برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1327 100 1

core

/ˈkɔːr/ /kɔː/

معنی: هسته، چنبره، مغز ودرون هرچیزی
معانی دیگر: (بخش درونی هر چیز) درونه، درون گاه، مرکز، میانگاه، وسط، (سیب و گلابی و غیره) هسته (به هسته های بزرگتر می گویند: pit یا stone)، دانه، تخم میوه، (مهمترین بخش هر چیز) لب، مغز، جوهر، اصل، (ریخته گری) لنگر (در قالب)، ماهیچه (در ریخته گری)، (لحیم) مغزی، (رآکتور یا واکنشگر اتمی) اندرون (بخش مرکزی که حاوی سوخت اتمی و میله های مهارگر و غیره است)، (هسته ی میوه و غیره را) درآوردن، (نمونه برداری از لایه های ژرف کره ی زمین توسط مته ی ژرفکاو) مغزه، لایه نما، (نجاری) زیرکار (که روی آن را با چوب بهتر روکش می کنند)، (اتم) اندرونه (هسته بعلاوه ی الکترون های مدار آن)، (برق) هسته (آهنی که در داخل حلقه ای از سیم برق دار قرار دارد و میدان مغناطیسی را تشدید می کند)، (کامپیوتر) حافظه ی مغناطیسی، یاددار (core memory هم می گویند)، نمونه برداری کردن، (کره ی زمین) هسته ی مرکزی، (امریکا) مخفف: انجمن برابری نژادی

بررسی کلمه core

اسم ( noun )
عبارات: to the core
(1) تعریف: the center part of certain fruits, containing hard material and seeds.
مترادف: center
مشابه: kernel

- The seeds are protected in the core of an apple.
[ترجمه ترگمان] دانه‌ها در هسته یک سیب محافظت می‌شوند
[ترجمه گوگل] دانه ها در هسته سیب محافظت می شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the essential and most important part of something.
مترادف: body, crux, heart, kernel, marrow, nucleus, pith
مشابه: basics, basis, being, bottom, center, cornerstone, emphasis, essence, extract, foundation, genius, gist, grotto, hub, keynote, nitty-gritty, nub, quintessence, root, spirit, stuff, substance

- Two revolutionary ideas form the core of his theory.
[ترجمه ترگمان] دو ایده انقلابی هسته نظریه او را تشکیل می‌دهند
[ترجمه گوگل] دو ایده انقلابی شکل اصلی نظریه او است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Student motivation is at the core of learning.
[ترجمه ترگمان] انگیزه دانش آموزان در مرکز یادگیری است
[ترجمه گوگل] ...

واژه core در جمله های نمونه

1. core baking
(ریخته‌گری) ماهیچه‌پزی

2. core curriculum
(آموزش) برنامه‌ی درس‌های هسته‌ای،دروس اصلی

3. the core of his speech
لب سخنان او

4. the core of our problems is education
اصل مسئله‌ی ما (مسئله‌ی اصلی ما) آموزش و پرورش است.

5. the core of the city
میان شهر

6. a hard core of conservatives has taken over the party
دسته‌ای از محافظه‌کاران سرسخت حزب را قبضه کرده‌اند.

7. to the core
تا ته،اصالتا و طبیعتا،دوآتشه،تا مغز استخوان،تا اعماق وجود،از ته دل

8. carriers are the core of a modern navy
کشتی‌های هواپیمابر هسته‌ی اصلی نیروی دریایی نوین هستند.

9. rotten to the core
کاملا فاسد

10. a meltdown of the core of an atomic reactor would be very dangerous
فرو گدازش اندرون (بخش درونی) واکنشگر اتمی بسیار خطرناک خواهد بود.

11. i even eat a pear's core
من حتی وسط گلابی را هم می‌خورم.

12. i was shaken to the core
عمیقا تکان خوردم.

13. he is a socialist to the core
...

مترادف core

هسته (اسم)
atom , core , nucleus , kernel , stone
چنبره (اسم)
circle , bend , torque , hoop , core , cushion , coil , tassel , pad
مغز ودرون هرچیزی (اسم)
core

معنی عبارات مرتبط با core به فارسی

(آموزش) برنامه ی درس های هسته ای، دروس اصلی
روگرفت حافظه
ماتریس چنبره ای
حافظه چنبره ای
صفحه چنبره ها
انباره چنبره ای
تخم دان سیب
هسته سیم پیچ
حافظه چنبره ای توسعه یافته
جمبره فریتی
(مجازی) گروه سرسخت، مرکز سخت (هر چیز)، هسته ی مرکزی، سخت هسته، دو آتشه، سرسخت، تمام و کمال، وابسته به سخت هسته، سخت هسته ای
چنبره مغناطیسی، هسته مغناطیسی
وابسته به نشان دادن صحنه هایی که به طور غیر مستقیم و اشاره ای شهوت انگیز هستند (در برابر: صحنه هایی که به طور واضح و مستقیم شهوت انگیزند hard-core)
هسته مغناطیسی چنبره ای

معنی core در دیکشنری تخصصی

core
[سینما] هسته - قرقره - قرقره فیلم - قرقره کوچک
[عمران و معماری] هسته - مغزه - هسته مرکزی - مغز - مغزی - درون - هسته سنگ
[کامپیوتر] حافظه ، هسته واژه ای قدیمی برای حافظه ی اصلی کامپیوتر ، این واژه از حلقه های مغناطیسی به کار رفته در وسایل حافظه در دهه ی 50 و 60 گرفته شده است . - هسته ؛ چنبره
[برق و الکترونیک] هسته
[زمین شناسی] هسته درونی ترین لایه ترکیب شناختی زمین، عمدتا شامل آهن فلزی و نیکل. مقطعی سیلندری از سنگ که معمولاً 2 تا 4 اینچ قطر وحداکثر چندین فوت طول دارد.و از مغزه گیری درون زمین به دست می آید.
[نساجی] هسته - مغز - مرکز
[ریاضیات] هسته، مغزه، مغز، نمونه گیری کردن، چنبره، ماهیچه
[معدن] هسته زمین (زمین شناسی فیزیکی)
[پلیمر] هسته، مغزی، بخش میانی سازه های ساندویچی
[آب و خاک] مغزه، هسته
[نفت] مغزه
[زمین شناسی] ساختار هسته و پوسته اصطلاحی که توسط مک کی (1954) برای یک ساختار رسوبی استفاده شد که مشابه یک سنگال است که در گلسنگ سیلتی توده ای بوجود آمده و توسط یک کلوخه گردشده (هسته) بیضی تا دراز و کشیده و دارای قطر بین 3 تا 30 سانتی متر تشخیص داده می شود که بوسیله سری از لایه های هم مرکز احاطه شده است (پوسته ها). هر کدام دارای دامنه ضخامتی بین 3 تا 12 میلی متر می باشند و ظاهراً به خاطر انقباض در گل یکنواخت بی ساختمان بوجود می آیند. این خصوصیت شرایط خشکی پس از سیل در ناحیه ای با رطوبت قابل ملاحظه ای می باشد.
[زمین شناسی] مرکز ناحیه اى که از نظر ملى مهم و حتى حیاتى مى باشد
[عمران و معماری] لوله نمونه بردار - لوله مغزه گیر - لوله نمونه گیر - مغزه گیر
[زمین شناسی] لوله مغزه گیر- لوله نمونه گیر ...

معنی کلمه core به انگلیسی

core
• central part of a fruit (containing the seeds); center, heart; cross-sectional sample (of soil, ice, etc.)
• remove the core of a fruit, take out the center section of a fruit
• the core of a fruit is the hard central part containing seeds or pips.
• the core of an object or a place is its central or most important part.
• the core of something such as a problem or proposal is its most essential part.
• see also hard core.
core biopsy
• (medicine) removal of a piece of a lump or a tissue sample using a large needle for diagnostic purposes
core meltdown
• melting down of the radioactive core in a nuclear reactor because of insufficient cooling that leads to the escape of radiation
hard core
• group of people who are ardently committed to a particular idea or goal; unyielding or uncompromising part of a group; militant faction
reactor core
• center part of a nuclear reactor where atomic fission takes place
rotten to the core
• completely spoiled; completely corrupt
shaken to the core
• totally distraught, deeply disturbed, made extremely anxious

core را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Sara fatemi
ماهیچه
Zeynab
No one has ever returned from the core of the darknedd
تا حالا هرکس به مرکز تاریکی رفته برنگشته
محمد علی کریمی
اصلی،اساسی،بنیادی،محوری
محمد علی کریمی
اصلی ترین،عمده ترین،یا مهمترین بخش یک چیز
فواد بهشتی
اصل، اصول
فارسی را پاس بداریم.
نمونه
Sample
مغزه حفاری
ebi
هسته‌گیری ، هسته گرفتن

مغزه‌گیری ، مغزه گرفتن
ابراهیم
عضلات ناحیه ی مرکزی بدن
Aida
درونمایه
نوید جعفری
استخراج
میلاد علی پور
بخش اصلی، قسمت اصلی
مهسان
قلب (راکتور)
عبدالخلیل قوطوری
-kɔ-Core-En کُ-kɔːr کُر= هسته، چنبره، مغز ودرون هرچیزی

معانی دیگر: (بخش درونی هر چیز) درونه، درون گاه، مرکز، میانگاه، وسط، (سیب و گلابی و غیره) هسته (به هسته های بزرگتر می گویند: pit یا stone)، دانه، تخم میوه، (مهمترین بخش هر چیز) لب، مغز، جوهر، اصل، (ریخته گری) لنگر (در قالب)، ماهیچه (در ریخته گری)، (لحیم) مغزی، (رآکتور یا واکنشگر اتمی) اندرون (بخش مرکزی که حاوی سوخت اتمی و میله های مهارگر و غیره است)، (هسته ی میوه و غیره را) درآوردن، (نمونه برداری از لایه های ژرف کره ی زمین توسط مته ی ژرفکاو) مغزه، لایه نما، (نجاری) زیرکار (که روی آن را با چوب بهتر روکش می کنند)، (اتم) اندرونه (هسته بعلاوه ی الکترون های مدار آن)، (برق) هسته (آهنی که در داخل حلقه ای از سیم برق دار قرار دارد و میدان مغناطیسی را تشدید می کند)، (کامپیوتر) حافظه ی مغناطیسی، یاددار (core memory هم می گویند)، نمونه برداری کردن، (کره ی زمین) هسته ی مرکزی، (امریکا) مخفف: انجمن برابری نژادی

Core-Turk-کُر، کُره=هسته، چنبره، مغز ودرون هرچیزی، و...

K�re- Core - ko'ra، g�re-g�raکُره ، گُره=دیده، کرۀ چشم، مردمک چشم، تخمک چشم، هستۀ داخلی چشم، هستۀ مرکزی چشم، کُروی، کُرات آسمانی، قوز و بر آمدگی یا پیش آمدگی نوک تیز(مثل منقار)، خمیدگی، کوهان، گوژ، خم شدگی و قوز و قوس (حلقه یا حدقه، هالۀ دور یک چیز)، چشم، بینایی، محل دید، روزنه، کوره(داخل کُره یا کروی در گذشته کوره ها به شکل کروی ساخته می شد تا آتش یکنواخت به همه جا برسد(مثل تنور گنبدی و کروی ترکمنی)، اجاق گاز، تنور، کورۀ ذوب آهن، هستۀ مرکزی زمین(مثل کورۀ آتش)، بخش مرکزی راکتور اتمی و...)، زیر و اندرون هر چیز(مغز، دانه، تخم، و...) و...- k�relmek- g�r�lmek=دیده شدن، رخ دادن، و...- stone-اُستون= بزرگتر، بالاتر، والاتر- اُست یا اُس=بالا، بزرگ، والا، و...- در مقابل آس=پایین، زیر، حقیر، کوچک، و...- core memory= (کُرمم =دیده ام، به خاطر دارم، و...) (اُریory= راه ، مسیر، خانه، برگشت، یاد آوری(اُوُر)، ، یاد، خاطره-اُرنمک أورنمک، �wrenmek- =�yrənmakیادگیری، به خاطر سپردن، درس خواندن، و...

ای پشت من ز عشق تو چون ابروی تو کوژ--- ای بخت من ز مهر تو چون چشم تو دژم(انوری)
ناخنی که اصل کار است و شکار--- کوژ کمپیری ببرد کوروار(مولوی)
زود کند او خراب این فلک کوژ را--- هم زحل و مشتری ، هم اسد و سنبله(سنایی)
اگر صد بار در کوره گدازی --- همانم باز وقت بازدیدن(ناصرخسرو)
مرا در کوره ٔ آتش نشاندند--- به جایی این چنین ناخوش نشاندند(نظامی)

Buk�re بوکُری=خمیده، کوژپشت، این کروی است(کره و غوز و قوس دارد)، این خم دارد، این خمیده است، و...- بوکُری آدام=آدم قوز دار، آدم خمیده(خم شده و پیر)- بوکُراِد=خم کن، قوز بکن، کروی و قوس بده، - بوکُرِن=قوس دار، کروی شده، خم شده- پوککُرون=شکم باد دار و کروی شده، - پوککُرون آدام=آدام چاق- پوک=چیز توخالی- پوکگی P�kgi=توپ، چیز کروی باد کره و توخالی، کُرۀ توخالی-کُرن ایش=کُرنش، عمل و کار خم شدن، تعظیم کردن، قوز کردن، کروی شدن، و...-ایش=کار، عمل، فعل، انجام، شغل، و...

Buk�rel بوکُرل=قوز کن، خم شو، فعل امر Buk�relmek- بوکُرِلمک=قوزکردن، خم شدن، قوس دادن، و...

K�r -Core - Ko'r- kor-کُر(کُئور)=کور، نابینا، غیر قابل دید، غیر قابل مشاهده، اندرونی (غیر قابل دید)و...

K�r- Core –g�r-گُر یا کُر-فعل امر G�rmek- g�rmək- k�rmek گُ رمگ، کُرمک=دیدن، مشاهده کردن، و...-

Corbeling-En-کُربلینگ- کُربُلینگ=(معماری)، منقاره سازی، تعبیه ی سرتیر یا زیر سقفی، corbelling معماری پیش امدگی ساختمانی، نصب تیر

Corbelling-Turk - کُربلینگ- کُربُلینگ =معماری پیش امدگی ساختمانی، نصب تیر

Cor- K�re=پیش آمدگی، ابرو(جلو آمدگی سقف ساختمان)،و...(به معنی Coreرجوع شود)

Belling – بُلینگ= بوده، شده، زود تمام کنید، زیاد شده، و...- Bel- bol-بُل فعل امر بُلماکbolmak - بُلماق bolmaq-= بودن، شدن، تمام شدن یا کردن، زیاد شدن، بدنیا آمدن، بوجود آمدن، وجود داشتن، و...

kɔːbɪ-Corbie-En- کُبی- kɔːɑːbi کُربی= )اسکاتلند) کلاغ، زاغ، کلاغ لاشخور

Corbie-Turk-کُربی=منقار خوار، دیده خوار(هرچه ببیند می خورد)، کلاغ و زاغ و ...

Corbکُریب=دیده، منقار، و...(به معنی Coreرجوع شود)

Ie ایI� –فعل امر ایمکI�mek- yemek=خوردن
بدان ماند که زاغانند و دارند--- گل اندر چنگل و لاله به منقار(عنصری)
ارتباط کلمات فارسی ،انگلیسی با زبان ترکی وبلاک poladabady@blogfa.com
محمدرضا
مرکز،مرکزی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی core
کلمه : core
املای فارسی : کره‌ای
اشتباه تایپی : زخقث
عکس core : در گوگل

آیا معنی core مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )