برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1289 100 1

fixation

/fɪkˈseɪʃn̩/ /fɪkˈseɪʃn̩/

معنی: ثابت کردن، تثبیت، تحکیم، تعیین، تعلق خاطر، دلبستگی زیاد، عشق زیاد، خیره شدگی
معانی دیگر: تمرکز روی چیزی (به ویژه با چشمان)، خیرگی، چشم دوزی، (عامیانه) وسواس، وسوسه، (روانکاوی) پای بندی، واگری، (شیمی) رجوع شود به: nitrogen fixation

بررسی کلمه fixation

اسم ( noun )
(1) تعریف: the act or procedure of making fast or stabilizing.
مترادف: stabilization
مشابه: attachment

(2) تعریف: an obsession, esp. one that interferes with normal functioning.
مترادف: id�e fixe, monomania, obsession
مشابه: complex, compulsion, fetish, hang-up, possession

- He has a fixation with outdoing his brother that is really unhealthy.
[ترجمه ترگمان] او علاقه شدیدی به سبقت گرفتن از برادرش دارد که واقعا ناسالم است
[ترجمه گوگل] او فریب خورده است که برادرش را از دست داده است که واقعا ناسالم است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: the arrest of psychological development at some stage before maturity, esp. in early childhood.
مشابه: arrest, check, stunt

واژه fixation در جمله های نمونه

1. He has a fixation about her.
[ترجمه ترگمان]او به او علاقه دارد
[ترجمه گوگل]او در مورد او ثابت است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. Such a fixation with money can't be healthy.
[ترجمه S.M] اینطور تعلق خاطری به پول نمی تواند سالم باشد.
|
[ترجمه ترگمان]چنین a با پول نمی‌تواند سالم باشد
[ترجمه گوگل]چنین تثبیتی با پول نمی تواند سالم باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. The country's fixation on the war may delay a serious examination of domestic needs.
[ترجمه S.M] تحکیم کشور بر جنگ می تواند (ممکن است) بررسی اساسی را از نیاز های بومی به تاخیر بیندازد.|
[ترجمه ترگمان]تثبیت کشور بر جنگ ممکن است یک بررسی جدی از نیازهای داخلی را به تا ...

مترادف fixation

ثابت کردن (اسم)
proving , fixation
تثبیت (اسم)
consolidation , confirmation , stabilization , fixation , fixing , fixity
تحکیم (اسم)
consolidation , stabilization , fixation , ruggedization
تعیین (اسم)
signification , nomination , specification , designation , determination , definition , fixation
تعلق خاطر (اسم)
fixation
دلبستگی زیاد (اسم)
fixation
عشق زیاد (اسم)
fixation
خیره شدگی (اسم)
fixation

معنی عبارات مرتبط با fixation به فارسی

(پزشکی - ایمنی شناسی) پادتن یارسنجی، تثبیت پادتن یار
تثبیت نیتروژن، برجایی نیتروژن (تبدیل نیتروژن هوا به ترکیبات نیتروژنی توسط ترکیزه های موجود در ریشه ی برخی گیاهان و در خاک)

معنی fixation در دیکشنری تخصصی

fixation
[عمران و معماری] ثابت کردن
[زمین شناسی] ثابت کردن
[نساجی] تثبیت - تثبیت کالای نساجی - ثابت نمودن - تثبیت کردن
[خاک شناسی] تثبیت
[روانپزشکی] تثبیت. به طور کلی ، فرآیندی که به وسیله آن چیزی سفت و محکم و انعطاف نا پذیر می گردد.
[آب و خاک] تثبیت
[نساجی] ماده تثبیت کننده - عامل ثبوت - عامل تثبیت
[شیمی] فرآیند تثبیت
[نساجی] ماده افزاینده ثبات
[خاک شناسی] تثبیت آمونیاک
[آب و خاک] جذب آمونیاک
[خاک شناسی] تثبیت آمونیوم
[آب و خاک] تثبیت آمونیوم
[خاک شناسی] تثبیت نیتروژن مولکولی
[خاک شناسی] تثبیت نیتروژن مولکولی
[آب و خاک] تثبیت ازت
[نساجی] تثبیت خشک
[نساجی] تثبیت رنگ چاپ با حرارت دادن خشک در دمای بالا - تثبیت خشک در دمای بالا
[زمین شناسی] تثبیت واریزه ای
[خاک شناسی] تثبیت ک ...

معنی کلمه fixation به انگلیسی

fixation
• act of fixating; stabilizing; focusing on; fixing in place; arrest of emotional development; obsession
• a fixation is an extreme or obsessive interest in something.

fixation را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

عليرضا كريمي وند
تحكيم دلبستگي زیاد، عشق زیاد، تعلق خاطر ، تثبيت
يار دلواري
تحكيم ، تعلق به عشق،تثبيت عاطفي پيدا كردن
Mr. above my head , my love
آقای بالاسرمی، عشقم

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی fixation
کلمه : fixation
املای فارسی : فیتین
اشتباه تایپی : بهطشفهخد
عکس fixation : در گوگل

آیا معنی fixation مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )