انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 1099 100 1

distracted

تلفظ distracted
تلفظ distracted به آمریکایی/ˌdɪˈstrækt/ تلفظ distracted به انگلیسی/dɪˈstrækt/

معنی: پریشان
معانی دیگر: (verb transitive) حواس(کسی را) پرت کردن، گیج کردن، پریشان کردن، دیوانه کردن

واژه distracted در جمله های نمونه

1. outside noises distracted me
ترجمه صداهایی که از بیرون می‌آمد حواسم را پرت کرد.

2. she was distracted by the uncertainty of her future
ترجمه نامعلومی آینده‌اش او را پریشان خاطر می‌کرد.

3. the zoo distracted him for at least one afternoon
ترجمه باغ وحش لااقل برای یک بعدازظهر حواس او را به چیز دیگری معطوف کرد.

4. the church was distracted by internal strife
ترجمه کشمکش‌های درونی کلیسا را مختل کرده بود.

5. children's attention is easily distracted
ترجمه توجه بچه‌ها زود منحرف می‌شود.

6. when studying i am distracted by the least noise
ترجمه هنگام مطالعه کمترین سر و صدا حواسم را پرت می‌کند.

7. My attentions are distracted from my study.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]توجه من حواسم را پرت می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]توجه من از مطالعه من پریشان است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

8. Try not to be distracted by incidental details.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]سعی کنید با جزئیات اتفاقی حواس خود را پرت نکنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]سعی نکنید با جزئیات حادثه ای آشنا نباشید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. The noise in the street distracted me from my reading.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]سر و صدا در خیابان من را از خواندن حواسم پرت کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]سر و صدا در خیابان من را از خواندن من distracted
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. He's easily distracted from his work.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]به آسانی از کارش پرت می‌شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او به راحتی از کار او پریشان است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. The music distracted her from her work.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]موسیقی او را از کارش پرت کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]موسیقی او را از کارش دور کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. It's easy to get distracted when you're studying.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]وقتی داری درس میخونی از اینکه حواسم پرت می‌شه راحت می‌شه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]هنگامی که در حال تحصیل هستید، حیرت انگیز است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. The chairman was distracted between different opinions.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]رئیس از عقاید مختلف گیج شده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]رئیس بین دیدگاه های مختلف پریشان بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. I can't let myself be distracted by those things.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]نمی‌توانم به خودم اجازه بدهم حواسم پرت شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من نمی توانم اجازه دهم خودم را از این چیزها پریشان کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. She was distracted at a quarrel with her boyfriend.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اون از دعوا با دوست پسرش پرت شده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او با دوست پسرش در یک نزاع غوطه ور شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. She was distracted at some occurrence.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او در این حادثه حواس خود را پرت می‌کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او در بعضی موارد حیرت زده بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف distracted

پریشان (صفت)
disturbed , faraway , disheveled , disconsolate , heartsick , distressed , deuced , distracted , distressful

معنی کلمه distracted به انگلیسی

distracted
• preoccupied; confused and agitated
• if you are distracted, you are not concentrating properly because you are thinking about something else, often because you are worried.
easily distracted
• easily sidetracked, person whose attention is easily diverted

distracted را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

قدرت الله پناهی ١٥:٥٣ - ١٣٩٧/٠٤/٠٨
ناراحت
|

دکتر علی ناجی ٠٨:٤٧ - ١٣٩٧/١٢/١٨
گیج شده ، پریشان شده
|

arshia ١٣:٤٥ - ١٣٩٨/٠٨/١٨
حواس پرت،مبهم،ناراحت،پریشان،حواس کسی را پرت کردن،دیوانه کردن.
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی distracted
کلمه : distracted
املای فارسی : دیسترکتد
اشتباه تایپی : یهسفقشزفثی
عکس distracted : در گوگل


آیا معنی distracted مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )