انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 959 100 1

end

تلفظ end
تلفظ end به آمریکایی/ˈend/ تلفظ end به انگلیسی/end/

معنی: اتمام، سر، عمد، خاتمه، منظور، مقصود، مراد، نوک، طره، راس، پایان، حد، پا، انتها، فرجام، ختم، سرانجام، ختام، عاقبت، آخر، غایت، انقضاء، پایان یافتن، تمام شدن، بپایان رسیدن، منتج شدن، بپایان رساندن، ختم کردن، بانتها رسیدن، خاتمه دادن، تمام کردن، خاتمه یافتن، به انتها رسیدن
معانی دیگر: کنه، مرز، آغازگاه، پایانگاه، کرانه، کناره، به پایان رسانی، مرگ، نابودی، از جهان رفتن، پایان زندگی، ته، منتهی الیه، لبه، بیخ، بخش (از یک سازمان و غیره)، هدف، آماج، کامه، خواسته، علت، نتیجه، پیامد، پایان دادن، به پایان رسیدن یا رساندن، تمام کردن یا شدن، سپری شدن یا کردن، خاتمه یافتن یا دادن، پایان (چیزی یا عمری) بودن، نابود کردن، مردن، کشتن، (فوتبال امریکایی) بازیکن گوشه، مخفف:، ظهرنویسی کردن، طرف

بررسی کلمه end

اسم ( noun )
عبارات: make both ends meet, make ends meet
(1) تعریف: either extreme point of anything that has length.
مترادف: extremity, terminus
مشابه: apogee, point, terminal, tip, ultima Thule

- the end of the string
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پایان رشته
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پایان رشته
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- the end of the road
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] انتهای جاده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پایان جاده
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a point or area at or adjacent to an extremity, often serving as a boundary or limit.
مترادف: limit, terminus
مشابه: border, edge, extremity, margin, side

- the west end of town
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] انتهای غربی شهر
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پایان غربی شهر
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a point in time at which a process, activity, or designated period ceases or reaches completion; termination; conclusion.
مترادف: close, completion, consummation, finish, stop, termination
متضاد: beginning, birth, dawn, inception, onset, start
مشابه: conclusion, evening, finis, ultimate, windup

- the end of the day
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پایان روز
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پایان روز
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: extreme limit; ultimate extent.
مشابه: extent, extremity, fate, last, limit, measure

- the end of my patience
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] با صبر و شکیبایی من
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پایان صبر من
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: the concluding part.
مترادف: closure, conclusion, ending
متضاد: beginning, start
مشابه: coda, denouement, epilogue, finale, resolution, ultimate, wane

- the end of the movie
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پایان فیلم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پایان فیلم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- the end of the book
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پایان کتاب
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پایان کتاب
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: goal, purpose, or aim.
مترادف: aim, goal, purpose, terminus
مشابه: effect, intention, motive, object

- We're all working toward the same end.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما همه با هم داریم کار می‌کنیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما همگی به سمت یک هدف کار می کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: result; outcome.
مترادف: outcome, result, upshot
مشابه: aftermath, conclusion, consequence, effect, fate, fruit, issue

- What was the end of the argument?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آخرش چی شد؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پایان این استدلال چه بود؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: death; destruction; ruin.
مترادف: annihilation, death, demise, destruction, extinction, fate, ruin
مشابه: abolition, destiny, doom, passing

- He met his end during the war.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او در زمان جنگ به پایان رسیده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در پایان جنگ خود را ملاقات کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: share or area of responsibility.
مترادف: quota, share
مشابه: part, portion

- I did my end of the work. Did you?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من کارم رو انجام دادم واقعا؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من کار خود را پایان دادم آیا تو؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(10) تعریف: point of view.
مترادف: point of view, standpoint
مشابه: perspective

- It looks fine from my end.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از پایان کارم اشکالی نداره
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] از نظر من خوب است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(11) تعریف: in football, a player who lines up at one end of the line of scrimmage.

(12) تعریف: (informal, old-fashioned) the very best or worst (prec. by "the").

- These milkshakes are just the end!
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این میلک شیک are
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این شیرینی جات فقط پایان است!
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: ends, ending, ended
(1) تعریف: to cause to stop; finish; conclude.
مترادف: complete, conclude, finish
متضاد: begin, continue, start
مشابه: abolish, cap, cease, discontinue, dissolve, halt, kill, lift, stop, terminate, wind up

- The thunderstorm ended the picnic.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] طوفان به گردش رفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رعد و برق به پیک نیک پایان داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- A back injury ended her career as a dancer.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مصدومیت پشت سر او به عنوان یک رقاص به پایان رسید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آسیب پشتی او را به عنوان یک رقصنده به پایان رساند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to form the conclusion of; be the last part of.
مترادف: close, terminate, wind up, wrap up
مشابه: climax, complete, conclude, consummate, culminate

- The love scene ended the film.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] صحنه عشق به فیلم ختم شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] صحنه عشق فیلم به پایان رسید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to cause the death or ruin of; destroy; kill.
مترادف: annihilate, destroy, eradicate, exterminate, extinguish, finish, kill, obliterate
متضاد: begin
مشابه: abolish, demolish, liquidate, ruin

- They said my grandfather died of a stroke, but I think it was really heartbreak that ended him.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اونا گفتن که پدربزرگم مرد سکته کرد، اما من فکر می‌کنم اون واقعا شکست عشقی بود که اون رو به پایان رسوند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها گفتند که پدربزرگ من از یک سکته مغزی فوت کرده، اما فکر می کنم این واقعا دلهره بود که او را به پایان رساند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The scandal ended him as a politician.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این رسوایی به عنوان یک سیاست‌مدار به پایان رسید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رسوایی او را به عنوان یک سیاستمدار پایان داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to reach a finish or conclusion; cease; stop.
مترادف: cease, climax, conclude, culminate, finish, stop
متضاد: abide, begin, continue, start
مشابه: close, discontinue, expire, halt, pass, round, terminate, top

- The school semester ends in May.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ترم تحصیلی در ماه می به پایان می‌رسد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ترم مدرسه به پایان می رسد در ماه مه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Their marriage ended in divorce.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ازدواجشان به طلاق ختم شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ازدواج آنها طلاق پایان یافت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The movie ended with a surprise twist.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] فیلم با یه چرخش ناگهانی تموم شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] فیلم با پیچ و تاب و تعجب به پایان رسید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to result (usu. fol. by "in").
مترادف: result, terminate

- Her hard work ended in fame and fortune.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کار سخت او با شهرت و ثروت پایان یافت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کار سخت او به شهرت و ثروت پایان یافت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to arrive at or attain a final condition or goal (usu. fol. by "up").
مترادف: wind up

- He had thought about going to the party, but he ended up staying at home instead.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به این فکر افتاده بود که به مهمانی برود، اما در عوض در خانه ماند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در مورد رفتن به حزب فکر کرده بود، اما به جای آن در خانه ماند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- I took the wrong bus and ended up somewhere in Brooklyn.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اتوبوس رو اشتباهی گرفتم و یه جایی توی بروکلین پیدا کردم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من اتوبوس اشتباه را گرفتم و به جایی در بروکلین رسیدم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- We hope to end as champions this year.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما امیدواریم که امسال به عنوان قهرمانی پایان بدیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما امیدواریم که امسال قهرمان شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه end در جمله های نمونه

1. end for end
ترجمه دارای دوسر یا دو انتهای معکوس شده،دو موقعیت معکوس

2. end to end
ترجمه (در مورد سریا لبه های دو چیز) ته به ته،پهلو به پهلو،سر به سر

3. end up
ترجمه 1- پایان یافتن،به پایان رسیدن 2- منتهی شدن به،(کار کسی یا چیزی) رسیدن به

4. his end was peaceful
ترجمه مرگ او با آرامش بود.

5. my end draws nigh
ترجمه پایان من دارد نزدیک می‌شود.

6. one end of the bridge abutted on the sidewalk
ترجمه یک طرف پل به پیاده‌رو متصل بود.

7. the end of all those discussions was nothing but profound discord
ترجمه نتیجه‌ی همه‌ی آن بحث‌ها چیزی جز عدم توافق عمیق نبود.

8. the end of each of us is ordained by god
ترجمه عاقبت هریک از ما را خدا مقدر کرده است.

9. the end of hostilities
ترجمه پایان عملیات جنگی

10. the end of the civil war was a climactic moment in u. s. history
ترجمه پایان جنگ‌های داخلی نقطه‌ی عطفی بود در تاریخ ایالات متحده.

11. the end of the day
ترجمه پایان روز

12. the end of the street
ترجمه ته خیابان

13. the end of this book
ترجمه پایان این کتاب

14. without end
ترجمه بی‌پایان

15. business end
ترجمه (عامیانه - در مورد سلاح یا ابزار) بخشی که صدمه می‌زند (مثلا تیغه‌ی شمشیر نه دسته‌ی آن)،بخشی که کار صورت می‌دهد

16. cigarette end
ترجمه ته سیگار

17. cigarette end (or butt)
ترجمه ته سیگار

18. no end
ترجمه (عامیانه) بسیار،به حد زیاد

19. on end
ترجمه 1- به طور عمود یا ایستاده،سیخ 2- مداوم،بدون وقفه

20. the end of one's rope
ترجمه پایان صبر و حوصله یا استقامت یا چاره‌جویی،رسیدن کارد به استخوان

21. to end
ترجمه بهتر از

22. an immediate end to all armed attacks
ترجمه خاتمه‌ی فوری همه‌ی حملات مسلحانه

23. at the end everyone will be satisfied
ترجمه سرانجام همه راضی خواهند بود.

24. at the end of that road yonder
ترجمه در انتهای جاده‌ای که در آنجا قرار دارد

25. at the end of the allotted span of their lives
ترجمه در انتهای دوران عمری که قسمت آنها بود

26. at the end of the film, the hero is killed by the enemy
ترجمه در پایان فیلم شخصیت اصلی توسط دشمن کشته می‌شود.

27. at the end of the game, the two teams' scores were even
ترجمه در پایان مسابقه امتیاز هر دو تیم برابر بود.

28. at the end of the match the crowd invaded the pitch
ترجمه در پایان مسابقه جمعیت ریختند توی زمین بازی.

29. doting mothers end up spoiling their children
ترجمه مادرهای بسیار واله بچه‌های خود را لوس می‌کنند.

30. gifts without end which were showered on the newcomers
ترجمه هدایای بی‌حدی که به تازه واردان ارزانی شد.

31. lovers' quarrels end soon
ترجمه دعوای عشاق زود تمام می‌شود.

32. near the end of the second half our team rallied and won the game 4 to 3
ترجمه در اواخر نیمه‌ی دوم تیم ما جانفشانی بیشتری کرد و مسابقه را 4به 3 برد.

33. snip the end of this thread
ترجمه ته این نخ را بزن.

34. the butt end of a spear
ترجمه ته نیزه

35. the caudal end of the body
ترجمه انتهای تحتانی بدن

36. the free end of a rope
ترجمه انتهای آزاد (بسته نشده و رهای) طناب

37. the lower end of the cuttings should be immersed in moist sand
ترجمه ته جوانه‌ها را باید در شن نمناک فرو کرد.

38. the tail end of the story
ترجمه پایانی‌ترین بخش داستان

39. the unhappy end of his marriage
ترجمه پایان تاسف انگیز ازدواج او

40. the western end of town
ترجمه دورترین نقطه‌ی غربی شهر

41. they will end up fighting
ترجمه کارشان به دعوا خواهد رسید.

42. toward the end of the winter
ترجمه در حدود آخر زمستان

43. we must end this economic waste
ترجمه باید به این اسرافکاری اقتصادی خاتمه بدهیم.

44. at the end of one's tether
ترجمه کارد کسی که به استخوان رسیده،در سرحد بی‌تابی،جان به لب رسیده

45. at the end of the day
ترجمه (عامیانه) بعد از همه‌ی این حرف‌ها،بالاخره

46. in the end
ترجمه 1- در پایان 2- بالاخره،به هرحال

47. keep one's end up
ترجمه (عامیانه) سهم خود را انجام دادن،وظیفه‌ی خود را انجام دادن

48. put an end to
ترجمه متوقف کردن،موقوف کردن،به پایان رساندن

49. the short end of the stick
ترجمه مغبون شدگی

50. the thin end of the wedge
ترجمه عمل یا چیز بی اهمیت که طلیعه‌ی اعمال مهمتری است

51. world without end
ترجمه تا ابد،جاودانی،ابدی،برای همیشه

52. a marriage can end by death, divorce or annulment
ترجمه ازدواج می‌تواند به خاطر مرگ یا طلاق یا ابطال خاتمه یابد.

53. a trip to end all trips
ترجمه مسافرتی بهتر از همه‌ی مسافرت‌ها

54. for days on end
ترجمه روزهای متوالی

55. he clipped the end of his moustache
ترجمه او سر سبیل خود را چید.

56. they agreed to end their collaboration
ترجمه آنان قرار گذاشتند که همکاری خود را خاتمه بدهند.

57. to compass one's end
ترجمه به مقاصد خود دست یافتن

58. at one's wit's end
ترجمه درمانده،سرگشته،اندروا،حیران،سردرگم،در مرز دیوانگی

59. bring to an end
ترجمه خاتمه دادن،به پایان رساندن

60. come to an end
ترجمه خاتمه یافتن،پایان یافتن

61. from beginning to end
ترجمه از آغاز تا پایان،سرتاسر،از اول تا آخر

62. light at the end of a tunnel
ترجمه پایان کار دشوار

63. means to an end
ترجمه روش رسیدن به هدف مطلوب

64. to the bitter end
ترجمه تا آخر،تا دم مرگ،علی‌رغم همه‌ی سختی‌ها

65. to the bitter end
ترجمه تا آخر (ولو اینکه ناخوشایند باشد)،به هر قیمتی شده

66. death is the inevitable end of life
ترجمه مرگ پایان بی‌گمان زندگی است.

67. digitate projections at the end of each radio antenna
ترجمه برآمدگی‌های انگشتسان در انتهای هر آنتن رادیو

68. he came to an end his school master had envisioned
ترجمه عاقبت او همان‌طور شد که معلمش پیش بینی کرده بود.

مترادف end

اتمام (اسم)
end , accomplishment , completion , conclusion , finalization
سر (اسم)
slide , secret , edge , end , mystery , point , acme , top , head , tip , inception , beginning , chief , origin , apex , vertex , cover , corona , incipience , headpiece , extremity , glide , piece , flower , lid , pate , noddle , pash , plug , inchoation , lead-off , nob , noggin , sliding
عمد (اسم)
end , malice , aim , aforethought , purpose , intent , intention , premeditation , animus , resolve
خاتمه (اسم)
finish , termination , close , final , end , completion , conclusion , afterword , ending , closure , finis , epilogue
منظور (اسم)
meaning , end , objective , aim , purpose , intent , intention , goal
مقصود (اسم)
meaning , object , end , objective , desire , aim , purpose , intention , goal , hanker , craving
مراد (اسم)
meaning , end , wish , desire , aim , purpose , intention , idea
نوک (اسم)
end , bill , point , top , head , tip , peak , summit , horn , apex , beak , vertex , barb , ascender , neb , knap , jag , fastigium , ridge , nib
طره (اسم)
brink , end , crest , extremity , tuft , edging , brim , tress , lock of hair , ringlet
راس (اسم)
end , climax , pinnacle , top , head , tip , peak , leader , vertex , cap , fastigium
پایان (اسم)
cessation , finish , termination , close , limit , end , conclusion , point , period , ending , sequel , terminal , finis , surcease , finality , winding-up
حد (اسم)
tract , border , bound , abutment , margin , limit , extent , measure , end , deal , period , mark , precinct , quantity , provenance , confine
پا (اسم)
support , strength , partner , accident , chance , happening , foot , leg , paw , bottom , ground , end , account , part , power , peg , foundation , ped , pod , playmate
انتها (اسم)
termination , close , end , head , tailing , tag end , extremity , terminal , outrance , tail-end
فرجام (اسم)
finish , end , conclusion , ending
ختم (اسم)
finish , termination , end , conclusion , sealing , finis , meeting of mourning
سرانجام (اسم)
end , conclusion , issue , upshot
ختام (اسم)
end , conclusion
عاقبت (اسم)
end , conclusion , sequel , consequence , outcome , finale , sequela
آخر (اسم)
end , finale , postlude
غایت (اسم)
limit , end , extremity
انقضاء (اسم)
end , passage , lapse , expiry , expiration
پایان یافتن (فعل)
finish , end , terminate , surcease , wind up
تمام شدن (فعل)
pass , finish , end , expire , go , give out , spend , poop
بپایان رسیدن (فعل)
end , expire
منتج شدن (فعل)
end , result , ensue , eventuate
بپایان رساندن (فعل)
end , terminate , knock up , conclude , consummate , finalize , play out , surcease
ختم کردن (فعل)
finish , end , conclude
بانتها رسیدن (فعل)
accomplish , finish , end , expire
خاتمه دادن (فعل)
finish , close , complete , end , terminate , conclude
تمام کردن (فعل)
finish , attain , fulfill , process , end , wrap up , exhaust , integrate , fiddle away , polish off
خاتمه یافتن (فعل)
end , be adjourned , come to a conclusion , be finished
به انتها رسیدن (فعل)
end , be over

معنی عبارات مرتبط با end به فارسی

رجوع شود به: be-all and end-all
دور گشتی، دور گرد
رقم قرضی دور گشتی
رقم نقلی دورگشتی
تغییر مکان دورگشتی
طب انتهای اعصاب در پوست یا مخاط که به ان copuscleend نیز می گویند، جسمک انتهایی
اعوجاج انتهایی
دارای دوسر یا دو انتهای معکوس شده، دو موقعیت معکوس
کسیکه اشغال پشم راجمع میکند، پشم برچین
(فوتبال امریکایی) خط پایان (هر یک از دو خط آخر زمین بازی در امتداد دروازه ها)
(در صف) نفر آخر
نشان انتها، نشان خاتمه
خاتمه غیر عادی
بیکار
در خدمت کسی، درمانده، سرگشته، اندروا، حیران، سردرگم، در مرز دیوانگی
(گیاه شناسی) مانیوک تلخ (manihot esculenta که از برگ های زهرین آن آهارمانیوک می سازند)، (کشتیرانی) ته طناب یا کابل (که در عرشه ی کشتی به جایی بند باشد)، اخرین پریشانی، انتهای درد
1- به هوش آوردن (از بیهوشی) 2- هم عقیده کردن، موافق کردن، به پایان رساندن، دست برداشتن
متوقف کردن، بندآوردن، به مرحله ی حل و فصل رساندن، به مرحله ی تصمیم گیری رساندن، خاتمه دادن، به پایان رساندن
(عامیانه - در مورد سلاح یا ابزار) بخشی که صدمه می زند (مثلا تیغه ی شمشیر نه دسته ی آن)، بخشی که کار صورت می دهد
لب، ته، سرکلفت تو

معنی end در دیکشنری تخصصی

[کامپیوتر] خاتمه یافتن ؛ خاتمه دادن ؛ خاتمه ؛ انتها - پایان ، خاتمه ، انتها - 1. کلمه ی کلیدی که پایان ساختار برنامه ی خاصی را درچندین زبان برنامه نویسی مشخص می کند. در زبان بیسیک کلمه ی کلیدی end یبه کامپیوتر می گوید که اجرای برنامه را متوقف کند. در زبان پاسکال ، end پایان بلوکهای جملاتی را که با begin شورع می شوند ؛ علامت می زند . 2- کلیدی بر روی صفحه کلید که مکان نما را به انتهای سطر می برد . برخی از واژه پردازها از کلیدهای Ctrl- end به عنوان میانبری برای رفتن به انتهای نوشته ( سند ) استفاده می کنند .
[برق و الکترونیک] انتها ، پایان
[نساجی] تار - نخ های طولی پارچه - نخ چله - نخ تار
[ریاضیات] به پایان رسیدن، انتها، نقطه ی منتها، دو سر، فرجام، آخر، پایان، کناره
[پلیمر] دسته رشته تابیده نشده، دسته رشته ای از نیم تابها قبل از تابیدن
[عمران و معماری] مهار انتهایی
[نساجی] طرح دو ررنگی دو سر نخ تار در پارچه - ترتیبی در طرح پارچه بطریقی که نخ های تار ذارای یک سر رنگ دار و سر دیگر بدون رنگ و یا دارای دو رنگ متفاوت باشند
[نساجی] تار و پود
[کامپیوتر] حامل دور گشتی .
[برق و الکترونیک] رقم نقلی چرخشی سیگنال نقلی در رایانه که پس از تولید در محل رقم با ارزش ترین ، مستقیماً به محل رقم کم ارزش ترین فرستاده می شود.
[کامپیوتر] نقل مکان دور گشتی .
[عمران و معماری] شمع اتکایی - شمع ستونی
[زمین شناسی] شمع اِتکایی ، شمع ستونی
[عمران و معماری] وصله اتکایی
[عمران و معماری] قطعه انتهایی
[نساجی] نخ تار پاره شده در ماشین بافندگی
[معدن] شکستگی ناخواسته (آتشباری)
[پلیمر] انتهای آلفا
[حسابداری] هزینه میانگین پایان ماه
[کامپیوتر] خادم . - عقبه - بخشی از یک سیستم کامپیوتری که مستقیما" با کاربر سروکار ندارد. مثلا" یک سیستم پایگاه داده ای جاری بر روی یک کامپیوتر بزرگ عقبه سیستم است . در حالی که ریز کامپیوترهای مورد استفاده به وسیله آنها برای دسترسی به سیستم جلودار سیستم هستند .
[برق و الکترونیک] بخش آخر مرحله ی پایانی تولید به مراحل خاصی از تولید نیمرساناها شامل بسته بندی ، سوزاندن آزمایشی، آزمایش محیطی اطلاق می شود.
[عمران و معماری] تیر با تکیه گاه گیردار
[نساجی] تار پاره شده - تار پارگی در پارچه - اثر ناشی از پاره شدن تار در پارچه
[عمران و معماری] سرشمع
[صنایع غذایی] ته قوطی: در صنایع غذایی به ته قوطیهایی کنسرو که در کارخانه قوطی سازی نصب و درز بندی میشود گفته میشود.
[نساجی] پودگیر - کردلین
[عمران و معماری] انتهای گیردار
[نساجی] نخ تار ضخیم در پارچه

معنی کلمه end به انگلیسی

end
• completion, termination; purpose, aim; death
• bring to a conclusion; complete, finish, conclude; cease
end condition
• rules that limit the algorithm or program in case of an irregular form of input (computers)
end in a draw
• finish in a tie, neither side won; end with an equal score in a game
end in a tie
• finish in a tie, neither side won; end with an equal score in a game
end in disaster
• end in a catastrophe
end in failure
• not succeed
end in smoke
• end with no results
end justifies the means
• actions or methods that are wrong from a moral point of view are at times necessary in order to obtain morally right results or effects
end nuclear testing
• stop testing nuclear explosives
abnormal end
• "crash" of a computer program, atypical termination of software, abend (computers)
all good things must end
• everything has an ending, not every day is a holiday
at either end
• at any of the two ends, at one end or the other
at his wits end
• out of patience, at a loss, exasperated, frustrated
at one's wit's end
• at a loss as means to solve a problem
at staff's end
• kept at a distance
back end
• computer program that performs background tasks (support program for a computer system, such as a database)
be at a loose end
• be in an uncertain or confused condition; be without any particular plans; be in unsettled position; be without any specific occupation (e.g., "ever since leaving the company, my husband has been at a loose end")
be near the end
• be close to the finish, be near the conclusion, be near to reaching the end
beginning of the end
• start of a downfall, beginning of a process which will have disastrous results
big end
• a car's big end is the end of a long rod in its engine where it joins the crank.
bitter end
• final completion of something (especially something that is potentially very painful or unpleasant)
book end
• stand placed at the end of a row of books to prevent them from falling
brought to an end
• terminated, ended, concluded

end را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی end

zp ١٢:٢٨ - ١٣٩٦/٠٦/٠١
time up over
|

kosar ٠٩:٣٧ - ١٣٩٦/١١/٢٦
end = goal =aim = purpose = هدف
|

فاضله ١٢:٣٣ - ١٣٩٧/٠٤/١٠
هدف
|

پوریا سلیمیان ١٢:٣١ - ١٣٩٧/٠٦/١٣
همچنین معنای :
دَر
درموارد خاص می دهد .
|

فرهاد سليمان‌نژاد ١٩:٢٧ - ١٣٩٧/٠٩/٠٦
To this end: بدين منظور
|

Ebrahim ١٢:٤٣ - ١٣٩٨/٠٣/٢٧
پایان
|

پیشنهاد شما درباره معنی end



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی end
کلمه : end
املای فارسی : عند
اشتباه تایپی : ثدی
عکس end : در گوگل


آیا معنی end مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )