که به بلوغ فیزیکی رسیده باشد یعنی بیشتر ار چهار سال داشته باشد(بلوغ جنسی در ده ماهگی آغاز می شود) .
[علوم دامی] گاو شیرده ؛ ماده گاوی که شیر می دهد .
[علوم دامی] گاو شیرده ؛ ماده گاوی که شیر می دهد .

معنی کلمه Cow به انگلیسی

cow
• adult female bovine (especially one which is raised to supply milk or meat); adult female of various large mammals (i.e. elephant, whale, etc.)
• frighten, intimidate
• a cow is a large female animal kept on farms for its milk.
• a cow is also any animal of this species, either male or female.
• if someone is cowed, they are frightened into behaving in a particular way; a formal use.
cow fish
• fish that has horn-like spines above the eyes
cow herd
• group of cows, group of cattle; person who tends cattle usually on foot
cow hide
• hide of a cow; leather made from cowhide; leather whip
cow house
• cowshed, barn for cows
cow pox
• cow disease which contains a virus used in the vaccination of humans against small pox
cow puncher
• cowboy
cash cow
• profitable enterprise, business that earns a lot of money
dry cow
• cow that does not give milk
have a cow
• become angered, get angry, become mad
holstein cow
• holstein-friesian cow, breed of large black and white dairy cattle originating in holland
lady cow
• ladybird, any of a number of small and brightly colored beetles, ladybug
milch cow
• cow that gives milk; business that is extremely profitable, endless source of money
sacred cow
• taboo, something that cannot be violated
• you can describe a belief, custom, or institution as a sacred cow wh ...

Cow را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

گاو
گاو ماده
Haniyeh
گاو 🐄
Amir Mahdi Amiri
گاو شیر ده (ماده)همچنین برای فحاشی استفاده می گردد (بی عرضه)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی cow
کلمه : cow
املای فارسی : کو
اشتباه تایپی : زخص
عکس cow : در گوگل

آیا معنی Cow مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )