برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1280 100 1

hanging

/ˈhæŋɪŋ/ /ˈhæŋɪŋ/

معنی: اویز، اعدام، بدار زدن، چیز اویخته شده، در حال تعلیق، چیز اویخته شده، اویزان، فروهشته، مستحق اعدام، معلق
معانی دیگر: آویزان، آویخته، آونگان، اندروا، نگونسار، نامعلوم، تعیین نشده، غیرقطعی، حل نشده، به دارزنی، حلق آویزی، اعدام (با طناب دار)، هرچیز آویخته شده از دیوار یا در و پنجره، آذین های آویخته، (ویژه ی آویختن چیزی از آن) - آویز (مثل:رخت آویز)، خمیده، سایه انداز، وابسته به یا طرفدار اعدام (از راه دار زدن)، دارآویز، (قدیمی) سر به زیر، مغموم، سر در جیب، آویزانی، آویزش، آویختن، عمل اویختن، چیز اویخته شده مثل پرده وغیره، محزون

بررسی کلمه hanging

اسم ( noun )
(1) تعریف: the act, process, or instance of executing a person by means of suspending the body from a rope attached around the neck.

(2) تعریف: an object of art, such as a tapestry, that is hung on a wall.

(3) تعریف: the act or an instance of suspending.
صفت ( adjective )
(1) تعریف: suspended.

- hanging plants
[ترجمه ترگمان] در حال آویزان کردن گیاهان
[ترجمه گوگل] گیاهان حلق آویز
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: punishable by hanging.

- a hanging offense
[ترجمه ترگمان] قصد اهانت به او را داشتند،
[ترجمه گوگل] جریمه حلق آویز
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه hanging در جمله های نمونه

1. loose skin was hanging from the old man's chin
پوست شل از چانه‌ی پیر مرد آویزان بود.

2. the sun was hanging in a coppery dome
خورشید در گنبدی سرخگون آویخته بود.

3. bunches of grapes were hanging from the vines
خوشه‌های انگور از تاک‌ها آویخته بودند.

4. a shroud of dust was hanging over the city
پوششی از گرد و غبار بر فراز شهر قرار داشت.

5. it will always remain a hanging question for me
آن همیشه برای من پرسش بی‌جوابی خواهد بود.

6. people went to see his hanging
مردم رفتند که به دار آویخته شدن او را تماشا کنند.

7. to punish a murderer by hanging
آدم‌کش را از طریق دار زدن تنبیه کردن

8. sherry wrung the clothes out before hanging them on the line
قبل از آویختن لباس‌ها روی رجه شری آنها را چلاند.

9. they returned from the cemetery with hanging heads and grim faces
آنان با سرهای پایین انداخته و چهره‌های گرفته از گورستان بازگشتند.

10. the flowers of the withered plant were hanging to the ground
گل‌های گیاه پژمرده تا زمین خم شده بود.

11. we tried to individualize each room by hanging up pictures
...

مترادف hanging

اویز (اسم)
lobe , hanging , earring , lappet
اعدام (اسم)
execution , extinction , gallows , hanging
بدار زدن (اسم)
crap , hanging
چیز اویخته شده (اسم)
hanging
در حال تعلیق (اسم)
hanging , suspense
چیز اویخته شده (صفت)
hanging
اویزان (صفت)
hanging , dangling , suspended , impendent , pensile
فروهشته (صفت)
loose , hanging , freed
مستحق اعدام (صفت)
gallows , hanging
معلق (صفت)
indeterminate , uncertain , vague , indefinite , unclear , indistinct , hanging , suspended , hovering , overhung , inexplicit , suspended from service

معنی عبارات مرتبط با hanging به فارسی

انجمنی که عهده دارچسباندن یااویختن عکس هایی درنمایش باشند
اجاره پس افتاده، پس افت
تزئینات دیواری

معنی hanging در دیکشنری تخصصی

hanging
[کامپیوتر] معلق شدن .
[زمین شناسی] سطح آویخته سطحی واقع بر سطح یا زمین پرشیب (مانند یک مرغزار معلق) یا بر روی سطحی دیگر (مانند کمر بالای گسل) یا بیرون زده و رو به پایین (مانند یک سنگ معلق) یا با پیوستگی و اتصال نامناسب و ناهماهنگ (مانند فراز دره)
[نساجی] پرده
[ریاضیات] آویزان
[ریاضیات] زنجیر آویزان
[زمین شناسی] یخرود معلق قطعه ی یخی عموما کوچکی که از سطح طاقچه مانند دامنه کوه در بالای صخره یا هر قسمت پرشیب دیگر پیش آمده است، به گونه ای که احتمال شکست ناگهانی آن و در نتیجه ریزش بهمن وجود دارد مقایسه شود با: cliff glacier
[کوه نوردی] یخچال معلق
[کامپیوتر] تورفتگی معلق .
[کامپیوتر] بیرون آمدگی پاراگراف جدیدی که نخستین واژه ی آن با خطوط دیگر متن در یک ردیف نبوده و از سمت چپ ( در فارسی از سمت راست ) بیرون آمده است . نام دیگر آن ou tdent است .
[سینما] ماکت معلق
[کامپیوتر] ممانعت از تعلیق .
[نفت] میل آویز
[زمین شناسی] کمربالا قطعه ای واقع در بالای سطح گسل hanging wall (کمر بالای گسل)
...

معنی کلمه hanging به انگلیسی

hanging
• act of suspending; act of executing by suspending by the neck (from a gallows, gibbet, etc.)
• hanging is the practice of executing people by hanging them.
• a hanging is the act of killing a person by hanging them.
• a hanging is also a piece of cloth used as a decoration on a wall.
• see also hang.
hanging basket
• flower basket or basket containing a plant that hangs from the ceiling or from the wall
hanging committee
• committee that deals with the details of a display (at an exhibition)
hanging from the ceiling
• suspended from the ceiling of a room
hanging loosely
• not well attached, suspended insecurely, dangling
hanging matter
• action which is deserving of the death sentence
hanging on a thread
• precarious, insecure, loosely or barely held together
hanging on the wall
• fastened to a wall (of a picture, etc.)
hanging on to
• holding tightly to
hanging out the washing
• hanging wet laundry on a clothes line
death by hanging
• execution by hanging; execution by suspending by the neck (from a gallows, gibbet, etc.)
left hanging
• left in a vague situation, left in a state of uncertainty

hanging را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمدطاهر
روشی بسیار مناسب برای یادگیری کلمات واسپل آن وتلفظ دقیق هست grait
Salman Azimi
یک اصطلاح با hanging :
How's it hanging
یعنی: چطور مطوری؟
بهمن عنایتی کاریجانی
بنام خدا
با سلام ، واژه انگلیسی فوق به معنی اعدام میباشد. با تشکر.
بهمن عنایتی کاریجانی
هو
اعدام ،به دار اویختن.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی hanging
کلمه : hanging
املای فارسی : هنگینگ
اشتباه تایپی : اشدلهدل
عکس hanging : در گوگل

آیا معنی hanging مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )