برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1284 100 1

capacity

/kəˈpæsəti/ /kəˈpæsɪti/

معنی: صلاحیت، ظرفیت، استعداد، گنجایش، مقام
معانی دیگر: (برق - نوعی لوله ی کمانی جیوه ای که جرقه ی آن توسط ولتاژ شدید بین کاتد و الکترود ایجاد می شود) کاپاسیترون، اندوزه سنج، برق گنجانه، گنجایی، خورند، اندوزش، جا، انبارش، آبشخور، حداکثر ظرفیت، بیشین گنج، بیشین گنجایی، گنجایش فکری، لیاقت، کارآیی، توانش، توانایی، در مقام، به عنوان، سمت، (حقوق) صلاحیت، اختیار، توان فرآوری، قدرت تولید، (برق) رجوع شود به: capacitance

بررسی کلمه capacity

اسم ( noun )
حالات: capacities
(1) تعریف: the ability to receive, absorb, or contain.
مشابه: absorbency, adequacy, amplitude, content, dimension, magnitude, range, room, space, sufficiency, volume

- We need a tank with larger capacity in order to hold enough water.
[ترجمه ترگمان] ما به تانک با ظرفیت بیشتر نیاز داریم تا بتوانیم به اندازه کافی آب نگه داریم
[ترجمه گوگل] ما نیاز به مخزن با ظرفیت بزرگتر برای نگه داشتن آب کافی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the total measured amount that can be contained.
مشابه: limit, maximum, room, size, space, volume

- The gas tank has a capacity of thirteen gallons.
[ترجمه ترگمان] مخزن گاز ظرفیت ۱۳ گالن دارد
[ترجمه گوگل] مخزن گاز ظرفیت 13 گالن دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: power or ability.
مترادف: ability, capability, competence, faculty, power, strength
متضاد: inability, incapacity
مشابه: facility, intellect, intelligence, potential, qualification, reach, sagacity, talent, wit

...

واژه capacity در جمله های نمونه

1. A sign in the elevator stated that its capacity was 1100 pounds.
تابلو در آسانسور نشان می داد که ظرفیتِ آن 1100 پوند است

2. The gasoline capsule had a capacity of 500 gallons.
کپسول بنزین، 500 گالن ظرفیت داشت

3. So well-liked was the prominent speaker that the auditorium was filled to capacity when he began his lecture.
سخنران آنقدر محبوب بود که وقتی سخنرانی شروع شد ظرفیت سالن پر شد

4. a capacity crowd (or audience)
جمعیت به حد گنجایش،پر

5. at capacity
به میزان حداکثر تولید،به گنجایی بیشین

6. memory capacity
(کامپیوتر) گنجایش حافظه

7. the human capacity for change and adaptation
ظرفیت بشر برای دگرگونی و تطبیق با محیط

8. filled to capacity
کاملا پر،به حد گنجایش

9. within one's capacity
در حد صلاحیت یا اختیار کسی

10. in his official capacity as mayor
در مقام رسمی خود به عنوان شهردار

11. she has the capacity to learn fast
او توانایی آن را دارد که تند یاد بگیرد.

12. what is the capacity of this oil tanker?
...

مترادف capacity

صلاحیت (اسم)
ability , capability , competency , competence , qualification , capacity
ظرفیت (اسم)
capacity , acumen , valence , valency , volume , span , gumption
استعداد (اسم)
susceptibility , aptitude , capacity , amplitude , art , liability , verve , brilliance , tendency , ingenuity , shift , turn , talent , flair , gift , caliber , aptness , property , knack , genius , faculty , predisposition
گنجایش (اسم)
aptitude , capacity , inclusion , burden , content , caliber , module
مقام (اسم)
post , stand , capacity , dwelling , residence , domicile , order , function , office , status , position , mode , title , tone , eminence , dignity , rank , pew , station , eminency , portfolio

معنی عبارات مرتبط با capacity به فارسی

با سرعت بسیار زیاد، به میزان حداکثر تولید، به گنجایی بیشین
کاملا پر، به حد گنجایش
(فیزیک - میزان گرمای لازم برای بالا بردن حرارت چیزی به میزان یک درجه) ظرفیت حرارتی، دما گنجایی، گرما گنجایی
گنجایش بار گیری، ظرفیت
(کامپیوتر) گنجایش حافظه، گنجایش حافظه
گنجایش ثبات
گنجایش انباره
(میزان هوایی که ریه ها می توانند با فشار به بیرون بدمند) ظرفیت حیاتی
در حد صلاحیت یا اختیار کسی

معنی capacity در دیکشنری تخصصی

capacity
[حسابداری] ظرفیت
[شیمی] ظرفیت ، گنجایش
[سینما] ظرفیت /گنجایش
[عمران و معماری] ظرفیت - گنجایش - کشش
[کامپیوتر] ظرفیت ؛ گنجایش
[برق و الکترونیک] ظرفیت 1. بار مجاز یا بار حداکثر یک ماشین که با اصطلاحاتی نظیر دور در دقیقه یا بار بر حسب تن تعریف می شود . 2. بار الکتریکی که یک باتری ( یا پیل ) می تواند در خود نگه دارد ( آمپر - ساعت) . 3. معیاری از ذخیره ی انرژی الکتریکی در خازنها بر حسب فاراد یا واحدهای متداولتر نظیر میکروفاراد یا پیکوفاراد. - ظرفیت
[مهندسی گاز] ظرفیت
[زمین شناسی] ظرفیت توانایی یک جریان آب یا باد برای حمل و نقل سنگریزه (آوار) را گویند که با مقدار اندازه گیری شده در یک نقطه خاص بر واحد زمان نشان داده می شود؛ ظرفیت ممکن است مطابق با اندازه دانه های آواری تغییر کند. مقایسه شود با: Competence / نیز ببینید: Efficiency (بازده/ راندمان). آب زیرزمینی): الف) توانایی یک خاک در نگهداری آب. ب) باریک پمپ، چاه یا ذخیره. رسوب شناسی)مقدار کل رسوبی که یک رودخانه قادر به حمل آن است.
[حقوق] اهلیت، صلاحیت، سمت
[نساجی] گنجایش - ظرفیت - استعداد
[ریاضیات] گنجایش، ظرفیت، صلاحیت، استعداد
[معدن] ظرفیت (اقتصاد معدنی)
[پلیمر] ظرفیت، گنجایش
[آب و خاک] گنجایش، ظرفیت
[حسابداری] محدودیت ظرفیت
[حسابداری] هزینه ظرفیت
[ریاضیات] هزینه ی کل یک کارخانه، هزینه ی ظرفیت، هزینه ی کل واحدی تولیدی
[حسابداری] هزینه های ظرفیت
[زمین شناسی] منحنی ظرفیت در هیدرولیک، ارائه گرافیکی رابطه بین ارتفاع سطح آب یک ذخیره و حجم آب زیرین؛ ارائه گرافیکی آهنگ تخلیه یک لوله یا آبگذر یا یک ماده متخلخل (1962، asce). مترادف: منحنی ذخیره.
[آب و خاک] منحنی ظرفیت
...

معنی کلمه capacity به انگلیسی

capacity
• volume which can be contained or received; function, role
• the capacity of something is the amount that it can hold or produce.
• a capacity crowd completely fills a theatre or stadium.
• your capacity to do something is your ability to do it.
• someone's capacity for food or drink is the amount that they can eat or drink.
• if someone does something in a particular capacity, they do it as part of their duties.
• in industry, capacity is the quantity that can be produced.
absorption capacity
• ability to survive under enemy fire and to withstand his attacks
absorptive capacity
• ability to receive, ability to soak up
at capacity
• totally full
bearing capacity
• maximum load permitted on structural element
beyond capacity
• more than its ability, more than can be held
beyond his capacity
• impossible for him to understand, incomprehensible for him
borrowing capacity
• amount of money which a person is allowed to borrow
carrying capacity
• quantity of items a container can hold; maximum number of people a vehicle can accomodate; amount of animals a region can hold; number of living things that can live for long periods in a given area without causing harm to the environment (ecology)
debt capacity
• extent of loans one can take at a reasonable interest rate
disk capacity
• storage space of a disk or diskette, storage ability of a disk or diskette
extra capacity
• more space than ...

capacity را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد
در رشته حقوق به معنای اهلیت هست و یکی از ارکان یک قرارداد حساب میشه
zahra
قابلیت
S.A.
موقعیت،جایگاه،سمت،مقام
حمید پرهام
قوه، توانمندی
گلی افجه
توان

ظرفیت
mamad
توانایی
ابوالفضل مرتضوی
incapacitate فاقد اهلیت capacity اهلیت
Elham
The capacity of memory was full
tinabailari
گنجایش و ظرفیت ، توانایی و قابلیت
there are plans to increase the capacity of the stadium
برای افزایش ظرفیت استادیوم برنامه هایی وجود دارد
زبان94 ، هنر 93 ، تجربی 92 ، انسانی 89 و... 🚤🚤
متین خدایی
ظرفیت

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی capacity
کلمه : capacity
املای فارسی : کپکیتی
اشتباه تایپی : زشحشزهفغ
عکس capacity : در گوگل

آیا معنی capacity مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )