برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1349 100 1

dismantle

/ˌdɪˈsmæntl̩/ /dɪsˈmæntl̩/

معنی: پیاده کردن، بی مصرف کردن
معانی دیگر: (ماشین آلات و غیره) پیاده کردن، از هم باز کردن، اوراق کردن، (ارتش - از وسایل دفاعی محروم کردن) پیاده کردن و بردن، روکش چیزی را برداشتن، (خانه یا کشتی و غیره را از اثاثیه و تسهیلات) خالی کردن، لخت کردن، از بین بردن، پیاده کردن ماشین الات عاری از سلاح یااثاثه کردن

واژه dismantle در جمله های نمونه

1. to dismantle a fort
دژی را از سلاح عاری کردن

2. to dismantle old tanks
تانک‌های قراضه را اوراق کردن

3. We should dismantle our inefficient tax system.
[ترجمه ترگمان]ما باید سیستم مالیاتی inefficient را از بین ببریم
[ترجمه گوگل]ما باید سیستم مالیاتی نامناسب خود را از بین ببریم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. They decided to dismantle the machine and start again from scratch.
[ترجمه ترگمان]آن‌ها تصمیم گرفتند ماشین را از بین ببرند و دوباره از نو شروع کنند
[ترجمه گوگل]آنها تصمیم گرفتند ماشین را از هم جدا کنند و دوباره از ابتدا شروع کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. I had to dismantle the engine in order to repair it.
[ترجمه محمد پارس زاده] مجبور شدم موتور رابازکنم تا آن را تعمیر کنم .|
[ترجمه ترگمان]مجبور شدم موتور را خاموش کنم تا آن را ترمیم کنم
...

مترادف dismantle

پیاده کردن (فعل)
disembark , take down , set down , disassemble , demodulate , dismount , dismantle , overhaul , unsaddle
بی مصرف کردن (فعل)
dismantle

معنی dismantle در دیکشنری تخصصی

[نساجی] باز کردن و پیاده کردن اجزای ماشین

معنی کلمه dismantle به انگلیسی

dismantle
• disassemble, take apart; strip of furniture or equipment
• if you dismantle a machine or structure, you separate it into its parts.
• to dismantle an organization or political system means to cause it to stop functioning by gradually reducing its power or purpose.
dismantle a settlement
• take apart a settlement

dismantle را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

تتتتت
از هم باز کردن سلاح
سلطانی
بر انداختن
خلاص کردن
الهام قدوسی
خلع سلاح کردن
محسن قاسمی قاسموند
اوراق کردن.باز کردن وسیله یا دستگاهی جهت فهمیدن مشکل یا نقص.منحل کردن .برچیدن(سازمان‌یا شرکت)
پ.ف
برچیدن
مهسان
اسقاط (سلاح)
Mozhgan
باز کردن قطعات دستگاه برای تمیز کردنش
راضیه
از بین رفتن، ضعیف شدن:

Social solidaroty has been dismantled in front of
the overwhelming egoism
اتحاد (انسجام) اجتماعی در مقابل فزونی خودپرستی، از بین رفته است (ضعیف شده است).
میلاد علی پور
بی اعتبار کردن، بی ارزش ساختن، از کار انداختن، متوقف کردن، از شر چیزی خلاص شدن
Nazi
از هم پاشیده
مرضیه ابراهیمی
تفکیک کردن(فعل)
تفکیک پذیر (صفت)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی dismantle
کلمه : dismantle
املای فارسی : دیسمنتل
اشتباه تایپی : یهسئشدفمث
عکس dismantle : در گوگل

آیا معنی dismantle مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )