برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1284 100 1

felicity

/fəˈlɪsəti/ /fəˈlɪsɪti/

معنی: اقتضاء، برکت، سعادت، خوش بختی
معانی دیگر: نیکبختی، خوشی، رستگاری، سعادتمندی، بخت خوب، مایه ی خوشی، خوش بیانی، شیرین سخنی، گزیده گویی، فصاحت، بلاغت، مناسبت

بررسی کلمه felicity

اسم ( noun )
حالات: felicities
(1) تعریف: an instance or condition of great happiness; bliss.
مشابه: bliss

- Her felicity on the occasion of her daughter's graduation was greater than any feeling of happiness that she'd experienced before.
[ترجمه ترگمان] سعادت او در مراسم فارغ‌التحصیلی دخترش بیشتر از هر احساس خوشبختی بود که قبلا تجربه کرده بود
[ترجمه گوگل] افتخار او به مناسبت فارغ التحصیلی دخترش بیشتر از هر احساس خوشبختی بود که او قبلا تجربه کرده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a cause or source of great happiness.
مشابه: joy

(3) تعریف: a talent for appropriate and pleasing behavior, esp. expression, or a display of this talent.

- a felicity of speech
[ترجمه ترگمان] این هم یک جور نطق بود
[ترجمه گوگل] افتخار سخنرانی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه felicity در جمله های نمونه

1. felicity in this and the next life
سعادت دنیا و آخرت

2. her sole felicity were her children
یگانه خوشی او بچه‌هایش بودند.

3. Human felicity is produced not so much by great pieces of good fortune that seldom happen, as by little advantages that occur every day.
[ترجمه ترگمان]سعادت انسانی آن قدرها هم از موهبت بزرگی نیست که به ندرت اتفاق می‌افتد، و با مزایایی که هر روز رخ می‌دهد
[ترجمه گوگل]خوشبختی انسان از طریق بخش های بزرگی از ثروت خوب که به ندرت اتفاق می افتد، به اندازه مزایای کمی که هر روز رخ می دهد، تولید نمی شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Did Laurie know something, and hold it over Felicity?
[ترجمه ترگمان]آیا لاری چیزی می‌دانست و آن را روی فلیسیتی نگه می‌داشت؟
[ترجمه گوگل]آیا لوری چیزی می داند و آن را بیش از Felicity نگه می دارد؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. As a songwriter, he combined great linguistic felicity with an ear for a tune.
[ترجمه ترگمان]او به عنوان یک آهنگساز، felicity زبانی عالی را با یک گوش برای یک آهنگ ترکیب کرد
[ترجمه گوگل]او به عنوان یک ترانه سرا، ترکیبی از زبان شناسی بزرگ با گوش برای لحن
[ترجمه ش ...

مترادف felicity

اقتضاء (اسم)
appropriateness , expedience , expediency , felicity , pertinence , pertinency
برکت (اسم)
benediction , felicity , beatitude , blessing , bliss , fatness
سعادت (اسم)
happiness , welfare , felicity , bliss , weal , luck , paradise
خوش بختی (اسم)
happiness , felicity , luck , fortune , well-being

معنی کلمه felicity به انگلیسی

felicity
• happiness, joy; source of happiness; state of happiness; talent, ability
• felicity is great happiness and pleasure; a formal or literary word.
• felicity is also the quality of being good, pleasant, or desirable; a formal or literary word.
• felicities are particularly suitable or well-chosen remarks; a formal or literary word.

felicity را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

خورشيدوند
بخت خوب سعادت بركت
giant star ستاره بزرگ درخشان ناهيد ،زهرهVenus as the evening star (just after sunset when it glows)
noun
planet when seen at sunset in the western sky (especially the planet Venus)
ونوس به عنوان ستاره شب (فقط پس از غروب آفتاب زمانی که آن را درخشش)
اسم
سیاره زمانی که در غروب خورشید در آسمان غربی دیده می شود (به ویژه سیاره زهره)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی felicity
کلمه : felicity
املای فارسی : فلیکیتی
اشتباه تایپی : بثمهزهفغ
عکس felicity : در گوگل

آیا معنی felicity مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )