برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1282 100 1

couch

/ˈkaʊt͡ʃ/ /kaʊt͡ʃ/

معنی: نیمکت، مسند، تخت، خوابانیدن، در لفافه قرار دادن، خزیدن
معانی دیگر: کاناپه، نیمکت (نرم و کوسن دار)، گاس، (sofa و divan هم می گویند)، (در اتاق معاینه و غیره) تخت، خواباندن، بر تخت یا بستر قرار دادن، (روی کاناپه) غنودن، لم دادن، آرمیدن، لمیدن، (به طرز خاصی) بیان کردن، ادا کردن، (انگلیس - عامیانه) روان درمانی، (شعر قدیم) بستر، تختخواب، (مهجور) کنام، لانه، (نقاشی) بطانه، زیرکار، رنگ اول، پایین آوردن (به ویژه فرو آوردن نیزه و سرنیزه و غیره به منظور حمله)، (قدیمی) لایه لایه کردن، میان دو لایه گذاشتن، (مهجور) پنهان کردن، (آبجو سازی) دانه های جو را برای تسریع جوانه زنی به صورت لایه ی نازک پخش کردن، (جراحی) آب مروارید را در آوردن (از طریق کنار زدن عدسی چشم با سوزن ویژه)، (جانور) پنهان شدن (به منظور حمله)، خف کردن، انباشته شدن (مانند برگ های در حال پوسیدگی)

بررسی کلمه couch

اسم ( noun )
• : تعریف: a large piece of upholstered furniture with a back and usu. with arms, on which several people can sit or one can lie; sofa.
مترادف: settee, sofa
مشابه: davenport, daybed, divan, lounge, love seat, ottoman
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: couches, couching, couched
• : تعریف: to express verbally in a certain fashion.

- She couched her criticism in flattering language.
[ترجمه ترگمان] انتقاد او را با زبان تملق آمیزی زمزمه کرد
[ترجمه گوگل] او انتقاد خود را در زبان گریزان کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to lie or recline.
مترادف: lie, recline
مشابه: loll, lounge, rest

(2) تعریف: to hide or conceal oneself as for the purpose of an ambush.
مترادف: lie in wait, lurk
مشابه: hide, skulk

واژه couch در جمله های نمونه

1. on the couch
(عامیانه) تحت درمان روانی

2. she tried to couch the bad news in soothing terms
کوشید که خبر بد را به طرز تسکین‌آمیزی بیان کند.

3. please lie on this couch
لطفا روی این تخت دراز بکشید.

4. he lay down on the psychiatrist's couch and closed his eyes
او روی نیمکت روان‌پزشک دراز کشید و چشمانش را بست.

5. three of the guests were sitting on the couch
سه نفر از میهمانان روی کاناپه نشسته بودند.

6. I bedded down on the couch for the night.
[ترجمه ترگمان]من شب روی کاناپه خوابیدم
[ترجمه گوگل]من شبانه روی نیمکت گذاشتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. After lunch he reposed on the couch.
[ترجمه ترگمان]بعد از ناهار روی کاناپه دراز کشید
[ترجمه گوگل]پس از ناهار او روی مبل قرار گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. The sick child was lying on the couch.
[ترجمه ترگمان]کودک بیمار روی کاناپه دراز کشیده بود
[ترجمه ...

مترادف couch

نیمکت (اسم)
seat , banquette , bench , couch , pew , sofa , settee , squab
مسند (اسم)
post , seat , position , bench , couch , predicate
تخت (اسم)
sole , couch , throne
خوابانیدن (فعل)
couch , soften
در لفافه قرار دادن (فعل)
couch
خزیدن (فعل)
shrink , ramp , couch , grovel , worm , snail , slither , crawl , creep , lie up , slime , snake

معنی عبارات مرتبط با couch به فارسی

(گیاه شناسی) بیدگیاه (agropyron repens که ساقه های زیرزمینی و زود گستر دارد و در امریکای شمالی به صورت آفت گیاهی درآمده است)، مرغ
(امریکا - خودمانی) معتاد به تلویزیون
یکجور جو وحشی
سر آرتور کویلرکوچ (نویسنده ی انگلیسی)
نیمکت تختخوابی، نیمکت قابل تبدیل به بستر، کاناپه ی تختخوابی

معنی کلمه couch به انگلیسی

couch
• long upholstered seat; bed, place for resting; animal's lair; board on which paper pulp is dried (papermaking)
• recline; lower; ambush; express, put into words; transfer to a couch (papermaking)
• a couch is a long, soft piece of furniture for sitting or lying on.
• if a statement is couched in a particular style of language, it is expressed in that language; a formal use.
couch grass
• couch grass is a type of grass that has long roots that make it spread quickly.
couch potato
• television addict (slang)
• you can use couch potato to refer to someone who is very lazy and who spends a lot of their time sitting watching television; an informal expression.
studio couch
• sofa bed, couch which can be made into a bed, pull-out couch

couch را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

a.r
a sofa
a piece of upholstered furniture, usually having a back and armrests, for seating more than one person
a sofa on which a patient lies while undergoing psychoanalysis or psychiatric treatment
setayesh
کاناپه
tinabailari
these couches are really comfortable and four people can sit on them
یه روانی
به معنی کاناپه و مبل است .
نام دیگر آن sofa است
است
است
@.y.d.@
sofa/مبل
Neda
مبل راحتی
استقلال
it is the synonym of sofa و به معنی مبل،تخت،کاناپه است
محمد حسین کریمی
نیمکت....کاناپه.... صندلی
محمد حسین کریمی
مبل
به انگلیسی:sofa
عادل چایچیان
ادا کردن، به طرز خاصی بیان کردن، در لفافه قرار دادن سخن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی couch
کلمه : couch
املای فارسی : کوچ
اشتباه تایپی : زخعزا
عکس couch : در گوگل

آیا معنی couch مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )