انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 954 100 1

head

تلفظ head
تلفظ head به آمریکایی/ˈhed/ تلفظ head به انگلیسی/hed/

معنی: سالار، نوک، رئیس، سرصفحه، رهبر، متصدی، کله، راس، دماغه، سر، عنوان، انتها، سار، موی سر، ابتداء، فوقانی، بزرگتر، اصلی، بزرگ، عمده، رهبری کردن، سرگذاشتن به، دارای سر کردن، ریاست داشتن بر، در بالا واقع شدن
معانی دیگر: (انسان و جانور) سر، هباک، چکاد، تارک، (سربه عنوان مرکز عقل و تفکر) فکر، هوش، کیاست، استعداد، ذکاوت، مغز، ذهن، شعور، فهم، (عامیانه) سردرد، (سر به عنوان همه ی شخص) نفر، هر نفر، هریک، کس، (در شمارش چارپایان) راس (جمع آن هم بدون s است)، (سکه - معمولا با :s) شیر، (بخش بالایی هر چیز) بالا، فراز، بخش فوقانی، بخش اصلی، (بخش جلویی هر چیز) جلو، پیش، پیشاپیش، بالاسر، صدر، (اشیا) سر، هریک از دو سر، (جوش صورت و دمل و کورک و غیره) سر، سرچشمه، آغازگاه (رودخانه و غیره)، ارشد، مرشد، مدیر، سرپرست، سردسته، زعیم، سرور، رئیس مدرسه (headmaster هم می گویند)، (گیاه شناسی)کلاپرک، کپه، نهنج، چغند، سنبله، (کلم و کاهو و غیره) عدد، نوک درخت، بالاترین بخش گیاه، سرشاخه، (عامیانه - معمولا در ترکیب) معتاد، مهمترین، نخست، اول، در بالا، فرازین، ابر، در جلو، پیشین، مقدم، روبرو، در مقابل، ضد، ناهمسو، سرپرستی کردن، ریاست کردن، در بالا یا آغاز قرار داشتن، در صدر بودن، جلو بودن، پیشاپیش رفتن، (میخ و غیره) دارای نوک تیز کردن، (دمل و غیره) سرباز کردن، عازم شدن، رفتن، (اندازه گیری طول) سرو گردن، کف روی مشروبات (به ویژه آبجو)، (در کشتی) مستراح، آبریزگاه، (سر کوه یا تخته سنگ و غیره) سنگ پوز، قله، ستیغ، رجوع شود به: warhead، پوست یا غشای روی طبل و تنبک و غیره، (در مورد آب یا بخار یا گاز و غیره ی محبوس در جای بسته) فشار، (زبان شناسی) هسته ی اصلی، هسته، (در ساختمان یکان آهنگین) سر، سرجمله، (معدن) دالان، نقب، وابسته به سر، سرین، راسی، تارکی، (نادر) سر (انسان یا حیوان) را قطع کردن، سر بریدن، (گیاه) سرشاخه ها را بریدن، سرشاخه زدن، (فوتبال - توپ را) با سر زدن، (رودخانه و نهر و غیره) آغاز شدن از، سرچشمه گرفتن، (دستگاه ضبط صوت) هد، عدد، دهانه، موضوع، منتهادرجه، خط سر، فرق، سرستون، سردرخت، vt : سرگذاشتن به

بررسی کلمه head

پسوند ( suffix )
• : تعریف: state or condition of being; -hood.

- godhead
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] رب‌النوع عشق،
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] خداحافظ
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
عبارات: head and shoulders above, over one's head
(1) تعریف: the body part of a human being or animal that contains the brain or primary nerve center and the facial features.
مترادف: pate
مشابه: bean, block, dome, noggin, poll, skull, stack

(2) تعریف: mind; intellect; understanding.
مترادف: intellect, mind
مشابه: brain, gray matter, sense, understanding, wits

- a good head for business
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سر خوب برای کسب و کار
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a position of leadership or authority, or the person in such a position.
مترادف: chief, leader
مشابه: boss, director, lead, master, president, supervisor, top

- head of the agency
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] رئیس آژانس
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رئیس آژانس
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: the part of anything regarded as the top or most prominent part.
مترادف: top
مشابه: end, fore, forefront, front, tip

- the head of the bat
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سر خفاش
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سر خفاش
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- the head of the formation
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] رئیس تشکیلات
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رئیس تشکیلات
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: part of a tool or other object.

- a hammer head
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کله چکشی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک سر چکش
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: one person or animal of a group.

- five head of cattle
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پنج راس گاو
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پنج سر گاو
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: the culmination of a situation.
مترادف: climax, culmination
مشابه: crescendo, crisis, denouement, pitch, turning point

- She brought the problem to a head.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مشکل رو سر یه سر هم آورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او مشکل را به یک سر آورد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: the principal side of a coin. (Cf. tail.)
متضاد: tail

(9) تعریف: the source or beginning of a stream or river; headwater.
مترادف: fountain, source
مشابه: beginning, fountainhead, headwaters, origin, wellspring

(10) تعریف: the hair of the head.
مترادف: hair
مشابه: locks

(11) تعریف: the part of a tape recorder that picks up or erases the signals on the tape.

(12) تعریف: (slang) a habitual user of illegal drugs, or an enthusiast (often used in combination).
مشابه: addict, enthusiast, user

- a pothead
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دیگ به هم می‌خورد،
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک گل سرخ
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
صفت ( adjective )
(1) تعریف: of the highest rank or position; superior; leading; primary.
مترادف: chief
مشابه: central, commanding, first, lead, leading, master, premier

- the head chef
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سر آشپز
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آشپز سر
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- the head waiter
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سر پیشخدمت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پیشخدمت سر
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: of or relating to the head or the front (often used in combination).

- a headache
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سردرد دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سردرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- headlights
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چراغ‌های جلوی اتومبیل،
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چراغهای جلو
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: heads, heading, headed
(1) تعریف: to be the director or head of; lead.
مترادف: direct, lead
مشابه: administer, captain, command, control, manage, oversee, preside over, run, supervise

- He heads the company.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون به شرکت خبر میده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او این شرکت را هدایت می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to cause to go in a certain direction or on a certain path.
مترادف: direct
مشابه: lead, steer, turn

- She headed the car towards home.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به سمت خانه به راه افتاد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او ماشین را به سوی خانه هدایت کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to have the lead or top position or status.
مشابه: crown, lead, top

- Chocolate heads our list of popular flavors.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شکلات لیستی از طعم‌های محبوب را نشان می‌دهد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شکلات لیست ما از طعم های محبوب است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: head off
(1) تعریف: to move toward a certain goal or in a certain direction.
مشابه: aim, draw, move, repair, tend, trend

- He is heading for trouble.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] داره به دردسر می ره
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به دنبال مشکل است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- I am heading for the nearest bar.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من دارم میرم نزدیک‌ترین بار
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من به نزدیک ترین نوار می روم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: of plants such as cabbage, to form a head.
مشابه: fruit

واژه head در جمله های نمونه

1. head rest
ترجمه سرآسا،محل قرار دادن سر

2. head sails
ترجمه بادبان های جلو

3. head winds
ترجمه بادهای مخالف

4. head and shoulders above
ترجمه کاملا بهتر (یا بلندتر یا والاتر و غیره)

5. head for
ترجمه 1- رفتن به سوی،به صوب (جایی) رفتن

6. head off
ترجمه از چیز یا کسی جلو زدن و او را متوقف کردن یابرگرداندن

7. head on collision
ترجمه تصادف (یا تصادم) شاخ به شاخ (از جلو یا از سر)

8. head over heels
ترجمه 1- کله معلق زنان،(در حال) وارو زدن 2- شدیدا،سراپا

9. a head brimming with questions
ترجمه سری مملو از پرسش

10. a head waiter
ترجمه سرپیشخدمت

11. her head could not swallow that problem
ترجمه مغز او قادر به درک آن مسئله نبود.

12. her head reeled under the blow
ترجمه در اثر آن ضربه سرش گیچ رفت.

13. his head is full of absurd ideas
ترجمه کله‌اش پر از تصورات باطل است.

14. his head was cocked to one side
ترجمه سرش به یک سو خم بود.

15. his head was garlanded with wild flowers
ترجمه تاجی از گل‌های وحشی بر سرش بود.

16. his head was hewn off with one blow of the sword
ترجمه سرش با یک ضربه‌ی شمشیر قطع شد.

17. my head ached and the room was turning around my head
ترجمه سرم درد می‌کرد و اتاق دور سرم می‌چرخید.

18. my head is begininig to hurt
ترجمه سرم دارد درد می‌گیرد.

19. my head is humming
ترجمه سرم صدا می‌کند.

20. my head is swimming
ترجمه سرم دارد گیج می‌رود.

21. my head is whirling
ترجمه سرم دارد گیج می‌رود.

22. my head was spinning
ترجمه سرم گیج می‌رفت.

23. ninety head of cattle
ترجمه نود راس گاو

24. our head office is in tehran
ترجمه اداره‌ی مرکزی ما در تهران است.

25. pari's head is in a whirl
ترجمه سر پری دارد گیج می‌خورد.

26. the head cook
ترجمه سرآشپز

27. the head of a chapter
ترجمه سرفصل

28. the head of a column
ترجمه سرستون

29. the head of a hammer
ترجمه سرچکش (در برابر دسته‌ی آن)

30. the head of a nail
ترجمه سرمیخ

31. the head of a river
ترجمه سرچشمه‌ی رود

32. the head of a tomb and the foot of it
ترجمه سر (سرگاه) قبر و پای (پاگاه) قبر

33. the head of a tree
ترجمه سردرخت

34. the head of his stick was weighted with lead
ترجمه سر چوبدستی او با سرب وزن افزایی شده بود.

35. the head of the bed
ترجمه بالا سر تختخواب

36. the head of the class
ترجمه شاگرد اول

37. the head of the deceased had been hacked
ترجمه سرمقتول قطع شده بود.

38. the head of the law faculty
ترجمه رییس دانشکده‌ی حقوق

39. the head of the queen appears on the obverse of the medal
ترجمه عکس سر ملکه بر روی مدال نقش بسته شده است.

40. to head an arrow
ترجمه سر پیکان را تیز کردن

41. to head eastward
ترجمه به سوی خاور رفتن

42. barley head
ترجمه خوشه‌ی جو

43. crowned head
ترجمه پادشاه،سلطان،تاجدار،ملکه

44. make head
ترجمه پیشرفت کردن،جلو رفتن

45. make head or tail of
ترجمه (معمولا به صورت منفی) سردرآوردن،فهمیدن

46. make head or tail of something
ترجمه از چیزی سردر آوردن،فهمیدن

47. one's head off
ترجمه (بعد از فعل می‌آید) سرکسی را خوردن (یا بردن)

48. queen mary's head was axed off
ترجمه سر کوئین مری را با تبر زدند.

49. the administrative head of the organization
ترجمه رئیس امور اداری سازمان

50. the baby's head is out; push harder!
ترجمه سفت تر زوربزن‌; سربچه بیرون است‌!

51. the boy's head is out of proportion to the rest of his body
ترجمه سر آن پسر با بقیه‌ی بدنش تناسب ندارد.

52. the monster's head was like a lion, her nether parts like a dragon
ترجمه سر آن هیولا مانند شیر و زیر و پر او مانند اژدها بود.

53. the teacher's head turned toward me
ترجمه سر معلم به سوی من چرخید.

54. the titular head of the party
ترجمه رییس افتخاری حزب

55. turn your head this way
ترجمه سرت را به این طرف بچرخان.

56. bang one's head against a brick wall
ترجمه نیروی خود را به هدر دادن و به جایی نرسیدن

57. bang one's head against a wall
ترجمه 1- سرخود را به دیوار کوفتن،کار بیهوده کردن 2- بر آشفتن

58. by a head
ترجمه (در اندازه‌گیری درازا) یک سرو گردن

59. give (someone) head
ترجمه (خودمانی - ناپسند) آلت جنسی دیگری را به دهان گرفتن

60. have one's head in the clouds
ترجمه (عامیانه - تداعی منفی) الکی خوش،(به طور غیر واقع‌بینانه) سرگرم اندیشه‌ها یا امیال خود

61. keep one's head
ترجمه خونسردی خود را حفظ کردن،دستپاچه نشدن

62. keep one's head
ترجمه خونسردی خود را حفظ کردن،خود را نباختن

63. keep one's head above water
ترجمه 1- در آب فرو نرفتن،غوطه‌ور نشدن 2- خود را (از خطر یا قرض و غیره) حفظ کردن

64. lose one's head
ترجمه خونسردی خود را از دست دادن،دستپاچه شدن

65. lose one's head
ترجمه خود را باختن،خونسردی خود را از دست دادن،غیر عاقلانه رفتار کردن،گیج شدن

66. over one's head
ترجمه 1- مشکل،خارج از فهم کسی 2- بدون رعایت سلسله مراتب (به مقامات بالاتر مراجعه کردن)

67. scratch one's head
ترجمه از شدت تعجب یا گیجی یا ندانم‌کاری سر خود را خاراندن

68. shake one's head
ترجمه (معمولا به نشان مخالفت یا منفی) سر تکان دادن،امتناع کردن

69. snap one's head off
ترجمه به کسی تندی و تحکم کردن،تشر زدن

70. turn one's head
ترجمه 1- گیج کردن،تحت تاـثیر (الکل و غیره) قرار دادن 2- مغرور کردن،غره کردن

مترادف head

سالار (اسم)
principal , head , chief , leader , headman , chieftain , don , sheik , sheikh , goodman , patriarch
نوک (اسم)
end , bill , point , top , head , tip , peak , summit , horn , apex , beak , vertex , barb , ascender , neb , knap , jag , fastigium , ridge , nib
رئیس (اسم)
provost , principal , superior , head , master , manager , director , superintendent , warden , commander , chief , leader , prefect , premier , headman , premiere , boss , chairman , president , ruler , sheik , sheikh , regent , dean , head master , higher-up , syndic
سرصفحه (اسم)
head , title , heading , headline , banner , headpiece , front page
رهبر (اسم)
head , pilot , leader , guide , bellwether , rector , premier , premiere , steerer , fuehrer , fuhrer , skipper
متصدی (اسم)
superior , head , manager , director , foreman , superintendent , warden , chief , operator , overseer , boss
کله (اسم)
head , brain , pate , noddle , pash , pericranium
راس (اسم)
end , climax , pinnacle , top , head , tip , peak , leader , vertex , cap , fastigium
دماغه (اسم)
head , headland , promontory , cape , nose , ness
سر (اسم)
slide , secret , edge , end , mystery , point , acme , top , head , tip , inception , beginning , chief , origin , apex , vertex , cover , corona , incipience , headpiece , extremity , glide , piece , flower , lid , pate , noddle , pash , plug , inchoation , lead-off , nob , noggin , sliding
عنوان (اسم)
way , address , cause , reason , motive , head , excuse , manner , title , superscription , heading , caption , headline , pretext , method , capitulary , fashion , salvo , lemma
انتها (اسم)
termination , close , end , head , tailing , tag end , extremity , terminal , outrance , tail-end
سار (اسم)
distress , head , dole , heartache , grief , starling
موی سر (اسم)
head , hair
ابتداء (اسم)
head
فوقانی (صفت)
over , upper , top , head , overhead , dorsal
بزرگتر (صفت)
senior , head , major , elder , paramount
اصلی (صفت)
elementary , primary , initial , aboriginal , primitive , main , original , principal , basic , net , genuine , prime , essential , head , organic , arch , inherent , intrinsic , innate , fundamental , cardinal , immanent , normative , germinal , first-hand , seminal , ingrown , quintessential , primordial
بزرگ (صفت)
mighty , senior , large , gross , great , numerous , extra , head , adult , major , big , dignified , grand , voluminous , extensive , massive , enormous , grave , majestic , bulky , eminent , lofty , egregious , immane , jumbo , king-size , sizable , sizeable , walloping
عمده (صفت)
primary , main , principal , prime , important , significant , essential , head , chief , major , excellent , leading , dominant , copacetic , key , staple , predominant , considerable
رهبری کردن (فعل)
head , lead , administer , administrate , lead off , conduce , pilot , spearhead
سرگذاشتن به (فعل)
head
دارای سر کردن (فعل)
head
ریاست داشتن بر (فعل)
head
در بالا واقع شدن (فعل)
head

معنی عبارات مرتبط با head به فارسی

کاملا بهتر (یا بلندتر یا والاتر و غیره)
روسری زنانه، پیشانی بند، درکتاب شیرازه
سرکوبش روانشناسى : کوبیدن سر
تخته ای که در انتهای فوقانی چیزی گ ذارند
سرماخوردگی (به ویژه اگر اثر آن بیشتر در سر و بینی و گلو باشد)، طب سرماخوردگی معمولی، زکام، نزله
شمارش مردم، سرشماری
(خودمانی) روان پزشک
روسرى، پوشاک سر، لچک، ارایش سر یا مو
باکله، سربجلو، از سر، سراسیمه
1- رفتن به سوی، به صوب (جایی) رفتن، 2- برخوردن به (در آینده)
(دریچه ای که جریان آب را به آب راه و غیره تنظیم می کند) دریچه ی مهار، سردریچه، دریچه فوقانی کانال
پوشش سر، روسری
میراخور
بریدن سردشمن وبردن ان بعنوان غنیمت ونشانه پیروزی
کمی بیش از سر من
ادم بی کله، ادم کودن
نوک پیکان، سرتیز، خط میخی پیکان
خوشه ی جو
کله گاوی
(در اندازه گیری درازا) یک سرو گردن
با خم کردن سر
(کشتیرانی) در حالیکه سینه ی کشتی بیشتر در آب فرورفته است تا عقب آن
ادم خرف یابی کله

معنی head در دیکشنری تخصصی

head
[شیمی] بلندی
[سینما] رأس ضبط کننده - کله یک سه پایه - کلگی - کلگی (هد)
[عمران و معماری] ارتفاع - بار - بلندی
[کامپیوتر] هد نوک بخشی از یک دیسک گردان که اطلاعات را می خواند می نویسد دیسک گردان دو سویه یا دیسک یا دیسک سخت چند لایه ، برای هر طرف یکلایه ، یک هد دارد . نگاه کنید به disk . - سر ، نوک ، هد .
[برق و الکترونیک] سر - هد 1. واحد فوتوالکتریکی که شیارهای صدا در روی فیلم تصاویر متحرک را به سیگنالهای شنیداری متناظر در پروژکتور تصاویر متحرک تبدیل میکند. 2. magnetic head.3. cutter .
[فوتبال] سر
[مهندسی گاز] بالاترین نقطه ، ارتفاع مایع درورودی وخروجی پمپ
[زمین شناسی] دماغه ، سر ، افت ، راس ، سرچشمه - - سرچشمه یا منطقه مشاء یک رودخانه. -
[نساجی] چشمه خروجی - کانال ورودی بالشچه در ماشین شانه - کلاف نخ کتانی و کنفی - واحد صنعتی - واحد عملیاتی در صنعت
[ریاضیات] رو، شاخک، شیر، نوک، سر، رئیس، کله، کله گی، کلاهک، سرستون
[آب و خاک] بلندا، پتانسیل ارتفاعی، بار
[کامپیوتر] شکاف مستطیل شکل در روی کش دیسک لغزان .
[سینما] سرتقویت کننده
[برق و الکترونیک] تقویت کننده هد 1. تقویت کننده ی واقع در نزدیکی هد که به عنوان منبع سیگنال برای آن عمل می کند. سیگنالهای ضعیف هد قبل از ارسال به تقویت کننده ی اصلی از طریق کابل ، توسط این تقویت کننده تا سطح مناسب تقویت می شوند. 2. اصطلاح بریتانیایی برای تقویت کننده ی تصویری ( ویدئو) که در نزدیکی لامپ برگیر در یک دوربین تلویزیونی نصب شده است. - تقویت کننده اصلی
[سینما] کلوز آپ سر و شانه
[سینما] سرپرست متحرک سازی
[کامپیوتر] بازوی شاخک .
[نساجی] سرمقاله
[سینما] کاسه کلگی
[سینما] کلگی دوربین
[سینما] مدیر فیلمبرداری
[کامپیوتر] وسیله هد پاک کن .
[برق و الکترونیک] هد پاک کننده ای سی هد معناطیسی ای که با استفاده از جریان متناوب ، میدان مغناطیسی با کاهش تدریجی را برای پاک کردن سیکنالهای ضبط شده تولید میکند
[آب و خاک] ارتفاع واقعی
[آب و خاک] فشار مجاز، فراز آب مجاز
[عمران و معماری] ارتفاع آرتزین
[ریاضیات] کله گی مونتاژ
[سینما] کلگی مفصلی [برای سه پایه دوربین ]
[نفت] سر کروی شکل
[زمین شناسی] دهانه خلیج، سر خلیج الف) قسمتی از خلیج که درون خشکی است و در دورترین فاصله از توده آبی که با آن در تماس است، قرار گرفته است.ب) اصطلاحی محلی در نواحی جنوبی ایالات متحده آمریکا برای یک مرداب واقع در دهانه خلیج. همچنین نوشته می شودبصورت: bay head
[نساجی] سپر اسنو
[نساجی] تاج دندانه ای سر دوک رینگ

معنی کلمه head به انگلیسی

head
• uppermost part of the body containing the brain; mind, understanding; leader, person in authority; top; forefront; crisis, climax; devotee, enthusiast (slang); device in a drive which reads and writes information (computers)
• lead, direct; be at the front; go in a certain direction
• chief, leading, main, principal
• your head is the top part of your body which has your eyes, mouth, and brain in it; used also to refer to the same part of an animal's body.
• the head of something is the top, start, or most important end.
• the head of an organization, school, or department is the person in charge of it. count noun here but can also be used as a noun used with another noun. e.g. ...the head gardener.
• when you toss a coin and it comes down heads, you can see the side of the coin with a person's head on it.
• if something heads a list, it is at the top of it.
• if you head an organization, you are in charge of it.
• you can mention the title of a piece of writing by saying how it is headed.
• if you head in a particular direction, you go in that direction.
• if you are heading for an unpleasant situation, you are behaving in a way that makes the situation more likely.
• in football, when a player heads a ball, he hits it with his head.
• see also heading.
• the cost or amount a head or per head is the cost or amount for each person.
• if you are speaking off the top of your head, the information you are giving may not be accurate, because you have not had time to check it or think about it.
• if you are laughing, crying, or shouting your head off, you are doing it very noisily; an informal expression.
• if you bite or snap someone's head off, you speak to them very angrily; an informal expression.
• if something comes or is brought to a head, it reaches a state where you have to do something urgently about it.
• if alcohol goes to your head, it makes you drunk.
• if praise or success goes to your head, it makes you conceited.
• in a difficult situation, if you keep your head, you stay calm. if you lose your head, you panic.
• if you keep your head down, you try to avoid trouble.
• if you cannot make head nor tail of something, you cannot understand it at all; an informal expression.
• head and shoulders above: see shoulder.
head boy
• the head boy of a school is the boy who is the leader of the prefects and who often represents the school on public occasions.
head count
• if you do a head count, you count the number of people in a particular place.
head cover
• something worn on the head (hat, kerchief, etc.)
head crash
• falling of the read/write head of a disk onto the magnetic media
head first
• if you fall somewhere head-first, your head is the part of your body that is furthest forward as you fall.
head for
• move in the direction of, travel in the direction of, go toward
head foreman
• person in charge of all the workers (in a factory, construction site, etc.)
head gate
• gate of a dam, sluice gate, gate of a dam
head girl
• the head girl of a school is the girl who is the leader of the prefects and who often represents the school on public occasions.
head hunter
• person who recruits executives for businesses; person from a primitive tribe who collects the heads of enemies he has killed
• a head-hunter is a person who tries to persuade someone to leave their job and take another job which has better pay and more status.
a little over my head
• a bit too big for me, a bit too much for me (of an issue, idea, etc.)
addle head
• person who is slow-witted or foolish
air head
• (military) enemy-controlled territory secured by paratroops; (slang) an unusually stupid or gullible person, a ditz (usually refers to a woman)
bare one's head
• be without a head covering; not wear a hat
barrel head
• flat or round top end of a barrel
be above one's head
• be beyond one's understanding
big head
• if you refer to someone as a big head, you mean that they think they are very clever and know everything about a subject; used in informal english, showing disapproval.
bone head
• stupid person, numskull, block-head
bowed his head
• lowered his head, bent his head down
cabbage head
• rounded section of a cabbage formed by layers of leaves which have not yet opened; stupid person
carrot head
• carrot-top, red-headed person, one who has hair that is an orange-red color
chemical war head
• explosive part of a missile which contains poisonous chemicals
chuckle head
• (slang) one who has a large head; dunce; numskull

head را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی head

Mobina ٠١:٣٢ - ١٣٩٧/٠٣/٣٠
حرکت در جهت ذکر شده
Move in the direction mentioned
|

Mobina hatam ٠٩:٢٦ - ١٣٩٧/٠٣/٣٠
حرکت در جهت ذکر شده
Move in the direction mentioned
|

دیبا کاظمی ١٥:٤٩ - ١٣٩٧/٠٣/٣٠
Move in the direction mentioned
|

Amin ١٣:٥٦ - ١٣٩٧/٠٧/٠٧
رئیس
|

احمد امامی ١٠:٢٦ - ١٣٩٧/٠٧/٢٢
group leader
|

مسعود طلایی ١١:٢٧ - ١٣٩٧/٠٧/٢٧
رفتن به سمت
Go towards
|

حمیده معمارباشی ٢٢:٣٩ - ١٣٩٧/١٢/٢١
در پرتاب سکه:شیر
|

مبین ١٤:٢٦ - ١٣٩٨/٠٢/٢٩
به معنا حرکت به سمت چیزی ، در جهت ذکر شده رفتن
head :move in the direction mentioned
means:go to some place
جمله =
She headed for home
موفق باشید همگی. Good luck
|

لیلی موسوی ٠٠:٢٤ - ١٣٩٨/٠٣/٢٨
سرپرست
|

پیشنهاد شما درباره معنی head



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی head
کلمه : head
املای فارسی : حعیا
اشتباه تایپی : اثشی
عکس head : در گوگل


آیا معنی head مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )