انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 983 100 1

characteristic

تلفظ characteristic
تلفظ characteristic به آمریکایی/ˌkerəktəˈrɪstɪk/ تلفظ characteristic به انگلیسی/ˌkærəktəˈrɪstɪk/

معنی: جنبه، مشخصات، صفت ممیزه، منش نما، نشان ویژه، مشخصه، خاص، نهادی، نهادین، خیمی
معانی دیگر: منش، ویژگی، خصوصیت، خصیصه، سرشت، فروزه، (ریاضی - لگاریتم) نمودگر، مشخص (تابع)، ممیز (حلقه)، مبین

بررسی کلمه characteristic

صفت ( adjective )
(1) تعریف: indicating the typical or distinguishing attributes and qualities of a person, group, action, or thing.
مترادف: distinguishing, idiosyncratic
متضاد: uncharacteristic
مشابه: accustomed, indicative, peculiar, representative, typical

- This pattern of color is characteristic of this type of bird.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این الگوی رنگ، ویژگی این نوع از پرنده است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این الگوی رنگ مشخصه این نوع پرنده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Crying is characteristic behavior of infants.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] گریه کردن رفتار مخصوص کودکان است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] گریه رفتار مشخصی از نوزادان است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: marked by uniqueness or distinctiveness.
مترادف: distinct, peculiar, special, unique
متضاد: nondescript, ordinary, typical

- His characteristic way of walking makes him easy to recognize.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] طرز راه رفتنش او را به آسانی تشخیص می‌دهد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] روش مشخصی از پیاده روی او را آسان می کند تا تشخیص دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
مشتقات: characteristically (adv.)
• : تعریف: a salient feature; distinctive trait.
مترادف: attribute, earmark, feature, idiosyncrasy, point, property, quality, trait
مشابه: aspect, badge, disposition, element, part, particular, propensity, tendency, trademark

- Tails that can grasp things are a characteristic of monkeys.
ترجمه کاربر [ترجمه Mahdi] دم های که میتوانند چیزهای را بگیرند( قلاب کنند) از مشخصه های میمونهاست
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] Tails که می‌تواند چیزها را درک کند، ویژگی میمون‌ها است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دندان هایی که می توانند چیزها را درک کنند یک مشخصه از میمون هستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه characteristic در جمله های نمونه

1. characteristic equation
ترجمه معادله‌ی مشخصه،معادله‌ی مفسر،معادله‌ی سرشت‌نما

2. the characteristic odor of cabbage
ترجمه بوی ویژه‌ی کلم

3. a distinctive characteristic
ترجمه خصوصیت مشخص کننده،ویژگی نمایان‌گر

4. a human characteristic
ترجمه یک ویژگی انسانی

5. the most important characteristic of his poetry is its mediocrity
ترجمه مهمترین ویژگی اشعار او معمولی بودن آن است.

6. a man with the characteristic kashy accent
ترجمه مردی با لهجه‌ی خاص کاشی

7. menstruation gives rise to a characteristic malaise in some women
ترجمه قاعدگی در برخی زنان موجب بیمارگونگی ویژه‌ای می‌شود.

8. each species of coral has its own characteristic color
ترجمه هریک از گونه‌های مرجان رنگ ویژه‌ی خود را دارد.

9. he too wrote in the same romantic vein characteristic of his generation
ترجمه او هم به همان سبک رومانتیک که ویژه‌ی معاصران او بود نگارش می‌کرد.

10. Change, impermanence is characteristic of life.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]تغییر، impermanence مشخصه زندگی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]تغییر، بی نظمی، مشخصه زندگی است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. Windmills are a characteristic feature of the Mallorcan landscape.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]windmills یکی از ویژگی‌های مشخصه چشم‌انداز Mallorcan هستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آسیاب های بادی ویژگی مهمی از چشم انداز میرورکان است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. Modernism was the characteristic expression of the experience of modernity.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]Modernism عبارت خاص از تجربه مدرنیته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]مدرنیسم بیانگر تجربۀ تجربه مدرنیته بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. A characteristic of the feminine psyche is to seek approval from others.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ویژگی روان زنانه آن است که به دنبال کسب اجازه از دیگران باشید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]یکی از ویژگی های روان زنانه این است که از سایرین به دنبال تایید باشد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. He accepted the award with characteristic modesty.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]وی این جایزه را با فروتنی خاص پذیرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او جایزه را با معرفت مشخصی پذیرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. A characteristic of the camel is its ability to live for a long time without water.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]یکی از ویژگی‌های شتر این است که برای مدتی طولانی بدون آب زندگی کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]مشخصه شتر، توانایی آن برای مدت طولانی بدون آب است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. Sentimentality seems a characteristic of all the writers of that period.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]sentimentality یکی از ویژگی‌های تمام نویسندگان آن دوره است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]حس گرایی به نظر می رسد مشخصه ای از همه نویسندگان آن دوران است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

17. Religious symbolism is very characteristic of the paintings of this period.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]سمبل مذهبی یکی از ویژگی‌های بارز این دوره است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]نمادگرایی مذهبی بسیار شبیه نقاشی های این دوره است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

18. Hostility towards outsiders is characteristic of both human and non-human animals.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]Hostility نسبت به خارجی‌ها یکی از ویژگی‌های انسان و هم حیوانات غیر انسانی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]خصومت نسبت به بیگانگان، ویژگی حیوانات انسانی و غیر انسانی است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف characteristic

جنبه (اسم)
attribute , quality , self , feature , characteristic , trait
مشخصات (اسم)
specification , characteristic , specifications , characteristics , specs
صفت ممیزه (اسم)
characteristic
منش نما (اسم)
characteristic
نشان ویژه (اسم)
characteristic , trait , lineament
مشخصه (صفت)
characteristic
خاص (صفت)
own , private , noble , specific , characteristic , privileged , elect , select , special , particular , peculiar , gently born
نهادی (صفت)
characteristic , natural , inborn
نهادین (صفت)
characteristic
خیمی (صفت)
characteristic

معنی عبارات مرتبط با characteristic به فارسی

منحنی مشخصه
تابع مشخصه
(ویژگی های ثانوی جنس های نر و ماده مانند تغییر صدا و درآوردن پستان و غیره که معمولا با بلوغ همراهند)ویژگی های فرعی، ویژگی های ثانویه ی جنسی

معنی characteristic در دیکشنری تخصصی

characteristic
[حسابداری] مشخصه
[کامپیوتر] خصوصیت ، مشخصه .
[برق و الکترونیک] مشخصه - مشخصه ، مفسر 1. هر ویژگی قابل سنجش از یک وسیله . 2. قمست صحیح مقدار لگاریتمی واقع در سمت چپ ممیز.
[صنعت] خصیصه، ویژگی - مربوط به ویژگی های عملکردی و یک قطعه و مشخصاتی از قطعه می شود که جنبه مادی ندارند . به عنوان مثال نقش و کارکردی که یک قطعه در یک محصول دارد جزء خصایص آن محصول است.
[نساجی] ویژگی - خصوصیت
[ریاضیات] ویژگی، هنر، مفسر، مشخصه، سرشت نما، خصیصه، خصلت، خصوصیت، سرشت نمای، صفت، مبین، مشخص کننده
[آمار] مشخصه
[عمران و معماری] عمل مشخصه
[عمران و معماری] فرکانس دایره ای مشخصه
[ریاضیات] رده ی مشخص
[آمار] رده مشخصه
[ریاضیات] مخروط مشخصه
[سینما] منحنی خصوصیات - منحنی مختصات
[عمران و معماری] منحنی مشخصه - منحنی خصوصیات
[ریاضیات] منحنی مشخصه، خم مشخصه
[آب و خاک] منحنی مشخصه
[عمران و معماری] منحنی خصوصیات یک نهر
[ریاضیات] منحنی های مشخصه
[ریاضیات] دترمینان مشخصه، دترمینان مشخص
[عمران و معماری] دیاگرام مشخصه بتن
[عمران و معماری] دیاگرام مشخصه فولاد
[برق و الکترونیک] مشخصه ی آند نموداری که چگونگی تأثیر تغییرات ولتاژ آند بر جریان آند یک لامپ الکترونی را نشان می دهد.
[ریاضیات] مشخصه ی وصفی
[نساجی] خاصیت ماده رنگزا - ویژگی ماده رنگزا
[نساجی] مشخصه رنگ - خصوصیت رنگ - وی گی رنگ
[حسابداری] مشخصه متناظر
[عمران و معماری] مشخصات ارتعاش
[برق و الکترونیک] مشخصه ی دیود منحنی پاسخ دیود به ولتاژهای مستقیم و معکوس در محدوده ی مشخص .
[برق و الکترونیک] مشخصه ی جهت دار تغییر رفتار ترادیسنده یا قطعات دیگر نسبت به جهت .
[ریاضیات] مشخصه ی اویلر، مشخصه ی اویلر-پوانکاره
[ریاضیات] مشخصه ی اویلر-پوانکاره، مشخصه ی اویلر

معنی کلمه characteristic به انگلیسی

characteristic
• distinguishing quality; trait, attribute
• typical; distinctive
• a characteristic is a quality or feature that is typical of someone or something.
• if something is characteristic of a person, thing, or place, it is typical of them.
characteristic traits
• distinctive characteristics, peculiar attributes, representative qualities, typical features
secondary sexual characteristic
• physical characteristic that develops at puberty but does not directly involve reproduction (such as woman's breasts or man's facial hair)

characteristic را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی characteristic

hamid tr ١٢:٢٦ - ١٣٩٦/٠٦/١٩
مخصوص-ویژه-اختصاصی-ویژگی-خصوصیت
|

مشیری ٠٠:١٠ - ١٣٩٧/١١/١٣
characteristic method : روش مشخصه ها ، در هوافضا
|

Milad😋 ١٦:٤٩ - ١٣٩٧/١١/٢٠
Feature
|

فرهاد سليمان‌نژاد ١٩:١٨ - ١٣٩٨/٠٢/١٩
سرشت‌نما
|

فیض ٢٠:٥٢ - ١٣٩٨/٠٣/٣٠
نشاندهنده
|

عاطفه موسوی ٢٢:٥٥ - ١٣٩٨/٠٥/١١
نشان دهنده
مشخص کننده
|

پیشنهاد شما درباره معنی characteristic



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی characteristic
کلمه : characteristic
املای فارسی : چرکتریستیک
اشتباه تایپی : زاشقشزفثقهسفهز
عکس characteristic : در گوگل


آیا معنی characteristic مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )