انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 986 100 1

knowing

تلفظ knowing
تلفظ knowing به آمریکایی/ˈnoʊɪŋ/ تلفظ knowing به انگلیسی/ˈnəʊɪŋ/

معنی: با هوش، دانا، کاردان، فهمیده، عارف، زیرکانه، با ادراک
معانی دیگر: زیرک، حاکی از دانایی، واقف، رند، رندانه، آگاه، مطلع، آگهدار

بررسی کلمه knowing

صفت ( adjective )
مشتقات: knowingly (adv.), knowingness (n.)
(1) تعریف: having knowledge or understanding.
مترادف: enlightened, intelligent, knowledgeable, smart, understanding
متضاد: unknowing
مشابه: conscious, erudite, learned, perceptive, perspicacious, sagacious, sapient, versed, wise

- He needed help from a knowing financial adviser.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او از یک مشاور مالی مطلع به کمک نیاز داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او از یک مشاور مالی شناخته شده به کمک نیاز داشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: implying a secret or private meaning.
مشابه: arch, aware, conscious, meaningful, perceptive, revealing, secretive

- She gave me a knowing smile.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] لبخند knowing به من زد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به من لبخند شناختن داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: sharp, astute, or clever.
مترادف: alert, astute, clever, quick-witted, sharp
مشابه: adept, arch, artful, canny, cunning, incisive, quick, shrewd, understanding

(4) تعریف: with intention; deliberate.
مترادف: conscious, deliberate, intended, intentional, premeditated, willful, witting
مشابه: planned, purposeful

- a knowing insult
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] و بی آن که چیزی بداند،
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] توهین شناسی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه knowing در جمله های نمونه

1. a knowing look
ترجمه نگاهی زیرکانه

2. not knowing english became a great hindrance for him
ترجمه ندانستن انگلیسی برای او مانع بزرگی شد.

3. the importance of knowing oneself
ترجمه اهمیت خویشتن شناسی

4. i am in limbo, not knowing whether i got the job or not
ترجمه دو دل هستم و نمی‌دانم که آیا آن شغل را به‌من داده‌اند یا نه.

5. self-knowledge is the first step toward knowing others
ترجمه خودشناسی نخستین گام به سوی شناخت دیگران است.

6. wisedom does not consist only in knowing facts
ترجمه خردمندی فقط به دانستن واقعیات نیست.

7. True wisdom is know what is best worth knowing, and to do what is best worth doing.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]عقل واقعی چیزی است که ارزش دانستن دارد و انجام دادن آنچه که ارزش انجام دادن را دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]حکمت واقعی بدانید که بهترین چیز را بدانید و آنچه را که ارزش انجام دادن دارد، انجام دهید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

8. No man is the worst for knowing the worst of himself.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]هیچ مردی بدتر از این نیست که خودش از همه بدتر خبر داشته باشد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]هیچ کس بدترین چیز را نمی داند بدترین خود را بداند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. Save that of knowing that we do thy will.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]مگر اینکه بدانی که اراده تو از چه قرار است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]صرف نظر از دانستن اینکه ما اراده خود را انجام می دهیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. He said his goodbyes knowing that a long time would pass before he would see his child again.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]خداحافظی کرد و فهمید که زمان زیادی می‌گذرد، قبل از اینکه دوباره بچه‌اش را ببیند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او گفت خداحافظی او دانستن اینکه زمان زیادی طول می کشد تا دوباره فرزندش را ببیند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. She's a bit too knowing for me to feel relaxed with her.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او کمی بیش از حد از من می‌داند که با او احساس راحتی کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او بیش از حد دانست که برای احساس آرامش با او
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. Knowing that I hurt her makes me feel really bad.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]دونستن اینکه بهش صدمه زدم باعث میشه احساس بدی داشته باشم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]دانستن اینکه من به او صدمه می زنم باعث می شود من واقعا احساس بدی کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. I can remember the thrill of not knowing what I would get on Christmas morning.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]یادم می‌آید که صبح روز کریسمس چه اتفاقی خواهد افتاد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من می توانم به یاد داشته باشید هیجان دانستن آنچه که من در صبح کریسمس دریافت کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. knowing something of everything and everything of something.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]از همه چیز و همه چیز خبر داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]دانستن چیزی از همه چیز و همه چیز از چیزی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. I love waking up in the morning not knowing what's gonna happen or, who I'm gonna meet, where I'm gonna wind up.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]من عاشق بیدار شدن در صبح هستم، نمی‌دانم چه اتفاقی خواهد افتاد یا چه کسی را ملاقات می‌کنم، جایی که قرار است به جایی برسم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من عاشق بیدار شدن در صبح نمی دانستم چه اتفاقی می افتد یا چه کسی می آید، کجا می روم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف knowing

با هوش (صفت)
apprehensive , bright , clever , understanding , smart , keen , shrewd , spry , intelligent , ingenious , spiffy , knowing , sagacious , knowledgeable , precocious , swish
دانا (صفت)
capable , wise , sage , learned , lettered , spry , astute , knowing , sagacious , sapient
کاردان (صفت)
deft , knowing , resourceful
فهمیده (صفت)
understanding , knowing , discerning
عارف (صفت)
wise , learned , knowing
زیرکانه (صفت)
knowing
با ادراک (صفت)
knowing

معنی عبارات مرتبط با knowing به فارسی

قوه دانش یادانستن
واثق بنفس خود، خود شناس

معنی کلمه knowing به انگلیسی

knowing
• having or reflecting knowledge or information; shrewd, sharp, astute; conscious, intentional, deliberate
• being aware of, having knowledge of
• a knowing gesture or remark shows that you understand something, even though it has not actually been mentioned directly.
knowing look
• understanding look, shrewd look, perceptive look
knowing the area
• being familiar with the territory, knowing the surroundings
had no way of knowing
• could not have been aware of, could not have known
there's no knowing
• it's impossible to know, one can't be sure

knowing را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی knowing

سحر ٢٢:٤٩ - ١٣٩٦/٠٧/٢٦
افکار.طرز فکر
|

فرهاد سليمان‌نژاد ١٦:١٠ - ١٣٩٦/١٠/٢٦
مشخص، معني‌دار، شناخته‌شده
|

پیشنهاد شما درباره معنی knowing



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی knowing
کلمه : knowing
املای فارسی : کنوینگ
اشتباه تایپی : ندخصهدل
عکس knowing : در گوگل


آیا معنی knowing مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )