انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1018 100 1

half

تلفظ half
تلفظ half به آمریکایی/ˈhæf/ تلفظ half به انگلیسی/hɑːf/

معنی: نیم، نصف، نیمه، نیمی، نصفه، شقه، طرف، شریک، ناقص، بطور ناقص
معانی دیگر: آله، شق، لنگه، نیمچه، نیم ساعت، (بسکتبال و فوتبال و غیره) هر یک از دو نیمه ی مسابقه، هافتایم، ناتمام، وابسته به نیم یا نصف، تا اندازه ای، تا حدی، (با: not) در هر حال، اصلا، به هر صورت، (امریکا) نیم دلار، (فوتبال) هاف بک، بازیکن میان زمین، پیشوند:، نصف [half-life]

بررسی کلمه half

اسم ( noun )
حالات: halves
(1) تعریف: one of two equal parts of a whole.

(2) تعریف: one member of a pair.
صفت ( adjective )
(1) تعریف: being one of two equal parts of a whole.

- a half gallon of juice
ترجمه کاربر [ترجمه Shakiba] نیمی از گالن آبمیوه
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یه گالن آب‌میوه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نیمی از گالن آب
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: incomplete; partial.

- a half answer to the question
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک پاسخ نیم به این سوال
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پاسخ نیمه به این سوال
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: having just one parent in common with someone.

- He is my half brother.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون برادر ناتنی منه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او برادر ناتنی من است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
قید ( adverb )
(1) تعریف: to the extent of half or approximately half.

(2) تعریف: not completely; partially.

واژه half در جمله های نمونه

1. half a side of beef
ترجمه نیم شقه‌ی گاو

2. half furnished
ترجمه نیمه مبله

3. half of our soldiers were mowed down by intense gunfire
ترجمه تیراندازی شدید نیمی از سربازان ما را درو کرد.

4. half of the captives were starved to death
ترجمه نیمی از اسیران از گرسنگی مردند.

5. half past three
ترجمه سه و نیم

6. half way to kashan our car ran out of juice
ترجمه در نیمه راه کاشان بنزین ماشین‌مان تمام شد.

7. half the battle
ترجمه بخش عمده‌ی کار،مهمترین گام در راه انجام کاری

8. a half mask covered his eyes
ترجمه نیمه نقابی چشمانش را پوشانده بود.

9. not half bad
ترجمه نه چندان بد (بد نیست)

10. better half
ترجمه زن،زوجه،همسر

11. by half
ترجمه بسیار،خیلی،به مقدار زیاد،به مقدار قابل ملاحظه

12. have half a mind to
ترجمه کمی تمایل داشتن به،نسبتا متمایل بودن به

13. in half
ترجمه دونیم،(تقسیم شده به) نصفه‌ها،نیم نیم

14. not half bad (not so bad)
ترجمه (عامیانه) نه آنچنان بد،قابل قبول

15. with half a heart
ترجمه با دودلی،با تردید

16. with half an ear
ترجمه با توجه کم گوش کردن

17. during the half time, the coach spoke to the players
ترجمه در تنفس میان دو هافتایم مربی با اعضای تیم صحبت کرد.

18. fire destroyed half of the city
ترجمه حریق نصف شهر را از بین برد.

19. he flunked half of the students
ترجمه او نصف شاگردان را رد کرد.

20. he tendered half of the amount he owed
ترجمه او نیمی از مبلغ بدهی خود را عرضه کرد.

21. hitler annexed half of poland
ترجمه هیتلر نیمی از لهستان را تصاحب کرد.

22. she estated half of her property in her nephew
ترجمه نیمی از ملک خود را به برادرزاده‌اش بخشید.

23. she spent half an hour browsing through the chapter he had already read
ترجمه او نیم ساعت فصلی را که قبلا خوانده بود جسته گریخته مرور کرد.

24. the first half of the play
ترجمه نیمه‌ی اول بازی (مسابقه)

25. the larger half of an apple
ترجمه نیمه‌ی بزرگتر سیب

26. the upper half of the door was glass
ترجمه نیمه‌ی فوقانی در از شیشه بود.

27. they killed half of the captives and imprisoned the remainder
ترجمه نصف اسیران را کشتند و بقیه را زندانی کردند.

28. to be half convinced
ترجمه نیمه مجاب بودن

29. to be half interested
ترجمه تا حدی علاقمند بودن

30. vendors occupied half of the sidewalk
ترجمه دستفروشان نصف پیاده‌رو را اشغال کرده بودند.

31. not the half of
ترجمه بخش کوچکی از،فقط کمی از

32. on the half shell
ترجمه (خوراک‌پزی) سرو شده روی صدف

33. see with half an eye
ترجمه به آسانی یادگرفتن،مثل فوت آب بلد بودن

34. a man worth half of million
ترجمه مردی که نیم میلیون دارایی دارد

35. he has a half interest in this restaurant
ترجمه او صاحب نصف این رستوران است (سهم او نصف این رستوران است).

36. i missed (hearing) half of what the speaker said
ترجمه نیمی از آنچه را که سخنران گفت نشنیدم.

37. she is my half sister
ترجمه او خواهر ناتنی من است.

38. sisters of the half blood
ترجمه خواهرانی که یکی از والدین آنها مشترک است

39. the potato is half baked
ترجمه سیب‌زمینی نیمه پخته است.

40. the russians occupied half of iran
ترجمه روس‌ها نیمی از ایران را اشغال کردند.

41. they had ripped half of the poster off the wall
ترجمه نیمی از پوستر را از دیوار جر داده بودند.

42. this bottle holds half a liter
ترجمه این بطری نیم لیتر می‌گیرد.

43. to fill something half full
ترجمه چیزی را نیمه پر کردن

44. too clever by half
ترجمه (انگلیس - عامیانه - با تداعی منفی) خیلی زرنگ،مرد رند،نیرنگ باز،اهل شیله پیله

45. he laid claim to half of the company's assets
ترجمه او خواستار نیمی از دارایی شرکت شد.

46. poisonous fumes have invaded half of the building
ترجمه گازهای زهرین نیمی از ساختمان را فراگرفته است.

47. they had turned off half of the city's lights in order to economize
ترجمه نیمی از چراغ‌های شهررا به منظور صرفه جویی خاموش کرده بودند.

48. a buck and a half
ترجمه یک دلار و نیم

49. during mourning flags are at half mast
ترجمه در دوران سوگواری پرچم ها نیمه افراشته اند.

50. he broke the wood in half
ترجمه او چوب را به دو نیم کرد.

51. the disasterous fire which burned half of the city
ترجمه آتش‌سوزی مصیبت باری که نصف شهر را سوزاند

52. three cupfuls of flour and half a cup of sugar
ترجمه سه فنجان آرد و نیم فنجان شکر

53. to sell the house at half price is absolutely insane
ترجمه فروش خانه به نصف قیمت دیوانگی محض است.

54. famine reduced the country's population by half
ترجمه قحطی جمعیت کشور را نصف کرد.

55. he got hurt during the first half
ترجمه او در نیمه‌ی اول (مسابقه) مصدوم شد.

56. he skimmed through the book in half an hour
ترجمه او نیم ساعته کتاب را سرسری خواند.

57. near the end of the second half our team rallied and won the game 4 to 3
ترجمه در اواخر نیمه‌ی دوم تیم ما جانفشانی بیشتری کرد و مسابقه را 4به 3 برد.

58. the earthquake busted the house in half
ترجمه زلزله خانه را به دو نیم کرد.

59. the road cuts the forest in half
ترجمه راه،جنگل را از وسط قطع می‌کند (میان‌بر می‌کند).

60. to set a record for the half mile
ترجمه رکورد مسابقه‌ی نیم مایلی را شکستن

61. after the operation, he blacked out for half an hour
ترجمه بعد از عمل جراحی نیم ساعت از حال رفت.

62. he knew he would starve before accomplishing half the distance
ترجمه او می‌دانست که قبل از طی نصف راه دچار گرسنگی خواهد شد.

63. the samovar fell on mahvash and scalded half of her body
ترجمه سماور روی مهوش افتاد و نیمی از تن او را سوزاند.

64. the shelf is two meters long and half a meter deep
ترجمه تاقچه دو متر درازا و نیم متر پهنا دارد.

65. we must trim this article dow to half its size
ترجمه باید این مقاله را به نصف اندازه‌ی آن تقلیل بدهیم.

66. within a few days, the germans conquered half of poland
ترجمه آلمان‌ها ظرف چند روز نیمی از لهستان را تسخیر کردند.

67. you and i will pay the costs half and half
ترجمه من و تو هزینه را به طور مساوی پرداخت خواهیم کرد.

68. he won a hundred dollars and gave me half
ترجمه او صد دلار برد و نصف آن را به من داد.

69. go off half-cocked (or to go off at half cock)
ترجمه 1- (سلاح آتشین) پیش از هنگام دلخواه در رفتن (یا آتش شدن) 2- ناسنجیده عمل کردن یا سخن گفتن

مترادف half

نیم (اسم)
half , moiety
نصف (اسم)
half , moiety
نیمه (اسم)
mid , half , moiety
نیمی (اسم)
half
نصفه (اسم)
half , moiety
شقه (اسم)
part , portion , half
طرف (اسم)
abutment , side , hand , party , direction , opponent , region , route , area , flank , angle , belt , suburb , half , opposite party
شریک (اسم)
accessory , partner , associate , participant , sharer , joint , consort , copartner , comrade , pal , colleague , coparcener , half , yokefellow
ناقص (صفت)
rudimentary , malformed , incorrect , faulty , defective , fragmentary , mutilate , half-baked , imperfect , incomplete , sketchy , skimpy , half , imperfective , manque , roughcast
بطور ناقص (قید)
ill , half

معنی عبارات مرتبط با half به فارسی

شش تا، نیم دو جین
نیم مترزیربرف
نیم ریال
نصفانصف، نیمگان، نصف نصف، پنجاه پنجاه، مخلوط نصف شیر و نصف خامه، نوعی ابجو انگلیسی
(خودمانی - ناپسند) پخمه، سر بهوا، بی فکر
(دربازى فوتبال ) میان بازى کن، میان
نیمه پخته، خام، نیمه طبخ شده، نسنجیده، حساب نشده، سرسری، نیم پخته، ناپخته، ناقص، بی تجربه، خام نیم پخته
(صحافی - پوشاندن گوشه های جلد با چرم یا پوشش تزیینی دیگر) جلد نیمه چرمی
نسبت نابرادری یا ناخواهری، دو رگگی، ناخواهری ها، خواهران ناتنی، نابرادری، دارای یک پدر یا مادر مشترک، ناتنی، رجوع شود به: half-breed، (دامداری - حیوانی که یکی از والدینش از نژاد پست تری باشد) دورگه، نابرادری یا ناخواهری، دورگه نسبت نابرادری یاناخواهری، نسبت صلبی، ادم دوتخمه
دورگه
پوتین، نیم چکمه، نیم چکمه نیم چکمه
درپشت وگوشه هاچرمى ودردوطرف پارچه اى، چرمى پارچه اى
لبخند نورانی، لبخند درخشان، لبخند شادی آمیز، یک دلار و نیم
(نیمه شوخی) همسر، زوجه
به خدا، واقعا، بسیار، خیلی، به مقدار زیاد، به مقدار قابل ملاحظه
نصفانصف، نیمگان، نصف نصف، پنجاه پنجاه، مخلوط نصف شیر و نصف خامه، نوعی ابجو انگلیسی
دو شقه ات میکنم
پیوند نیم نیم
(اضافه کاری) مزد یک برابر و نیم
(انگلیس - عامیانه - با تداعی منفی) خیلی زرنگ، مرد رند، نیرنگ باز، اهل شیله پیله

معنی half در دیکشنری تخصصی

half
[کامپیوتر] متوقف شدن ؛ متوقف کردن؛ توقف
[برق و الکترونیک] نیم ، نصف
[ریاضیات] پیشوندی به معنی نصف، نیمه، نصف، نیم
[کامپیوتر] نیمه جمع کننده ؛ نیم افزایشگر - نیمه جمع کننده - مداری منطقی که دو عدد تکرقمی دودوییرا جمع می کندو دورقم خروجی میدهد.نگاه کنید به binnary addition .
[برق و الکترونیک] نیم جمع کننده
[برق و الکترونیک] منطق نیم جمع کننده ؛ مدار منطقی نیم جمع کننده یک مدار دودویی که دارای دو ورودی و دو کانال خروجی برای سیگنال های دودویی است . می توان از ترکیب دو نیم جمع کننده یک مدار جمع کننده به دست آورد .
[سینما] صافی پخش کننده دو نیمه
[سینما] صافی مه ساز دو نیمه
[برق و الکترونیک] نیم زاویه
[ریاضیات] نیم (نیمه - نصف) زاویه
[ریاضیات] فرمول نصف زاویه
[ریاضیات] جانشانی نیم (نیمه - نصف) زاویه
[سینما] نورپردازی قسمتی از زمینه فیلم از یک یا دو طرف صحنه
[نساجی] سفیدگری ناقص ( سفید گر یکه کامل نبوده و فقط در مورد رنگهایی شفافی که در روی پارچه خام می توان به دست آورد عمل می شود )
[زمین شناسی] خاک نیمه باتلاقی ، خاک نیمه توربزار
[خاک شناسی] خاک نیم مردابی
[ریاضیات] نیمه ی a
[فوتبال] نیمه اول
[ریاضیات] از وسط
[ریاضیات] نیمه ی سمت چپ
[فوتبال] نیمه دوم
[ریاضیات] نیمه ی سمت راست

معنی کلمه half به انگلیسی

half
• one part of two equal parts; one of a pair; either of two equal playing periods in a game (sports); halfway point in playing time (sports); halfback (football)
• being one of two equal parts; partial, not complete; having one parent in common
• partially
• half of an amount or object is one of the two equal parts that together make up the whole amount or object.
• you also use half to refer to a half of something.
• you also use half to say that something is only partly the case or happens to only a limited extent.
• you can use half to say that someone has parents of different nationalities. for example, if you are half german, one of your parents is german.
• you use half with `past' to refer to a time that is thirty minutes after a particular hour. for example, if it is half past two, thirty minutes have passed since two o'clock.
• in games such as football and rugby, matches are divided into two equal periods of time which are called halves.
• a half is also half a pint of a drink such as beer or cider.
• see also halve.
• if you increase something by half, half of the original amount is added to it. if you decrease it by half, half of the original amount is taken away from it.
• if something is divided in half, it is divided into two equal parts.
• if two people go halves, they divide the cost of something equally between them.
• if you say that someone does not do things by halves, you mean that they always do things very thoroughly.
half a loaf is better than none
• bird in the hand is worth two in the bush, half is better than none at all
half a million
• 500, 000
half a minute
• period of 30 seconds
half a year
• period of 6 months
half an hour
• period of 30 minutes
half an octave
• four tones higher or lower than a given tone
half and half
• half one thing and half another; mix of milk and cream
half asleep
• not totally asleep yet not really awake, partially asleep and partially awake
half assed
• incompetent, unskilled; random, haphazard
half back
• backfield player (football)
half baked
• partially baked, not cooked all the way; unfinished, not done
• half-baked ideas or plans have not been properly thought out, and so are usually stupid or impractical.
half board
• if you have half board at a hotel, you have your breakfast and evening meal there, but not your lunch.
better half
• one's husband or wife, one's partner
by half
• largely, mostly
centre half
• (soccer) centre back, defence player who plays in the middle of the field
cut in half
• divide into two equal pieces, bisect
first half
• half-time (sports); initial half
half and half
• half one thing and half another; mix of milk and cream
not half
• of course!, certainly!; absolutely!
one's better half
• one's partner, one's husband or wife
second half
• second and last part of a game composed of only two parts (sports)

half را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد شما درباره معنی half



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی half
کلمه : half
املای فارسی : هلف
اشتباه تایپی : اشمب
عکس half : در گوگل


آیا معنی half مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )