انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 923 100 1

into

تلفظ into
تلفظ into به آمریکایی/ˌɪnˈtuː/ تلفظ into به انگلیسی/ˈɪntə/

معنی: توی، در میان، به، بسوی، بطرف، در ظرف، اندر، نسبت به
معانی دیگر: به درون، به داخل، درون سوی، تو، داخل، اندرون، به ماهیت یا وضعیت یا ماده (درآمدن)، به صورت، وارد به شغل یا فعالیتی، (پرداختن) به، به سوی، در جهت، رسیدن به، دست یافتن به، (امریکا - عامیانه) درگیر، سرگرم، مشغول به (با فعل be)، (ریاضی) تقسیم بر، بخش بر، مقارن

بررسی کلمه into

حرف اضافه ( preposition )
(1) تعریف: to the inside of.

- Go into the room.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برو تو اتاق
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] برو به اتاق
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to the condition of.

- He flew into a rage.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او سخت خشمگین شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به خشم پرواز کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to a point or moment in.

- deep into the book
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] در ژرفای کتاب فرو رفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] عمیق به کتاب
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: against.

- He bumped into another skater and they both fell.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به یک پاتیناژ باز دیگری برخورد کرد و هر دو افتادند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به یک اسکیت باز دیگر حمله کرد و هر دو آنها سقوط کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: in the direction of.

- Let's head into the city.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بیاین بریم به شهر
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بیایید به شهر برویم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to the state, condition, or form indicated.

- The frog magically turned into a prince.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] قورباغه به صورت جادویی تبدیل به پرنس شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] قورباغه جادویی تبدیل به یک شاهزاده
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to the situation, circumstance, or action indicated.

- He went into business for himself.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برای خودش کار و کاسبی راه انداخته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او برای کسب و کار خود رفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: to a point distant in time or space.

- They drank late into the night.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دیروقت شب را نوشیدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها دیر به شب نوشیدند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He ventured deep into the woods.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دل به دریا زد و به درون جنگل رفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به عمق جنگل علاقه مند شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه into در جمله های نمونه

1. into her diary she discharged her loneliness and anger
ترجمه او تنهایی و خشم خود را در دفتر خاطرات خود بروز داد.

2. into (or in) the bargain
ترجمه به علاوه،اضافه بر قرارداد

3. into decline
ترجمه به زوال،در حال زوال،رو به ناتوانی

4. into the black
ترجمه (شرکت یا موسسه) سودبخش،پرسود

5. into the discard
ترجمه دستخوش فراموشی،مطرود،دورانداخته،به درد نخور

6. into the red
ترجمه به قرض،بدهکاری،ضرر

7. into the wind
ترجمه در جهت وزش باد،همسوی باد

8. 3 into 21 is 7
ترجمه 21 بخش بر 3 می‌شود 7.

9. analysis into simple degrees of freedom
ترجمه تجزیه به درجات آزادی منفرد

10. gazing into my eyes
ترجمه خیره شدن به چشمان من

11. imports into the country
ترجمه واردات به کشور

12. relapse into barbarism
ترجمه بازگشت به توحش

13. shift into first!
ترجمه دنده یک بزن‌!،بزن تو دنده‌ی اول‌!

14. bite into
ترجمه بریدن،فرورفتن در

15. blow into
ترجمه باد کردن،(در چیزی) دمیدن

16. bring into being
ترجمه به وجود آوردن

17. bring into conflict
ترجمه دچار کشمکش کردن،جنگاندن

18. bring into relief
ترجمه برجسته نما کردن،چشمگیر کردن،نمایان کردن،هویدا کردن

19. bring into the world
ترجمه به دنیا آوردن،زادن،زاییدن،به وجود آوردن

20. build into
ترجمه 1- در درون چیزی قرار دادن یا تعبیه کردن

21. bump into
ترجمه 1- خوردن به،تصادم کردن با

22. burst into
ترجمه 1- سراسیمه یا با شتاب وارد شدن،پریدن تو 2- شکفتن،گل دادن،زدن زیر خنده (و غیره)

23. burst into view
ترجمه (غفلتا) ظاهر شدن

24. call into question
ترجمه مورد سئوال یا تردید قرار دادن،زیر سوال بردن

25. come into
ترجمه 1- داخل شدن،ملحق شدن،شریک شدن 2- به ارث بردن،وارث شدن

26. come into (or within) sight (of)
ترجمه وارد میدان دید (کسی) شدن،به نظر آمدن یا رسیدن

27. come into being
ترجمه به وجود آمدن

28. come into conflict (with)
ترجمه در افتادن (با)،درگیر شدن (با)،هم ستیز شدن (با)

29. come into existence
ترجمه هستی یافتن،به وجود آمدن

30. come into leaf
ترجمه برگ‌دار شدن،برگ در آوردن

31. come into one's own
ترجمه (به ویژه قدردانی یا شهرت یا پاداش) به حق خود نرسیدن،مقام سزاواری را به دست آوردن

32. come into play
ترجمه دخیل بودن یا شدن،موثر شدن

33. come into the world
ترجمه متولد شدن،به دنیا آمدن،زاده شدن،به وجود آمدن

34. curl into a ball
ترجمه (انسان یا جانور) خود را جمع کردن،خود را به صورت حلقه درآوردن

35. dig into
ترجمه 1- (با کندن) نفوذ کردن در،کندن و وارد شدن 2- (عامیانه) سخت کار کردن،کوشیدن،جان کندن

36. dip into a pocket (or savings, purse, etc. )
ترجمه مرتب دست کردن توی جیب (یا برداشتن از پس‌انداز و کیف پول و غیره)

37. enter into
ترجمه 1- شرکت کردن در،وارد شدن (مکالمه و غیره)

38. enter into partnership with someone
ترجمه با کسی شریک شدن

39. fail into disuse
ترجمه متروکه شدن،منسوخ شدن

40. fall into abeyance
ترجمه به حالت تعلیق درآوردن

41. fall into decay
ترجمه دستخوش تباهی شدن،به زوال گرویدن

42. fall into desuetude
ترجمه مورد کاربرد نبودن،منسوخ شدن

43. fall into disfavor
ترجمه از محبوبیت افتادن،از چشم افتادن،خوار شدن

44. fall into disrepute
ترجمه دچار بدنامی و رسوایی شدن،بی‌اعتبار شدن

45. fly into
ترجمه (سخت) برآشفتن،ازجا دررفتن

46. fly into a temper
ترجمه از کوره در رفتن،ناگهان خشمگین شدن

47. get into a fuss
ترجمه سر و صدا راه انداختن،ادا و اصول درآوردن

48. get into debt (be in debt)
ترجمه وامدار بودن،قرض داشتن،وام داشتن

49. get into hot water (or be in hot water)
ترجمه دچار گرفتاری،در مخمصه،در دردسر

50. get into the swing of something
ترجمه به چیزی آشنا شدن و از آن لذت بردن

51. go into
ترجمه 1- (درباره‌ی چیزی) تحقیق کردن 2- (رشته‌ی تحصیلی بخصوص) دنبال کردن 3- بررسی کردن،پرداختن به

52. go into a huddle with (somebody)
ترجمه کنکاش محرمانه داشتن،خودمانی (با کسی) مشورت کردن

53. go into action
ترجمه وارد عمل شدن،پیکار کردن،عملیات نظامی را آغاز کردن

54. go into effect
ترجمه قانونی شدن،موثر شدن،مصداق پیدا کردن

55. go into labor
ترجمه دچار درد زایمان شدن،درد (زایمان) گرفتن

56. go into liquidation
ترجمه (شرکت یاموسسه‌ی بازرگانی) دارایی‌ها را نقد کردن و قروض را دادن و شرکت را منحل کردن

57. knock into a cocked hat
ترجمه (خودمانی) کاملا خراب کردن،کاملا صدمه زدن

58. launch into
ترجمه با حرارت یا شدت آغاز کردن

59. lay into
ترجمه (خودمانی) 1- حمله کردن و مکررا زدن،کتک زدن 2- زخم زبان زدن،سرزنش کردن

60. lead into
ترجمه کار را رساندن به،منجر کردن به

61. let into
ترجمه (در چیزی) قرار دادن یا قرار گرفتن یا وارد شدن یا کردن

62. lick into shape
ترجمه (عامیانه) با کار و دقت زیاد سرو صورت دادن (به چیزی)

63. light into
ترجمه (عامیانه) 1- حمله کردن 2- نکوهش کردن،سرزنش کردن

64. look into
ترجمه (به) با دقت بررسی کردن،وارسیدن

65. marry into
ترجمه (از طریق ازدواج) پیوستن به

66. pitch into
ترجمه (عامیانه) حمله کردن (لفظی یا بدنی)

67. play into someone's hands
ترجمه به دلخواه دیگری رفتار کردن،به دام شخص دیگر افتادن

68. plow into something
ترجمه محکم خوردن به چیزی،سخت تصادف کردن

69. push into
ترجمه جلو رفتن،پیشرفت کردن

70. put into practice
ترجمه به مرحله‌ی انجام رساندن،جامه‌ی عمل پوشاندن

مترادف into

توی (حرف اضافه)
aboard , in , into , within
در میان (حرف اضافه)
into , across , among , between , amongst , amid , amidst , midst , betwixt
به (حرف اضافه)
on , in , into , at , to , against
بسوی (حرف اضافه)
off , into , at , to , unto , toward , against
بطرف (حرف اضافه)
on , in , into , at , to , unto , toward , with
در ظرف (حرف اضافه)
in , into , within , through
اندر (حرف اضافه)
in , into
نسبت به (حرف اضافه)
into , toward , than

معنی عبارات مرتبط با into به فارسی

ن راگلوله کنید
به زوال، در حال زوال، رو به ناتوانی
به علاوه، اضافه بر قرارداد، بعلاوه، بالای ان
(شرکت یا موسسه) سودبخش، پرسود
دستخوش فراموشی، مطرود، دورانداخته، به درد نخور
به قرض، بدهکاری، ضرر
در جهت وزش باد، همسوی باد
بریدن، فرورفتن در
(امریکا ـ خودمانی) وارد شدن، سر رسیدن، باد کردن، (در چیزی) دمیدن
1- در درون چیزی قرار دادن یا تعبیه کردن، 2- بخشی از چیزی بودن یا کردن
1- خوردن به، تصادم کردن با، 2- (اتفاقا به کسی) بر خوردن
1- سراسیمه یا با شتاب وارد شدن، پریدن تو 2- شکفتن، گل دادن، زدن زیر خنده (و غیره)
1- داخل شدن، ملحق شدن، شریک شدن 2- به ارث بردن، وارث شدن
1- (با کندن) نفوذ کردن در، کندن و وارد شدن 2- (عامیانه) سخت کار کردن، کوشیدن، جان کندن

معنی into در دیکشنری تخصصی

into
[ریاضیات] غیر پوشا، به تو، در، بتوی
[ریاضیات] نگاشت بتوی
[ریاضیات] به روی بردن، مورد دقت قرار دادن، گذاشته شدن
[حقوق] متروک شدن (قانون)
[حقوق] از حیز انتفاع افتادن، متروک شدن
[نفت] strike v
[نفت] نفوذ در سنگ پوشش
[حقوق] اجرا کردن، به مورد اجرا گذاردن
[حقوق] منعقد کردن (قرارداد)
[ریاضیات] به عنوان ورودی دادن، داده شدن، خوراک دادن، دادن
[ریاضیات] گنجانیدن، گنجیدن
[حقوق] به مرحله اجرا درآمدن، رسمیت یافتن، قوت قانونی یافتن، نافذ شدن

معنی کلمه into به انگلیسی

into
• to; toward the inside, in the direction of; to the state or condition of
• if you put one thing into another thing, you put the first thing inside the second thing.
• if one thing goes into another, the first thing moves from the outside to the inside of the second thing, by breaking or damaging the surface of it.
• if you go into a place or get into a vehicle, you go inside it.
• if one thing gets into another thing, the first thing enters the second thing and becomes part of it.
• if you bump or crash into something, you hit it accidentally.
• if you get into a piece of clothing, you put it on.
• to get into a particular state means to start being in that state.
• if something is changed into a new form or shape, it then has this new form or shape.
• an investigation into a subject or event is concerned with that subject or event.
• if you move or go into a particular career, you start working in it.
• if you are very interested in something and like it very much, you can say that you are into it; an informal use.
into the bargain
• addition to the deal, supplement to the transaction
into the hands of
• under the authority of, into the possession of, under the control of
into the night
• towards the night, into the night-time
into the wind
• in the direction of the wind, in the air
argue someone into
• convince someone to do something
bang into
• smash into; collide into; crash into
banged into
• knocked against, bumped into
barge into
• (informal) enter uninvited (e.g., "he wasn't invited so he barged into the party"); rudely break into a conversation, interrupt, cut in (e.g., "my sister-in-law always barges into the conversation when i speak with my mother-in-law")
bite into
• grip with the teeth into something
break into
• force one's way into (often with the intent to steal goods); interrupt, cut in; begin suddenly, start abruptly; enter, get into
breaking into
• entering into forcibly, bursting into; interrupting
breathe new life into
• cause one to feel rejuvenated by
build into
• construct something as part of a whole; create something to be an integral part of something else
bump into
• collide with, strike -, knock into -
by breaking into
• by forcing one's way into
cajole into
• charmingly persuade to do something
come into
• inherit, receive, gain possession of -; enter into -, go into -
crowding into
• fitting a large number into a small area
cut into
• reduce, cause a decline; dig, delve; divide to smaller size
delved deeply into
• thoroughly explored (of a subject, topic, etc.)
delving into
• thoroughly exploring (a subject, topic, etc.)
dig into
• excavate, enter into through digging

into را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی into

محمد ٠٩:١١ - ١٣٩٦/٠٤/٢٧
درباره
|

افشار ١٨:٢٤ - ١٣٩٦/١٠/١٣
alaghe
|

فران ١٣:٤٧ - ١٣٩٧/٠١/٢٩
علاقمند بودن، طرفدار بودن
|

Nahal ١٨:٥٩ - ١٣٩٧/٠٩/٠٢
مقارن
|

علیرضا ١٣:١٦ - ١٣٩٧/١٠/١٤
به،برای تبدیل به چیزی
|

عماد ١٧:٣٣ - ١٣٩٧/١٢/١٤
در ظرف
در حالت

ظرف:
قيد , ظرف , معين فعل , قيدي , عبارت قيدي , ظرفي , چگونگي , شرح , تفصيل , رويداد , امر , پيشامد , شرايط محيط , اهميت , پيچيدن , پوشاندن , درلفاف گذاشتن , فراگرفتن , دورچيزي راگرفتن , احاطه کردن , پاکت , پوشش , لفاف , جام , حلقه ء گلبرگ
|

محمد مهدی راینی ١٤:٣٧ - ١٣٩٨/٠١/٠٨
به صورت
|

na ٠٤:٤٧ - ١٣٩٨/٠١/٢١
با همراه
|

پیشنهاد شما درباره معنی into



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

ترمه چی > Rushed off your feet
شراره > ققنوس
Neda > Couch
مهدی > ارات
mahdis > Minor
هاله > رادمهر
زهرا > حبیب
ترمه چی > Muddle

فهرست پیشنهادها | نگارش واژه نو

توضیحات دیگر

معنی into
کلمه : into
املای فارسی : اینتو
اشتباه تایپی : هدفخ
عکس into : در گوگل


آیا معنی into مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )