انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1022 100 1

Drive

تلفظ drive
تلفظ drive به آمریکایی/ˈdraɪv/ تلفظ drive به انگلیسی/draɪv/

معنی: تحریک کردن، بردن، کوبیدن، راندن، اتومبیل راندن، عقب نشاندن
معانی دیگر: رانندگی کردن، (با وسیله ی نقلیه) بردن، - کردن، (به شدت) وادار به کاری کردن، (به کاری) واداشتن، انگیزاندن، کوشیدن، سخت کار کردن، (با فشار) داخل چیزی کردن، (از درون چیزی) رد کردن، (سوراخ) کندن، به جنبش آوردن، به حرکت درآوردن، به جلو راندن، به کار انداختن، (با نیرومندی) پیش راندن، پس راندن، پیشروی، ماشین رانی، (دامداری) گردآوری دام ها برای ذبح یا داغ زدن، دام های گردآوری شده (یا رانده شده)، پیکار، مبارزه، تلاش، پشتکار، اهل کار و کوشش، سخت کوش، (مکانیک) محرک، رانش گر، چرخ دنده ی گردنده، گرداننده، گردانگر، (با ضربه ی چوگان یا راکت و غیره) زدن، (توپ را محکم) پراندن، مشت زدن، ضربه ی محکم، پرانش، موشک پراندن، (شکار را به سوی تله) راندن، (از پنهانگاه بیرون) تاراندن، راه اتومبیل رو، جاده ی اختصاصی، راه ورودی (به کاخ یا خانه ی مجلل)، (فوتبال امریکایی و بازی گلف) درایو، فشار، اضطرار، نیاز سخت، (کامپیوتر) درایو، (روان شناسی) سائقه، کشش، رانه، سائق، بیرون کردن باout، سواری کردن، کوبیدن می  وغیره

واژه Drive در جمله های نمونه

1. drive ahead and i'll follow you
ترجمه تو از جلو بران و من دنبالت می‌آیم.

2. drive carefully
ترجمه با احتیاط برانید!

3. drive (or push) to the wall
ترجمه (عامیانه) در تنگنا قرار دادن،عاجز و مستاصل کردن،در موقعیت بد قرار دادن

4. drive (or send) up the wall
ترجمه (عامیانه) کاملا خشمگین کردن،(از شدت خشم یاآزردگی ) بی تاب کردن

5. drive a hard bargain
ترجمه سخت معامله بودن،اهل چانه زنی و مقاومت بودن،به آسانی معامله نکردن

6. drive a hard bargain
ترجمه خیلی چانه زدن،در معامله سخت‌گیری کردن،گذشت نشان ندادن

7. drive at
ترجمه 1- مقصود داشتن،منظور داشتن

8. drive away
ترجمه فرار دادن،تا راندن،دورراندن

9. drive home
ترجمه 1- فهماندن 2- به هدف زدن

10. drive in
ترجمه 1- (به زور) به درون (چیزی) راندن (مثلا با ضربه‌ی چکش) 2- (بیس‌بال) درایو این

11. drive off
ترجمه (حمله‌ی دشمن و غیره را) پس زدن،پس راندن

12. drive out
ترجمه بیرون راندن،بیرون کردن،دور کردن

13. drive to distraction
ترجمه دیوانه‌کردن،از خود بی‌خود کردن

14. drive to the dogs
ترجمه بیچاره کردن یا شدن،تباه کردن،نابود کردن

15. don't drive so fast!
ترجمه اینقدر تند نران‌!

16. our drive lasted two hours
ترجمه سفر ما (با اتومبیل) دو ساعت طول کشید.

17. the drive shaft of an engine
ترجمه میل گاردان،میله‌ی متحرک موتور

18. the drive through the mountains was very difficult
ترجمه رانندگی در کوهستان بسیار سخت بود.

19. the drive to promote literacy
ترجمه پیکار برای ترویج سوادآموزی

20. to drive a hole through metal
ترجمه فلز را سوراخ کردن

21. to drive a nail home
ترجمه میخ را درست و تا ته کوبیدن

22. to drive a wedge into a log with a hammer
ترجمه با چکش گوه را به درون کنده راندن

23. to drive against the traffic
ترجمه در جهت مخالف ترافیک راندن

24. to drive at a moderate rate
ترجمه به سرعت متوسط رانندگی کردن

25. to drive at the speed of fifty kilometers per hour
ترجمه با سرعت پنجاه کیلومتر در ساعت رانندگی کردن

26. to drive insane
ترجمه دیوانه کردن

27. to drive out evil spirits
ترجمه ارواح خبیثه را دور کردن

28. to drive with care
ترجمه با دقت رانندگی کردن

29. to drive without a licence
ترجمه بدون گواهینامه رانندگی کردن

30. let drive
ترجمه 1- زدن 2- هدف‌گیری کردن

31. a cattle drive
ترجمه دسته‌ی گاو و احشام

32. a four-wheel drive jeep
ترجمه جیپ دو دیفرانسیلی

33. a gear drive
ترجمه رانشگر دنده‌ی اتومبیل

34. can you drive a car?
ترجمه می‌توانی ماشین برانی‌؟

35. in town drive with your dim lights
ترجمه در شهر با نور پایین حرکت کن.

36. the disk drive reads data from the disk into the computer memory
ترجمه دیسک‌ران اطلاعات رااز دیسک به حافظه‌ی کامپیوتر منتقل می‌کند.

37. the german drive in north africa
ترجمه پیشروی آلمان‌ها در افریقای شمالی

38. you must drive with extreme caution
ترجمه باید با کمال احتیاط رانندگی کنی.

39. he tried to drive the british from india
ترجمه او کوشید انگلیسی‌ها را از هندوستان بیرون کند.

40. its enough to drive anyone to the dogs
ترجمه کافی است که هرکسی را مستاصل کند.

41. it is dangerous to drive fast
ترجمه تند راندن خطرناک است.

42. it is forbidden to drive on the shoulder of the road
ترجمه رانندگی در کناره‌ی جاده قدغن است.

43. it is unsafe to drive fast
ترجمه تند راندن خطرناک است

44. it's murder trying to drive to toopkhaneh square
ترجمه رانندگی کردن تا میدان توپخانه کار طاقت فرسایی است.

45. he has a lot of drive
ترجمه او خیلی پشتکار دارد.

46. i don't know how to drive a truck
ترجمه من نمی‌توانم کامیون برانم.

47. it is not legal to drive without a license
ترجمه رانندگی بدون گواهی‌نامه قانونی نیست.

48. niasar is only an hour's drive to the north
ترجمه نیاسر فقط در فاصله یکساعته در شمال قرار دارد.

49. the social and economic conditions drive young people to addiction
ترجمه وضع اجتماعی و سیاسی جوانان را به اعتیاد می‌کشاند.

50. she sweet-talked her father into letting her drive his car
ترجمه با شیره‌مالی پدرش را راضی کرد که بگذارد ماشین او را براند.

51. the growth in demand is certain to drive up prices
ترجمه رشد تقاضا حتما قیمت‌ها را بالا خواهد برد.

52. this car is a tough baby to drive
ترجمه راندن این ماشین سخت است.

53. each cigaret that you smoke is a nail that you drive into your own coffin
ترجمه هر سیگاری که می‌کشی میخی است که بر تابوت خود کوبیده‌ای.

مترادف Drive

تحریک کردن (فعل)
arouse , excite , pique , abrade , stimulate , annoy , incense , agitate , prime , edge , inspirit , move , actuate , goad , incite , prick , fuel , vitalize , motivate , fillip , drive , bestir , knock up , egg on , impassion , foment , ginger , hypo , instigate , provoke , steam up
بردن (فعل)
snatch , remove , bear , abstract , take , win , take away , carry , convey , conduct , propel , lead , steer , pack , transport , drive , port
کوبیدن (فعل)
grind , stub , forge , beat , thrash , fustigate , mallet , ram , berry , knock , pummel , flail , drive , bruise , stave , hammer , frap , pash , smite , nail , pound , thresh , whang
راندن (فعل)
hurry , force , run , pilot , steer , row , repulse , drive , rein , poach , whisk , conn , drive away , dislodge , send away , unkennel
اتومبیل راندن (فعل)
motor , drive
عقب نشاندن (فعل)
repel , drive

معنی عبارات مرتبط با Drive به فارسی

سخت معامله بودن، اهل چانه زنی و مقاومت بودن، به آسانی معامله نکردن، خیلی چانه زدن، در معامله سخت گیری کردن، گذشت نشان ندادن
1- مقصود داشتن، منظور داشتن، 2- هدف گیری کردن
فرار دادن، تا راندن، دورراندن
تسمه محرک
چر  تسمه محرک
جریان تحریک
1- فهماندن 2- به هدف زدن
خیابان پارک
گرده ران، گرده چرخان
مخفف: (اتومبیل) دو دیفرانسیلی، دو آسه ای، دو محوری
(اتومبیلی که به جای چرخ های عقب چرخ های جلو آن به موتور وصل است) اتومبیل دیفرانسیل جلو
باشتاب هرچه بیشتر، بسرعت هرچه تمامتر

معنی Drive در دیکشنری تخصصی

drive
[عمران و معماری] کوبش - پیش رفتن - راندن - فروکوبیدن
[کامپیوتر] گرداننده ؛ راندن ؛ تحریک کردن
[برق و الکترونیک] راندن ، تحریک
[فوتبال] راندن
[ریاضیات] طی کردن، پیمودن، راه انداز، راندن، کشش، محرکه، محرک
[روانپزشکی] سائق. اصطلاحی با کاربردهای فراوان، برخی کاملاً دقیق و برخی فاقد دقت.
[کامپیوتر] محل قرار گرفتن دیسک گردان - محفظه ی گرداننده فضایی در قفسه ی کامپیوتر که می تواند یک دیسک گردان را نگه دارد .
[نفت] بوشن میله ی چهار پر
[معدن] روش بارگیری صفی (معادن روباز)
[سینما] حرکت متناوب
[نفت] بست جداره
[کامپیوتر] پارامتر دیسک گردان
[عمران و معماری] سرکوبنده
[نفت] سر محافظ جداره
[سینما] سینمای ماشین رو
[کامپیوتر] نقشه بندی دیسک گردان
[کامپیوتر] شماره گرداننده
[برق و الکترونیک] آنتن گردان موتوریا وسیله دیگری که برای گرداندن یا قرار دادن آنتن در وضعیت مشخص نظیر ردگیری هدف باردار به کار می رود .
[سینما] برگشت فیلم
[برق و الکترونیک] پشتیبان گردان دیسک یا نوار گردانی که داده های ارسالی از دیسک گردان سخت را می پذیرد و امکان کپی پرونده ها ، توزیع داده ها و ذخیره گذاری در هنگام خرابی سیستم رایانه را فراهم می کند.
[نفت] رانش به وسیله اتصال سیبکی
[کامپیوتر] گرداننده راه انداز
[نفت] رانش به وسیله آب زیرین
[نساجی] حرکت سیستم بادامکی
[سینما] قوه محرکه دوربین
[برق و الکترونیک] کارت - راه انداز وسیله ای جانبی در ریز کامپیوترها برای خواندن و نوشتن در کارتهای حافظه .
[کامپیوتر] دیسک گردان سی دی - رام .

معنی کلمه Drive به انگلیسی

drive
• trip in a vehicle (usually for pleasure); impelling forward (i.e. cattle drive); type of computer hardware; combined effort to accomplish a goal (i.e. fund raiser); transmission of power to machinery; impulse, inner urge; (computers) device that turns disks and tapes to read and write data (such as: hard drive, floppy drive, cd-rom drive, tape drive)
• impel forward; guide the direction of something (i.e. car, animal, etc.); travel in a car; transport in a vehicle; urge, compel; hit a ball very hard (sports); work towards a goal; rush toward
• if you drive a vehicle, you control it so that it goes where you want it to go.
• if you drive someone somewhere, you take them there in a car.
• a drive is a journey in a vehicle such as a car.
• a drive is also a private road leading from a public road to a house.
• if something drives a machine, it supplies the power that makes it work.
• if you drive a post or a nail into something, you force it in by hitting it with a hammer.
• to drive someone or something somewhere means to force them to go there.
• to drive someone into a bad state means to cause them to be in that state.
• if something drives people or things to do something that they would not normally do, it causes them to do it.
• if someone is driven by a feeling or need, this is what makes them behave as they do.
• drive is energy and determination.
• a drive is also a special effort by a group of people to achieve something.
• if you understand what someone is driving at, you understand what they are trying to say; an informal use.
• see also driven, driving, drove.
drive a bargain
• bargain, negotiate
drive a car
• conduct a car, drive an automobile
drive a coach and four through
• there is enough room
drive a hard bargain
• negotiate unyieldingly, not compromise in bargaining
drive a nail
• hammer a nail into a surface
drive a nail home
• certify, confirm serve as evidence, serve as proof
drive a nail in one's coffin
• do something that hastens one's death
drive a point home
• convince thoroughly, persuade, make a point
drive at
• try to say, intend, imply
drive away
• travel in a car away from the place; cause to flee, put to flight, route; remove all worries and doubt; chase away, force to go away
drive back
• repel, repulse, ward off, resist
drive bay
• physical space inside the computer case where drives can be installed
drive by
• instance of passing by a particular location; drive-by shooting, murder or murder attempt in which assailants shoot from a moving vehicle and then flee the scene of the crime
drive carefully
• drive safely, take care as you drive
drive crazy
• make someone lose their sanity; irritate someone; infuriate someone
drive designator
• letter which signifies the drive
drive home
• return to one's house by car; transport someone to their house by car; convince, persuade
active drive
• controlling mechanism within a computer
bernoulli drive
• type of removable disk drive (computers)
cd r drive
• recordable compact disc drive, compact disc drive that can write
cd rom drive
• drive which reads compact discs
current drive
• drive which is currently chosen, drive which programs refer to as a default
disk drive
• computer hardware that reads and writes to and from a disk or diskette
• a disk drive is the part of a large computer which contains a disk or the part of a small computer into which a disk can be inserted. the disk drive controls the reading of data to and from the disk.
double speed drive
• compact disc drive which reads data at a rate of 300kb per second
enhanced disk drive
• (in computers) edd, virtual disk created by partitioning one disk into smaller separate disks
erasable optical disk drive
• optical disk drive which can delete, optical disk drive which can erase
flash drive
• (computers) disc on key, disk-on-key, usb drive, plug and play compact mobile device that uses flash memory and is light enough to carry on a key chain
floppy disk drive
• computer hardware that reads and writes to and from a floppy disk (removable external memory device)
four wheel drive
• car transmission system that provides engine power to all four wheels; car with a four wheel drive transmission
• a four-wheel drive vehicle is one in which all four wheels are connected to the engine.
hard disk drive
• main drive on a computer that reads and writes information by magnetic means, hdd)
hard drive
• disk drive which reads and writes to a hard magnetic disk (computers)
ide drive
• drive which runs on the ide standard
jaz drive
• drive manufactured by iomega corporation that takes removable one or two gigabyte disk cartridges containing the customary hard disks
left hand drive
• a left-hand drive car, van, or lorry has the steering wheel on the left side and is designed to be driven on the right-hand side of the road.

Drive را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی Drive

Sanaz khatami ١٢:١١ - ١٣٩٦/٠٧/١٦
کنترل کردن
|

فاضله ٢٠:٠٣ - ١٣٩٦/١٠/٠١
مشتق شدن
|

ayda ٢٠:٠٠ - ١٣٩٦/١٠/٣٠
used in the names of streets
for example:25 Ocean Drive
برای بیان نام خیابان و کوچه
|

پیام ٢١:٥٧ - ١٣٩٧/٠١/١٧
برای بیان خیابان و کوچه:
Kimble Hill Drive = کوچه (خیابان) کیمبل هیل
|

Nazanin Ehsani ٠٠:٣٥ - ١٣٩٧/٠٣/١٨
عزم
|

فیض ١٥:٠٣ - ١٣٩٧/٠٣/٢١
انگیزه
|

فیض ١٠:٣٨ - ١٣٩٧/٠٥/١١
موجب شدن - بوجود آوردن
|

متین معینی ١١:٤١ - ١٣٩٧/٠٦/٠٣
نیاز ( روانشناسی)
|

محمدمهدی مرادمند ٠٩:٥٩ - ١٣٩٧/٠٦/٠٤
ناشی شدن(حسابداری)
|

Kimia ١٤:٠٢ - ١٣٩٧/٠٦/٢٢
جلو بردن ، محرکه ، گیربکس ، فرمان ، رانش ، گریز پا به توپ ، فرار گل زن ، ضربه از پایین ، ضربه درایو ، سوارشدن و کنترل اتومبیل ، رانندگی ارابه مسابقه ای ، راندن اسب با شلاق راندن قایق موتوری ، رانندگی کردن ، گرداندن گرداننده (موتوری) ، شفت ، راندن ، بردن ، عقب نشاندن ، بیرون کردن (با(out ، تحریک کردن ، سواری کردن ، کوبیدن) میخ وغیره)
|

روان ١٦:٢٧ - ١٣٩٧/٠٦/٢٤
سائق (روانشناسی)
|

زهرا نیازمند ١٣:٠١ - ١٣٩٧/٠٧/١٨
فعالسازی
|

فاطمه ٢٢:٣٩ - ١٣٩٧/٠٨/١٠
it drives me crazy
من دیوانه میشم(دیوانه کننده است)
|

بشراباران ١٢:٠٥ - ١٣٩٧/٠٨/١٦
تعیین کردن
|

الهه ١١:٠٥ - ١٣٩٧/١٠/٠١
رانندگی کردن
|

صدف راد ١٦:٣٨ - ١٣٩٧/١٠/٢٤
used in the names of st
|

میلاد علی پور ٢٢:٣٥ - ١٣٩٧/١١/١١
تحت الشعاع قرار دادن، تحتِ تأثیر قرار دادن/گرفتن
|

سارا ٢٠:٤٢ - ١٣٩٧/١١/٢٩
کنترل کردن
|

علی داد ٢٠:٠٦ - ١٣٩٨/٠١/٠١
میل (در روانشناسی)
|

مهسان ١٧:١٩ - ١٣٩٨/٠١/٠٨
غلبه کردن
|

مقداد سلمانپور ١٢:٣٤ - ١٣٩٨/٠١/١٤
راهبری
هدایت
کنترل
|

انیس سلطانی ٠٠:١٠ - ١٣٩٨/٠١/١٥
در فیزیک:تحریک کردن-راه اندازی-راندن
|

هومن دبیر ١٩:٥٤ - ١٣٩٨/٠٢/٠٦
بردآفر
|

فرهاد سليمان‌نژاد ١٥:٠٧ - ١٣٩٨/٠٢/٢٢
رانه
|

Yashar ١٥:٣٢ - ١٣٩٨/٠٢/٢٥
راه ماشین رویی که به جلوی خانه می رسد
|

کشاورز ٠٣:٠٦ - ١٣٩٨/٠٤/٠٧
عامل- محرک -شم -حس
|

کشاورز ٠٣:١٠ - ١٣٩٨/٠٤/٠٧
سوق دهنده
|

مهسا ١٣:٣٥ - ١٣٩٨/٠٤/١٣
سواری کردن
|

Lisa ١٧:٥٥ - ١٣٩٨/٠٦/٠٩
انگیزه داشتن
|

پیشنهاد شما درباره معنی Drive



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

سارا > چیپ
محمد عرب > Creepin
عباس زارعی > came in
مم > croissant
Mohammadreza Akbarian > moisturising
Mohammadreza Akbarian > geographical
hamid > brushstrokes
اسی > شیشه مخدر

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

توضیحات دیگر

معنی drive
کلمه : drive
املای فارسی : درایو
اشتباه تایپی : یقهرث
عکس drive : در گوگل


آیا معنی Drive مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )