انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 1016 100 1

determine

تلفظ determine
تلفظ determine  به آمریکایی/dəˈtɜːrmən/ تلفظ determine  به انگلیسی/dɪˈtɜːmɪn/

معنی: معین کردن، تعیین کردن، معلوم کردن، محدود کردن، مشخص کردن، تصمیم گرفتن، حکم دادن
معانی دیگر: گماردن، دانسته کردن، پیش گذاشت کردن، حکم قطعی دادن، (به طور قطعی) داوری کردن، رای قطعی صادر کردن، مورد مطالعه و نظردهی قرار دادن، نظر نهایی دادن، ماهیت چیزی را تعیین کردن، پیش گمار کردن، (دقیقا) محاسبه کردن، برآورد کردن، به تحقیق معلوم کردن، اراده کردن، (حقوق) به پایان رسیدن یا رساندن، سلب کردن یا شدن، مصمم شدن

واژه determine در جمله های نمونه

1. determine on (or upon) something
ترجمه (در مورد چیزی) تصمیم قطعی گرفتن،کمر همت بستن

2. determine somebody against something
ترجمه کسی را برضد چیزی (یا در رد چیزی) مصمم کردن

3. to determine a ship's position
ترجمه مکان کشتی را تعیین کردن

4. genes also determine height and looks
ترجمه ژن‌ها قد و قیافه را هم تعیین می‌کنند.

5. we must determine the cause of this disease
ترجمه ما باید علت این بیماری را معلوم کنیم.

6. the judge will determine his fate
ترجمه قاضی سرنوشت او را تعیین خواهد کرد.

7. the predominant genes determine the individual's characteristics
ترجمه ژن‌های چیره خصوصیات فرد را تعیین می‌کند.

8. the regulations that determine the governance of this school
ترجمه مقرراتی که بر طرز اداره کردن این مدرسه حاکم است

9. an autopsy was performed to determine the cause of death
ترجمه برای تعیین علت مرگ کالبدشکافی انجام شد.

10. four parameters are necessary to determine an event, namely the three that determine its position and the one which determines its time
ترجمه برای تشخیص یک رویداد چهار پراسنجه مورد لزوم‌اند: سه پراسنجه‌ای که محل آن را تعیین می‌کند و یک پرا سنجه که زمان آن را معین می‌کند.

11. it is not easy to determine omar khayyam's canon
ترجمه تعیین آثار واقعی عمر خیام آسان نیست.

12. it is sometimes difficult to determine the parentage of a given idea
ترجمه تعیین سرچشمه‌ی یک اندیشه‌ی بخصوص گاهی دشوار است.

13. a drawing will be made to determine the winner
ترجمه برای تعیین برنده قرعه‌کشی خواهد شد.

14. Goals determine what you are going to be.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اهداف مشخص می‌کنند که شما چه خواهید بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اهداف تعیین می کنند که چه اتفاقی می افتد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. An inquiry was set up to determine the cause of the accident.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]سوال او این بود که علت حادثه را تعیین کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]برای تعیین علت حادثه، یک پرسش تعیین شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. Your attitude, not your aptitude, will determine your altitude. Zig Ziglar
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]رفتار شما، نه شایستگی و استعداد شما، ارتفاع شما را تعیین خواهد کرد زیگ Ziglar
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]نگرش شما، نه توانایی شما، ارتفاع شما را تعیین می کند زیگ زیگلار
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

17. The size of the chicken pieces will determine the cooking time.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اندازه قطعات مرغ زمان پخت را تعیین می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اندازه قطعات مرغ زمان پخت را تعیین می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

18. Genes determine the characteristics of every living thing.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ژن‌ها خصوصیات هر موجود زنده‌ای را تعیین می‌کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]ژن ها ویژگی های هر موجود زنده را تعیین می کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

19. These voters often determine the outcome of statewide elections.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این رای دهندگان اغلب نتیجه انتخابات سطح ایالت را تعیین می‌کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این رای دهندگان اغلب نتیجه انتخابات در سطح ایالت را تعیین می کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

20. Goals determine what you're going to be.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اهداف مشخص می‌کنند که شما چه خواهید بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اهداف تعیین می کنند که چه چیزی می خواهید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

21. Gods determine what you're going to be.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]خدا به این نتیجه برسد که شما چه می‌خواهید باشید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]خدایان تعیین آنچه شما می خواهید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

22. We both looked up to determine the source of the water.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]هر دو به بالا نگاه کردیم تا منبع آب را مشخص کنیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]ما هر دو به دنبال تعیین منبع آب بودیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف determine

معین کردن (فعل)
assign , settle , establish , fix , specify , appoint , designate , determine , ascertain , define , delineate , denominate , cast
تعیین کردن (فعل)
assign , fix , specify , state , appoint , determine , define , assess , slate , locate , delimit , qualify , prescribe , tell off
معلوم کردن (فعل)
specify , reveal , manifest , determine , ascertain , define , locate
محدود کردن (فعل)
curb , demarcate , border , bound , limit , fix , narrow , terminate , determine , define , dam , stint , restrict , confine , delimit , circumscribe , compass , gag , straiten , cramp , delimitate , impale
مشخص کردن (فعل)
specify , determine , define , distinguish , characterize
تصمیم گرفتن (فعل)
determine , resolve , decide
حکم دادن (فعل)
judge , determine , doom

معنی عبارات مرتبط با determine به فارسی

(در مورد چیزی) تصمیم قطعی گرفتن، کمر همت بستن
کسی را برضد چیزی (یا در رد چیزی) مصمم کردن

معنی determine در دیکشنری تخصصی

determine
[حقوق] تصمیم گرفتن، حکم دادن، تعیین کردن، منتفی شدن، پایان دادن، به پایان رسیدن
[نساجی] تعیین کردن - مشخص نمودن
[ریاضیات] تعیین کردن، تعریف شدن، معین کردن، مشخص کردن

معنی کلمه determine به انگلیسی

determine
• decide, settle; conclude; cause, affect
• to determine the truth about something means to discover it.
• if something determines what will happen, it controls it.
• if you determine something, you decide it or settle it.
• see also determined.
difficult to determine
• hard to say with certainty, hard to decide

determine را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی determine

Salman ١٨:٠٧ - ١٣٩٧/٠٤/١٤
Judge
داوری کردن، قضاوت کردن
|

Vafa ١٨:٤٤ - ١٣٩٧/١٠/٣٠
پافشاری کردن
|

ebitaheri@gmail.com ٠١:٣٩ - ١٣٩٨/٠١/٢٣
[گیاه‌شناسی]

نام‌گذاری ، نام گذاشتن
|

محمد محمدنژاد ٢١:٢٠ - ١٣٩٨/٠٦/١٤
مشخص کردن
|

پیشنهاد شما درباره معنی determine



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی determine
کلمه : determine
املای فارسی : دترمین
اشتباه تایپی : یثفثقئهدث
عکس determine : در گوگل


آیا معنی determine مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )