انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 1017 100 1

flow

تلفظ flow
تلفظ flow به آمریکایی/ˈfloʊ/ تلفظ flow به انگلیسی/fləʊ/

معنی: مد، جریان، گردش، باطلاق، بده، روانی، روند، رودخانه، جاری بودن، روان شدن، سلیس بودن، شریدن، فروهشتن
معانی دیگر: میزان جریان، روانگی، گذران، عبور، تولید مداوم، ایجاد مداوم، برکشند (flood هم می گویند)، برکشند کردن، جریان داشتن، جاری کردن یا شدن، روان بودن یا شدن، روانگی داشتن، چلیدن، (مجازی)، شاریدن، (در مورد شکل و خط و غیره) دارای انحنا و حرکات موزون بودن، به خوبی پیش رفتن، به حد وفور وجود داشتن، (به صورت موج دار و دلپذیر) آویخته بودن، (معمولا با: over) لبریز شدن، (از لبه ی چیزی) برون ریختن، (هرچیزی که جریان دارد) رود، جوی، آبراه (و غیره)، (زمین شناسی - تحت فشار و بدون شکسته شدن تغییر شکل یافتن: مانند رگه های سنگی اعماق زمین) روندیدن، مد برابر جزر، سلاست

بررسی کلمه flow

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: flows, flowing, flowed
(1) تعریف: to move steadily and easily like a stream.
مترادف: glide, roll, run, stream
متضاد: stagnate
مشابه: cascade, course, move, ripple, slip, wash

- The river flows to the sea.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] رودخانه به دریا می‌ریزد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رودخانه به دریا می رود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The water flowed down the drain.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آب از فاضلاب سرازیر شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آب از تخلیه خارج شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Sand flowed through her fingers.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ماسه از میان انگشتانش جاری شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شن از طریق انگشتانش جاری شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to circulate.
مترادف: circulate, run
مشابه: issue, move, roll

- Blood flows through the veins and arteries.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] خون از رگ‌ها و شریان‌ها جریان می‌یابد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] خون از طریق رگ ها و شریان ها جریان می یابد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to move smoothly, gracefully, or without interruption, as music, conversation, dance, or thought.
مترادف: float, glide, roll, run, stream
مشابه: drift, move

- The conversation flowed more smoothly once they had sat down to dinner.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی برای شام نشستند، گفتگو به کندی پیش می‌رفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مکالمه همیشگی تر از زمانی بود که آنها به شام ​​می نشستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The beautiful music flowed over the audience.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] موسیقی زیبا روی حضار پخش شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] موسیقی زیبا روی مخاطب جریان داشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Images of her flowed through his mind, and he was unable to sleep.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تصاویری از او در ذهنش جاری شد و او قادر به خواب نبود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تصاویر او از طریق ذهن او جریان داشت و قادر به خواب نبود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to proceed or pour forth from a source.
مترادف: issue, run, stream
متضاد: ebb
مشابه: course, effuse, emanate, exude, gush, pour, proceed, roll, spout, surge

- The grain then flows into the bin.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سپس دانه‌ها وارد سطل زباله می‌شوند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دانه سپس به داخل ظرف می رود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Criticism flowed from the director.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] انتقادها از مدیر جاری بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] انتقاد از کارگردان به وجود آمد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
مشتقات: flowing (adj.)
(1) تعریف: the continuous movement characteristic of liquids.
مترادف: current, flux, stream
مشابه: effluence, flush, ripple, surge, undulation, wash, wave

- The dam controls the river's flow.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سد جریان رودخانه را کنترل می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سد جریان رودخانه را کنترل می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a stream or series of things, ideas, or events; steady progression.
مترادف: run, stream
مشابه: cascade, current, effusion, flood, march, procession, progression, roll, torrent

- The flow of traffic has been hindered by the construction project.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] جریان ترافیک توسط پروژه ساخت‌وساز متوقف شده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] جریان ترافیک توسط پروژه ساخت و ساز مانع شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The flow of ideas from the West could not be stopped.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] جریان ایده‌های غرب را نمی توان متوقف کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] جریان ایده ها از غرب نمی تواند متوقف شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The child got separated from his mother in the flow of shoppers entering the store.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کودک در جریان ورود خریداران به فروشگاه از مادرش جدا شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کودک در جریان خریدارانی که وارد فروشگاه می شوند از مادرش جدا شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: the rate at which something flows.
مشابه: flux, outflow

- They're measuring the flow of traffic over this stretch of highway.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها جریان ترافیک در این بخش از بزرگراه را اندازه‌گیری می‌کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها جریان ترافیک را در این بزرگراه اندازه گیری می کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: a smooth, steady outpouring or expansion, such as a tide or steady bleeding.
مترادف: effusion, issue, outflow, outpouring, tide
متضاد: ebb
مشابه: flood, pour, rush

- Apply strong pressure to stop the flow of blood from the wound.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برای جلوگیری از جریان خون از زخم فشار قوی اعمال کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] فشار قوی برای متوقف کردن جریان خون از زخم اعمال کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه flow در جمله های نمونه

1. flow from something
ترجمه ناشی شدن از چیزی،جریان یافتن از چیزی

2. flow in (or into) something
ترجمه به طور مداوم به درون چیزی جریان داشتن

3. flow out of something
ترجمه به صورت جریان مداوم درآمدن از چیزی

4. geostrophic flow
ترجمه شارش زمینگرد

5. the flow of different ideas fecundates the atmosphere of the university
ترجمه جریان عقاید گوناگون محیط دانشگاه را زادمند می‌کند.

6. the flow of fresh ideas
ترجمه جریان عقاید تازه

7. cash flow
ترجمه نقدینگی

8. the controlled flow of water from the reservoir into the pipes
ترجمه جریان تنظیم شده‌ی آب از مخزن به لوله‌ها

9. the increasing flow of refugees into the country
ترجمه ورود فزاینده‌ی پناهندگان به کشور

10. the marvelous flow of water from the stone that was touched by the prophet
ترجمه ریزش معجره‌آسای آب از سنگی که پیامبر به آن دست زده بود.

11. ebb and flow
ترجمه جزر و مد،فروکشند و برکشند

12. many benefits will flow from this medicine
ترجمه فواید زیادی از این دارو ناشی خواهد شد.

13. the ebb and flow of the sea
ترجمه پس‌کشند و برکشند دریا

14. to reverse the flow of a river
ترجمه جریان رودخانه را معکوس کردن

15. to slacken the flow of water
ترجمه جریان آب را کم کردن

16. to stem the flow of blood
ترجمه جریان (یا ریزش) خون را بند آوردن

17. to stop the flow of oil in a pipe
ترجمه جریان نفت در لوله را قطع کردن

18. in july the river flow is reduced to a trickle
ترجمه در ماه ژوئیه جریان رودخانه به یک آب باریک نقصان می‌یابد.

19. the inward and outward flow of information
ترجمه جریان درون سوی و برون سوی اطلاعات

20. the inward and outward flow of money
ترجمه جریان درون سوی و برون‌سوی (داخلی و خارجی) پول

21. this valve regulates the flow of gasoline
ترجمه این سوپاپ جریان بنزین را تنظیم می کند.

22. when wine begins to flow the party changes its nature
ترجمه وقتی که شراب زیاد می‌شود مهمانی جنبه‌ی دیگری پیدا می‌کند

23. the dam will make the flow of zayandehrood uniform throughout the year
ترجمه آن سد جریان آب زاینده رود را در تمام سال یکنواخت خواهد کرد.

24. we must first staunch the flow of blood from the wound
ترجمه ابتدا باید ریزش خون از زخم را بند بیاوریم.

25. slow-moving vehicles intefere with the free flow of traffic
ترجمه وسایط نقلیه‌ی کندرو،جریان آزادانه‌ی ترافیک را مختل می‌کنند.

26. we have to even out the flow of water from the reservoir
ترجمه باید جریان آب از انبار را یکنواخت کنیم.

27. when swords clash, blood will also flow
ترجمه هنگامی که شمشیرها چکاچاک کنند خون نیز ریخته می‌شود.

28. the other scoffed that from ebb and flow . . .
ترجمه آن دگر تسخر زدی کز جزر و مد . . .

29. gravitation is the main reason for ebb and flow
ترجمه نیروی جاذبه سبب اصلی جزر و مد است.

30. and the other jested that from the ebb and flow . . .
ترجمه و آن دگر تسخر زدی کز جزر و مد . . .

مترادف flow

مد (اسم)
extent , accent , ebb , flow , length , extension , flux , flowage
جریان (اسم)
inset , ooze , flow , progress , fluor , action , current , stream , course , going , income , rede , afflux , circulation , circuit , gush , effluvium , efflux , outflow , tide
گردش (اسم)
flow , progress , operation , movement , travel , period , airing , circulation , turn , excursion , twirl , paseo , revolution , promenade , race , wrest , canter , roll , trip , circuit , circumvolution , itineracy , itinerancy , stroll , saunter , gyration , hike , jaunt , meander , nutation
باطلاق (اسم)
flow , hag , marsh , fen , bog , mire
بده (اسم)
flow , discharge
روانی (اسم)
flow , facility , fluency , versatility , freedom , volubility
روند (اسم)
flow , process , proceeding , procedure , method
رودخانه (اسم)
flow , river
جاری بودن (فعل)
flow
روان شدن (فعل)
flow , trill , gush
سلیس بودن (فعل)
flow
شریدن (فعل)
flow
فروهشتن (فعل)
hang , free , flow , unbrace , drape

معنی عبارات مرتبط با flow به فارسی

نمودار جریان وسیر مواد در کارخانه، نودار جریان امور صنعتی وپیچیده
نمودار گردشی
جهت گردش
ناشی شدن از چیزی، جریان یافتن از چیزی
به طور مداوم به درون چیزی جریان داشتن
گردش اطلاعات
به صورت جریان مداوم درآمدن از چیزی
همرنگ جماعت شدنبا باد حرکت کردن
(هواپیمای جت) جریان هوای موازی با محور طولی موتور هواپیمای جت، جریان محوری
نقدینگی، جریان نقدی، وجوه در گردش
جهت مخالف بازرگانى : خلاف جهت
گردش کنترل، روند کنترل
علوم هوایى : دو سیال که بصورت عمود بر هم جریان دارند و توسط ورقه نازکى از هم عایق شده اند
گردش داده ها، روند داده ها
جزر و مد، فروکشند و برکشند
(زیست شناسی) شارش زادی، شارش ژنی
جریان هموار و یکنواخت آبگونه
گردش برنامه، روند برنامه
رجوع شود به: laminar flow
(جریان آبگونه ها) روند ناهمسان (دارای نوسان در سرعت)

معنی flow در دیکشنری تخصصی

flow
[حسابداری] گردش (جریان)
[عمران و معماری] جریان - جاری شدن - روان شدن - جاری کردن - جریان دادن - جریان یافتن
[کامپیوتر] جاری کردن ؛ جریان ؛ روند ؛ گردش
[برق و الکترونیک] شارش حرکت بارهای الکتریکی ، گازها، مایعات ، یا سایر مواد و کمیتها . - جاری شدن ، جریان
[مهندسی گاز] جریان ، جاری شدن
[زمین شناسی] جریان ، گردش ، روند جریانها حرکات دامنه ای هستند که ویژگی مکانیکی مواد دامنه سبب می شود که بعنوان یک جریان چسبناک با بدنه پلاستیکی یا یک جریان واقعی رفتار کنند.
[صنعت] حرکت، جریان - انجام وظایف به طور پیش رونده در طول جریان ارزش بگونه ای که یک محصول بدون توقف، بدون ضایعات و بدون پسروی از طراحی به بازار، از سفارش به تحویل و از مواد خام به دست خریدار برسد.
[نساجی] جاری شدن - جریان
[ریاضیات] شارش
[کوه نوردی] روانه
[آب و خاک] جریان، شارش، جاری بودن
[سینما] مسیر حرکت بین تصاویر
[مهندسی گاز] هشداردهنده جریان
[کامپیوتر] تحلیل جریان ؛ تحلیل روند
[زمین شناسی] ساختار جریان و شیار یک نوع تورق مورب که از طبقات چینه سان کوتاه و مورب ساخته شده که به طور نامنظم در زاویه های مختلفی از شیب تهنشین شده و حاصل عمل کشند همراه امواج فرورو است.
[پلیمر] ناهمسانگردی جریان
[آب و خاک] افزایش عمق جریان-متورم شدن جریان
[نفت] ظرفیت جریان
[عمران و معماری] نوع جریان
[زمین شناسی] نوع جریان
[زمین شناسی] قالب جریان الف) اصطلاحی که توسط شروک (1948)، برای اثر تحتانی لایه استفاده شد که از یک پشته آویزه دار یا سایر عوارض برآمده ساخته می شود و نشان دهنده پر شدن فرورفتگی حاصل از جریان یا جابجایی یا کج شدگی رسوب زیرین نرم و هیدروپلاستیک است. کیونن (1953) اصطلاح قالب وزنی را برای چنین ساختاری استفاده شد که حاصل جابجایی های قائم است. پرنتایس (1956)، قالب جریان را برای اثر تحتانی لایه ای بکار برد که در نتیجه ترکیبی از قالب گیری وزنی و جریان سیلان جهت یافته است، مانند قالب وزنی تعدیل شده توسط سیلان افقی رسوب در حین یا بعد از ته نشینی. نیز ببینید: قالب سیلان. ب) قالب قاشقی.
[عمران و معماری] مجرای جریان - کانال جریان
[زمین شناسی] مجرای جریان ، کانال جریان
[عمران و معماری] جریان شتابدار
[آب و خاک] جریان شتابدار
[آب و خاک] جریان تنظیم شده
[نفت] جریان دنباله
[پلیمر] جریان کمکی
[آب و خاک] جریان تنظیم کننده هوا
[آب و خاک] جریان ورودی-جریان بالادست
[عمران و معماری] جریان آرتزین
[آب و خاک] جریان آرتزین
[زمین شناسی] جریان خاکستر مجموعه ای متلاطم از قطعات سنگ و گاز که اغلب دارای اندازه ای در حد خاکستر بوده و در اثر انفجار شدید از شکاف کراتر خارج شده اند.
[عمران و معماری] روانی آسفالت

معنی کلمه flow به انگلیسی

flow
• act of flowing; movement of a liquid; something which flows; steady progression (of things, events, etc.); outpouring, outflow; rate of flowing; flood, overflowing; menstruation; (slang) act of performing rap music
• move along smoothly, stream; hang limply; overflow; rise; (slang) rap, utter many words melodiously in a flow with little breaks, perform rap music
• if a river flows somewhere, it moves in that direction. verb here but can also be used as an uncount noun with a supporting word or phrase. e.g. turkish engineers partially closed down the flow of the river euphrates to divert the water.
• if a liquid, gas, or electrical current flows somewhere, it moves steadily and continuously. verb here but can also be used as an uncount noun with a supporting word or phrase. e.g. the blood flow is cut off.
• you can also say that people or things flow somewhere when they move freely or steadily from one place to another. verb here but can also be used as an uncount noun with a supporting word or phrase. e.g. ...the flow of information and ideas.
• if someone's hair or clothing flows about them, it hangs freely and loosely.
• if a quality or situation flows from something, it results naturally from it; a literary use.
flow chart
• diagram showing the progress of work in a series of algorithmic or regular operations
• a flow chart or a flow diagram is a diagram which shows a series of actions and the way they follow on from each other in a process.
flow control
• control of data transfer between two computers
flow diagram
• diagram which shows the flow (of supplies, information, etc.) in an operation
flow of energy
• process of natural resources being used by one creature and later returned to the environment to be used by another creature (ex: water or nutrients)
flow of funds
• passage of money from person to person in the course of economic activity
flow path
• route by which a current travels
flow speed
• speed at which a current travels
flow velocity
• speed at which a current travels
capital flow
• flow of money in a business
cash flow
• income and spending of cash money
• the cash flow of a firm or business is the movement of money which goes into it and out of it.
ebb and flow
• receding and advancing of the ocean tide, fluctuating movement, rise and fall of anything; (slang) ups and downs
even flow
• flow which moves at about the same speed all the time
go with the flow
• accept things as they come
net cash flow
• cash balance remaining in a business' possession (accounting)
permanent flow
• long-lasting flow, ever-lasting wave
steady flow
• regular flow, constant flow, fixed movement
strong flow
• strong current, torrent
uniform flow
• constant flow that is not interrupted

flow را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی flow

محمد خ1 ٠٠:٠٤ - ١٣٩٦/٠٩/١٦
ساده و اسان
|

امیر ١٩:٥٥ - ١٣٩٦/٠٩/١٨
منتهی شدن
Functional
requirements fl ow directly into the creation of functional model.
|

sahar ٢٢:٣٧ - ١٣٩٧/٠٥/٠٨
جریان/ گردش
|

Sunflower ٢٢:١١ - ١٣٩٧/٠٦/٠٨
به (جایی) ریختن

Religeons are like rivers. They flow to the same sea.

دین ها مانند رودهایی هستند که همه (به یک دریا می ریزند.)

|

ناهید دریسی ١٢:١٧ - ١٣٩٧/١٠/٠٤
جریان
|

امیرعلی ماز ١٦:٤٥ - ١٣٩٧/١١/٢٧
(روانشناسی) حس سیالیت، تچان، حس جاری بودن، غرقگی
|

امیررضا فرهید ١٦:٠١ - ١٣٩٨/٠١/٣١
جریان آب یا چیز دیگر
|

سحر محمدی ١٨:٢٤ - ١٣٩٨/٠٣/١٨
(روانشناسی) غرقگی
|

ff ٢٢:٣٩ - ١٣٩٨/٠٥/٢٢
a supply of something that continues without stopping
|

پیشنهاد شما درباره معنی flow



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

ا.امين > دادرسان
کورش شیرازی > یاقچی یول
فرشاد > paraphrase
کورش شیرازی > یاقچی
پیمان > nonchalance
zb > cross
نعمت الله سیادت مقدم شاعر > وقاهت
Ali > سخن بیهوده

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

توضیحات دیگر

معنی flow
کلمه : flow
املای فارسی : فلو
اشتباه تایپی : بمخص
عکس flow : در گوگل


آیا معنی flow مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )