برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1285 100 1

Hang

/ˈhæŋ/ /hæŋ/

معنی: مفهوم، تعلیق، تمایل، طرزاویختن، اویختن، طناب انداختن، بدار اویختن، اویزان بودن، اویزان کردن، فروهشتن، چسبیدن به، متکی شدن بر، بدار اویخته شدن، معلق کردن
معانی دیگر: آویختن، آویزان کردن یا شدن، آونگان کردن یا شدن، آویزان بودن، (با لولا و غیره) وصل کردن، به دار زدن، حلق آویز کردن، (عکس و غیره را) به دیوار زدن، از دیوار آویختن، (با: with) آذین کردن، مزین کردن با، آراستن با، (به دیوار اتاق) کاغذ دیواری چسباندن، سر خود را به جلو خم کردن، سر افکندن، (حقوق) با رای خود رای هیئت داوران را معلق کردن، در هوا معلق بودن، اندروا بودن، نگونسار بودن، وارون بودن یا کردن، خمیدن، کژ و خمیده شدن، آویخته بودن، روبه پایین بودن، آثار خود را در موزه به معرض نمایش گذاردن (یا گذاشته شدن)، (طرز آویزان بودن) آویختگی، آویزانی، وابسته بودن به، بستگی داشتن به، مشروط بودن به، توجه کامل کردن به، مردد بودن، اندیدن، دو دل بودن، مکث، درنگ، وقفه، مصلوب شدن، تردید

بررسی کلمه Hang

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: hangs, hanging, hung
(1) تعریف: to suspend from a point above.
مترادف: suspend
مشابه: dangle, drape, hook, loop up, lop

- They hung the new curtains in the kitchen.
[ترجمه ترگمان] پرده‌ها را در آشپزخانه اویزان کردند
[ترجمه گوگل] آنها پرده های جدید را در آشپزخانه آویزان کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Let's hang the paper lanterns for the party.
[ترجمه ترگمان] بیاید برای جشن فانوس‌های کاغذی نصب کنیم
[ترجمه گوگل] بیایید هواپیما های کاغذی را برای مهمانی آویزان کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to put up or affix.
مشابه: affix, attach, hook, mount, post

- Let's hang this picture on the wall.
[ترجمه ترگمان] بیا این عکس رو روی دیوار نصب کنیم
[ترجمه گوگل] بگذارید این تصویر را روی دیوار آویزان کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

...

واژه Hang در جمله های نمونه

1. hang your overcoat on the hook
پالتو خود را به چنگک بیاویز.

2. hang (or hide) one's head
(از شرم) سربه زیر شدن،چهره‌ی خود را پنهان کردن

3. hang a left (or right)
(خودمانی - در راندن اتومبیل) به چپ (یا راست) چرخیدن

4. hang around (or about)
1- (دور چیزی) گرد آمدن،تجمع کردن 2- (عامیانه) پرسه زدن،ول گشتن

5. hang back (or off)
(مثلا به واسطه‌ی کمرویی یا ترس) در جای خود ایستادن،جلو نرفتن

6. hang fire
1- (سلاح آتشین) کند کار بودن،دیر آتش شدن 2- (آدم) آهسته کار بودن 3- قطعی نبودن

7. hang five (or ten)
(در موج سواری یا surfing) موج سواری کردن در حالی که انگشتان یک یا هر دو پا بر لبه‌ی تخته قلاب شده باشد

8. hang heavy
(زمان) آهسته گذشتن،ملالت‌انگیز بودن

9. hang in (there)
(عامیانه) پایداری کردن،ماـیوس نشدن،استقامت نشان دادن

10. hang it !
(حرف ندا به نشان‌خشم یا بی‌صبری و غیره) به درک‌!،به جهنم‌!

11. hang loose
(خودمانی) آسوده و بی‌خیال بودن،خونسرد و آرام بودن،عین خیال (کسی یا چیزی) نبودن

12. hang on
1- ادامه دادن،دست نکشیدن (از) 2- محک ...

مترادف Hang

مفهوم (اسم)
hang , substance , meaning , sense , significance , implication , signification , effect , intention , purport , notion , concept , contents , tenor , raison d'etre
تعلیق (اسم)
stop , suspension , abeyance , pendency , hang , interruption
تمایل (اسم)
hang , addiction , inclination , appetence , appetency , disposition , liking , tendency , sentiment , trend , would , leaning , turn , anxiety , nisus , gust , gravitation , roll , streak , tilt , inclining , recumbency , fantasy , preoccupation , tenor , declination , yen , proclivity
طرزاویختن (اسم)
hang
اویختن (فعل)
hang , append , hang out , dangle , loll , slouch
طناب انداختن (فعل)
hang , strangle , bowstring
بدار اویختن (فعل)
hang , scaffold , crucify , gibbet , noose , scrag , string up
اویزان بودن (فعل)
hang , dangle , overhang
اویزان کردن (فعل)
hang , dangle , impend
فروهشتن (فعل)
hang , free , flow , unbrace , drape
چسبیدن به (فعل)
hang , snap , grip
متکی شدن بر (فعل)
hang
بدار اویخته شدن (فعل)
hang , swing
معلق کردن (فعل)
hang , suspend

معنی عبارات مرتبط با Hang به فارسی

(خودمانی - در راندن اتومبیل) به چپ (یا راست) چرخیدن
1- (دور چیزی) گرد آمدن، تجمع کردن 2- (عامیانه) پرسه زدن، ول گشتن، وقت را ببطالت گذاندن، ور رفتن
(مثلا به واسطه ی کمرویی یا ترس) در جای خود ایستادن، جلو نرفتن
پست، ترسو، جبان، ادم پست وترسو
1- (سلاح آتشین) کند کار بودن، دیر آتش شدن 2- (آدم) آهسته کار بودن 3- قطعی نبودن
(در موج سواری یا surfing) موج سواری کردن در حالی که انگشتان یک یا هر دو پا بر لبه ی تخته قلاب شده باشد
گلایدر دستی، هوا سر دستی (باله ی بزرگ و بادبادک مانندی (hang glider) که با آن از روی بلندی در هوا سر می خورند)
(زمان) آهسته گذشتن، ملالت انگیز بودن
(عامیانه) پایداری کردن، ماـیوس نشدن، استقامت نشان دادن
(حرف ندا به نشان خشم یا بی صبری و غیره) به درک !، به جهنم !
(خودمانی) آسوده و بی خیال بودن، خونسرد و آرام بودن، عین خیال (کسی یا چیزی) نبودن
ریشه ناخن، ناخنک
ba ...

معنی Hang در دیکشنری تخصصی

hang
[کامپیوتر] توقف کردن - ایست ، توقف 1. متوقف شدن کامپیوتر به دلیل اشکال نرم افزاری یا سخت افزاری . 2. ( در مودم ) قطع ارتباط از خط تلفن .
[برق و الکترونیک] قفل کردن ، گیر افتادن
[نفت] متوقف کردن تلمبه چاه
[کوه نوردی] صعود آویخته ای
[کوه نوردی] یخشار
[نساجی] کناره نخ دار
[نساجی] پارچه نخ دار
[کامپیوتر] معوق گذاشتن ؛ توقف ؛ معوق شدن
[ریاضیات] توقف غیر برنامه ای، توقف ناخواسته

معنی کلمه Hang به انگلیسی

hang
• manner in which something hangs; knack, gist of how to do or operate something
• suspend; be suspended; attach, affix; let droop; execute by suspending by the neck (from a gallows, gibbet, etc.); depend; be closely attentive; be stuck, stop working (computers)
• if you hang something on a hook or rail, you place it so that its highest part is supported and the rest of it is not.
• if something is hanging somewhere, the top of it is attached to something and the rest of it is free and not supported.
• to hang someone means to kill them by tying a rope around their neck and taking away the support from under their feet so that they hang in the air.
• if a future event or a possibility hangs over you, it worries you.
• if you get the hang of something, you begin to understand how to do it; an informal expression.
• see also hanging.
• if you hang around, hang about, or hang round somewhere, you stay in a particular place doing nothing often because you are waiting for someone; used in informal english.
• if you ask someone to hang on, you mean you want them to wait for a moment; an informal expression.
• if you hang on, you manage to survive until a situation improves.
• if one thing hangs on another, it depends on it.
• if you hang onto something, you hold it very tightly.
• if you hang onto a position that you have, you try to keep it.
• when you hang out washing, you hang it on a clothes line to dry.
• if you hang something up, you place it so that its highest part is supported and the rest of it is not.
• if something is hanging up somewhere, the top of it is attached to something and the rest of it is free and not supported.
• if you hang up when you are on the phone, you end the phone call by putting the receiver back on the rest.
• if you hang up on someone, you end a phone call to them suddenly and unexpectedly by putting the receiver back on the rest.
...

Hang را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

elyخانم معلم انگلیسی
پهن کردن لباس
مجتبی عیوض صحرا
هَنگ-واژه انگلیسی-
معادل فارسیش: قُفل کردن،میخکوب شدن،سَنکوپ کردن،به حالت خلسه فرو رفتن،رد دادن!
آراز فرشباف
آویزان شدن
naser
معنی .آویزان بودن .‌چیزی یا فردی .‌از جایی.
Amir Alikhani
آویزان کردن
آرش اکبری
به دار آویخته شدن ، اعدام شدن
علیرضا خلیلیان
گیر کردن، توقف اجرای سیستم
ندا کیانی
Rope
Technique
قلق،فن،شگرد
سید محمد علوی نسب اشکذری
قلق یه کاری رو یاد گرفتن
سید محمد علوی نسب اشکذری
مهارت کار یا هنری رو یاد گرفتن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی hang
کلمه : hang
املای فارسی : هنگ
اشتباه تایپی : اشدل
عکس hang : در گوگل

آیا معنی Hang مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )