انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 1074 100 1

dry

تلفظ dry
تلفظ dry به آمریکایی/ˈdraɪ/ تلفظ dry به انگلیسی/draɪ/

معنی: اخلاقا خشک، یابس، خشک، بی آب، خشک کردن، تشنه شدن، خشکانیدن
معانی دیگر: بدون آب، بی اشک، بی سرشک، کم باران، دچار خشکسالی، کم آب، تشنه، آب نیاز، خشکیده، (گاو و گوسفند و غیره که شیر نمی دهند) بی شیر، (نان و غیره) بدون کره و مربا و غیره، نان خالی، (شراب و غیره) سک، (سرفه و غیره) بدون خلط و ترشحات، (امریکا) جایی که ساختن یا فروش مشروبات الکلی در آن ممنوع است، (واقعیات و غیره) بی غل و غش، صاف و پوست کنده، (بیان و غیره) زرنگ و کنایه آمیز، زیرکانه و زبردستانه، (مصاحبه و مقاله و غیره) بی نتیجه، خشک و خالی، (نطق و غیره) خشک و بی روح، (مهجور) بدون خونریزی، خشک شدن، خشکیدن، خشکاندن، بی رطوبت، (آنچه که آب یا رطوبت از دست داده است) خشکیده، پژمرده، پلاسیده، آب زدایی شده، آبگرفته، دبش، ملس، جامد، دج، (نادر) خشکسالی، خشک انداختن

واژه dry در جمله های نمونه

1. dry facts
ترجمه واقعیات بی‌پیرایه

2. dry land
ترجمه زمین خشک

3. dry leaves crinkled under my feet
ترجمه برگ‌های خشک زیر پایم خش‌خش می‌کردند.

4. dry toast
ترجمه نان برشته

5. dry weather roughens my skin
ترجمه هوای خشک پوست مرا زبر می‌کند.

6. dry wine
ترجمه شراب سک

7. dry wine
ترجمه شراب گس (سک)

8. dry wit
ترجمه قریحه‌ی توام با مزاح زیرکانه

9. dry wood burns easily
ترجمه چوب خشک به آسانی می‌سوزد.

10. dry cleaning
ترجمه خشک شویی

11. dry out
ترجمه 1- کاملا خشک شدن یا کردن 2- (خودمانی) ترک اعتیاد کردن

12. dry up
ترجمه 1- کاملا خشک شدن یا کردن،پژمردن

13. a dry cough
ترجمه سرفه‌ی خشک

14. a dry cow
ترجمه گاو بی‌شیر

15. a dry fly
ترجمه قلاب روآبی

16. a dry interview
ترجمه گفت و شنود بی‌حاصل

17. a dry land with scanty vegetation
ترجمه سرزمینی خشک با گیاهان کم‌پشت

18. a dry lecture
ترجمه سخنرانی خشک و بی‌مزه

19. a dry sob
ترجمه گریه‌ی بی‌اشک

20. a dry summer
ترجمه تابستان خشک

21. a dry town
ترجمه شهری که مصرف مشروب الکلی در آن ممنوع است.

22. a dry war
ترجمه جنگ بی‌خونریزی

23. a dry well
ترجمه چاه خشک،چاه بی‌آب

24. the dry rot of a government that is more afraid of criticism than its own inefficiency
ترجمه درون تباهی حکومتی که از انتقاد بیشتر می‌ترسد تا از بیعرضگی خود

25. boil dry
ترجمه جوشیدن و تمام شدن (در اثر تبخیر)

26. not dry behind the ears
ترجمه (عامیانه) بی‌تجربه،ناآزموده،تازه کار

27. dope for dry skin
ترجمه کرم نرم کننده‌ی پوست بدن

28. in a dry country, it is sinful to waste water
ترجمه حرام کردن آب در کشوری خشک گناه است.

29. bleed someone dry (or white)
ترجمه همه‌ی پول کسی را کشیدن،شیره‌ی کسی را کشیدن

30. high and dry
ترجمه 1- خشک و دور از آب،بلند و خشک 2- تنها و مایوس

31. a stack of dry wood
ترجمه یک پشته چوب خشک

32. he rubbed himself dry
ترجمه او با مالیدن (حوله به تنش) خودش را خشک کرد.

33. let the clothes dry out
ترجمه بگذار لباس‌ها بخشکد.

34. lotions that soften dry skin
ترجمه لوسیون‌هایی که پوست خشک را نرم می‌کنند

35. the garden is dry from lack of rain
ترجمه باغ بواسطه‌ی کمبود باران خشکیده است.

36. the storm whiffed dry snow into their faces
ترجمه توفان،برف خشک را بر صورت‌های آنها می‌دمید.

37. keep one's powder dry
ترجمه (خودمانی) مهیای عمل بودن،آماده‌ی پیکار بودن

38. a fabric for which dry cleaning is indicated
ترجمه پارچه‌ای که باید خشک شویی شود.

39. an oily application for dry skin
ترجمه کرم چرب برای پوست خشک

40. she patted her face dry with a towel
ترجمه او صورت خود را با (ضربه‌های ملایم) حوله خشک کرد.

41. she toweled her face dry
ترجمه با حوله صورت خود را خشک کرد.

42. the kids ate the dry bread and did not clear the crumbs off the table
ترجمه بچه‌ها نان خشک را خوردند و خرده‌های آن را از روی میز پاک نکردند.

43. the workers' hands were dry and full of calluses
ترجمه دست‌های کارگران خشک و پر پینه بود.

44. to blot the skin dry with a soft towel
ترجمه پوست (بدن) را با حوله‌ی نرم خشک کن.

45. to suck a pomegranate dry
ترجمه آب انار را تاته مکیدن

46. a pile of brushwood and dry leaves
ترجمه توده‌ای از خاشاک و برگ‌های خشک

47. a strong wind scurried the dry leaves
ترجمه یک باد قوی برگ‌های خشک را پراکنده کرد.

48. after the walk, he felt dry
ترجمه پس از پیاده‌روی احساس تشنگی کرد.

49. don't let the pot boil dry
ترجمه نگذار (آب) دیگ بجوشد و تمام شود.

50. he suspended his clothes to dry on the tree
ترجمه لباس‌های خود را برای خشک کردن بر درخت آویخت.

51. the food was overdone and dry
ترجمه غذا را زیادی پخته بودند و خشک بود.

52. the north is sunny and dry
ترجمه شمال کشور آفتابی و خشک است.

53. the weather in kashan is very dry
ترجمه آب و هوای کاشان خیلی خشک است.

54. to stretch sheets of paper to dry
ترجمه صفحات کاغذ را برای خشک شدن پهن کردن (گستردن)

55. under my foot the herbs were dry
ترجمه در زیر پایم علف‌ها خشک بودند.

56. for the most part, that country is dry and mountainous
ترجمه آن کشور به طور کلی خشک و کوهستانی است.

57. the rustle of their footsteps in the dry golden leaves
ترجمه صدای خش‌خش گام‌های آنان در برگ‌های خشک و طلایی رنگ

58. the skin of that worker's hands is dry and rough
ترجمه پوست دستان آن کارگر خشک و زبر است.

59. my heart started to thud and my mouth became dry
ترجمه قلبم به تاپ تاپ افتاد و دهانم خشک شد.

60. the scenery along the road was beautiful, now green an lush, now dry and bare
ترجمه مناظر میان راه زیبا بودند: برخی سرسبز و خرم و برخی خشک و لخت.

61. he glued together layers of wood and held them in a clamp to dry
ترجمه لایه‌های چوب را به هم چسب زد و در قید گذاشت تا خشک شود.

مترادف dry

اخلاقا خشک (صفت)
dry
یابس (صفت)
dry
خشک (صفت)
barren , abstract , dry , arid , withered , waterless , hollow , sere , thirsty , droughty , jejune , severe , sec , brut , husky
بی آب (صفت)
dry , waterless , anhydrous , thirsty , droughty
خشک کردن (فعل)
wipe , dry , wither , calcine , dehumidify , desiccate , drip-dry , exsiccate , evaporate , freeze-dry , make dry
تشنه شدن (فعل)
dry
خشکانیدن (فعل)
dry , exsiccate

معنی عبارات مرتبط با dry به فارسی

باتری خشک، باتری خشک پیل خشک
ادم لاغر، پوست واستخوان
نان بی کره
دماسنج خشک، حرارت سنج معمولی
پیل خشک، باطری خشک
باطری خشک
خشک شویی کردن، لباس را با بخار تمیز کردن بابنزین پاک کردن، لکه گیری کردن
خشک شویی
بابنزین پاک کردن، لکه گیری کردن
سازنده چلیک برای خشکه بار
کاملا خشک، بدون رطوبت
همه ی پول کسی را کشیدن، شیره ی کسی را کشیدن
(امریکا) جز به جز، دارای جزئیات، (با سشوار) گیسو را خشک کردن (به مو خشک کن (سشوار) می گویند: blow-dryer)
جوشیدن و تمام شدن (در اثر تبخیر)
انواع رنگ های سفید کمی مایل به خاکستری یا زرد، سفید استخوانی
مطابق نقشه وبرنامه، شسته وروفته
(پارچه و جامه)، نیمه مرطوب از ماشین لباس خشک کنی درآوردن
(پارچه یا لباس) بشور و بپوش، شستن و آویختن، خشک کردن پارچه بدون چلاندن ان
(خوراک و دارو وغیره - به سرعت منجمد کردن و در حرارت و خلا خشک کردن - این کار موجب می شود که دارو یا خوراک مدت درازتری در حرارت معمولی دوام بیاورد) یخ زدن و خشک کردن، در خلاء وسرمای فراوان خشک کردن
1- خشک و دور از آب، بلند و خشک 2- تنها و مایوس
(خودمانی) مهیای عمل بودن، آماده ی پیکار بودن
در کوره خشکاندن، کوره خشک کردن، درکوره خشکانیدن
در تنور خشک کردن، کوره خشک کردن
لباس شسته را بدون اطوکشی خشک کردن (roughdry هم می نویسند)

معنی dry در دیکشنری تخصصی

dry
[عمران و معماری] خشک
[برق و الکترونیک] خشک
[مهندسی گاز] خشک ، خشکیدن ، خشکاندن
[نساجی] خشک
[زمین شناسی] زون برف خشک ناحیه ای بر روی یک یخچال یا ورقه ی یخ در جایی که هیچ سطح ذوبی حتی در تابستان وجود ندارد و بوسیله خط برف خشک مرز بندی می شود .
[زمین شناسی] کانسنگ خشکی زاد یک نوع اسمیتسونیت خاکی و شکننده با الگوی لانه زنبوری که معمولاً در رگه ها یا طبقات سنگهای آهکی چینه ای ، همراه سولفید های روی ، آهن و سرب . این اصطلاح گاهی اوقات برای نیم ریختی کاربرد دارد – مترادف :dry bone .
[آب و خاک] خط بی دررو
[آب و خاک] فرآیند بی دررو خشک
[آب و خاک] میزان بی دررو خشک
[عمران و معماری] سنگدانه خشک
[آب و خاک] توزیع اندازه ذرات خشک
[آب و خاک] هوای خشک
[زمین شناسی] عیار سنجی خشک هر کدام از انواع شیوه عیار بندی که شامل مایع به عنوان یک وسیله جدایش نباشد – مقایسه شود با : سنجش عیار تر(wet assay) .
[برق و الکترونیک] باطری خشک
[شیمی] کاملا خشک
[نساجی] کاملا خشک - بدون رطوبت - هوای کاملا خشک
[خاک شناسی] هوا خشک
[نفت] تمیز کاری کردن
[شیمی] کاملا خشک
[نساجی] نمونه کاملا خشک - کاملا خشک
[نفت] حفاری کردن خشک
[نساجی] بشور و بپوش - خشکاندن پارچه بدون فشردن و چلاندن آن و به تدریج
[نساجی] پد خشک - فولارد کردن - خشکانیدن - گرفتن محلول موجود در پارچه
[عمران و معماری] اشباع با سطح خشک
[نساجی] آهار به روش خشک
[نساجی] خشک کردن چرخشی - خشک کردن

معنی کلمه dry به انگلیسی

dry
• wipe dry, make dry; become dry
• not wet; thirsty; lacking rain; withered, parched; not giving milk (of animals); not near water; not sweet (of wine); against alcohol or the sale of alcohol (in the usa during prohibition)
• something that is dry has no water or other liquid on it or in it.
• when you dry something or when it dries, it becomes dry.
• when the weather is dry, there is no rain.
• dry humour is subtle and sarcastic.
• dry sherry or wine does not taste sweet.
• see also dried, dryer.
• if something dries out or if you dry it out, it becomes completely dry.
• if someone dries out or is dried out, they are given medical treatment to help them stop being an alcoholic; an informal use.
• if something dries up, it loses all its water or moisture.
• when you dry up after a meal or dry the dishes up, you wipe the water off the cutlery and dishes when they have been washed.
• if a supply or series of things dries up, it stops.
dry air
• air that is much lacking in moisture
dry as a bone
• totally dry
dry battery
• battery consisting of a number of dry cells
dry bob
• one who plays cricket or football (especially a student at eton college)
dry canteen
• military recreation center where no alcohol is served
dry cell
• voltaic cell the contents of which can not spill
dry clean
• when clothes are dry-cleaned, they are cleaned with a liquid chemical rather than with water.
dry clean only
• piece of clothing or other fabrics to be cleaned only with chemical agents other than water (as benzine or gasoline); subject to dry-cleaning only
dry cleaner
• business which cleans garments by means of chemicals as opposed to water
• a dry cleaner or dry cleaner's is a shop where clothes and other things made of cloth can be dry-cleaned.
dry cleaners
• business which cleans garments by means of chemicals as opposed to water
dry cleaning
• cleaning garments with dry chemicals as opposed to water
• dry-cleaning is the action or work of dry-cleaning things such as suits or overcoats.
• dry-cleaning is also clothes and other things made of cloth that have been dry-cleaned, or that are going to be dry-cleaned.
• see also dry-clean.
dry climate
• region that receives little rainfall; dry weather
dry cough
• cough without mucous, hacking cough
dry cow
• cow that does not give milk
blow dry
• dry hair using a blow-dryer
• a blow-dry is a way of drying someone's hair using a hairdryer to give it a particular shape or style.
bone dry
• completely dry, extremely dry
• something that is bone dry is very dry indeed.
drain dry
• empty of its contents, drink it all up
drip dry
• drip-dry fabric dries without creases when it is hung up wet, and does not need ironing.
freeze dry
• preserve food through a process of freezing and then drying it
high and dry
• up away from the water; stranded, without help
his throat felt dry
• his mouth was dry (usually due to fear or anxiety)
hung up to dry
• strung from a line to dry
keep your powder dry
• be prepared for battle; be ready to take care of the enemy
medium dry
• medium-dry wine or sherry is not very sweet.
spin dry
• when you spin-dry washing, you get the water out of it using a spin drier or a washing machine.

dry را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

ایران ١٦:٥٦ - ١٣٩٦/٠٣/٠٧
خشکیده بودن
|

مبینا ٢١:٠٦ - ١٣٩٦/٠٧/٢٥
خشک کردن
|

roya ٢٣:٢٩ - ١٣٩٦/١٠/٢٥
زمین خشک
|

بهنام غیوری ٢٠:٤٣ - ١٣٩٧/٠٣/١٥
Not wet
|

Silver girl ١٤:١٨ - ١٣٩٧/٠٥/١١
خشک
|

Kiarash ١٧:١٢ - ١٣٩٧/٠٥/٢٣
خشک
|

عاطی ١٩:٥٠ - ١٣٩٧/٠٧/٠٨
زمین خشک
|

فاطمه ١٢:١٩ - ١٣٩٨/٠١/١٥
خشک
|

محسن ٠٩:٤٧ - ١٣٩٨/٠٢/٢٥
I'm dry
Be kind
پودرت میکنم مهربون باش
|

Sh ١٨:١٦ - ١٣٩٨/٠٤/١٤
خشک WET هم میشه خیش
|

سما ١٩:٤٣ - ١٣٩٨/٠٧/٢٢
بایر
مرطوب نبودن
Not wet
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی dry
کلمه : dry
املای فارسی : دری
اشتباه تایپی : یقغ
عکس dry : در گوگل


آیا معنی dry مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )