انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 1074 100 1

experience

تلفظ experience
تلفظ experience به آمریکایی/ɪkˈspɪr.iː.əns/ تلفظ experience به انگلیسی/ɪkˈspɪəriəns/

معنی: خبرگی، مکتب، تجربه، ورزیدگی، اروین، ازمودگی، کارازمودگی، ازمایش، کشیدن، تحمل کردن، تجربه کردن
معانی دیگر: آروین، کارکشتگی، کارآزموده، کاردیدگی، سرگذشت، رویدادهای پیشینی (در عمر یک فرد یا گروه)، پیشداد، پیشامد، به سر (کسی) آمدن، (سختی یا درد و غیره) کشیدن، (لذت و غیره) بردن، سردوگرم (روزگار را) چشیدن، تمرین دادن

بررسی کلمه experience

اسم ( noun )
(1) تعریف: a particular situation or event that one has encountered or lived through.
مشابه: adventure, affair, event, happening, incident, lesson, occurrence, ordeal

- Working in that factory was tough for those months, but it was a good experience for him.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کار کردن در آن کارخانه برای آن ماه‌ها مشکل بود، اما تجربه خوبی برای او بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کار کردن در آن کارخانه برای آن ماهها دشوار بود، اما برای او خوب بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- She never forgot the experience of being on stage for the first time.
ترجمه کاربر [ترجمه آنیتا] او هرگز تجربه ی حضور در مرحله‌ی اول را فراموش نکرده بود
|

ترجمه کاربر [ترجمه ^^Kim Jung Bum] او هرگز اولین تجربه ی روی استیج رفتنش را فراموش نکردـ
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او هرگز تجربه نشستن بر روی صحنه را برای اولین بار فراموش نکرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او هرگز تجربهی حضور در مرحله را برای اولین بار فراموش نکرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: the sum total of such situations and events in one's life.
مترادف: life history
مشابه: background, existence, life

- I know from my experience that to do this would be a mistake.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من از روی تجربه دریافته‌ام که این کار اشتباه خواهد بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] از تجربه من می دانم که برای انجام این کار اشتباه است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Luxury had never been part of my grandparents' experience.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تجمل هرگز بخشی از تجربه پدربزرگ و مادر بزرگ من نبوده است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لوکس هرگز بخشی از تجربه پدربزرگ و مادربزرگ من نبود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- In my experience, these problems usually have simple solutions.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] در تجربه من، این مشکلات معمولا راه‌حل‌های ساده‌ای دارند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] در تجربه من، این مشکلات معمولا راه حل های ساده ای دارند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: the process of undergoing or encountering such situations and events.
مشابه: exposure, involvement

- His experience of the war was quite different from those who served in the front lines.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تجربه جنگ با کسانی که در صفوف مقدم خدمت می‌کردند تفاوت داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تجربه او در جنگ کاملا متفاوت از کسانی بود که در خط مقدم خدمت می کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: the repeated practice, activity, or observations that result in skill, ability, or wisdom.
مترادف: maturation, seasoning
مشابه: knowledge, lessons, observation, practice, training

- They're looking to hire someone with a few years of sales experience.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها به دنبال استخدام فردی با چند سال تجربه فروش هستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها به دنبال استخدام شخص با چند سال تجربه فروش هستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- I have no experience as an actor, but I think I could play that part.
ترجمه کاربر [ترجمه الهه] من به عنوان یک بازیگر تجربه ندارم اما فکر می کنم می توانم ان قسمت را بازی کنم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من به عنوان یک بازیگر تجربه ندارم، اما فکر می‌کنم می‌توانم آن قسمت را بازی کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من هیچ تجربه ای به عنوان یک بازیگر ندارم، اما فکر می کنم می توانم آن بخش را بازی کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: knowledge or wisdom gained from such practice, activity, or observation.
مترادف: maturity, sophistication
متضاد: inexperience
مشابه: adeptness, common sense, familiarity, ken, know-how, knowledge, proficiency, savoir-faire, wisdom

- She uses her experience to solve problems on the job.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او از تجربه خود برای حل مشکلات شغلی استفاده می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او از تجربه خود برای حل مشکلات در کار استفاده می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: experiences, experiencing, experienced
• : تعریف: to undergo or encounter; feel or know.
مترادف: know, live through
مشابه: confront, discover, encounter, endure, face, feel, live, meet, see, suffer, take, taste, undergo, withstand

- He experienced defeat for the first time in that race.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او برای اولین بار در این مسابقه شکست خورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او برای اولین بار در آن مسابقه شکست خورد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- She experienced great pain after the accident.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بعد از تصادف خیلی درد گرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او پس از حادثه درد شدید را تجربه کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه experience در جمله های نمونه

1. experience has salted his beard
ترجمه تجربه ریش او را سفید کرده است.

2. experience oftentimes allays our fear of the unknown
ترجمه تجربه اغلب ترس ما را از ناشناخته‌ها تخفیف می‌دهد.

3. experience is the best teacher
ترجمه تجربه بهترین معلم است

4. an experience i'll never forget
ترجمه تجربه‌ای که هرگز فراموش نخواهم کرد

5. an experience that will be the making of him
ترجمه تجربه‌ای که موجب موفقیت او خواهد بود

6. an experience unlike any other
ترجمه تجربه‌ای بی‌شباهت به هر تجربه‌ی دیگر

7. practical experience
ترجمه تجربه‌ی عملی

8. sense experience
ترجمه تجربه‌ی حسی

9. that experience left a bad taste in my mouth
ترجمه آن تجربه مزه‌ی بدی دردهانم باقی گذاشت.

10. a bruising experience
ترجمه تجربه‌ای طاقت فرسا

11. a chilling experience
ترجمه تجربه‌ای هراس انگیز (هولناک)

12. a harrowing experience
ترجمه تجربه‌ای دلخراش

13. a novel experience
ترجمه تجربه‌ی تازه

14. a rewarding experience
ترجمه تجربه‌ای پر ارزش

15. a sensitive experience
ترجمه تجربه‌ای احساس انگیز

16. education and experience qualify him for this job
ترجمه تحصیلات و تجربه او را شایسته‌ی این شغل می‌کند.

17. lack of experience
ترجمه کمداشت تجربه

18. put your experience to use
ترجمه از تجربه‌ی خود استفاده کن.

19. test of experience
ترجمه محک تجربه

20. time and experience change a person's perspective
ترجمه زمان و تجربه دید انسان را عوض می‌کند.

21. a man of experience
ترجمه مرد با تجربه

22. he has long experience both as a teacher and administrator
ترجمه او هم به عنوان معلم و هم به عنوان مدیر تجربه‌ی طولانی دارد.

23. i hope this experience will be a lesson to you
ترجمه امیدوارم این پیشامد برای تو درسی باشد.

24. the young man's experience was very limited
ترجمه تجربه‌ی مرد جوان بسیار کم (یا محدود) بود.

25. this judge's ten-year experience
ترجمه کاردیدگی ده ساله‌ی این قاضی

26. i learned much from experience
ترجمه از تجربه بسیار آموختم.

27. surgery exacts great attention and experience
ترجمه جراحی مستلزم دقت و تجربه‌ی زیاد است.

28. within the radius of my experience
ترجمه در محدوده‌ی تجربیات من

29. his lack of sufficient education and experience disqualified him for this job
ترجمه نداشتن تحصیلات و تجربه‌ی کافی موجب سلب صلاحیت او از این شغل گردید.

30. it is nice if the test of experience is applied
ترجمه خوش بود گر محک تجربه آید به میان

31. she got a tremendous lift from that experience
ترجمه آن تجربه او را بسیار سرکیف آورد.

32. the compositon of songs requires talent and experience
ترجمه تصنیف ترانه نیاز به استعداد و تجربه دارد.

33. it would be good if the touchstone of experience were used
ترجمه خوش بود گر محک تجربه آید به میان

34. once in a while, a sufi reaches peak experience
ترجمه گهگاه یک صوفی به مرحله‌ی خلسه می‌رسد.

35. walking alone in a cemetery at night is an eerie experience
ترجمه شب هنگام تنها در گورستان قدم زدن دلهره آور است.

36. participation in the sorrows and joys of the natives was an ennobling experience for us
ترجمه شرکت در غم و شادی بومیان برای ما تجربه‌ی منزه کننده‌ای بود.

37. his method is based on the theory that people learn better from actual experience than from books
ترجمه روش او بر این بینش استوار است که مردم از تجربه‌ی عملی بهتر می‌آموزند تا از کتاب.

مترادف experience

خبرگی (اسم)
competence , expertise , experience
مکتب (اسم)
school , training , experience , doctrine , primary school
تجربه (اسم)
experiment , experience
ورزیدگی (اسم)
skill , experience
اروین (اسم)
experience
ازمودگی (اسم)
experience
کارازمودگی (اسم)
experience
ازمایش (اسم)
test , assay , temptation , experiment , shy , trial , testing , tryout , try , exam , examination , experience , examen , experimentation , probation , screening
کشیدن (فعل)
trace , figure , heave , string , stretch , drag , pluck , draw , haul , weigh , pull , avulse , drain , strap , lave , suffer , subduct , thole , shove , chart , plot , experience , lengthen , hale , drawl , entrain , evulse , snick , magnetize , trawl
تحمل کردن (فعل)
stomach , support , stand , tolerate , withstand , bear , stick , comport , sustain , suffer , endure , bide , thole , experience , undergo
تجربه کردن (فعل)
experiment , try , experience

معنی عبارات مرتبط با experience به فارسی

تجربه بهترین معلم است
پشت دستم رو داغ گذاشتم

معنی experience در دیکشنری تخصصی

experience
[برق و الکترونیک] تجربه
[ریاضیات] تجربه کردن، وارد کردن، وارد بر، تجربه، آزمون، تجربه ی تصادفی، امتحان، آزمایش
[آمار] تجربه
[سینما] تجربه دراماتیک

معنی کلمه experience به انگلیسی

experience
• knowledge obtained by doing; something that one has lived through
• try; live through; feel; endure
• if you have had experience of something, you have seen it, done it, or felt it.
• you can refer to all the things that have happened to you as experience.
• an experience is something that happens to you or something you do.
• if you experience a situation or feeling, it happens to you or you are affected by it.
• see also experienced.
experience is the best teacher
• life is the best teacher, the best way to learn is by doing
experience not essential
• applicant need not have prior work experience in this field
experience preferred
• applicant should have prior work experience in this field
experience required
• prior knowledge and work experience necessary (phrase used by employers seeking experienced job applicants)
a ha experience
• sudden and important discovery, enlightening experience
broad experience
• rich experience, wide experience
corrective experience
• deeply felt event or experience which counteracts the difficult effects of previous experiences, experience which improves the impression made by a previous experience
firsthand experience
• familiarity or knowledge gained from personal involvement, direct experience
gain experience
• acquire knowledge through repeated involvement, gain familiarity
gained experience
• acquired knowledge through repeated involvement, gained familiarity
had a bad experience
• experienced something which left unpleasant memories
learn by experience
• acquire knowledge through personal experience
learned from personal experience
• learned from his own efforts, learned by trial and error
learnt from experience
• gained knowledge or understanding through personal experience
memorable experience
• unforgettable experience
on the job experience
• experience received while working at a particular job, number of years a person works at a particular job
organizational experience
• work experience in the area of organization, experience in the coordination and preparation of events
out of the box experience
• unusual experience, experience that involves creative and nonconformist ideas, oobe
pleasant experience
• nice experience, pleasing experience, joyful experience, happy experience
practical experience
• field experience, actual working experience, knowledge that accumulates at work not just via theoretical study
previous experience
• experience acquired by an person in a previous position or similar setting
profound experience
• deeply meaningful experience
proven experience
• experience which can be proven by diplomas and references

experience را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

نسرین ١٩:٢٠ - ١٣٩٧/٠٣/٢٧
رنج کشیدن
|

mobina ١٠:٠٤ - ١٣٩٧/٠٥/٠٢
آزمایش٫تمرین
|

zahra mohammadi ١٩:١٧ - ١٣٩٧/٠٥/٢١
تجربه
|

Ker ٢٣:٠١ - ١٣٩٧/٠٥/٢٥
رنج کشیدن
|

Sama ١١:٣٣ - ١٣٩٧/٠٥/٢٨
تجربه داشتن
|

Negar ١٥:٣١ - ١٣٩٧/٠٦/١١
تجربه داشتن در چیزی
|

ehsan ١٨:٠٠ - ١٣٩٧/٠٦/١٧
noun
تجربه
experience, experiment
ورزیدگی
experience, skill
ازمایش
test, experiment, trial, testing, tryout, experience
خبرگی
expertise, experience, competence
اروین
experience
ازمودگی
experience
کارازمودگی
experience
مکتب
school, doctrine, primary school, experience, training
verb
تجربه کردن
experience, experiment, try
کشیدن
drag, draw, pull, stretch, drain, experience
تحمل کردن
tolerate, withstand, endure, sustain, stand, experience
|

Samaneh ٢٠:٣٢ - ١٣٩٧/٠٨/١٧
تجربه
|

tina ١٨:٥٢ - ١٣٩٧/٠٨/٢٥
The things that you have done or the knowledge or skill you get from seeing or doing something
|

فیض ١٢:١٥ - ١٣٩٧/٠٩/٢٧
مواجه شدن - آشنا بودن - احساس کردن - اتفاق - برخورد داشتن - تلاش کردن - چشیدن
|

P ٠٧:٥١ - ١٣٩٧/١١/٢٥
تجربه ،تجربه كردن
|

.. ١٣:١٦ - ١٣٩٧/١٢/١٠
تجربه، تجربه کردن، تجربه داشتن
|

فاطمه مقصودی ٢٣:٤٩ - ١٣٩٨/٠٣/٠٦
تجربه کردن/تجربه
Example:The old people have a lot of eperience
|

چکاوک ٢٣:٤٠ - ١٣٩٨/٠٧/٠٩
تحمل کردن
|

Beheshte ٠٩:١٥ - ١٣٩٨/٠٨/٠٩
experience:تجربه
|

Ati ٢٢:٤٩ - ١٣٩٨/٠٨/١٤
دچار شدن
|

Mitra ohG ١٨:٠٨ - ١٣٩٨/٠٨/١٥
تجربه
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی experience
کلمه : experience
املای فارسی : اکسپرینس
اشتباه تایپی : ثطحثقهثدزث
عکس experience : در گوگل


آیا معنی experience مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )