برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1288 100 1

due

/ˈduː/ /djuː/

معنی: بدهی، حق، ذمه، موعد پرداخت، پرداختنی، حقوق، ناشی از، قابل پرداخت، سر رسد، مقتضی
معانی دیگر: سررسید، در خور، مناسب، به اندازه ی نیاز، کافی، بسنده، (ورود و خروج و انجام کار و غیره - معمولا با: be) آمدن، رفتن، شدن (و غیره)، به سوی، (درست) درجهت، (امور غیرمالی مانند افتخار و سهم در انجام کار و غیره) سپاسگزاری، افتخار، سرفرازی، (جمع) وجوه، حق عضویت، هزینه (و مالیات و غیره)، عوار­

واژه due در جمله های نمونه

1. due care
توجه لازم

2. due to a change in the political climate
به خاطر دگرگونی جو سیاسی

3. due to a shortage of rain the soil is bone-dry
در اثر بی‌بارانی زمین کاملا خشک شده است.

4. due to a storm, airplanes were grounded
به خاطر توفان پرواز هواپیماها متوقف شد.

5. due to adverse weather conditions. . .
به واسطه‌ی شرایط جوی نامساعد. . .

6. due to age, he is no longer employable
به خاطر (بالا بودن) سن دیگر قابل استخدام نیست.

7. due to ameh's death, our trip was postponed
به واسطه‌ی فوت عمه سفر ما عقب افتاد.

8. due to an insufficiency of funds
به خاطر نابسندگی وجوه (بودجه)

9. due to changing circumstances
به خاطر تغییر وضع

10. due to engine failure
بخاطر از کار افتادن موتور

11. due to heavy traffic during norooz holidays
به خاطر رفت و آمد سنگین تعطیلات نوروز

12. due to his obvious lunacy, they decided not to try him
به خاطر دیوانگی آشکارش از محاکمه‌ی او صرف‌نظر کردند.

13. due to human error and not because ...

مترادف due

بدهی (اسم)
debt , liability , due , debit
حق (اسم)
right , title , due , law
ذمه (اسم)
due , obligation
موعد پرداخت (اسم)
due , pay day
پرداختنی (اسم)
due , solvency
حقوق (اسم)
emolument , due , pension , law , salary , stipend
ناشی از (صفت)
due
قابل پرداخت (صفت)
due , liable , solvable , solvent , payable , exigible
سر رسد (صفت)
due
مقتضی (صفت)
appropriate , fit , suitable , material , meet , just , advisable , due , expedient , exigible

معنی عبارات مرتبط با due به فارسی

(تصدیق رسمی بدهی که نقدا قابل بازپرداخت نیست ولی می توان در مقابل آن کالا یا خدمات دریافت کرد) تصدیق قرض یا دین
موعد، تاریخ مقرر، سر رسید، موعد مقرر
(حقوق) مراحل قانونی، مراحل تشریفات قانونی
به واسطه ی، به دلیل، به خاطر، بعلت، بسبب
ناشی از یک حادثه
جمع حساب بدهکار تراز، بدهی
به موعد رسیدن (طبق قرار قبلی یا قرارداد)، به سر رسید رسیدن
پاداش کار خوب همه حتی شیطان را باید داد، حتی حق شیطان را هم نباید پایمال کرد
باید اجر زحمات دیگران را بدهی، قدرشناس باش
پنهان، مخفی، درحال کمین، کمین کنان

معنی due در دیکشنری تخصصی

[صنعت] مقتضی ، مقرر ، موعد پرداخت ، ناشی از
[حقوق] بدهی، مقتضی، لازم، مقرر، لازم التأدیه، قابل پرداخت، موعد رسیده
[ریاضیات] در جهت، به سمت، درست، مقتضی، کاملا، طلب، بدهی، حق، قابل پرداخت
[حقوق] مراقبت لازم و کافی
[حقوق] رعایت تشریفات قانونی، جریان صحیح قانونی
[صنعت] مدت زمان اجرای پروژه
[حقوق] سررسید، تاریخ تأدیه، موعد
[ریاضیات] تاریخ سررسید، سررسید
[ریاضیات] طلب از بانک
[حقوق] ابلاغ یا ابلاغیه صحیح
[حسابداری] فرآیند دموکراتیک استانداردگذاری
[حقوق] رعایت تشریفات قانونی
[ریاضیات] به واسطه ی رگرسیون
[ریاضیات] نظریه ی پیوستگی تابع
[حقوق] بدهی (موعد رسیده)، مبلغ لازم التأدیه
[حقوق] مراقبت لازم و کافی
[حقوق] لازم التأدیه شدن، فرارسیدن موعد

معنی کلمه due به انگلیسی

due
• something which is owed to a person; something which legally or rightfully belongs to an individual; payment, fee
• owed, payable; right; fitting, suitable; adequate; should arrive at a specific time; scheduled to give birth
• if an event or situation is due to something else, it happens or exists as a result of it.
• if something is due at a particular time, it is expected to happen or to arrive at that time.
• if you say that something will happen in due course, you mean that it will happen eventually, when the time is right; a formal expression.
• dues are sums of money that you pay regularly to an organization that you belong to.
• if some money is due to you, you have a right to it.
• if you give something due consideration, you give it the consideration it deserves.
• you use due to talk about exact compass directions. for example, due north means exactly to the north of where you are.
due bill
• written document which is interchangeable for merchandise or services that acknowledges a person's indebtedness to another
due date
• date upon which someone or something is expected or scheduled to arrive (often referring to the date a baby is supposed to be born); date upon which the payment on a debt is due; date when something must be turned in
due diligence
• precise and meticulous planning of all company activities and examining the implications of business decisions (economics)
due in
• expected or scheduled to arrive (in some form of transportation)
due north
• straight north
due out
• leaving soon (of a bus, train, etc.); expected to arrive soon
due performance
...

due را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

vahid
بدهی. طلب
Ahc
بدهی
Mra
ناشی بودن از چیزی
Arvin
به موقع
محمد
وظیفه
امیر سلیم اسدی
موقع پرداخت
MRZ
(due (to do sth :
انتظار داشتن ، چشم داشتن
آرش خوشنودی
expected to arrive
Amir
ناشی از
عطیه
۱. در اثر
۲. موعد سررسید
۳. طلب یا حق کسی
۴. مقتضی، شایسته
ملیکا
موعد زمان تحویل دادن یه چیزی
FR
پرداختنی
مسعود زهدی
مقرر (دریک برهه زمانی)-زمان یا موعد پرداخت-مقتضی
masewmeh
در بعضی جملات ب معنای "به دلیل..."هم هست
مسعود طلایی
موعد، مقرر
اصغری
به جهت ... ، به دلیل
امین جهانگرد
1-his new book is due to be published next year
کتاب جدیدش( قراره) که سال بعد منتشر بشه
2- حق دیگران چه مادی چ معنوی
3- مناسب،مقتضی،شایسته (appropriate)

in due course به وقتش،در زمان مناسب
with all due respect با کمال احترام
knight
expected to arrive or happen
Reza.s.m
انتظار داشتن
Parsa
Experience happen or arrived
(Word skills intermediate)
zb
باتوجه
گلی افجه
بخاطر ,,,
چون
وجیهه عشرت ابادی
معنی موانع در درس آزمون سازی
hamidreza
وظیفه
میثم پیرحیاتی
دقیقه ۹۰
don't do everything right before it's due
همه کارها رو قبل دقیقه ۹۰ انجام نده
Summer girl
Acceptable and able to be used
میثم علیزاده
Be due: انتظار می رود، موعدش است
Due: حق، متعلق

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی due
کلمه : due
املای فارسی : دیو
اشتباه تایپی : یعث
عکس due : در گوگل

آیا معنی due مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )