برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1229 100 1

make

/ˈmeɪk/ /meɪk/

معنی: نظیر، ساختمان، ساخت، وادار یا مجبور کردن، گاییدن، انجام دادن، درست کردن، ایجاد کردن، بوجود اوردن، ساختن، باعی شدن، تصنیف کردن، تاسیس کردن
معانی دیگر: به وجود آوردن، آمودن، جور، مناسب، - کردن، - دادن، - زدن، منصوب کردن، گماشتن، برگزیدن، گماردن، نمایاندن، چیدن، مرتب کردن، برابر بودن با، مساوی بودن با، (بالغ) شدن (بر)، بودن، (شرایط لازم را) داشتن، برقرار کردن، مقررکردن، تدوین کردن، وضع کردن، به دست آوردن، (ثروت) به هم زدن، کسب کردن، موفق کردن یا شدن، فهمیدن، درک کردن، حدس زدن، برآورد کردن، وادارکردن، واداشتن، موجب شدن، رسیدن به (محل)، واردشدن، (عامیانه) به عضویت (یا مقام یا شهرت و غیره) رسیدن، (خودمانی) از راه به در کردن، جماع کردن، (کاری را) آغاز کردن، درصدد بودن، طرز ساخت، نوع، (خودمانی) هویت، اثرانگشت، سرشت، نهاد، خلق، طبیعت، (مسابقات ورزشی) امتیازآوردن، گل زدن، (حقوق - سند یا مدرک) امضا کردن، اجرا کردن، فرآوری، تولید، آمایش، (برق) اتصال، وصل، (قدیمی)، هم شان، هم مقام، خلق کردن، باعک شدن، شبیه

بررسی کلمه make

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: makes, making, made
(1) تعریف: to bring into being by constructing from separate parts.
مترادف: assemble, build, construct, fabricate, form, prepare
مشابه: compose, concoct, craft, create, fashion, fix, produce, weave

- The children made a model airplane.
[ترجمه amir] بچه ها یک مدل هواپیما ساختند
|

[ترجمه ترگمان] بچه‌ها یک هواپیمای مدل ساختند
[ترجمه گوگل] بچه ها یک هواپیمای مدل ساختند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I made a sandwich for my lunch.
[ترجمه A.A] من یک ساندویج برای نهار درست کردم|

[ترجمه mahya] من براى ناهار ساندوىچ درست کردم| ...

واژه make در جمله های نمونه

1. make a knot at the end of the rope
ته طناب را گره بزن.

2. make a left turn
به سمت چپ بچرخ (برو).

3. make a list of their names
صورت اسامی آنها را تهیه کن.

4. make a snip in the cloth here
پارچه را در اینجا چاک بده.

5. make certain all the doors are locked
اطمینان حاصل کن که همه‌ی درها قفل‌اند.

6. make haste, we are getting late!
شتاب کن دارد دیرمان می‌شود!

7. make him brush his teeth
وادارش کن دندان‌هایش را مسواک بزند.

8. make no false representations to me!
حرف‌های دروغ به من تحویل نده‌!

9. make room for me too!
برای من هم جا باز کنید!

10. make sure all the doors are locked
مسجل کن که همه‌ی درها قفل شده‌اند.

11. make sure you are here before seven o'clock
حتما قبل از ساعت هفت اینجا باش.

12. make the shutters fast
کرکره‌ها را خوب ببند.

13. make the table steady!
لقی میز را برطرف کن‌!

14. make the world a ...

مترادف make

نظیر (اسم)
match , make , tally , exemplar , like , analogue
ساختمان (اسم)
make , frame , anatomy , building , construction , structure , erection , skeleton , formation , making , mechanism , standing
ساخت (اسم)
make , performance , operation , work , job , construction , structure , workmanship , manufacture , making , manufacturing , craftsmanship , production , fabrication , framing , yielding , throughput
وادار یا مجبور کردن (فعل)
make
گاییدن (فعل)
make , screw
انجام دادن (فعل)
accomplish , complete , achieve , do , perform , carry out , fulfill , make , implement , administer , administrate , put on , pay , char , consummate , do up , effectuate
درست کردن (فعل)
right , clean , agree , make , adapt , address , fix , devise , trim , regulate , fettle , organize , gully , make up , weave , build , fashion , concoct , integrate , compose , indite , emend , mend , redd , straighten
ایجاد کردن (فعل)
make , cause , hatch , produce , beget , create , construct , develop , engender , put out
بوجود اوردن (فعل)
father , raise , make , generate , beget , inbreed
ساختن (فعل)
make , craft , establish , forge , fake , form , found , produce , create , construct , prepare , model , build , manufacture , fashion , invent , compose , falsify , fabricate
باعی شدن (فعل)
occasion , make , cause , draw on
تصنیف کردن (فعل)
make , compose , indite
تاسیس کردن (فعل)
make , establish , institute , found , invent , constitute

معنی عبارات مرتبط با make به فارسی

(عامیانه) مستقیما رفتن به، یک راست رفتن
(عامیانه) بزرگ وانمود کردن
زدن به چاک، جیم شدن، فلنگ را بستن
بد انجام دادن، (ناخوشایند) ریدمان کردن، خیطی بالا آوردن
فرار کردن از زندان، گریختن
قویا استدلال کردن، دلیل و برهان آوردن
تغییر یا تنوع ایجاد کردن
کاملا اقرار کردن، (گناه و تقصیر و سر و غیره) آشکار کردن
خود را مضحکه ی دیگران کردن
مصالحه کردن، (درخواسته های خود) تخفیف دادن
رونوشت (تهیه) کردن، کپی کردن
(انگلیس) قبضه کردن، تحت اختیار درآوردن، به چنگ آوردن
(عامیانه) تمام روز را صرف کاری کردن
make a dent in something ...

معنی make در دیکشنری تخصصی

make
[کامپیوتر] فرمانی در UNIX و سیستمهای عامل مشابه، که مراحل ایجاد یک برنامه ی زبان ماشین یا محصول محاسباتی پیچیده ی دیگری را مدیریت می کند . یک برنامه ی زبان ماشین طولانی که از طریق کامپایل کردن چندین فایل منبع ،تولید دسته ای از فایلهای نوع object ، و سپس اتصال این فایلها به یکدیگر ایجاد می شود . (نگاه کنید به object code ; source code ) .فرمان make با مدیریت این فرایند را مدیریت می کند. یک فایل make این فایل به فرمان make توضیح می دهد که هر یک از فایلهای مورد نیاز برای تولید برنامه ی کامل چگونه به وجود می آیند و سپس تاریخی را که ره فایل در آن تاریخ اصلاح شده است ، مرور می کند. اگر فایل جدیدی وجود داشته باشد ، فرمان make عملیات به روز در آوردن آن فایل را انجام می دهد (معمولاً کامپال می کند ، یا عمل link را انجام می دهد ) . با به کارگیری make ،برنامه نویس از کامپایل دوباره ی هر چیزی که تغییر نیافته، اجتناب می کند. فرمان make می تواند هر فرایندی را که در آن فایلها از فایلهای دیگری گرفته شده اند، مدیریت کند .
[برق و الکترونیک] ساختن
[فوتبال] ساختن –ایجادکردن
[ریاضیات] به دست آوردن، در نظر گرفتن
[زمین شناسی] ظرفیت جبران ، ظرفیت کمکی
[زمین شناسی] تنظیم جریان مرکب
[حقوق] در مناقصه یا مزایده شرکت کردن، پیشنهاد خرید (به قیمت معین)
[مهندسی گاز] دستگاه قطع و وصل
[برق و الکترونیک] اتصالهای وصل - قبل از - قطع اتصالهای دو وضعیتی آرایش یافته به گونه ای که اتصال متحرک مدار جدیدی را پیش از قطع مدار قبلی وصل کند.
...

معنی کلمه make به انگلیسی

make
• model; type
• construct from separate pieces; manufacture; cause to be; force; appoint; amount to; prepare; do; earn; perform; arrange; arrive in time; reach; become; estimate, judge; go in a certain direction
• you use make to say that someone performs an action. for example, if someone makes a suggestion, they suggest something.
• if something makes you do something, it causes you to do it. if someone makes you do something, they force you to do it.
• you use make to say that someone or something is caused to be a particular thing or to have a particular quality. for example, if something makes someone happy, it causes them to be happy.
• you use make to say how well or badly someone does something. for example, if you make a success of something, you do it well.
• if you make something, you produce it or construct it.
• if something is made of a particular substance, that substance was used to form or construct it.
• if you make a sound, you produce it.
• you use make to say what two numbers add up to. for example, if two numbers make 12, they add up to 12.
• you use make to say what the time is, or to give the result of a calculation. for example, if you make it 4 o'clock, your watch says it is 4 o'clock. if you make the answer to a calculation 144, you calculate it to be 144.
• if you make money, you get it by working for it or by investing money.
• you use make to say that someone or something is suitable for a particular task or role. for example, if someone would make a good secretary, they have the right qualities to be a good secretary.
• you can use make to say that a part or aspect of something is responsible for that thing's success.
• if you make a place, you manage to get there.
• if you make friends or enemies, you cause people to become your friends or enemies.
• to make good: see good.
• if you make for a place, you move towards it.
• if you ask s ...

make را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

کامبیز اخوان
از خود در آوردن
the pillow would make annoying noises through the night.
بالشت صداهای اذیت کننده ای در طول شب از خود در میاورد
محمد جواد
وادارکردن- مجبور کردن
:(:)
2.meik/=1-produce: make a cake/
3.Cause to be: it made me happy
Force ;cause : I can't make him under stand
1درست کردن
2باعث شدن
3مجبور کردن
Elia
سوابق
yasin
به وجود آوردن
Mehran
انجام دادان
مثل
I won't make that mistake
من اون اشتباه را انجام نخواهم داد
احمد رضا علوی بختیاروند
باعث شدنmske health,,درست کردنmake lunch
Mobina
Make sth to sb
مثلا make their fate subject to usاینجا make معنی واگذار کردن میده یعنی سرنوشت اونا رو به ما واگذار میکنه
صبری
ساختن و درست کردن
Mohammad
درست كردن
زهرا فرحزادي
به معناي " امدن " هم هست.مثال:
I can't make it on Sunday
من نميتونم دوشنبه بيام.
پروانه
درست کردن
:(:)
یک نوع حشره شش پا
شبیه به سوسک😝
...
ساختن-درست کردن-به وجود آوردن-باعث شدن
بابک
امتیاز قائل شدن
Make a concession
بابک
منعقد کردن قرارداد
Make a contract
Setare
معنی ترتیب دادن و جور کردن یه زمان برای مهمونی و ملاقات و اینا هم میده
Can we meet together next week?-
can you make it on monday?
نفر اول : میتونیم همو هفته اینده ببینیم؟
نفر دوم : میتونی ترتیبش رو بدی(جورش کنی) واسه دوشنبه؟
مریم خوئینی
کردن_ساختن _ موجب شدن
فاطمه
به معنی .قابل
Lucy
ساختن _ درست کردن _ انجام دادن _ پیدا کردن
محدثه فرومدی
برقرار کردن
the link that I have made : پیوندی که من برقرار کرده‌ام

ارتکاب، مرتکب شدن
make a mistake : مرتکب اشتباه شدن

پسوند: -سازی، -بخشی، -زایی
to make it legible : برای خواناسازی آن
to make it meaningless : برای بی‌معناسازی آن
to make connections diverse : برای تنوع‌بخشی به ارتباطات
to make the state legitimate : برای مشروعیت‌بخشی به دولت
making money : درآمدزایی
making jobs : اشتغال‌زایی
پری
ساختن.درس کردن.ایجارکردن
میلاد علی پور
انجام دادن، به سرانجام رساندن
:)
درست کردن،ساختن،گاییدن
صبا راد
You got to spend money to make money
برای پول در آوردن اول باید پول خرج کرد.
محمد رضا رهامی
تهیه کردن
Setare
سوق دادن/منتسب کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی make
کلمه : make
املای فارسی : میک
اشتباه تایپی : ئشنث
عکس make : در گوگل

آیا معنی make مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )